۱۳۸۹ مهر ۸, پنجشنبه

پشت چراغ قرمز

      ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد.مردی با ریش سفید و لباس مندرس روی پله ها نشسته بود و پولهایش را می شمرد.کنارش دسته ای جوراب بود.بعدازچندبارشمارش، لبهایش را با ناراحتی بهم فشرد.سرش رابالاکردو دستهایش رابه سمت آسمان گرفت.
نگاهش به  نگاهم افتاد.لبخند تلخی زد.چراغ سبز شد.
چهارم اردیبهشت 66
باز نویسی سیزدهم شهریور 89

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

صف

نمیدانم چه بود و چگونه آمد ؟ شعر بودیاقصه ، رویا بود یا کابوس؟ چگونه شروع شد؟ فقط یادم می آید که وقتی چشم باز کردم، دیدم میان جماعتی هستم که میروند، سرها همه پایین ، بی نگاهی به چپ و راست، تند نمی رفتند، آهسته هم نه، امانه دستها به اختیار بود و نه پاها.
 جماعت فشرده بود و درهم، نه ابتدایش پیدا بود و نه آخرش، فکر می کنم هوا ابری بود یا دست کم حالا  می فهمم که ابری بوده است. چون سایه ام را نمی دیدم؛ یعنی سایه هیچ کس را نمی دیدم . شاید هم ابری نبود، چرا که آنقدر تراکم بود که اگر کسی هم سایه ای داشت روی زمین نمی افتاد. میان جماعت همهمه بود و عشق زود رسیدن. نمی شد شمردشان و حتی به شمردنشان هم فکر کرد، فقط می دانستی که بالاخره تو هم می رسی، یکساعت، دو ساعت یا چند ساعت بعد. کاسه ات را پر می کنند و تو می توانی بخوری، گیرم که حتی سیر هم نشوی وباز می توانی در صف بی انتهای دیگری بایستی.
 راستی کاسه ام کجا بود؟ دستم بود؟ شاید، اصلاً به دستم چسبیده بود، موقع خوردن هم از دستم جدا نمی شد، روی زمین نمی گذاشتم که وقتم بگذرد. اگر سوپ و آشی بود سر می کشیدم و اگر غذای دیگری بود کم کم آنرا در دهان سرازیر می کردم، دوباره برمی خاستم و می رفتم.
در یکی از همان برخاستن ها بود که او را دیدم. زنی با گیسوان بلند که ایستاده بود ،راه نمی رفت و به چپ و راست نگاه می کرد. بی آنکه بخواهم دیدمش. خواستم که بروم، اما نتوانستم، به خودم لعنت فرستادم، فکر کردم همه می روند و من میمانم. سرم را پایین انداختم، اما   وسوسه شدم که یکبار دیگر هم نگاه کنم و بعد بروم، سرم را بلند کردم و در چشمهایش نگریستم، آبی آبی بود وروشن؛ آنگاه بود که آسمان بیادم آمد، سرم را به سوی آسمان کردم، هوا ناصاف و تیره بود با تکه ابرهایی در گوشه و کنار. وقتی سرم را پایین آوردم تا دوباره او را ببینم ، رفته بود. نمی دانم در دستهایش کاسه ای بود یا نه، یعنی فرصت نداشتم که ببینم، یکبارگیسوانش را دیدم و یکبار چشمانش را.
 خواستم وارد جماعت شوم. اما از نگاه کردن یه صورتهایشان وحشت کردم. همه یک شکل بودند؛ صورتی گرد و دهانی بزرگ در میانه، هیچکس چشم نداشت و میرفتند و چه تند می رفتند، آن هنگام بود که آخر صف را دیدم، در انتهایش پیرزنی بود که عصا زنان می آمد. پیش رو دیگها در کنار هم چیده شده بود و کنارشان کسانی مشغول پر کردن کاسه ها بودند. جماعت کنار جاده می نشستند و می خوردند،کاسه های همه شان به دستشان چسبیده بود و باآن بالا و پایین می رفت، خوب که به سرشان نگاه کردم، دیدم هیچکدام کاسه سر نداشتند، غذایشان را در کاسه سرشان می خوردند و دوباره آنرا سر جایش می گذاشتند. چه قیافه وحشتناکی! دهانی بزرگ روی تکه هایی گوشت کج و معوج قرار گرفته بود. دهانی که حتی سقفی هم نداشت.
 حس کردم خیس می شوم، بالای سرم را که نگاه کردم، ابرها می باریدند کاسه ام را زیر باران گرفتم،زود پر شد، آب باران را نوشیدم به خودم نگاه کردم و دیدم موهایم بلند شده است و تا روی کمرم آمده است، جماعت می رفتند و گویی نمی دانستند که باران می آید؛  فریاد زدم :
باران! باران! آی مردم باران!
اما گویی آنها نمی شنیدند و یا صدای من در گلویم می پیچید و بر نمیامد. باران را حس نمی کردند. کاسه را با آب باران پر کردم و رویشان پاشیدم. دهانهایشان جمع شد و کوچک شد. چشمهایشان پدیدار شد، به من نگریستند و لبخند زدند. بعد به آسمان نگاه کردند .دیگر آنها هم در صف نبودند ، با چشمهایی مشتاق به دور و بر نگاه می کردند.جلوتر رفتم. کاسه هایمان را زیر باران می گرفتیم تا پر شود و به روی جماعت می ریختیم . اول دهان هایشان جمع می شد و بعد چشمهایشان پدیدار می شد و نگاهت می کردند. موهایشان که رو به سفیدی بود، سیاه وبلند می شد، کاسه را دوباره زیر باران گرفته بودم که حس کردم چند نفر به سرم ریختند. یکی شان میله ای را در چشمانم فرو کرد و دیگری با شیئ نوک تیزی صورت ام را درید. با وحشت از جا پریدم، عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود و با سوزش صورت و درد چشم ام توام می شد.
                                                                                              پانزدهم مهر 67

