سکوت اتاق را پر کرده است.روی لبه تخت اش می نشینم.هنوز میتوانم بویش را که در فضای اتاق پراکنده است حس کنم.تارهای مویش تک وتوک روی بالش دیده میشود.تا چند ساعت پیش سر بر این بالین نهاده بود و آخرین رویاهایش قبل از رفتن را همین جا می دید.
:چی می شد اگه بیشتر با هم حرف می زدیم؟
:شاید اون موقع حضور همدیگه رو بیشتر حس می کردیم.
: چطوری شد که از هم دور افتادیم؟
:من درس می خوندم ، ساعتها از اتاقم بیرون نمی اومدم .
:کارم زیاد بود، شبا که خسته از سر کار می اومدم، نمی دیدمت، این آخرا در اتاقت همیشه بسته بود.
:کم منو میدیدی، اما تا می دیدی، غر می زدی. چراغ اتاقت بازم که روشن مونده . اتاق چقدر بهم ریخته ست.
:بهت افتخار می کردم، صدبار اومد تو ذهنم که بهت بگم چقدر خوب درس میخونی،نمی تونستم.
:فکر می کردم نمی خوای منو ببینی، موفقیت هامو، پیشرفت هامو.
:من در گیر کارام بودم، سگ دو زدن واسه یه لقمه نون. مشکلات بابام که خودشو تو دردسر بزرگی انداخته بود.
:مامان هم همینا رو می گفت، اینکه "بابا زیر کوه مشکلاته."
:همیشه همین طوره .آدم از حال و روز نزدیکترین کساش بی خبره.
: حرفای همدیگه رو نمیفهمیدیم .
:همون چیزی که بهش میگن فاصله بین نسلها .من ته ذهنم هنوز دنبال آرمانهای بزرگ بودم، اینکه تو ازخودت میگفتی روخودخواهی می دونستم.
: شاید هم تفاوت آدمهاست. با مامان می تونستم ساعتهاحرف بزنم. داستان اولین عشقمو برا اون گفتم، اما به تو نمی تونستم خیلی نزدیک بشم.
:حس می کردم میخوای با من رقابت کنی، اما با همه وجودم دوستت داشتم. گاهی شبها که خواب بودی بالای سرت می اومدم و نگاهت می کردم. این پسر من بود ولی چقدر عوض شده بود.
:هنوز گاهی وقتها حرفهای تو رو از دهن خودم می شنوم. حالات و حرکات خودمو که تو آیینه نگاه می کنم، ترو می بینم.
مثل اینکه هنوز لبه تخت نشسته است.انگار نه انگار که لحظه به لحظه ،فرسنگ فرسنگ از من دور میشود.توی چشمهایم نگاه میکند و حرف میزند:
یادمه منو می انداختی روی پاهات. بالا، پایین می کردی و صدای اسب در می آوردی، همون موقع هم برام قصه تعریف می کردی، قصه اینکه اسبه کجا می ره و چی کار می کنه؟
من به فضای پشت سرش ،یک جای نامعلوم نگاه میکنم وهمان طور که با دستام بازی میکنم میگم :
همچین از ته دل غش غش می زدی ومیخندیدی که صدای مامانت در میومد" از حال نره بچه ام"گاهی هم قلمدوش ات می کردم،پاهات از دو طرف شونه هام آویزان می شد، دستاتو تو دستام می گرفتم و دور اتاق می دویدم.
:بعد پاهامو می ذاشتی رو شونه هات و می گفتی وایسا، من خیلی قد می کشیدم. به تاق نزدیک می شدم، می گفتی دست بزن نترس.
:کوچکتر که بودی گاهی سبیلامو رو گردنت می ذاشتم، قلقلک ات می اومد،هی پخ پخ می کردم.تو هم می خندیدی.آخرش مامان می اومد تو رو از زیر دستام می کشید بیرون، دست می کشید زیر چونه ات میگفت "ببین بچه مو چیکار کرده ،جاش قرمز شد ."
:جمعه ها که می شد دوتایی می زدیم به کوه . روی سبزه ها کنار هم دراز می کشیدیم و آسمون رو تماشا می کردیم.
: گاهی هم با چوبهای نازک خاک رو زیر و رو می کردیم، مورچه ها و کرمها تو هم می لولیدند.
:چقدر بازیهای مختلف میکردیم
:تو موقع بازی جدی بودی، از اون باباها نبودی که کوتاه بیان.
حالا که رفتی ،دور شدی ،خیلی دور،فکر میکنم "پسرم اینجا بود ، جلو چشمم .ولی نمی دیدمش. " اونموقع بود که برات نوشتم.نوشتن برام از حرف زدن آسونتر بود.
:نوشته ها تو که دیدم تازه فهمیدم چه روزایی رو از دست دادیم. تو دیگه اون آدم خشک، جدی ومسئول نبودی، یه آدم بودی مثل خیلیها که عاشق می شد، می ترسید، می جنگید، شکست میخورد ،اما باز هم سرپا می ایستاد.
:نوشته ها تو که دیدم تازه فهمیدم چه روزایی رو از دست دادیم. تو دیگه اون آدم خشک، جدی ومسئول نبودی، یه آدم بودی مثل خیلیها که عاشق می شد، می ترسید، می جنگید، شکست میخورد ،اما باز هم سرپا می ایستاد.
:این نوشتن ها یه جورایی دوباره نگاه کردنه .کارهایی که باید میکردم و نکردم، اتفاقاتی که نباید می افتاد ولی افتاد.
:اونروز تو پارک نشسته بودم دیدم یه مرده داره زیر گردن پسرشو ماچ میکنه. یاد اونروزا افتادم .یه دفه هوس کردم "کاش یه بچه داشتم."
:ببینیم تو چه جور پدری میشی؟
پنجم دیماه 89
از دوستان خواهش میشود که نظر خود را راجع به نگارش بهتر بنویسند