۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

دزد


روبروی پنجره نشسته ام و به جای خالی شیشه شکسته نگاه می کنم، پاره آجر هنوز روی فرش است، به آن هم دست نزده ام ، حتماً اثر انگشت روی آن است. نمی دانم کی این اتفاق افتاده است؟ صدا را نشنیدم ولی وقتی داخل هال شدم حس کردم از جایی باد سرد می وزد. فکر کردم پنجره باز مانده که اینها را دیدم. چراغ را روشن کردم و منتظر شدم. هنوز هم منتظرم.
خانه مان طبقه اول است و مشرف به زمین متروکه ای. برادرم یکی دو بار گفت:" یه نرده پشت این پنجره ها بکش" . خیلی  جدی نگرفتم چون ترسی از دزد نداشتم. گفت:" بابا بحث مال نیس که ، تو یه زن تنهایی، جونت در خطره". فکر کردم خیلی وقت است که به جانم هم فکر نمی کنم .
هنوز به سوراخ پنجره نگاه می کنم و در انتظارم که دستی آنرا بگشاید و داخل بیاید.امانه فکر می کنم اول بایستی خود را به کنار دیوار برساند ، تن اش را به لوله گاز بچسباند و بالا بکشد، بعد دست بیاندازد و نرده جلوی تراس را بگیرد و خودش را از آن به تراس برساند، آن موقع یکباره سرش پیدا می شود، ترسناکترین لحظه همان موقع باید باشد. اما هر چه فکر می کنم حتی آن لحظه هم نمی ترسم.
حالا دستش را می اندازد و در را باز می کند و داخل می آید. مرد میانسال باریکی است، هر چه به قیافه اش نگاه می کنم نمی ترسم ،رنگش پریده است. نگاهی به هال میاندازد. معلوم است دنبال وسائل گران قیمت می گردد. لباس خانه ام را از روی مبل بر می دارد و داخلش لب تاپی را که روی میز هال است، می گذارد.  بعد سیم رابط   گیرنده  ماهواره  را از  جایش بیرون می آورد و  دستگاه را هم  روی  لب  تاپ می گذارد. با گره زدن لباس خانه بقچه کوچکی درست می کند .
نشسته ام و نگاه می کنم حتی نفس هم نمی کشم . او هراسان کارش را می کند . تلفن همراه اش زنگ می زند :" چیه؟ الان میام، بذار به اتاقها هم یه سری بزنم" . در همان حال به سمت اتاق خوابها می رود. صدایش به گوش می رسد که می گوید:" تا دو دقیقه اومدم". میزهای توالت را بیرون می کشد و بعد صدایش به گوش می رسد که می گوید:" به به". بر می گردد. به سمت پنجره می رود. بقچه را بر می دارد و به هال نگاهی میاندازد. من همچنان نشسته ام اما او باز هم مرا نمی بیند. هنوز هم به سوراخ پنجره نگاه می کنم.


