۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

لحظه هایی که آقای میم هیچگاه از یاد نخواهد برد

آقای میم از  اداره خارج شد.از مسیر همه روزه، به سمت خانه  حرکت کرد.وارد خیابان سرسبز شد. خیابانی که انتهایش، میدانی بود که ضلع شمالی اش به طرف خانه شان می رفت.یک زن که مانتو نارنجی به تن داشت،دستش را جلوی ماشین دراز کرد.از لحظه ای که آقای میم زن را دید تا وقتی بطور کامل روبروی او رسید،ده ثانیه هم نکشید.اما باید اعتراف کرد  که برای توضیح آنچه در ذهن آقای میم گذشت،زمان زیادی لازم است.در لحظه اول قصد آقای میم این بود که مثل همیشه بی توجه از کنار زن بگذرد.همیشه در این لحظات او زنش را به شکل فرشته ای بالدار بر فراز سرش   می دید.اما در آن روز خاص و ساعت سه و پنجاه و پنج دقیقه،در فاصله کمتر از یک کیلومتری اداره،آقای میم به این فکر کرد که زنش خیلی دورتر از اوست.) صبح امروز   مثل همه روزهای دیگر آقای میم راس ساعت از خانه بیرون آمده بود. در پارکینگ که  پشت سرش بسته شد،با خودش فکر کرده بود،امروز یک تفاوت با روزهای دیگر دارد."جدا از پایین رفتن هسته گیلاس از گلویش" برای اولین بار زن و دو فرزند پانزده و هفده ساله اش به تنهایی به مسافرت رفته بودند.قرار بود آقای میم سه روز دیگر ،در شروع تعطیلات تابستانی اداره اش به آنها بپیوندد.(
زنش حتی اگر بالهای فرشته ای اش را هم داشت،نمی توانست به این سرعت خودش را برساند.در ثانی فکر کرد که او فقط به قصد کمک به زنی که بطور حتم درمانده است،توقف خواهد کرد.بنابر این می توانست با وجدانی آرام و ضمیری آسوده زن را سوار بکند.آنچه بعد از سوار کردن اتفاق می افتاد، در مخیله آقای میم شکل نگرفته بود.  بهتر است بگوییم  او نمی توانست یا نمی خواست راجع به آن فکر کند. دیدن زن در وجودش حسی مطبوع و ناشناخته   ایجاد  کرد.حسی که از فرق سر شروع  شد . از همه ی سلول هایش به آرامی  گذشت. به نوک پاهایش رسید.هجوم تمام این افکار به مغز آقای میم،در فاصله دیدن زن و رسیدن ماشین به جلوی پای  او، باعث شد او درست در آخرین لحظه و با ترمزی صدادار جلوی پای زن بایستد.وقتی آقای میم بطور کامل ماشین اش را متوقف کرد،صورت زن درست روبروی شیشه در جلو قرار گرفت.زن جوان بود.روسری گلدار نارنجی اش ،تا وسط فرق سر  پس رفته بود.آرایش ملایمی داشت.لبخند می زد.اما آنچه در همان نگاه اول ،توجه آقای میم را به خود جلب کرد،ابروهای بسیار  نازک  اش بود.
حدود نه ساعت قبل ،دست چپ آقای میم فرمان پژو پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد وپنج اش را نگهداشت.دست راستش همان زمان،داخل کاسه بلوری کوچک گشت.کاسه روی صندلی کناری بود.گیلاس درشتی بالا آمد.دهان آقای میم باز شد.دست راستش کنترل در پارکینگ را برداشت. به گردنش پیچ مختصری داد.سعی کرد با زبان هسته گیلاس را در دهانش از قسمت  نرمش جدا بکند. در پارکینگ  که بسته شد ،هسته با قسمت نرم گیلاس پایین رفت.ماشین را دردنده گذاشت .حرکت کرد.دست راستش داخل کاسه می رفت.بالا که می آمد،دهان باز می شد.دنده عوض می شد. برای شناخت آقای میم باید از همین جا آغاز می کردیم.او عاشق خوردن میوه تازه بود.هر روز صبح قبل از خروج از خانه،کاسه بلوری را از میوه پر می کرد.در همان ابتدای راه  کاسه خالی می شد.مشتی هسته،خوشه خالی و پوست باقی می ماند.
آقای میم هر روز از مسیر یکسانی رفت وآمد می کرد.خودش را برای پیدا کردن مسیر تازه ،هیچگاه به دردسر نیانداخت.بارها در مسیر هر روزه اش،راه بندان شد.اما او حاضر نشد از کوچه،پسکوچه ها و خیابانهای فرعی به سمت اداره برود.سه روز دیگر بیست وسه سال می شد که در "اداره پشتیبانی از مبارزه مستمربا موش های چاق و چله ی خیابانی" به سمت " مدیر انبار مواد  شیمیایی تاثیر گذار بر موشها    مشغول فعالیت بود.هر روز راس ساعت شش و چهل وپنج دقیقه صبح از خانه حرکت می کرد.با توجه به فاصله زیاد اداره با خانه اش که در یکی از شهرک های اطراف شهر بود،بطور معمول راس ساعت هفت و سی دقیقه به محل کارش می رسید.از این نظر هم او نمونه بود.مدیر همواره او را بعنوان الگوی یک کارمند ساعی و منظم معرفی می کرد.  

