۱۳۸۹ دی ۴, شنبه

چی میشد اگه؟نگارش دوم

  سکوت اتاق را پر کرده است.روی لبه تخت اش می نشینم.هنوز میتوانم بویش را که در فضای اتاق پراکنده است حس کنم.تارهای مویش تک وتوک روی بالش دیده میشود.تا چند ساعت پیش سر بر این بالین نهاده بود و آخرین رویاهایش قبل از رفتن را همین جا می دید. 
  :چی می شد اگه بیشتر با هم حرف می زدیم؟
  :شاید اون موقع حضور همدیگه رو  بیشتر حس می کردیم.
  : چطوری شد که از هم دور افتادیم؟
  :من درس می خوندم ، ساعتها از اتاقم بیرون نمی اومدم .
  :کارم زیاد بود، شبا که خسته از سر کار  می اومدم، نمی دیدمت، این آخرا در اتاقت همیشه بسته بود.
  :کم منو میدیدی، اما تا می دیدی، غر می زدی. چراغ اتاقت بازم که روشن مونده . اتاق چقدر بهم ریخته ست.
  :بهت افتخار می کردم، صدبار اومد تو ذهنم که بهت بگم  چقدر خوب درس میخونی،نمی تونستم.  
 :فکر می کردم  نمی خوای منو ببینی، موفقیت هامو، پیشرفت هامو.
 :من در گیر کارام بودم، سگ دو زدن واسه یه لقمه نون. مشکلات بابام که خودشو تو دردسر بزرگی انداخته بود.
 :مامان هم همینا رو می گفت، اینکه "بابا زیر کوه مشکلاته."
 :همیشه همین طوره .آدم از حال و روز  نزدیکترین کساش بی خبره.
 : حرفای همدیگه رو نمیفهمیدیم .
 :همون چیزی که بهش میگن فاصله بین نسلها .من ته ذهنم هنوز دنبال  آرمانهای بزرگ بودم، اینکه تو ازخودت میگفتی روخودخواهی می دونستم.
 : شاید هم تفاوت آدمهاست. با مامان می تونستم ساعتهاحرف بزنم. داستان اولین عشقمو برا اون گفتم،  اما به تو نمی تونستم خیلی نزدیک بشم.
  :حس می کردم  میخوای با من رقابت کنی، اما با همه وجودم دوستت داشتم. گاهی شبها که خواب بودی بالای سرت می اومدم و نگاهت می کردم. این پسر من بود ولی چقدر عوض شده بود.
  :هنوز گاهی وقتها حرفهای تو رو از دهن خودم می شنوم. حالات و حرکات خودمو که تو آیینه نگاه می کنم، ترو می بینم.
مثل اینکه هنوز لبه تخت نشسته است.انگار نه انگار که لحظه به لحظه ،فرسنگ فرسنگ از من دور میشود.توی چشمهایم نگاه میکند و حرف میزند:
یادمه منو می انداختی روی پاهات. بالا، پایین می کردی و صدای اسب در می آوردی، همون موقع هم برام قصه تعریف می کردی، قصه اینکه اسبه کجا می ره و چی کار می کنه؟
 من به فضای پشت سرش ،یک جای نامعلوم نگاه میکنم وهمان طور که با دستام بازی میکنم میگم :
همچین از ته دل غش غش می زدی ومیخندیدی که صدای مامانت در میومد" از حال نره بچه ام"گاهی هم قلمدوش ات می کردم،پاهات از دو طرف شونه هام آویزان می شد، دستاتو تو دستام می گرفتم و دور اتاق می دویدم.
  :بعد پاهامو می ذاشتی رو شونه هات و می گفتی وایسا، من خیلی قد می کشیدم. به تاق نزدیک می شدم، می گفتی دست بزن نترس.
  :کوچکتر که بودی گاهی سبیلامو رو گردنت می ذاشتم، قلقلک ات می اومد،هی پخ پخ می کردم.تو هم می خندیدی.آخرش مامان می اومد تو رو از زیر دستام می کشید بیرون، دست می کشید زیر چونه ات میگفت "ببین بچه مو چیکار کرده ،جاش قرمز شد  ."
 :جمعه ها که می شد دوتایی می زدیم به کوه . روی سبزه ها کنار هم دراز می کشیدیم و آسمون رو تماشا می کردیم.
: گاهی هم با چوبهای نازک خاک رو زیر و رو می کردیم، مورچه ها و کرمها تو هم می لولیدند.
  :چقدر بازیهای مختلف  میکردیم
  :تو موقع بازی جدی بودی، از اون باباها نبودی که کوتاه بیان.
حالا که رفتی ،دور شدی ،خیلی دور،فکر  میکنم "پسرم اینجا بود ، جلو چشمم .ولی نمی دیدمش. "  اونموقع  بود که برات  نوشتم.نوشتن برام از حرف زدن آسونتر بود. 
:نوشته ها تو که دیدم تازه فهمیدم چه روزایی رو از دست دادیم. تو دیگه اون آدم خشک، جدی ومسئول نبودی، یه آدم بودی مثل خیلیها  که عاشق می شد، می ترسید، می جنگید، شکست میخورد ،اما  باز هم سرپا می ایستاد.
  :این نوشتن ها یه جورایی دوباره نگاه کردنه .کارهایی که باید میکردم و نکردم، اتفاقاتی که نباید می افتاد ولی افتاد.
  :اونروز تو پارک نشسته بودم دیدم یه مرده داره زیر گردن پسرشو ماچ میکنه. یاد اونروزا افتادم .یه دفه هوس کردم "کاش یه بچه داشتم."
   :ببینیم تو چه جور پدری میشی؟
                                           پنجم دیماه 89
 از دوستان خواهش میشود که نظر خود را راجع به نگارش بهتر بنویسند

۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

چی میشد اگه؟


  :چی می شد اگه بیشتر با هم حرف می زدیم؟
  :چی می شد اگه حضور همدیگه رو  بیشتر حس می کردیم؟
  :اصلا چطوری شد که از هم دور افتادیم؟
  :من درس می خوندم ، ساعتها از اتاقم بیرون نمی اومدم .
  :کارم زیاد بود، شبا که خسته از سر کار  می اومدم، نمی دیدمت، این آخرا در اتاقت همیشه بسته بود.
  :تا منو می دیدی، غر می زدی. چراغ اتاقت چرا روشنه ؟بازم که در خمیر دندونو  نبستی.  اتاقت چقدر بهم ریخته ست.
  :بهت افتخار می کردم، صدبار اومد تو ذهنم که بهت بگم آفرین چقد خوب درس میخونی،نمی تونستم. تو بچگی همیشه بهم گفته بودند "تو بیعرضه ای، نمی تونی"
 :فکر می کردم  نمی خوای منو ببینی، موفقیت هامو، پیشرفت هامو.
 :من در گیر کارام بودم، سگ دو زدن واسه یه لقمه نون. مشکلات بابام که خودشو تو دردسر بزرگی انداخته بود.
 :مامان هم همینارو می گفت، اینکه "بابا زیر کوه مشکلاته."
 :همیشه همین طوره .آدم از حال و روز  نزدیکترین کساش بی خبره.
 :مثل اینکه یکی مون چینی حرف میزد، حرفای همدیگه رو نمیفهمیدیم .
 :همون چیزی که بهش میگن تفاوت نسلها .من دنبال  آرمانهای بزرگ بودم، اینکه تو ازخودت میگفتی روخودخواهی می دونستم.
 :یاشاید هم تفاوت آدمها.با مامان ساعتهاحرف می زدم. داستان اولین عشقمو برا اون گفتم،  به تو نمی تونستم خیلی نزدیک بشم.
  :حس می کردم  میخوای با من رقابت کنی، اما با همه وجودم دوستت داشتم. گاهی شبها که خواب بودی بالای سرت می اومدم، نگاهت می کردم. این پسر من بود ولی چقدر عوض شده بود.
  :هنوز گاهی وقتها حرفهای تو رو از دهن خودم می شنوم. حالات و حرکات خودمو که تو آیینه نگاه می کنم، ترو می بینم.
  :بعدها فکر  کردم "پسرم اینجا بود ، جلو چشمم .ولی نمی دیدمش. "  اونموقع  بود که

