۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

هزار پنجره

زن دو دستش را به نرده هاتکیه داده بود.دستانش با هم
لاله ای ساخته بودکه ،چانه اش میان آن بنشیند.    میان
موهای سیاهش  رگه های سفید پیدا بود.مو هاصاف بود
 و بلند.  نه آن قدر که از گردنش خیلی بگذرد.نگاهش به
کوچه بود.کسی از کوچه نمی گذشت.پیش روی اش در
حیاط درخت بادام پر از شکوفه بود.شکوفه های صورتی
 رنگ.
درختان پیش رویش از جوانه های سبز کوچک انباشته بود.
در ورودی خانه،برگها با هم تاق نصرتی ساخته بودند.  برای
ورود به حیاط از زیر آن باید رد می شد .چمن ها سبز   بود
و پر.پرنده ای با پرهای بنفش و زرد آواز می خواند.آن سوتر
 سینه سرخی جوابش را می داد.
در کوچه مردی با لباس ورزشی بر تن می گذشت.لحظه به
لحظه بر سرعت قدم هایش می افزود.زن به راه رفتن   مرد
 نگاه کرد.مرد هم   سرش را  بالا آورد. به زن  نگاه کرد. یک
 لحظه نگاه شان به هم برخورد.همان لحظه از ذهن هر دو
گذشت:
"زمستانی دیگر تمام شده بود.بهار آغاز می شد."
هفتم فروردین 89  

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

نگاه به نقش ونگار

   نگاهم روی فرش مانده بود.طرح چهار گل کنار هم،
که باز تکرار می شد.اول با فاصله زیاد. بعد با فاصله   
کمتر.آنقدر که در  آخر بهم می  چسبید .     سمت  
 دیگر   درست قرینه بود. تا آخر می رفت.گلها قرمز
بود.بهتر بگویم پیازی بود.  زمینه فرش کرم   روشن
 بود.خطوطی سرمه ای مثل شاخه درخت ،فاصله
بین گلهارا پر کرده بود.
خوابم نمی برد.ازجلوی چشمم تصویر اتاق   خالی
بی فرش می گذشت.چیزی داشتندجایش بگذارند؟ 
زیلویی،  گلیمی، حتی روفرشی ای؟
چهره خواهرم در هم بود. شکم اش  خیلی  بزرگ
شده بود.فکر می کنم ،کم مانده بودکه فارغ شود.
قطره اشک گوشه چشم اش را سریع پاک کرد تا
 نبینمش.گفت:
"ببخشین داداش.شرمنده ام"
مرد سرش  پایین بود.   چیزی نمی گفت.
زودتر باید می رفتیم.درزدند.آمدند.رحیم بودووانتی.
فرش را جمع کردند.گلها روی هم جمع می شدند.
شاخه هادرهم  می رفتند. سر  فرش   ر ا گرفتند.
بیرون بردند.رحیم می کوشید زودتربرود و تندتر.
:"فکر می کنی تند  بروی ،  چی   فرق می کنه؟
پول بی زبان را دادی دستش،بخوره،داداش خوش
خیال من."
به پسرها نگاه کردم.   امسال عید ،وقت گرفتن
اسکناس  های  دو تومانی  نو،چشم های شان
می خندید.حالا سرهای شان روی گردن  شان
سنگینی می کرد.وقتی آمدیم درحیاط توپ بازی
 می کردند.ما را  که دیدند، توپ را  ول  کردند.
سلام کردند.حالابانگاه شان   فرش را    دنبال
می کردند.خواهرم را بغل کردم.  شانه هایش 
 می لرزید. دلم  نیامد  توی صورتش نگاه کنم.
مردهنوز  سرش پایین بود.بیرون رحیم و وانتی
فرش راداخل وانت جابجا می کردند.تا  کنکور
بعدی  یک سال مانده بود.  با پول فرش،نصف
پولی هم که رحیم داده بود،زنده   نمی شد. 
اززیر بغلهایم عرق چکه می کرد.نگاه پسرها   
پس کله ام را سوراخ می کرد.
     چهارم فروردین نود