زن به آقای میم نگاه کرد .در را به آرامی باز کرد. ابتدا پای چپ اش را بالا  گذاشت.آقای میم کاسه بلوری کوچک میوه را از روی صندلی برداشت. زن پای راستش را درون ماشین  گذاشت.  آقای میم همان طور که به ابروهای بشدت باریک زن نگاه می کرد،کاسه را روی صندلی عقب گذاشت.زن در را بطور کامل بست. باید از انصاف نگذریم که در این فاصله چند ثانیه ای  ، آقای میم چند بار تصمیم گرفت که از زن بخواهد که سوار نشود،اما همان حس گرم وخوشایند رهایش نکرد. زن خود  را روی صندلی جابجا کرد.به آقای میم نگاه کرد تا ماشین را به حرکت در آورد.آقای میم تا لحظاتی قادر به حرکت نبود.چشمانش هم چنان  خیره به ابروهای باریک زن بود. گرمی  خوشایند ،در همه وجودش جاری بود. به نظر می رسید در مغزآقای میم تحولات تازه ای   رخ می دهد .سلول ها سعی می کردند اطلاعات جدید را پردازش کنند.  زن   به آقای میم خیره شد :
"حرکت کن لطفا"
عطر زن در هوا جاری  بود.میم عطر زن را  با همه بینی اش بالا  کشید. زن در چشم های او نگاه کرد. چشم های میم بسته بود.  چهره زن   کم کم در هم می رفت. این بار فریاد زد:
"پس چرا حرکت نمی کنی؟"
آقای میم از جمله مردانی بود که در زندگی خانوادگی هم نمونه بود. هر روز پس از تعطیلی از اداره،مستقیم به سمت خانه می رفت.راس ساعت چهار وچهل وپنج دقیقه بعد از ظهر،پژوی پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد و پنج آقای میم وارد پارکینگ خانه می شد.
 از آخرین دوستانش ،در همان سال اول ازدواج جدا شده بود. به نظرش خانواده خیلی مهم تر از دایره دوستان بود.امکان نداشت حتی اگر از تشنگی هلاک شود،توقف نموده لیوانی آب(آب میوه که فکرش را نمی کرد) بنوشد.همواره پیش خودش استدلال می کرد که پولی که در جیب من است،متعلق به زن و فرزندانم است. یک ریالش را هم نباید به مصرف شخصی رساند.سیگار نمی کشید،مشروب هم نمی خورد. تفریح شخصی را  هم برای خود مجاز نمی دانست.در میهمانی های خانوادگی،  توجهش بطور عمده روی کمک به همسرش بود.به همین دلیل چندان لذتی  از دورهم بودن های خانوادگی   نمی برد.  فامیل های زنش  او را دست می انداختند.میهمانی ای نبود که در آن او را با اسامی مختلف صدا نزنند.سلیمون،AEG،استرلیزه و مهربان همسر  از جمله این اسامی بود.آقای میم  گوشش به این حرفها بدهکار نبود.مهم  وجدان او بود،که همواره خودش را در قبال آن سربلند می دانست.(بالای سرش در اداره ،نوشته ای را قاب کرده بود که در آن آمده بود"وجدان یگانه محکمه ای است که به قاضی احتیاج ندارد.")
میم باز هم به ابروهای زن نگاه کرد.پشت سر زن ،سایه ی بال های زنش را دید که روی ماشین  افتاده بود.  زنش سه برابر اندازه طبیعی اش ظاهر شده بود.لباس تمام تور به تن داشت.رو به شیشه ی جلوی ماشین نشسته بود.اخم کرده بود.پاچین های لباسش تا روی گلگیر های ماشین را پوشانده بود.  نگاهش  تن آقای میم را سوراخ می کرد.  آقای میم دوباره به زن داخل ماشین نگاه کرد.به نظرش غریبه آمد.رویش را برگرداند.چشم هایش را بست.بوی عطر زن هنوز در هوا بود.دماغش را گرفت.زن تکان خورد.زیر لب فحشی داد. پیاده شد.چند لحظه بعد در ماشین بسته شد.پژو پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد وپنج آقای میم هنوز در کنار خیابان  ایستاده بود.عطر زن هنوز در مشامش   بود. چشم های آقای میم  بسته بود. به این فکر   کرد که اگر همان لحظه   به سمت خانه حرکت بکند،پنج دقیقه دیرتر از همیشه به خانه خواهد رسید.
                                سی ویکم تیرماه نود

