۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

سنگ های کوچک و بزرگ من

چنان از جا پریدم که خودم هم وحشت کردم.نکند ساعت از پنج گذشته باشد؟در تاریکی به ساعت نگاه کردم.نه!عقربه های شبرنگ آن تازه یک بعد از نیمه شب را نشان می داد.تنها یک ساعت بود که  خوابیده   بودم.فقط کابوس دیده بودم. بالا  رفتن ازسنگ  و صخره، عرق  ریختن و  دردی که  از پاها شروع می شد و تا کمر و گردن ادامه می یافت.کمرم را خم کرده بودم که سنگ بزرگ را روی پشتم بگذارند.شیب تند را بالا رفته بودم . در همان حال با دو دستم سنگ را چسبیده بودم.از کوره راههای زیادی  گذشته  بودم. از  کنار  دره های  عمیقی  که  وقتی  نگاه  شان  می کردی ،تنها صخره های نوک تیز ته آن به چشمت می خورد.سنگ یکباره از پشتم کنده می شد.می غلتید و پایین می رفت.از میان صخره های نوک تیز می گذشت.در انتهای دره جایی که دیگر به  سختی دیده می شد، کنار  هزاران  سنگ  ریز و  درشت  دیگر  آرام می گرفت.باید به ته دره می رفتم. درست  سر ساعت  پنج  صبح. سنگ  بزرگ را به دوش می کشیدم و دوباره بالا می رفتم.

سر شب که به خانه می رسیدم،فکرم می رفت پیش بچه هایم.سوگل و سعید کنار دست مادرشان نشسته بودند.سوگل شیشه قندداغ اش را تا ته خورده بود.حالا با دندانهای تازه در آمده اش ،سر پستانک شیشه را، گاز می زد.سعید مشق آن روز اش را می نوشت.تا یکساعت قبل سر چهارراه، گل های  دسته شده  را  به  سرنشینان  ماشین های  عبوری می فروخت.ساره مشغول جمع کردن بساط قند شکنی بود.  سفره،روزنامه،تیشه،هاون،قیچی قند خرد کنی وشیشه های پر از قند یک به یک از وسط اتاق جمع می شدند.نگاهش به در بود.هر لحظه ممکن بود تیمور از در بیاید تو.اول کاری که می کرد زدن یک پس گردنی به سوگل و یک لگد به سعید بود.اگر بساط قند پهن بود،حتمن همه اش را روی سر ساره خالی می کرد.ساره گفت:
"تمومش کن .چقدر لفتش می دی.دیگه کم کم سر وکله اش پیدا میشه."
دست سعید روی دفترش تندتر  پیش رفت.
ساره شیشه های پر از قند را  کنار هم  کنج  انباری  کوچک  گوشه  اتاق،می چید.رویشان را با پارچه می پوشاند.قرار بود صبح همه را تحویل بدهد.