خانواده

سوار که شدند،   بیش از همه آرایش غلیظ زن بود که توی ذوق می زد. مرد، تکیده بود و پای چشمهایش سیاه شده بود. چشمهایش، حرکاتش و حرف زدنش بی رمق و تهی بود . دو پسر بچه که آب دهن و بینی شان آویزان بود، همراهشان بودند.
زن با تحکم حرف می زد:
- باز نیام ببینم تو کوچه ول هستید، بچه ها را ببر خونه، من زود میام.
  مرد می گفت: باشه زری جون، باشه، به جون تو من تقصیر نداشتم.
راه کوتاه بود و زود رسیدیم، پیاده شدند. مرد با دو فرزندش این سوی خیابان ایستاد. زن از خیابان عبور کرد و در آن سوایستاد و جلوی ماشینهای عبوری دست نگهداشت.
ب ام و آلبالویی رنگی پیش پایش ایستاد. زن سوار شد و نگاه بی رمق مرد و بچه ها را بدنبال خود کشید.
                        چهارم اردیبهشت ۶۶
                                                                                                

                                         

المپیک در محله ما

حوض کوچکی با آبی نه چندان تمیز پر شده وعده ای بچه قد و نیم قد در ان مشغول آبتنی و بازی کردن هستند.
یکی از آنها سوت بلندی می زند و می گوید حالا موقع مسابقه است. رفت و برگشت تا آخر حوض، موضوع مسابقه  است.
سر و صدای بچه ها باعث نمی شودکه از مغازه نانوایی صدای گوینده رادیو را نشنویم که می گوید:
حالا شناگر ژاپنی از خط پایان عبور می کنه و برنده مدال طلا می شه، شناگران چین و کره دوم و سوم می شوند، در همین حال سه نفر اولی که در بازی بچه ها برنده شده اند کنار حوض بالا و پایین می پرند.
رادیوی نانوایی مسایقه وزنه برداری المپیک آسیایی را پخش می کند. در مغازه نانوایی صفدرکارگر ۶٥ ساله مشغول حمل آردها از کامیون سیلو به داخل نانوایی است. مدتهاست که سر حال نیست و پادرد امانش را بریده است. بزرگترین مشکل اش این روزها آمدن کامیون ٥ تنی آرد است که باید آن را یکجا تخلیه کند.
مسابقه به مراحل نهایی رسیده است، وزنه بردار ایرانی جلوی وزنه ایستاده و آماده است که آن را دو ضرب بالا ببرد.
صفدر تا بحال ٢٠ تا از کیسه ها را خالی کرده و برای بلند کردن بعدی به سمت کامیون حرکت می کند.
وزنه بردار ایرانی وزنه را لمس می کند
صفدر کیسه آرد را در آغوش می گیرد
وزنه بردار ایرانی وزنه را بالای شانه هامی برد
صفدر کیسه را روی شانه هایش قرار می دهد
وزنه بردار تلاش می کند تا وزنه را بالای سر نگاه دارد  

صفدرکیسه را بالای سرش قرار می دهد و به سمت مغازه حرکت می کند
وزنه بردار نمی تواند وزنه را بالای سر نگاه دارد و وزنه می افتد
کیسه آرد از بالای سر صفدر سقوط کرده و داخل جوی افتاده و پاره می شود
ایران مدال این وزن را از دست داده است
صفدر به کیسه پاره نگاه می کند و به این فکر می کند که از امروز بیکار خواهد بود