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

شب پایانی نداشت

نه!نیامده بود.نیامده بود مثل هر شب که از دیوار کوتاه پشت بام می پرید،می نشست در سه کنج دیوار،درست روبرویت.چشم می دوخت توی چشم هایت.تو  به دست هایش نگاه می کردی که هنوز هم پس از این همه وقت برایت عجیب بود.بزرگ بودند و چاک چاک.  آنوقت بود که "سالام" می گفت و منتظر می شد.توحالش را می پرسیدی واو نگاهت می کرد.
چه خبر که می گفتی،به ترکی چیزهایی می گفت.بعد پا می شدی و از اتاق آسانسور "زهر ماری" را می آوردی.با دو استکان کوچک،کاسه ای ماست وخیار هم کنارش که سرشب با حوصله آماده اش کرده بودی.می نشستی روبرویش .شیشه را می گذاشتی زمین.دستش استکانی می دادی.استکانی دستت می گرفتی.کاسه ماست و خیار روی زمین منتظر می شد تا استکانها پر شود.قبل از اینکه استکانها بالا بیاید ،قاشقی از ماست و خیار کم می شد.استکانها بهم می خورد.او بلند و پرشور"ساغ اول"می گفت.سلامتی می دادی واستکانها بالا می رفت.از خیابان صدای همهمه آدمها ورفت و آمد ماشین ها می آمد.استکان را که بالا می رفت،اول کاری که می کرد این بود که     پشت دست بزرگش را به سبیل های بور رو به سفیدی اش بکشد تا چند قطره ای که آنجا بود ،پایین بریزد.بعد شروع می کرد به ترکی حرف زدن.آن وقت نگاهش می کردی چهار چشمی ،جوری که نفهمد نمی دانی چه می گوید.شاید هم می فهمید و باز می گفت.ازبالای آن ساختمان بلند ،همه شهر زیر پایت بود،اما تو همه حواست به او بود.ساکت که می شد،استکان دوم را پر می کردی.این بار تو بودی که بعد از بالا رفتن  استکانها،شروع می کردی به گفتن.حالا او بود که دست به چانه زده،نگاهت می کرد.گاهگاهی هم سرش را تکانی می داد.تواز سختی کار ساختمان می گفتی،از درس ات که نصفه کاره مانده بود،از دختری که می خواستی اش ،اما نصیب دیگری شده بود واز مادر پیرت که ششماهی بود ندیده بودی اش.او گوش می داد.ستاره ها در آسمان می درخشیدند.پشت بام از نور ماه تمام ،روشن بود.
حرفهایت که تمام می شد،می گفت:"توک زهر ماری"
می ریختی و این بار او بود که ماجرا هایش را تعریف می کرد.وقت گفتن ،گاهی چشم  هایش پر می شد و صدایش می لرزید.اصوات نامفهومی که پشت سرهم ردیف می شدند برایت کلمه نبودند.پیش چشم ات آواز پرنده می شدند.صدای نسیمی که در لابلای شاخه ها می پیچید. صدای  رودی که آرام می رفت.می شنیدی و جان می گرفتی.دوباره او سکوت می کرد و تو می گفتی .ته شیشه را قطره،قطره در دو استکان می ریختی.استکان آخررا با هم بالا می آوردید. او می کوشید تا استکانش را به پایین استکانت بزند. تو هم تلاش می کردی. استکانها تا روبروی چشم ها بالا می آمد. یکضرب تا قطره آخرش را می نوشیدید.بعد سکوت می شد تا او بزحمت پا شود.افتان و خیزان برود تا لبه دیوار کوتاه بین بامها.پا می شدی،تا  کمک اش کنی که برود.دستش را روی شانه ات می گذاشت.از دیوار که ردمی شد،برمی گشت.دستی تکان می داد و می رفت.
حالا تنها مانده بودی وسط پشت بام.چراغ های اطراف خاموش بود.صدایی نبود.ماه وسط آسمان تنها بود.شیشه ،دواستکان و ماست و خیار روی زمین بود.آمدی. نشستی.درست روبروی همان جایی که همیشه می نشست.استکان ها را پر کردی.استکان خودت را برداشتی ،نگاهش کردی.به استکان دیگر که روی زمین مانده بود،خیره شدی.ماست وخیار دست نخورده مانده بود.استکانت را زمین گذاشتی.بعد آرام شروع کردی به حرف زدن.
                                       هشتم تیر ماه نود