تلویزیون روشن بود.فینال جام باشگاههای اروپا بین بارسلونا و منچستر یونایتد،تازه شروع شده بود. وقتی نشستم،جهان صدای تلویزیون را قطع کرد.دستش را از جلوی چشمهایم عبور داد.
گفت:"کجایی؟حالت خوش نیست امشب.چی شده باز؟"
جوابش را  ندادم. مثل این بود که  دل  ساره توی دلم می تپید. بار  اول  بود  که  ساره  می خواست تو خانه اش  کاری بکند.روزها تو کانون،پابپای زن های دیگر ترشی،مربا و شیرینی درست می کردند. همیشه می گفت:
"چشمم از این مرتیکه آب نمی خوره.هر دقیقه ممکنه بگیرنش.با اون قیافه اش.باید فکر بچه هام باشم.خرج ما که با این صنار سی شه نمیگذره."
رفتم آشپزخانه سراغ ظرفها.جهان همه را شسته بود.  با دستمال لبه های  ظرفشویی را خشک کردم.بعد ظرفها را جابجا کردم.جعبه داروها را ریختم بهم.یک ورق فلوکستین افتاد بیرون.گشتم تا کلردیاز پوکساید را پیدا کردم.جان می داد برای این وقتها.انداختم بالا.یک لیوان آب هم رویش خوردم.دوباره آمدم نشستم کنار جهان.تا نشستم،صدا را قطع کرد.گفت:
"دستی دستی داری خودتو از بین می بری.باز چیزی شده؟"
نیم ساعت قبل در آینه دستشویی که به خودم نگاه کرده بودم،از گودی پای چشمهایم ،جا خورده بودم.صورتم پر مو بود.موهای سرم خاکستری شده بود.خیلی وقت بود که به آنها دست نزده بودم.روز ها آن قدر تند می گذشت که نمی فهمیدم.
"امروز جواب آزمایش عسل رو گرفتم.باورت می شه،بچه چهل روزه معتاده؟سهیلا بردخونه اش تا تکلیف بابا ننه اش معلوم شه.خواهرشم شبا تو کانون می خوابه."
"تو که جونت رو گذاشتی تو این راه.هر کاری از دستت  اومده کردی."
"راستی   امروز  میثم  اومده  بود. درسش  تا   یه ماه  دیگه  تموم  میشه.  می گفت که پذیرش گرفته بره کانادا.یادت می آد برات گفته بودم روز اول که با کیسه نون خشکی  اش اومد کانون،چطوری بود؟سر وصورتش سیاه سیاه بود. به همه هم بدوبیراه می گفت. "
منچستر گل مساوی را زده بود.بازیکنان دور هم حلقه شادی درست کرده بودند.جهان صدای تلویزیون را زیاد کرد.
سنگ ها را کنار هم روی قله چیده بودم.این طور نبود که همه اش هم قل خورده   باشد   پایین.  خستگی  ام   در می شد   وقتی  با   یکی  به  آن  بالا می رسیدم.اما وقتی ته دره را نگاه می کردم ،غصه ام می شد.آن قدر سنگ ریز و درشت  ته آن بود که به نظر می آمد ،حتی اگر سالها سنگ بر دوش به طرف قله بروم ،باز هم تمام نشوند.
مسی  چند بازیکن  را فریب داد وگل دوم را داخل دروازه منچستر کرد.گفتم:
"برای این بچه ها فکر یه جایی باش ،برن ورزش کنن.عاشق فوتبالن.این اصلان عاشق مسی یه.همیشه پیرهن اونو می پوشه.شماره ده آبی و اناری.از وقتی  شده  معلم  کلاس  سوم  مون، سرش  رو  همیشه  وقت  راه  رفتن  بالا می گیره."
پاشدم.گفتم که باید بخوابم. پنج  صبح  باید  بیدار می شدم. هفت  صبح  در  کانون را باز می کردم تا بچه هایم یکی یکی سراغم بیایند.باید صبح خیلی زود بیدار می شدم.صبح زود.خیلی زود.
                                         هفتم  خرداد نود