برات  نوشتم.نوشتن برام از حرف زدن آسونتر بود.
  :نوشته ها تو که دیدم تازه فهمیدم چه روزایی رو از دست دادیم. تو دیگه اون آدم خشک، جدی ومسئول نبودی، یه آدم بودی مثل خیلیها  که عاشق می شد، می ترسید، می جنگید، شکست میخورد ،اما  باز هم سرپا می ایستاد.
  :این نوشتن ها یه جور  درمانه .کارهایی که باید میکردم و نکردم، اتفاقاتی که نباید می افتاد ولی افتاد.
  :یادمه منو می انداختی روی پاهات. بالا، پایین می کردی و صدای اسب در می آوردی، همون موقع هم برام قصه تعریف می کردی، قصه اینکه اسبه کجا می ره و چی کار می کنه؟
  :همچین از ته دل غش غش می زدی ومیخندیدی که صدای مامانت در میومد" از حال نره بچه ام"
  :بعدش کول سواری می کردیم، اولش از پشتت کمی آویزون می شدم، بعد می دویدی، اونقدر می دویدی که دستام کلا آویزون می شد و پاهام از کمرت می اومد پایین تر، بعد می رفتی سمت تشک لحافها یه دفه اونجا ولم می کردی .
  :بعد قلمدوش ات می کردم، پاهات از دو طرف شونه هام آویزان می شد، دستاتو تو دستام می گرفتم و دور اتاق می دویدم، گاهی هم صدای سرخپوستا رو در می آوردیم و به طرف مامان حمله می کردیم.
  :بعد پاهامو می ذاشتی رو شونه هات و می گفتی وایسا، من خیلی قد می کشیدم. به تاق نزدیک می شدم، می گفتی دست بزن نترس.
  :جمعه ها که می شد دوتایی می زدیم به کوه . روی سبزه ها کنار هم دراز می کشیدیم و آسمون رو تماشا می کردیم. گاهی هم با چوبهای نازک خاک رو زیر و رو می کردیم، مورچه ها و کرمها تو هم می لولیدند.
  :بزرگتر که شدم تو خونه توپ بازی می کردیم، مامان میگفت نکنین صدای صابخونه در میاد.
  : یه بار تو حیاط با توپ زدی خورد تو شیشه . صدای شکستن اش هنوزم تو گوشمه.مامانت بهم گفت :مرد گنده خجالت نمیکشی؟ خندیدم.گفتم"بابا من نشکوندم که."
  :اما موقع بازی جدی بودی، از اون باباها نبودی که کوتاه بیان.
  :تو خونه یک تشک پهن می کردیم،  کشتی  میگرفتیم .فتیله پیچ ات می کردم، بارانداز،سروته یکی. تو هم نرم بودی و هم سبک. فقط می خندیدی . مامان می گفت بچه مو ناقص نکنی.
  :تو هم می گفتی نترس، بذار یاد بگیره، هیچیش نمیشه.فقط بزرگ میشه.
  :وقتی سبیلامو رو گردنت می ذاشتم، قلقلک ات می اومد،هی پخ پخ می کردم.تو هم  می خندیدی. آخرش مامان می اومد تو رو از زیر دستام می کشید بیرون، دست می کشید زیر چونه ات میگفت "ببین بچه مو چیکار کرده جاش قرمز شده ."
  :اونروز تو پارک نشسته بودم دیدم یه مرد داره زیر گردن پسرشو ماچ میکنه. یاد اونروزا افتادم .یه دفه هوس کردم "کاش یه بچه داشتم."
   :ببینیم تو چه جور پدری میشی؟
                                      بیست ونهم آذرماه 89