                                                                 هشتم آذر ماه هشتاد و نه

تیس

آفتابچون گویی گداخته ذره ذره در تن دریا فرو میرود. از فراز این قلعه قدیمی مخروبه زمانی پرتغالیها رفت و آمد کشتی ها را زیر نظر می گرفتند و اکنون در غروبی دیگر آبی دریا و نارنجی خورشید به هم می آمیزند.
تیس از همین جا آغاز می شود، از این قلعه و از همین ساحلی که در دل آن است. ساحلی که ماهیگیران هر بامداد با لنجهای کوچک تورهای بزرگ خود را درون آب به سودای ماهیهای رنگارنگ رها کرده اند.
آن سوتر روستای تیس است با جاده آسفالته باریکی که پیاده رواش سرشار از خاک نرمی است که با هر گام به هوا بلند می شود. تابلویی در ورودی روستا ست که نشان از گذشته ای بسیار دور دارد. معبد ها، گورستانها ، غارها ، چاهها و مسجدی که می گویند هزار سال است اهل تسنن در آن به نماز می ایستند.
  اولین ماشینی که می ایستد را سوار می شوم . راننده اش اهل ده نیست و غارهای سه گانه را نمی شناسد. کنارش کارگری است که او هم فارسی نمی داند . در کنار جاده مرد ریشوی آشفته ای را می بینم که اسکناسی در دست؛ از مرد دیگری که مشت اش بسته است چیزی می گیرد.
دسته دسته مردان در کنار راه ایستاده اند و گفتگو می کنند. بزها به تنهایی در گوشه و کنار پدیدارند. جلوی مسجد پیاده می شوم . از چند نوجوانی که آنجا هستند نشان غارهای سه گانه را می گیرم. جوابهای نا مفهومی می دهند تا یکی که صورت کشیده و پوست تیره ای دارد پیش می آید و می گوید بیا. موهایش را از ته زده است و لباس سفید بلوچی به تن دارد. مرا از دیوارهای میان خانه های ده عبور می دهد. رفت و آمد مرغ و خروس و بز در خانه های تو سری خورده ده بیش ازهرچیز به چشم می خورد. در کنار پسر نو جوان که میگوید دانش آموز دوم دبیرستان است راه میروم. کودکی که پیراهن شماره 10 آبی راه راه پوشیده است، سایه به سایه مان می آید. می گویم لباس مارادونا را پوشیده ای. هر دو با هم تصحیح می کنند ، مسی نه مارادونا .
می گویم تو کلاس چندمی؟ می گوید: چهارم.
هوا دیگر تاریک شده است نوجوان با دست به صخره اشاره می کند و می گوید غارها اونجاست ،اما مواظب باش جن دارد.می گویم چه جنی؟ بیا غاررا نشان بده. می گوید نه ما نمی آییم خودت برو . از پله های سنگی بالا می روم و به غارها نزدیک می شوم. به پایین که نگاه می کنم می بینم که ایستاده اند و منتظرند . فلاش دوربین لحظه ای درون غارها را روشن می کند . در یکی  مقبره ای هست اما در این تاریکی چیزی دیده نمی شود.
 باز می گردم . راه را نشانم می دهند. به سمت جاده حرکت می کنم . جوانها روی خاکهای کنار جاده چند تا چند تا نشسته اند . از مسجد روستا صدای اذان می آید. زنی قابلمه روی سر گذاشته و برای آوردن آب می رود. برای ماشینهای عبوری دست دراز می کنم. بالاخره پرایدی جلوی پایم می ایستد. سوار نشده شروع می کند به سئوال که کی هستم و از کجا آمده ام؟ بعد از روستا می گوید از مکانهای تاریخی اش ، از بیکاری، بی آبی ، اعتیاد، تعطیلی گمرک و  ....
 گلایه هایش را پایانی نیست و تیس اینگونه تمام می شود. روستایی که قدمت اش از چابهار بیشتر است  و در واقع در دل آن این شهر را ساخته اند.
                                                                                      هشتم آذرماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