سه
گزارشگر رادیو مسابقه دو ٤٠٠ متر را گزارش می کند. نانواها در حال پختن نان هستند. پیر مردی لاغر اندام به محل نانها نزدیک شده، نانی   بر می دارد و می دود .
گزارشگر از دونده ایرانی می گوید که از همه پیشی گرفته است.
صاحب نانوایی به کارگر خمیر گیر می گوید که پیر مرد را دنبال کند .
گزارشگر می گوید: دونده چینی در تعقیب دونده ایرانی است.
جوان لحظه به لحظه به پیرمرد نزدیک می شود.
دونده چینی در آخرین لحظه از دونده ایرانی جلو می زند و اول می شود.
کارگر  خمیر گیر به پیرمرد می رسد و او را می گیرد، اما با کمال تعجب می بیند که پیرمرد آخرین تکه نان را هم بلعیده است.
دونده چینی اول ودونده ایرانی دوم می شوند.
کارگر خمیرگیر به سمت نانوایی بر می گردد و پیرمرد در میان مردم گم  می شود.

                                                                                     سال پنجاه و سه
                                                                                     بازنویسی بیست و هشتم مرداد ٨٩

جایزه


سرصف، وقتی همه مرتب ایستادند، صدای آقای ناظم مثل بمبی در فضای حیاط ترکید: بچه ها ! توجه ! توجه ! ساکت !
با شنیدن این غرش مهیب همه هیاهو و سرو صدایی که تا چند لحظه پیش بر می خاست، فروکش کرد و مدرسه در سکوت مرگباری فرو رفت.
بچه ها ! اسمهایی را که می خونم شاگردای ممتاز مدرسه هستن، بیان جایزه هاشون رو بگیرن.
ناظم خواندن اسمها را شروع کرد: حسین عرفانی شاگرد ممتاز کلاس سوم "هیاهوی بچه ها"
من گویی آب می شدم و به زمین می رفتم. در همین چند لحظه تمام آنچه که در این چند روز گذشته بود، خیلی سریع از جلو چشمهایم رد می شد. یک هفته پیش سر کلاس انشاء ناگهان مردی که عینکی بر چشم داشت، بهمراه ناظم وارد شد. ناظم با انگشت بعضی بچه ها را نشان میداد. مرد آنها را بیرون می برد و با آنها حرف می زد. تا اینکه مرا نشان داد، از کلاس بیرون آمدم، مرد عینکی با مهربانی پرسید:
- بابات چیکاره اس؟
- آقا، شاگرد قناده
- کت و شلوار عیدت چه رنگیه؟
- آقا، کت و شلوار نخریدیم
- کفش چی باباجون؟
- کفش هم نخریدیم
- اسمت چیه؟
- اسمم را گفتم و رفتم.

علی مختاری  شاگرد ممتاز کلاس دوم " هیاهوی بجه ها"
بعد ناظم و مرد عینکی رفتند. معلم انشامون ناراحت بود. بعد از مدتی سکوت گفت:
بچه ها، بنظر شما چرا باید یه عده فقیر باشن تا یه عده دیگه بیان با منت بهشون کمک کنن؟
کسی پاسخی نداد. معلم انشاء گفت:
این موضوع انشای هفته آینده تونه، راجع بهش فکر کنین و بنویسین.
آن روز گذشت. یکی دو روز بعد مادرم را از مدرسه خواستند. ظهر وقتی به خانه رفتم مادرم گفت:
گفتن پسرت ثلث اول شاگرد اول شده ، این ثلث هم نمره هایش خوبه، براش یه جایزه بخر، منهم گفتم نمی تونم، نداریم، تازه فکرکردم اگر یه جایزه کوچیک هم بخرم، اونوقت میگن اینا وضعشون خوبه، کت و شلوار نمیدن.
حسن عابدی شاگرد ممتاز کلاس سوم " هیاهوی بچه ها"
ایستاده بودم و مثل بید می لرزیدم. چرا که نام اولین همکلاسی من را که شاگرد سوم کلاس چهارم بود خواندند، نام شاگرد دوم را هم خواندند. اما نام مرا نخواندند. صدای کلفت ناظم حالا شاگردان ممتاز کلاس پنجم را معرفی میکرد. سر صف همکلاسیهایم هیاهو می کردند:
- پس چرا اسم اینو نخوندن؟
- شاگرد اول کلاس اینه، حتماً اشتباه شده، آخر میخونن.
اما نه اشتباهی شده بود و نه دوباره می خواندند. خودم را تا کلاس نگهداشتم، وقتی سر جای همیشگی ام نشستم زدم زیر گریه  . زنگ انشاء بود. معلم آمد و مبصر برپا داد. با چشمهای سرخ شده برخاستم و با آستین کتم اشکهایم را پاک کردم.
- معلم پرسید: چی شده؟
چهل نفر با هم گفتند :آقا اجازه اینا شاگرد اول شدن، بهشون جایزه ندادن.
- معلم گفت: پسرم، گریه چرا، اونهم برای یک جایزه.
- گفتم: آقا معلم، برای جایزه نیست به خدا.
معلم رو به بچه ها کرد و گفت: بچه ها من برای سه تا شاگرد ممتاز کلاس مون دفعه دیگه سه تا کتاب بعنوان هدیه میارم. حالا اولین نفر بیاد انشاشو بخونه. برخاستم، دفتر انشایم را برداشتم و به سوی تخته سیاه رفتم.
     سال٥٢ بازنویسی٢٠خرداد ۶۶
     تغییرات کم درششم مهر89