۱۳۸۹ آذر ۲۲, دوشنبه

پاسخ

از سرشب که آمدم خانه ، شروع کردم به خوردن. اول نارنگی پوست نازکی را خوردم که   ازدرون ظرف میوه ها به من لبخند میزد. بعد رفتم سراغ عدس پلویی که از غذای ظهر بچه ها مانده بود. نفهمیدم چطوری تمام شد؟ بعد سراغ انار دون کرده ای رفتم که سرخ سرخ در انتظار من بود . چشمهایم همه جا را میکاوید. نان سوخاری ای یافتم و با یک لیوان شیر بالا رفتم. تازه شیر را که خوردم فهمیدم از اول هم گرسنه ام نبوده است.
دردم چه بود ؟ از آن می گریختم. یاد مسابقه شطرنجی افتادم که در سری دوم دانشگاه در آن شرکت کرده بودم. آنقدر محکم و با اعتماد به نفس پشت میز اولین بازی نشستم که نگو. بعد از پانزده حرکت احساس خفگی کردم. در دامی افتاده بودم که از آن هیچ گریزی نداشتم. دستهای حریف لحظه لحظه بر دور گردنم بیشتر فشرده شد و تمام.
حکایت بازی دوم هم مشابه بود. از مسابقه ها کنار رفتم. در چهره حریفانم نگریسته بودم و چیزی نفهمیده بودم. مگر من نبودم که دسته دسته حریفانم را در کمترین زمان از میدان به در میکردم؟ شب خوابم نبرد. چه می اندیشیدم و چه شد؟ سیلی واقعیت سنگین بود. من در ذهنم به پانزده سال پیش برگشته بودم. در این مدت به جزء گاهگاهی بازی نکرده بودم. اما رقیبانم چه؟ آنها در آن مدت که من به هزار کار دیگر مشغول بودم، یاد میگرفتند و به پیش می رفتند. من ایستاده بودم، آنها نه. خیلی فکر کردم. نمی خواستم  شطرنجباز شوم. پس ،از آن به بعد در هیچ مسابقه دیگری شرکت نکردم.
حالا دوباره زایمانی دیگر. می زایی یا سقط می کنی؟ راحت تر آن است که سقط کنی. نه ماه به دل کشیدن سخت است. باید با حالات این جنین کنار بیایی. دل بهم خوردگی اولش تا اشتهای تمام نشدنی حتی به چیزهایی که هیچگاه دوست  نداشته ای. بعد ذره ذره باید بارورش کنی. مراقب خوردنت باشی، راه رفتن ات ، خوابیدن ات و حتی نفس کشیدنت. این موجود با تو گره خورده است. در هر قدم با توست. کم کم وجودش را بیشتر حس می کنی. می توانی نفس کشیدن اش را بفهمی . گاهگاه لگد میزند. با تو و در درون تو بزرگ و بزرگ تر می شود. تازه روزهای سخت تر پیش رو ست . روزهایی که راه  رفتن ات سخت می شود. بعد شکمت آنقدر بزرگ می شود که دیگر نمی توانی راحت بخوابی. باید هر یک ساعت به طرفی یله شوی تا کوچولویت آرامش اش به هم نخورد. تا فارغ شوی. خیلی راه است.
مهم تر از همه این است که صبور  باشی. این کودک را نارس نمی توان زایید. باید ذره ذره شکل بگیرد. از وجودت، خونت او را غذا می دهی. وقتش که برسد خواهی دید که اشتیاق خودش برای آمدن از تو بیشتر خواهد بود. تو زایمان خواهی کرد و کوچولویت را در دستهایت خواهی گرفت.آن هنگام همه دردها و رنج های این مدت از یادت رفته است. این کودک توست. از آن توست.
حالا بار دیگر می زایی یا سقط می کنی؟ جنین نوشتن را می گویم .
                                                      بیست و دوم آذر 89