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

چرا تمام نمی شد؟


پسر  گفت  که از  شهرستان  آمده اند.  جا  ندارند.   بیچاره اند.   فقط  

  یک    شب.
ساندویچ های سوسیس تنوری آماده بود.با کاهو و   خیار شور.  پیچیده


در زرورق های کرم  رنگ. لب کابینت  بود.   نگاه شان می کردم   کهدر

زدند. زن روسری را  زیر گلویش گره زده  بود.  سفید رو بود.صورتش رنگ 

 پریده بود.   با گودی  اندک  زیر  چشم ها.  دندانهایش زرد بود. درگوشه

چپ دهانش جای دندانی خالی بود. مرد سبزه بود.پوستش به سیاهی

 می زد.   چشم  هایش   کم فروغ   بود. کمی    هم        خمیده  راه 

می رفت.زن نگاهم کرد.لبخند  زد. مرد،  اما     لبانش آن چنان  بر  هم 
نشسته  بودکه،لبخندی هم نزد.
ساندویچ ها را آوردم.با ماستی که  داشتیم  دوغ د رست کرده بودم. در

سکوت خوردیم.ظرف ها را جمع کردم.رفتم که بخوابم.
روی تشک در اتاق دراز کشیده بودم. از لای در نور می ریخت.آرام  پچ پچ  

می کردند.به پسرگفته بودم که جایشان رادراتاق دیگر  بیاندازد.   خودش

همیشه درهال می خوابید.خواب ام نبرد.تا یک ساعت بعد       که چراغ

خاموش شد.هوا هنوز گرگ و میش بود،که از جایم پا    شدم.      چراغ 

دستشویی را که     روشن کردم، نورش تا  گوشه  هال را  روشن  کرد. 

یک گاز پیک نیکی کوچک آنجا بود.  رویش یک صفحه فلزی بود.   کنارش

هم    چیزهایی بود که نمی دانستم چیست.    پسر  آرام  خوابیده بود 

 و  سرش  روی  دامان   زن بود. زن  تکیه  داده بود   به  کانتر آشپزخانه

ومعلوم نبود که خواب است یا بیدار.مرد هم پیدایش نبود.
صبح با  دو نان  بربری تازه به خانه آمدم. زن  دیگر در  هال نبود. پسر  با

دهان باز وسط هال ولو بود.سرش را که روی زمین بود، بلند کردم و روی 

بالش گذاشتم.مثل بچگی هایش  شده  بود.
زیر کتری را روشن کردم. چای را دم کردم . منتظر شدم.  زن و مردخیلی

دیر بیدار شدند. پسر را صدا کردم.صبحانه که   تمام شد به پسربا  دست

 اشاره  کردم  که  یعنی کی می روند.دست راستش را در هوا چرخ داد،
  
همزمان صورتش را درهم کشید که نمی دانم. زن شامپو     خواست و

لیف و حوله.مرد چرت می زد.به پسر نخواستم   نگاه کنم.
زن از حمام بیرون آمد .لباس خواست.در اتاق من لباس هایش را  عوض

کرد.برس خواست.موهایش را در هال شانه کشید. مرد سرش پایین بود.

به جلوی   پایش  نگاه می کرد.پسر  چرت می زد.
شب بعد پسر گفت که مهمان دارد:
:برای خودت یه چرخی بزن.زودتر از ده نیا."
بیرون  زدم. باران  ریزی می بارید. خیابان ها را  بی هدف    می گشتم.

کوچه ها  را هم دور زدم.کم کم تاریک می شد.  مغازه ها      یک به یک  

می بستند.چراغ  های  خیابان پشت  سرهم خاموش   می شد . زنگ  

زدم. گفت که  یک ساعت  دیگر  بیا.  باران لباسهایم را  خیس کرده بود.

کم کم سردم می شد.سر یازده  برگشتم.
در  زدم. گفت که منتظر باشم.   پشت  در ایستاده   بودم  و می لرزیدم. 

 سه چهار نفری بیرون آمدند و     رفتند.    سرم را پایین   انداخته بودم.

 نمی خواستم که ببینمشان.یک ربع بعد پسر در را باز کرد. مثل  سگی 

 خیس و  خسته ، خود  را  داخل خانه انداختم.
خانه بهم ریخته بود.پر از آشغال و ته سیگاربود.  زن  سیگاری  در دست 

داشت. مرد چرت می زد.  پسر اما  وسط   می چرخید.  ظروف را جمع

وجور  می کرد.از بین غذاهای مانده،تکه سوسیس کوچکی را برداشتم. 

از تراس اتاق کوچک  پرت کردم  برای  سگ.  سگ  کوچک   سفید   دم   

خاکستری. سگ   انبار  آهن  پشت  اتاق.  سگ  در  تاریکی        دوید.