بهار


حسن زیر کرسی سرد خانه شان نشسته بود ، لحاف بزرگ و پاره ای را تا روی گردن اش کشیده بود وفکر میکرد.
پدر، مادر و برادرهایش در  طرفهای دیگر کرسی خوابیده بودند وکنارش خواهرش بود که او هم در خواب بود.
 حسن به زمستان فکر میکرد.به سردی کرسی،به چکمه های پلاستیکی پاره که برف از سوراخهایش پا را خیس میکرد،به لباسهایی که سرمای زمستانی از لابلایش عبور میکرد و به بهار که می آمد و تلخی های زمستان را می شست. زمستان را مانند دیوی می پنداشت که هر سال می آید و یک قربانی از خانواده آنها می گیرد. می اندیشید اگر زمستان نبود زندگی زیباتر می شد.در عالم خیال بر فراز ابرها دیو زمستان را دید،موجود بسیار بزرگی که با برف و یخ پوشیده شده بود. با او در گیر شد و دستهایش را دور گلویش حلقه کرد و فشار داد.دستهایش یخ کرد و سرما در همه وجودش خانه کرد.اما دستهایش رااز دور گردن دیورها نکرد. دیو زمستان تکانی خورد و افتاد.
حسن خوشحال شد. با خود فکر کرد، دیگر دیو زمستان نخواهد  توانست برادر یا خواهری را از اوبگیرد. چشمهایش را باز کرد، خواهرش را دید که با گردن کبود کنارش افتاده بود.
امسال هم زمستان از آنها قربانی گرفته بود.



                                               زمستان ٤٨- بازنویسی ٢٢خرداد ۶٨
                                                    تغییرات ششم مهر 89

۱۳۸۹ مهر ۳, شنبه

تهران شهری که خواب ندارد

    ساعت 9 شب :پشت چراغ قرمز شلوغ است.پسری معلول،زنی چادری و مردی 
معتاد دستهایشان را به سمت تو دراز کرده اند.گل،جوراب،دستمال کاغذی،سی دی و
هر چیزی که فکرش را بکنی میفروشند.نباید  نگاهشان  کنی، صدایشان را  نباید بشنوی وگرنه رهایت نمی کنند.کور وکر باید منتظرچراغ سبز باشی.
    ساعت 11 شب:گروههای دو یا سه نفره جوانها سوار بر ماشینهای آخرین سیستم
 مشغول گشت زنی هستند. پسرهاباهم و دختر ها باهم مسیر کوتاهی را می روند و دوباره برمی گردند.سیگار می کشند و به هم نگاه میکنند. از نقاط دیگر شهر هم با پراید و پژو آمده اند، آهنگ گذاشته اند و در ماشین می رقصند .
    ساعت 1 بامداد : سر سطل های چرخ دار بزرگ زباله غوغایی است. از هر سن و سالی با چهره های سوخته و دستان سیاه درون سطلها را می کاوند وآنچه را که می یابند دردرون کیسه بزرگی که همراه دارند می ریزند .
    ساعت 3 بامداد : از پارک صدای قهقهه خنده پسران و دختران می آید. گاه سکوت می شود وگاه دوباره اوج می گیرد. مراسم تولدی در حال برگزاری است.
    ساعت 5 بامداد: از خانه بیرون می زنم تا به کوه برویم. شهر پر از ماشین هایی است که سواران شان از میهمانی های شبانه به خانه بر می گردند. می رویم که شاید بتوانیم برآمدن آفتاب را در کوهستان به تماشا بنشینیم . 
                            سوم مهرماه 89

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

آغاز

 بی آنکه دیده بیند      درباغ احساس می توان کرد
در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد
یأس موقرانه برگی که بی شتاب      برخاک می نشیند
........................
این فصل دیگری است    که سرمایش از درون
درک صریح زیبایی را پیچیده می کند
یادش بخیر پاییز
با آن توفان رنگ و رنگ  که برپا در دیده می کند.
.......................
    با این کلمات  جادویی شاملوی بزرگ و در آستانه پاییزآغاز  میکنم.امید دارم نوشته هایی که در اینجا از نظردوستان میگذرد پلی باشد برای باروری بیشتر دوستی هامان.
                                                               بیست ونهم شهریور 89