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

پیتزا خور

پارک در زیر آفتاب گرم نیمروزی آرام نفس میکشید.جوان زیر سایه درخت نشسته بود.آخرین تکه پیتزا را به دهان برد و بطری نوشابه را تا ته سرکشید.
خودشه !اوهوی پاشو. 
دو نفر بودند. اول سرباز را دید. دراز بود و باریک. صورتی استخوانی داشت با دماغی تیز . لباس اش به تنش زار میزد ،شلوارش به مچ پایش  نمی رسید.
چیه؟ مگه چی شده؟
دومی پیک بود. پیک پیتزا فروشی. سیه چرده با چشمهایی که دودو میزد. هنوز نفس نفس میزد. دستش را بلند کرد:
بزنم پک و پوزشو خرد کنم، بچه پررو
سرباز گفت :"پاشو" و دستبند را در آورد.
مگه شهر هرته؟ چی کار  کردم؟
پیک گفت : دزدی، هم پیتزا خوردی، هم پول گرفتی؛ ادایش را درآورد " پول نقد بیارین، تراول دارم"
عوضی گرفتی بابا.
خیلی پررویی. سرکار! اوناهاش اونم جعبه پیتزا، مال مغازه ماس.
هر کی از مغازه شما پیتزا بخره دزده؟
سرباز گفت: پاشو، وقتو تلف نکن. 
و دستبند را که به دست چپ خودش بود ،به سمت دست راست جوان برد و  قفل کردو گفت:
خداییش خوب نقشه ای کشیده ، منتهی بدبخت دله دزده .
بابا من که کاری نکردم.پیتزا خوردن جرمه؟
باشه بریم تو کلونتری توضیح بده.
سرباز و جوان جلو میرفتند و پیک خودش را دنبال آنها می کشید. با خود واگویه میکرد:
وایساده جلوی خونه مردم داره باغچه هارو آب میده.پیتزاها رو میگیره میگه: برو تراول رو از زنم بگیر، تا تکان بخورم در رفته.
جوان فکر می کرد: از بچگی عاشق پیتزا بودم.
                                                                                  هفدهم آذر  هشتادونه

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

یاد

 ماشین را به سمت راست راند و در اولین پارکینگ ایستاد.سرش را روی فرمان گذاشت.مدتها بود منتظر بود.مکالمه اش با زنش کوتاه بود:
چی شده؟خبریه؟
آره،مامان.
بعد از آنرا نشنید.همین.حالا در اتوبانی در شمال آلمان،در کنار جنگلی که انتهایش پیدانبود ،به چهارده سال پیش و آخرین دیدارش با مادر می اندیشید:
"خدا پشت وپناهت".
اما چشمهایش التماس میکرد که نرو.میدانست که این حرف گفتنی نیست .او نیز دستهای مادر در دست میدانست که نمی تواند.راه دیگری نبود.
حالا هم راهی برای بازگشت نبود.باید همین جا پشت فرمان به آخرین لحظه های بودن مادر فکر میکرد.به اینکه پدر چگونه آن پلکهای مهربان را بسته است.خواهر سر بر شانه برادر گذاشته وگریسته است. بعد هر دو در آغوش پدر رفته اند و یک یک لحظه هارا مرور کرده اند.
بعد حسرت آن دقایقی را میخورد که پدر نشسته واز اولین دیدارش با مادر گفته است و پیش خود اندیشیده بوده"چه زیباست!".
خواهر وبرادر به سالهای کودکی برگشته اند و رنجهای مادر را به یاد آورده اند.بعدتر به خاطرات شیرین رسیده اند و به یکباره دیده اند همه با هم می خندند و حتی صدای خنده از ته دل مادر را هم شنیده اند،اما بناگاه سکوت کرده اند و به یادشان آمده که مادر رفته، هر چند باورش سخت است.بی اختیار از گوشه چشمهایشان قطره اشکی چکیده وسنگینی نبود اورا بیشتر حس کرده اند.
یکساعت گذشته بود ومرد هنوز به فرسنگها دورتر فکر میکردوپژواک صدای مادر در گوشش بود:
پسرم،اینجا جات خیلی خالیه.
                                     پانزدهم آذر 89