پریشان


باد گرد و خاک را به سر و صورت دختر جوان می کوبید واو ساک کوچک  در دست پیش می رفت. از اتوبوس یک ایستگاه زودتر پیاده شده بود و هنوز یکربعی وقت داشت؛ هر چه می کرد نمی توانست فکرش را جمع کند. آنچه امروز در این دوسه ساعت بر او گذشته بود؛ فراتر از توان او بود. روسری اش را جلوتر کشید، عینک آفتابی اش را  روی صورتش جابجا کرد و راهش را به سمت میدان  ادامه داد. جوانی از کنارش گذشت و متلکی گفت. اما در آن لحظات گوشش نمی شنید .
 همه چیز در یک  آن اتفاق افتاده بود؛ کمی آنطرف تر از مدرسه سوار خودرو شده بود و با پیمان مشغول گردش بودند . از هر دری گفته بودند، که ناگهان یک پیکان سفید  جلوی خودروشان پیچید.  مردی از آن پیاده شد، نور آفتاب ازروبرو  نمی گذاشت او جهره راننده را خوب ببیند؛ اما وقتی راننده به تندی به سمت در  آمد و آنرا باز کرد و جوان را بیرون کشید ، تازه پدرش را شناخت. دستش که می خواست جوان را از پیاده شدن منع کند، آویزان ماند و دیگر ندانست که چه کرد. در را گشود، سرش را پایین انداخت و خود را به میان جمعیتی انداخت که با شتاب می رفتند. در همین چند لحظه توانست آخرین حرفها را بشنود
آقا چیکار داری ولش کن
چی رو ولش کنم؛ دخترمو گول زده
فکر کرده بود که مردم کنار کشیده اند؛ جوان مات مانده و بعد ناسزا و مشت و لگد نصیب اش شده است. دختر اما برنگشته بودکه نگاه کند. کمی جلوتر سوار یک تاکسی شده بود؛چند دقیقه بعد در خانه بود. مادرش بیرون رفته بود.  نفهمید وسایلش را چه جوری درون یک ساک کوچک جا داد . نمی توانست در چشمهای پدرش نگاه کند . باید می گریخت. با عجله از خانه بیرون زده بود. می دانست که پسر خواهد آمد؛ با هم قرار گذاشته بودند ؛ اگر روزی یکدیگر را گم کردند در خیابان منتهی به میدان، ساعت  چهار بعد از ظهر یکدیگر را ببینند، تا به حال فقط یکبار این اتفاق رخ داده بود و او به بهانه رفتن به کلاس خودش را به آنجا رسانده بود.
فکر میکرد حتماً پدر محکم زده است، دست سنگینی داشت. گاهی که روی مادر دست بلند می کرد ، جایش تا مدتها می ماند . اما روی او تا به حال دست بلند نکرده بود .
خوب گاهی تندی می کرد ، اما او را جور دیگری دوست داشت. وقتی سرحال بود دستش را توی دستش می گرفت و می گفت:" دخترم دکتر میشه ایشااله . اون وخت دردای بابا رو شفا میده."
فرزند بزرگ خانواده بود؛ بعد از او دو برادر کوچک و یک خواهر هم بودند. پدر تازه بازنشسته شده بود و مسافر کشی می کرد، ماشین را هم با  قرض و قوله وقسطی خریده بود. هر شب که از سرکار می آمد ، دست به کمر بود. یکسره نشستن خیلی اذیتش می کرد.
پیمان هم مسافرکش بود. یک روز بعد از پیاده شدن همه مسافران سر صحبت را باز کرده بود. همه هم کلاسی هایش دوست داشتند بجز او. دائم در مدرسه صحبت دوست پسرهایشان را میکردند،اما اوسرش به کار خودش بود و درسش را می خواند. همیشه پدر  در خانه از کاری بودن مرد حرف زده بود و حالا این جوان اهل کار بود؛ حرفهایش هم شیرین بود. فکر می کرد چه اشکالی دارد بعد از گرفتن دیپلم به خواستگاری اش بیاید. با خودش می گفت : با این وضعی که ما داریم دکتر مهندس  خواستگاریم نمیان که. اگه دانشگاه قبول شدم ، درسمو ادامه میدم. اگه نشه هم دستکم یک نونخور از سر بابام کم میشه.
  با اتفاق امروز ذهنش در هم بود و حالا با این ساک که آنرا در دستانش می فشردبه کجا می رفت ؟ پدر عصبانی و خراب به خانه می رسید و دق دلی او را سر مادر در میاورد، شاید هم  با بچه های دیگر تندی میکرد. بعد از نیامدنش نگران می شدند، نه نمی خواست که به خانه فکر کند. حتماً جوان منتظر بود و شیرین تر آن بود که به او فکر کند.
 به ساعت اش نگاه کرد پنج دقیقه به چهار مانده بود. ابرها در آسمان بیشتر و بیشتر می شدند، کمی به میدان مانده بود و باید بعد از رسیدن به آن داخل فرعی می شد و پنجاه متر بعد از ایستگاه اتوبوس می ایستاد.
ناگهان آنسوی میدان خودروی جوان را دید ، زن جوانی با کودکی دو ساله در آن نشسته بودند، هرچه دختر نزدیک تر می شد می توانست چهره هاشان را بهتر ببیند. بیش از هر چیز می خواست چهره جوان را   ببیند .کنجکاو بود که ضربه های پدر چه به روزش آورده است. حالا به جایی رسیده بود که می توانست داخل خودرو را بخوبی ببیند. پای چشمهای جوان سیاه و متورم بود. لبخند تلخی به لب داشت و با زن جوان صحبت می کرد. فکر کرد حتماً خواهرش است . می گفت که یک بچه خواهر دارد که تازه زبان باز کرده و کلمات را با مزه می گوید. زن در حال پیاده شدن از ماشین بود. کودک گریه می کرد و نمی خواست پیاده شود. دختر به موازات ماشین رسیده بود . زن در را بست؛جوان حرکت کرد و صدای گریه کودک همراه با گفتن این کلمات شد: بابا ، بابا.
دختر در جای خود میخکوب شد، ساک از دستش افتاد. ناخواسته به آسمان نگاه کرد. آسمان برق زد و چند لحظه بعد صدای رعد میدان را در بر گرفت. رگبار تندی آغاز شد.
                                             بیست و هفتم    خرداد  80  
                                             بازنویسی:سی ام آبان 89  