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

ساعتی در آسمان و زمین

اول بار که دیدمش،پاهای پر وکوتاهش تو چشم می زد.  مثل این بود که راه نمی رفت ،خود را روی زمین می کشید. صدای کفشهایش با هر قدمی که بر می داشت، بلندتر می شد.روی نیمکت پیش رویش نشست. وقتی نشست، موهای سفید وپر پشت اش را دیدم که پریشان بود. دو آلبوم سیمی بزرگ دستش بود. آنها را کنار پایش گذاشت.هنوز کامل به روبرویش نرسیده بودم که روی پاها بلند شد. دستانش را آرام دراز کرد.دست چپم را با دو دست گرفت. خواستم دستم را بکشم، ولی مثل این بود که دستهایش روی دستم قفل شده اند. آرام ،گویی با خودش حرف می زند، همراه با تکان های  چشم و ابروگفت:
"خواهش می کنم"
مرا نشاند روی نیمکت.دستم را رها کرد. یکی از آلبوم ها را برداشت. طوری بازش کرد که یک طرفش روی پای خودش بود، یک طرفش هم روی پای من.  آلبوم را آرام ورق زد. روی صفحه ای که عکس  جوانی خوش قد و بالا و خوشرو بود مکث کرد. با انگشت اشاره اول عکس را نشان داد و بعد  خودش را. جوان کنار استخر بزرگی فیگور گرفته بود، عضله های پیچیده ای داشت. باز ورق زد. چند صفحه بعد به عکس دیگری اشاره کرد. اول خودش را نشان داد که با کت و شلوار و کراوات،مرتب وگردن افراشته در بین عده ای که به نظر می رسید ، افسران ارتش و مقامات کشوری بودند، ایستاده بود. بعد عکس دیگری را نشان داد که خودش بود و زنش. جلویشان  دو پسرو یک دختر که هر سه هفت تا ده ساله بودند، ایستاده بودند. بعد آلبوم را بست. برخاستم که بروم. این بار با دست راستش مچ دست چپم را گرفت.نتوانستم دستم را از  دستش بیرون بکشم. آلبوم دوم را آورد. فکر کردم جای شکرش باقی است که نمی خواهد همه عکس ها را نشانم بدهد. عکس دیگری از خودش و زنش بود و بچه ها که حالا هفده تا بیست ساله بودند. عکس بعدی از عروسی دخترش بود. بعد آلبوم را ورق زد تا به صفحه آخر رسید. پسری  یک ساله   با موهای بور و چشمان روشن می خندید. دستم را رها کرد.آلبوم را بست و به سینه اش چسباند. آرام بلند شدم. اما مثل این بود که مرا نمی دید. نگاهم نکرد. به راه افتادم.