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

سال 1391

شهر  را چنان غباری گرفته است که دیگر نمیتوان بیش از یک قدم آنورتر را دید.اگر آنقدر ریه داشته باشی که تا توچال صعود کنی،ازآنجا میتوانی دایره دودی را ببینی که شهر زیر آن مدفون است.
مردم خوشحالند،چرا که حالا دیگر هفته ای یکروز سرکار میروند. آموزگاران و دانش آموزان  هم شادند،چرا که مدارس بطور کامل تعطیل شده وهمه از طریق اینترنت درس میخوانند.تنها سالی یکبار برای امتحانات باید به مدارس مراجعه کنند.
در ادارات  دولتی دستگاههای بزرگی نصب شده که هوا را تصفیه میکند.جوانان خوش فکر و مبتکر ایرانی تمام این دستگاهها را بجز موتورش که چینی است ،در ایران ساخته اند.
روی زمین امکان رفت وآمد هیچ وسیله نقلیه ای نیست،اما چه باک .ماسکهایی  از کشورهای دوست وارد شده که با آن میتوان در خیابانها حرکت کرد.این ماسکها به چراغ مه شکن مجهزند.البته قیمت اش کمی گران است.
در زیر زمین متروها رفت وآمد میکنند.در مجلس هنوز بحثهای داغی پیرامون بودجه مترو در جریان است،اما مسافران ساعتها در انتظار می ایستند وپس از آن با حرکاتی انتحاری خود را  به مترو سوار میکنند.هنگام پیاده شدن نیز با توان بسیار راه خود را میگشایند.
هفته ای یکروز کار باعث شده با افزایش جمعیت نیز روبرو شویم.کودکانی که بدنیا می آیند،رنگ آسمان را به خودنمی بینند.وکلای دادگستری که بعلت کاهش بزهکاری با رکود روبرو هستند،دادخواستهایی را تهیه میکنند که در آن علیه پدرو مادر هایی که بقول ایشان مرتکب جنایت علیه بشریت شده اند اعلام جرم شده است.
مسابقات ورزشی دیگر برگزار نمیشود.حتی ورزشهای سالنی هم خطرناک شناخته شده اند.تئوری"ورزش تهدید کننده سلامتی است"،به راحتی مورد پذیرش قرار گرفته است.
اداره راهنمایی و رانندگی در حال انحلال است.اما سازمانهایی چون صدا وسیما به علت اوقات فراغت بالای مردم که در حال حاضر مقام اول را در دنیابدست آورده است،به شدت فعال شده اند و کانالهای خود را از هشت به بیست وپنج رسانیده اند.البته کماکان مردم نیازهای خود را از طریق بازار آزاد تهیه میکنند.
سیگار کشیدن دیگر اقدامی علیه سلامتی نیست و تنها به عنوان کاری فانتزی و با مزه به شمار میرود.
روزنامه ها ،مجلات وانتشاراتی ها به علت نقش مخرب و محرز شده شان در آلودگی به کل تعطیل شده اند.
با وجود تعطیلی بیشتر کارخانه ها،دو کارخانه مهم خودرو سازی بی وقفه به تولید محصولات جدیدی میپردازند که از ترکیب مبتکرانه همه تولیدات قبلی پدید آمده اند.این اتومبیلها
به کشورهای دوست آفریقایی که اخیرا به توسعه روابط خود با ما اقدام کرده اند،ارسال میشود.
مردم در شرایط فعلی با سردردهای طولانی،حالت تهوع،و حتی مرگ عزیزان بسیار بزرگوارانه و با لبخندی بر لب برخورد میکنند.آرامش ایشان حیرت انگیز است.تنها حسرت همه در شرایط فعلی تنها یک چیز است:مدتهاست نتوانسته اند حتی یک نفس عمیق بکشند.
                        سیزدهم آذرماه هشتادونه