سرعت

دنده را خلاص کرده و به کیلومتر شمار نگاه میکنم روی 222 است. سرعت 80است و بازی آغاز می شود. با یک اتومبیل خلاص چند کیلومتر می توان رفت؟ در یک آزاد راه درون شهری نمی توان سرعت را از حد خاصی بیشتر کرد. وسایل نقلیه کند رو زیادند و تازه درست در وسط راه یک چراغ قرمز است. این دیگر به شانست مانده است که وقتی به چراغ می رسی سبز باشد یا قرمز؟ اگر قرمز باشد که کارت تمام است و بازی را باخته ای.
 کیلومتر شمار 223 را نشان می دهد. بهترین رکوردم تا به حال پنج ونیم کیلومتر بوده است. همیشه شنیده ام که می گویند با ماشین خلاص رانندگی خطرناک است. ترمز در این حالت چندان مطمئن نیست و ماشین بیش از حد سنگین می شود و رها. سرعت ماشین به 60 رسیده است .جاده شیب ملایمی دارد  .حالا وارد یک زیر گذر می شوم؛ سرعت از 60 بالا می رود و  به 80 می رسد، موقع بالا آمدن عقربه های سرعت معکوس حرکت می کنند و   به 50 می رسند.
  کیلومتر دوم هم طی شده است. چراغ از دور دیده می شود، سبز است. مجبورم با همین سرعت حرکت کنم . کم کردن سرعت شانس عبور از چراغ را کاهش می دهد. حالا نارنجی می شود و بعد قرمز. 500 متری مانده است ، سرعت ماشین به 40 رسیده است تقریباً 100 متری مانده ؛ چراغ دوباره سبز می شود . حرکت ماشینها و از جا جنبیدنشان کمی زمان می خواهد؛ سرعت به 35 رسیده است، برای اینکه به ماشینهای جلویی نخورم باید نیش ترمزی بزنم  و می زنم، سرعت به 30 رسیده است، ولی سیل ماشینها روانست  و من هم بدنبالشان از چراغ می گذرم ؛ کیلومتر سوم هم طی شده است.
شیب ملایمی که جاده دارد باعث میشود سرعت اتومبیل حفظ شود ؛ مجبورم از سمت راست بروم، ماشین آخرین سیستمی اول چراغ می دهد، بعد بوق می زند و با عصبانیت از کنارم می گذرد؛ خود را از همه جهت در خطر قرار داده ام ، با این سرعت در جاده رفتن هم خطر تصادم از جلو را دارد و هم تصادف از پشت. اینگونه با آرامش رفتن ، نوعی رها شدن است، بی هیچ عجله و شتابی.
کیلومتر چهارم هم طی شده است و اکنون زیر گذری دیگر ،سرعت 35است. با سرازیر شدن   سرعت بالا می رود و با رسیدن به سر بالایی  کاستی می گیرد؛حالا سرعت 25 است. دیگر باید کاملاً از سمت راست بروم. اگر ماشینی توقف کرده باشد و بخواهد مسافری را سوار یا پیاده کند ؛ کارم سخت تر می شود . نرسیده به یک زیر گذر  کیلومتر پنج هم  ثبت شده است.
  کم مانده که رکورد را بشکنم ؛ مشکل فقط این زیر گذر است شیب تندی دارد . سرعت ماشین زیاد می شود ،تا سرازیری تمام شود  45 کیلومتر  در ساعت سرعت دارم و شروع به بالا رفتن از شیب می کنم ، اوایلش را خوب می روم ولی هر چه به  آخر سر بالایی نزدیک می شوم سرعت ماشین کم و کمتر می شود. در حالیکه نگاهم به سرعت سنج است که از 20 هم پایین تر آمده است ؛ ناگاه صدای مهیبی می شنوم . دیگر چیزی نمی فهمم . بازی تمام شده است. خلاص.   
                                                                           نوزدهم تیرماه هشتاد
                                                                       باز نویسی سی ام آبانماه 89

۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

بنزین


آفتاب وسط آسمان بود وشهر راغبار گرفته بود.ماشین دیگری نزدیک شد.مرد بار دیگر بطری وشلنگ پلاستیکی را بالا آوردو به راننده نشان داد.با نزدیک کردن دوانگشت شست وسبابه از مقدار کم درخواست  خود خبر داد.  در لحظه عبور  حتی توانست تبسم راننده را ببیند.
نیم ساعت می شد که کنار اتوبان ایستاده بود.مسافرها پنج دقیقه ای صبر کرده،بعد رفته بودند.
همیشه در ظرف چهار لیتری بنزین داشت،اما هر چه میکرد بیاد نمی  آورد  آخرین  بار چرا  آنرا  پر نکرده است. بعضی ماشینها اصلا توجهی نمیکردند، اما چند تایی هم سرعت شان  را کم  میکردند.گویی مردد میشدند.اماآنها نیز  به حرکت خود  ادامه  میدادند.به همه شان حق می داد.اگر خودش هم بود نمی ایستاد.فکرکرد در دلشان میگویند: حقشه .بذار تا  بوق سگ وایسه. اما  خسته  نمی شد.برای تمام ماشینها دست دراز میکرد و تا کامل دور نشده بودند،نومیدنمی شد.
ماشین شاسی بلند سیاه رنگی از دور پیدا شد.مرد بار دیگر بطری وشلنگ را بالا آورد.ماشین سرعت اش را کم کرد و کمی جلوتر ایستاد. هنگام  عبور سرنشینانش را دید که دو پسر و دو دختر جوان هستند.  به سمت  ماشین دوید. راننده پیاده شد. سرتاپا جین پوشیده بود و عینک آفتابی به چشم داشت. مرد به باک ماشین اشاره کرد و گفت:
دست شما درد نکنه.من فقط کمی میخام.باز کنید زیاد مزاحم نمیشم.
نه آقا این حرفا چیه؟این بطری  خیلی کوچکه.میری دوباره تموم میکنی. ظرف بزرگتر نداری؟
چرا.اما آخه وقت عزیز شمارو نمیخام بگیرم."کلامش برای خودش نا آشنا بود"
اون شلنگ رو بده به من
نه آقا . مگه میشه؟
توبده .کاریت نباشه.ظرفت روبیار
وتقریبا به زور  شلنگ وبطری را از دستش گرفت.
بدو  ،زود باش
مرد با عجله برگشت تا  ظرف چهار لیتری اش را ازصندوق عقب بیرون بیاورد. به لحظه ای فکر کرد که ماشین اش را  روشن کرده  و درحال حرکت است. ته دلش شاد شد. در صندوق را تازه باز کرده بود که صدای حرکت ماشین شاسی بلند را شنید.ازپشت شیشه های ماشین دودخترشلنگ وبطری در دست به اومی خندیدند.ظرف دردستش ماند و آب دهانش خشکید.  
بیست وهفتم آبان 89     