در پارک سرم را بالا  می گرفتم و راه می رفتم.بیشتر به آسمان نگاه
 می کردم. با هیچ کس سلام و علیکی نداشتم. سعی می کردم صبح ها هر چه زودتر به آنجا بروم تا آدمها را کمتر ببینم. با  کسی چشم  در  چشم  نمی  شدم. آدمها  برایم  مثل  سایه هایی  بودند که از کنارم
می گذشتند.آن جنب و جوش شان ،هیاهوی شان و خنده های شان برایم هیچ چیز را به یاد نمی آورد.
 وقتی به این تفاوتها فکر می کردم سبک  می شدم. مثل این بود که  بر فراز برج هایی می رفتم که این مردم درونشان در هم  می لولیدند  و  صبحها  با  لبخندی  بر لب به  هم صبح بخیر می گفتند. آن وقت بود که شروع می کردم به نوشتن. بیشتر نیمه شبها می نوشتم. گویی در آن تاریکی و سکوت ، همه چیز برایم بیشتر آشکار می شد. کتاب اولم که چاپ شد زنم ترکم کرد. می گفت تو دیگر خودت نیستی ،آدم دیگری  شده ای. وقتی که رفت،فقط یک روز فکرم را مشغولش کردم. او هم یکی بود مثل هزارانی  که دوروبرم زندگی می کردند. ته دلم حتی خوشحال شدم. از این که  با یکی این قدر نزدیک بودم که صدای نفسهایش را  می شنیدم، بیزار بودم.  نیمه شبها که برای نوشتن بیدار می شدم،  بی سر وصدا  از  کنارش  می گریختم. در اتاقی تنها  
می شدم و قلم را روی کاغذ می دواندم. قبل از آن مدتها بود که دیگر با کسی رفت و آمد نداشتیم. در جمع ها گاه سکوت می کردم و گاه جملاتی می گفتم که  چهره هاشان در هم می رفت.مثل این بود که هیچ چیز دیگری به جز روزمرگی برای شان مهم نبود. این شد که بعد از رفتن زنم  ، آن ته مانده ارتباطم با آدمهای دوروبرم هم از بین رفت. تازه حس کردم چقدر راحت شدم. مدتها بود زنگ در خانه ام را جز سرایدار ساختمان کسی نزده بود. برای این که زباله را ببرد،پول شارژ را بگیرد و یا سم  بدهد که برای سوسکها بریزم. تلفن هم دیگر زنگ نمی زد. این هم باعث خوشحالی ام بود. قبل از آن هر زنگ تلفن تنها برایم پیام آور اضطراب بود.تاچندوقت قبل که سر کار می رفتم، مجبور بودم به اراجیف همکاران راجع به سریالهایی که شب قبل دیده بودند، گرانی گوشت و نان و دعواهای زن و شوهری شان گوش کنم، اما خودم را سر بیست سال  بازنشسته کردم که راحت شوم. راحت شدم.هر چند گاه از  بین  همان  حرف ها  موضوعاتی پیدا می کردم ومی نوشتم که خود یک کتاب می شد.
حالا تنها کار بیرون از خانه ام   شده بود، روزی یکی دو ساعت قدم زدن در پارک. نمیدانم چطور پیرمرد را دیده بودم؟شاید یک لحظه که سرم را پایین آورده بودم. البته کوشیده بودم که از کنارش رد شوم، اما رهایم نکرده بود.
در پارک به داستانهایی که می خواستم بنویسم،فکر می کردم.آن روز صبح به داستان زن و مردی شیفته و عاشق هم فکر   می  کردم   که   بیست سال  از  ازدواج  شان می گذشت.آنهابه زوریخ سوئیس می رفتند،  چرا که مرد به بیماری صعب العلاجی دچار شده بود.او دیگر امیدی به زنده ماندن نداشت.این شهر جایی بود که کمک گرفتن از پزشکان برای خودکشی در آن مجاز بود.زن آخرین درخواست مرد را که همراهی تا لحظه های پایانی زندگی اش بود، می پذیرفت.به همراه او نزد پزشک می رفتند.پزشک به آنها برای یک هفته بعد وقت می داد.این یک هفته همزمان می شد با برگزاری همه پرسی پیرامون مجاز بودن خودکشی در سوئیس.زن و مرد در حالی که آخرین روزهای با هم بودن را با یاد خاطرات  گذشته  و  در انتظار مرگ نزدیک شونده مرد می گذراندند،با این قضیه مواجه می شدند که مسئله خودکشی مرد،مسئله روز کشور شده است.همه آدمها در حال فکر کردن و تصمیم گیری راجع به این مسئله بودند.یک روز مانده به وقت پزشک،نتیجه همه پرسی اعلام می شد.مردم  می پذیرفتند که پزشکان به همراهی شان با بیماران مایل به خودکشی ادامه دهند وهیچ نوع محدودیتی نداشته باشند.زن و مرد آخرین شب زندگی  مشترک شان را در  هتلی در  مرکز  شهر  زوریخ  با  هم سپری
می کردند.آخرین صحنه داستان جایی بود که منشی پزشک آنها را به اتاق فرا می خواند.نوبت مرد فرا می رسید.