سوسیس را برداشت.دم اش را تکان داد.رفت.برگشتم.   هرکدام گوشه

 ای افتاده بودند.به هیچ  چیز دست نزدم.رفتم  توی اتاق.روی تشکم دراز

 کشیدم.   نور از  لای در می ریخت تو اتاق. نمی دونستم چند روز است 

 که  از   لای  در این  نور  می تابد.چند روز،چند هفته یا چندماه.چرا تمام
 نمی شد؟صد بار به خواب رفتن اش را دیده بودم.با دهان باز.صد بار بالش 

 را  زیر سرش  گذاشته بودم. صد بار لحاف به رویش کشیده بودم. صد بار

جسم بی جانش را کنار صد ها سرنگ دیده بودم که دور و برش ریخته بود.

صد بار تن مچاله شده  اش را دیده بودم.  وسط  جوی آبی ، در حالی که

لجن تا چشم هایش را پوشانده بود.
شب تمام نمی شد.نور از لای در  به درون اتاق می ریخت و  من  خوابم

نمی برد.
    اول فروردین نود

جسارت های باور نکردنی آقا زینال


نمی دونم چرا این کارو قبول کردم؟  کم میشه که خودمو آلوده کارای
کوچیک کنم.اما این پسره انقدر زر زدکه مخم رو خورد.گفتم اوکی،اما
فقط به یک شرط گفت چه شرطی؟گفتم به این شرط که فقط یه دفه
دنبال این کار میرم،اگه شد،مفت چنگ تو.اگه نشد،دیگه دفه    دومی
نیست.چون طلب پیر زنه  هم کمه،مزد نمی خوام.
راستش اونقدر کارای جورواجور ریخته بود سرم که مدت ها بود،فرصت
سر خاروندن هم نداشتم.به یک ضرب هم جواب می داد.تیغه تیز رو که
می دیدن،لال ها   هم به  حرف  می اومدن. از   جیبای   خالی    هم 
تراول   در  می اومد.خیلی از مشتریام باور شون نمی شد،یک ساعت
بعد از سفارش با پول برگردم.   پولی   که   اونقد  دنبالش سگ دو زده
بودن،پله های دادسرا رو بالا و پایین کرده بودن،به   هر کس و ناکسی
حق حساب داده بودن،به همین سادگی وصول شه.
تا یه مدت قبل بهم زینال دیلاق می گفتن.بسکی پاهام دراز بود.به سه
سوت از دیوار مردم می رفتم بالا.ننه ام که مرد،سر قبرش قسم خوردم
دیگه دزدی نکنم.بسکی    منو به ارواح خاک بابام قسم داده بود و گوش
نکرده بودم.هر وخ می خواستم کار نامیزونی بکنم،  مث  اجل   معلقی
می اومد جلو چشمام.با اون چادر سفید خالخالیش.  اون  وقت بود که
شیطون حرومزاده رو لعنت می کردم.   کم کم زدم توکار وصول چک .به
دور بری هام می گفتم که شدم  کارآگاه  خصوصی.  یه  پا       شرلوک
هولمز.  اما اول اسمم رو عوض کردم.    می دونی چطوری شدم زینال
اوکی؟
یکی ازاین جوجه تاجرا از پسر خاله زنش که تازه از خارج اومده بوده،یه
پولی گرفته بود که کار کنه،گند می زنه و پولارو بباد می ده.بعدش قایم
می شه،هیچکی هم از جاش خبر نداشته.پسر خاله هه منو واسه این
کار خواست.تو هرجمله ای که می گفت،چهار تا  اوکی   هم می اومد. 
کاری ندارم چطوری بدهکاره رو از تو یه طویله توساوه پیداکردم،  پرتش
کردم جلوپاش.دسته چک شو در آورد،مبلغو نوشت و همونطور که  بهم
می داد، گفت:
"اوکی زینال. تو اکسلنت بودی،اوکی"
خیلی از این اوکی خوشم اومد.شد ورد زبونم.از اون ببعد تو هر جمله
ای که بگم،دو سه تا اوکی می آم.
آره،پسره انقدر گفت که من قبول کردم.تیغ ام رو تیز کردم.فقط به خاطر
اینکه وقتی بازش می کنم،برق اش چشمارو بزنه.
خونه شون خیلی پایین شهر بود، دور وبر شهباز بود  .مونده بودم این یارو
چطوری کلاه مردم رو ور داشته. پسره،مخلص   کلومو گفت  که،    طرف
مغازه ای داشته وبروبیایی .بخر،بفروش ماشین هم می کرده.هر روز یه