۱۳۸۹ آبان ۲۰, پنجشنبه

خداحافظ دیروز

  نزدیک چهارماه است با نوشتن پس از مدتها آشتی کرده ام.به تعبیر یکی از دوستان گرد وخاک از دفترچه کهنه ای که سالها از وجودش در نهایت سه یا چهارنفر اطلاع داشتند تکانده ام.
این آشتی نوعی شکستن تابوهایی هم بود که در ذهن داشتم.بازکردن دریچه هایی به گذشته که تابحال از آن کمتر گفته بودم.نوعی"خاطره درمانی".اما بیشک این شروع خوب که در آغاز جذابیتهایی هم برای خواننده دارد،پس از مدتی تکراری میشود و حرف تازه ای ندارد.
    این نکته ایست که تنی چند از دوستان به آن اشاره کرده اند. باید که نوشته هایم را به امروز پیوند بزنم.البته در نوشته هایی چون زنجیر وسرگشته در این راستا تلاشهایی شده بود.
نکته دوم که در مورد مضمون است گرایش به سانتی مانتالیسم است.ناخواسته گرایش زیاد به گذشته وروزهای رفته ،آدمی را احساساتی میکند.این مطلب بی آنکه قصدم باشد حاصل شده است ومیخواهم تا حد امکان از آن در نوشته های بعدی دوری جویم.
سومین نکته مربوط به شکل نوشته هاست.گاهی طرح است،گاهی به داستان کوتاه شبیه شده و گاهی هم هیچکدام اینها نیست.در بسیاری از نوشته ها خواسته ام داستانی را که میتوان تا دویست صفحه راجع به آن نوشت،در کمتر از یک صفحه بگویم.  دلیل این کارهرچه باشد باید شکل کار را عوض کرد.در واقع من تمرین نوشتن میکنم وامیدوارم پس از دو مرحله قبلی که اولی بصورت ایمیل بود و دومی شروع این وبلاگ ،دور تازه ای از نوشتن را آغاز کنم که از نظرات دوستان در آن استفاده بیشتری کنم.خواهشم از همه دوستان این است که در حد امکان نظراتشان را در وبلاگ بگذارند.بخش اصلی مطالب طرح شده در این نوشته از نظرات دوستان است.با امید به تداوم این همراهی
                                           بیستم آبان 89