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

پیشرفت

 پوزش را زده ام.هرچه روکرد یکی بالاتر آمدم.باجناقم را میگویم.ماشین اش را به رخ من میکشید.پژو پرشیای ای ال ایکس خریده بود،هی میگفت:موتورش زانتیاست،صندلیهاش اصل آلمانه،آینه اش فابریک فرانسه س.هیچی نگفتم.فقط گوش کردم.سه روز بعد توخونه ی پدرزنم با زانتیا رفتم.کف کرد.اصلا انتظار نداشت.چشاش چهارتا شده بود.به تته پته افتاد.گفت:توکه پژو405 داشتی؟باز هم هیچی نگفتم.فقط با دستم اشاره ای کردم که یعنی"ما اینیم".
هفته بعدش لپ تاپی رو که تازه خریده بودم با خودم بردم.عکس نامزدیمون رو هم انداختم رو دسک تاپش.تا دید آب دهانش رو قورت دادو گفت:چقد قشنگه!اما من میدونستم کجاش داره میسوزه؟همون موقع نامزدم یه پشت چشمی برا
آبجیش اومد که :تحویل بگیر.فرق مردارو ببین.
*****                                                                  
کاش پام قلم میشد اونروز دنبال کارای عروسیم نمی رفتم.خداییش چاره نداشتم.انقدر کارهامو توهم،تو هم کرده بودم که باید میدونستم یه روز گندش در میاد.انقد توکل کل با باجناقو،همسایه وحتی داداشم افتاده بودم که هیچی حالیم نبود.نگو دیروز که من نبودم یکی از مشتریا سئوالی میکنه و رئیس مجبور میشه بره سر کامپیوتر حسابداری .اتفاقا طرف سراغ چکی رو میگیره که دست شرکت داشته .حالا چک کجاست ؟من گذاشتم به حسابم تا وصول بشه .
نگاه رئیس ام مثل هر روز نبود.ته دلم ازش میترسیدم،واسه همین هیچوخ تو چشاش نگاه نمیکردم.هر چی هم میگفت هر چقد هم بی اهمیت یه چشم بلند بالایی میگفتم.یه دفه بهم گفت :من از این چشم های تو میترسم.
اما اونروز حال اونهم خراب بود،میگفت:الاغ تو منو پیش شرکام خراب کردی.من همه چیزو سپردم دست تو.اومدی اینجا هیچی بلد نبودی،خودم وقت گذاشتم یادت دادم.اصلا به قیافه ات نمی اومد.تو نمی تونستی شلوارت رو بالا بکشی.
گفت:فقط بنویس.همه رو بنویس.از نقدی و چک و هر چیزی که هست.اول خواستم بزنم زیرش.اما گند قضیه خیلی بالا زده بود.تا اینکه تهدیدم کرد:بهم زدن عروسیت برام مثل آب خوردنه.یه زنگ به آگاهی میزنم.اونوقت انقد میزنندت که خودت هم دیگه خودت رو نشناسی.میخوام ببینم اون موقع بازم عروس خانم میل میکنه بایه دزد وصلت کنه یا نه؟
گفتم:غلط کردم.به پات می افتم .جون بچه هات هر چی بدونم میگم.هر چی هم بردم پس میدم.فقط اگه این عروسی سرنگیره،بدبخت میشم.اصلا خودمو میکشم.خودمو زدم به موش مردگی.گریه میکردم آه میکشیدم .توسرم میزدم. خودم هم نمیدونستم که چقد بلند کردم،ولی هر چی که ادعا کردن قبول کردم.راستش رو بخواید با همه چیزهایی که قبول کردم ومجبور شدم که بدم،سر جمع یه چیزی واسه خودم موند.باز هم بخیر گذشت.
                                دهم آذرماه هشتادونه