مدل و یه رنگ زیر پاش بوده.واسه همین از همسایه و فامیل،بازنشسته
وکارمند،زن بیوه و معلول ،پولشونو داده بودن کار کنه.تا اینکه یه دفه آب
میشه ،میره تو زمین.میمونن زنش و دخترش.پسره     می گفت نرفته،
همین دوروبراست، شایدم تو خونه باشه.طلبکارا در خونه رو   از  پاشنه
درآورده بودن.اما هیچی به اسم طرف نبوده.خونه و مغازه به اسم زنش
بود.واسه همین ،همه مونده بودن آویزون.هیچ غلطی هم نمی تونستن
بکنن.
پیرزنه دو ملیون داده بود به مرده تا با سودش زندگی شو بگذرونه،حالام
دستش به جایی بند نبود.فقط یه کاغذ پاره بود دستش،که    کسی دو
زارم پاش نمی داد.گفتم که فکر می کنم ننه امه .پول هم نمی خوام.برا
پسره  خط ونشون کشیدم که، اگه بفهمم  به  یه  نفر دیگه  از  طلبکارا
گفته،من می دونم واون می دونه و تیغه زینال اوکی.   اون هم گفته بود
اوکی.
پسره خونه رو نشونم داد ورفت.زنگو زدم.بعد یه دقیقه صدای یه زنی از
تو حیاط بلند شد.جواب دادم.پرسید که چی کار دارم.گفتم که    فامیل
عصمت خانومم،همسایه کوچه پشتی، واسه وصول طلبش اومدم.صدا
گفت که پولی بکار نیست و خودموخسته نکنم.
دیگه معطل نکردم.یا الله گفتم.به ایکی ثانیه     تو حیاط بودم.  زنه چادر
سفید سرش بود،روپله اول وایساده بود.   اون جا بود که دختره رودیدم.
وایساده بود بالای پله ها ،یه روسری هم سرش انداخته بود.داد زد:
"مرتیکه دزد واسه چی میای تو خونه مردم "
تیغ رو در آوردم و کشیدم.برق اش همه جا رو روشن کرد.مث این بود که 
ته دلم هم با اون   گرم شد. دختره  گفت که مامان  بیا  تو به پلیس زنگ
بزنم.معطل نکردم،تیغ رو بردم جلو چشمای زنه.گفتم:
"من تا حالا رو زن تیغ  نکشیدم.  مجبورم نکنین .    فقط یه کلمه   بگین
کجاست؟"
زن روشو برگردوند.از پله ها بالا رفت.     حیاط    کوچکی بود با یه حوض
سنگی کوچیک  وسطش  و یه توالت   هم گوشه اش.منو یاد   خونه ننه
ام انداخت.دنبال زنه از پله ها رفتم بالا.به بالا که رسیدم داد زدم:
"کجایی مرتیکه !تو هفت تا سوراخ قایم شدی،زنارو انداختی جلو؟"
مادره وایساد جلو دختره.گفت:
"گمشو برو بیرون از خونه مون."
دختره مادرشو عقب زد.اومد وایساد روبروم.    فکر کنم،   هفده،هجده
سالش بود.ابروهای پیوسته داشت با پوست روشن.  قدش خیلی بلند
نبود،اما یه جوری از بالا با چشمای سیاش    تو چشام نیگا کرد که دلم
لرزید.همه اینارو تو نور چراغ کوچیکی دیدم که بالا سرشون روشن بود. 
داد زد:"مگه نمی گیم از خونه ما برو بیرون"
مادره مثل بید می لرزید و دعا می خوند.
 اما دختره همچین  سفت و سخت   وایساده بود جلوم، که انگار    نه
انگار این چیزی که دستمه تیغه.باهاش می تونم،هر دوتاشونو تیکه پاره
کنم.اومدم یه تکونی به تیغ بدم که بترسونمشون.اما دختره با  پنجولش
همچین کشید رو صورتم که گرمی خونو رو لپم حس کردم.   خودم هم
نفهمیدم چرا،ولی دیگه معطل نکردم.اومدم از در بزنم بیرون،دیدم قفله.
از دیوار کشیدم بالا و پریدم تو کوچه.همسایه هادور وبرخونه جمع شده
بودن.دوتا کوچه اونورتر تیغ رو انداختم تو جوب.می بینی هنوزجای پنجه
هاش تو صورتم مونده.هر وقت تو آینه به خودم نیگا می کنم،می گم:
" اینا جای دست یه دخترنیست،جای پنجه های یه پلنگه.باورکنین اون
موقع  من یه پلنگ دیدم.یه پلنگ خشمگین با چشمای سیاه."
               بیست وهشتم اسفند هشتاد ونه