۱۳۸۹ آبان ۱۷, دوشنبه

یوسف گمگشته

مثل شراب کهنه است دوستی ما. بگذار ذره ذره بچشیم اش. حیف است یکباره سرکشیدن اش این دوستی سی و هفت ساله.
*******
لبهای خواهرت که لرزید و با گریه گفت : دیشب بردنش، تنم به رعشه در اومد. هم غصه تو رو می خوردم و هم نگران خودم بودم. نمیدونستم چیکار کنم یا کجا برم. تو کوچه ها می گشتم و فکر می کردم یعنی دیگه یوسف رو نمی بینم؟
*******
کنار اسی قد بلندکه راه میرفتی، تپلی بودن ات بیشتر به چشم میخورد. این را کرده بودیم نقطه ضعف ات که تو چه طرفدار زحمتکشی هستی که هیکلت اینجوریه. قسم و آیه تو که دست خودم نیست روهم باور نمی کردیم. تا اینکه مادرتو دیدم، یاد کتاب "مادر" افتادم، تو هم کم به پاول شبیه نبودی، منتهی مثل اون خوش هیکل نبودی. وقتی مادرت تندتند ترکی حرف می زد، من هیچی نمی فهمیدم جز مهربونی اش و دستهای بزرگی که سخت تر از دستهای همه زنهایی بود که تو زندگی هفده ساله ام دیده بودم.
*******
انتهای شهباز جنوبی ، زمینهای خاکی . نمی دانم دو تا تیر دروازه درست و حسابی با تور از کجا پیدا کرده بودیم و فارغ از غرغر همسایه و ترس از شکستن شیشه ها و خوردن توپ به رهگذران با همه وجود بازی می کردیم. بیست دقیقه بود بازی کرده بودیم و هنوز هیچکس گلی نزده بود. تو گلر تیم روبرو بودی و من تنبل هم بقول بچه ها وایساده بودم مرده خوری. یه توپی از راست فرستادن رو دروازه، من هم با سر چکشی کوبیدم بهش. تو اصلاً انتظار نداشتی، وسط پاهات باز بود و توپ چرخ زنان از اونجا گذشت و به تور بوسه زد. من رو زمین بند نبودم و تو از شادی من، شاد بودی.
 *******
از اون مرداد تلخ، از اون شبی که تموم نمی شد و چشمم رو خواب نگرفت، خیلی سال گذشته. حالا صدای بودن تو رو از یه جای دور می شنوم. یه جای دور و سرد ولی این صدا هنوز هم گرمی خودشو داره. گرمی که تو  سطرسطر  نوشته فینگیلیش ات به چشم می خوره.
                                                     هفدهم آبان هشتاد ونه

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

آخرین دیدار

    اتوبوس خط جمالزاده-تجریش از جا کنده شد.بهروز هنوز آرام ایستاده بودو نگاه میکرد.من ردیف آخر نشسته بودم وتا آنجا که میشد از میان ماشینها وشاخه های بلند درختان به کسی که هر لحظه از او دورتر میشدم می نگریستم.
او نمیدانست که دیگر مرا نخواهد دید.در یکساعتی که گفتگو میکردیم ،من هرکار کردم نتوانستم این را به او بگویم.اوباز مثل همیشه کوشید آرام وشمرده و با منطق حرفهایش را بگوید.حرفهایش بر دلم می نشست اماحس گریز در من بود.باید می رفتم.
 *******
چهار سال پیش بود که بهروز پیدایش شد.تا قبل از اینکه بیاید و ببینیمش با ما آشنا بود.
مامان همیشه از پسری می گفت که در دبستان شاگردش بوده ودر همه چیز نابغه بوده است.مامان وبابا بطور اتفاقی در سینما دیده بودندش.
چهارده ساله بودم و همان بار اول که دیدمش از او خوشم آمد.رفتارش دوستانه بود وصمیمیت در آن به چشم می خورد.به حرفهایش با علاقه گوش میکردم .به نظرم پاسخ تمام سئوالها را می دانست.مامان همواره حرفهایش را تایید میکرد،بطوریکه گاهی حسودی ام میشد.
*******
یکه خوردم.انتظار نداشتم مامان توی گوشم بزند.
-مامان! تومنو زدی؟
-دختراگه میدونستی،اگه تجربه اشو داشتی،این جور غافل دنبال این حرفها نمی افتادی،با بابات صحبت کردم،هرچه زودتر میفرستیمت خارج.
-آخه خودت این حرفارو یادم دادی،به بهروز هم تو یاددادی
-بهروز که بچه من نیست،چی کارش میتونم بکنم.
بغضم ترکید:اون مادر نداره؟اگه بلایی سرش بیاد؟
مامان هم زد زیر گریه:نباید بری.مگه ندیدی تو روش هم گفتم.اونم برام عزیزه. ولی تواز وجودمی.نمیخام زندگیت بهم بریزه.
*******
اتوبوس دور میشد و اشکهای مرا پایانی نبود.
               چهاردهم آبان 89