پارک را یک دور کامل زدم و دوباره به جایی رسیدم که پیرمرد روی نیمکت ،عکسهایش را نشانم داده بود. نبود. باید خوشحال می شدم ولی   چشمهایم دنبالش می گشت. پنجاه قدم جلوتر مردم جمع شده بودند. همیشه  از  این  جمع  ها  بیزار بودم. هر وقت این توده انسانی را  
می دیدم راهم را کج می کردم. اما آن روز به سمت مرکز توجه شان رفتم. جمعیت را پس زدم.پیش رفتم. پیرمرد را دیدم. روی سینه افتاده بود . دستش زیر شکم اش مانده بود. از آلبوم ها چیزی پیدا نبود، جز گوشه ای از یک صفحه که باز شده بود. نزدیکتر رفتم. همان عکس اولی بود که به من نشان داده بود. همان که کنار استخر ایستاده بود. نمیدانستم زنده بود یا مرده. صدای همهمه و حرفهای مردم را نمی شنیدم. دور شدم.
سر پیچ بعدی بود  که حس کردم روی سرم سنگین شد، دستم را بالا بردم. خیس بود،گرم و لزج. دستم را جلوی چشمانم گرفتم. مخلوطی بود نرم به رنگ سبز تیره . کارگر جوان پارک با شلوار سبز و پیراهن نارنجی از روبرو با سرعت به سمت ام می آمد. خواستم خودم را کنار بکشم. نگهم داشت. با چشم های ریزش خندید، گفت:
" وایسا ببینم لامسب  باهات چکار کرد"
 بازویم را چسبید.
خواستم دستم را رها کنم، اما ول کن نبود. گفت:
" بیا بریم تمیزش کنیم، کجا می خوای بری با این سر گهی"
یه جایی رسیدیم که بالایش نوشته بود، "ورود به اتاق کارگری اکیدا ممنوع." . بیرون اتاق ها پر بود از نهالهای درختی که داخل پیت های فلزی گذاشته بودند. به تابلو اشاره کردم،  اما او دستم را کشید که دنبالش بروم. دوروبر حیاط کوچک بین اتاقها هم پربود از گلدانهای کوچک گل که منتظر کاشته شدن بودند. مرا به دستشویی ای برد که کنار حیاط بود.  از داخل یکی از اتاق ها هم صابون آورد. سرم را محکم کشید. کرد زیر آب. شیر را بازکرد. چون مادری که بچه اش را به حمام برده، گفت که سرم را چنگ بزنم تا تمیز شود. صابون را دستم  داد تا  به سرم بکشم.  نمیدانستم  چرا  به  حرفهایش گوش
می کردم. اما به هر شکل سرم را شستم. دوید و حوله ای آورد.
گفت: " اما به سرت صفایی داده بود ها"  
باز با چشمان ریزش خندید.خواستم اخم کنم. خواستم بیرون بزنم و دیگر به آن پارک برنگردم،اما نتوانستم.
پسر گفت: " بخند بابا. ازت کم نمیاد"
دست توی جیب هایم کردم .خالی بودند.به آلبوم ها فکر کردم. همه را زنم برده بود.لبهایم به سختی از هم باز می شدند.

                                                                    بیست ونهم اردیبهشت نود







۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

به اندازه هسته زالزالک،به رنگ گوجه فرنگی

اول اندازه هسته زالزالک بود.رنگش مثل گوجه فرنگی.آمد پشت دندانهای نیش بالا و پایینم.درست چسبید به سقف دهانم.بزرگ شد.بزرگ تر.تمام دهانم را گرفت.باز هم بزرگ تر شد.شد باندازه سرم. سرم بزرگ شد. شد  اندازه  اتاق.می خواستم بالا بیاورم. می خواستم داد بزنم. صدایم  می پیچید   تو سرم. بر می گشت.کسی من را نمی دید.کسی  نمی فهمید چه دردی می کشم.مثل این بود که تو خواب فریاد می زدم.
همیشه همین جور بود. روز پنجم که آخرین سری داروها را می خوردم، شروع می شد.گاه می رفتم بالای یک صخره بلند. حس می کردم همین الانه که بیافتم.گاهی هم آویزان می شدم ته یک چاه.فقط دور وبرم سیاهی بود.
وقتی با آن موهای خاکستری اش ،خمیده می آمد تو اتاق،نمی خواستم تو چشماش نگاه کنم. با دستش موهام را  نوازش می کرد .از بالا  تا پایین. دست اش را پس می زدم.زیر لب چیزهای نامفهومی می گفت.با دستم در را نشانش می دادم. نمی توانستم  نگاهش  بکنم. آن  موقع  می شد   مثل  نقاشی  هایی  که می کشیدم.آدمهایی که دست داشتند،پا داشتند،اما صورت نداشتند.نمی دانستم کیست؟تو اتاق من چیکار دارد؟ هیچ خاطره ای ازش نداشتم. اما وقتی می رفت،  آن راه رفتن خمیده اش دل ام را تکه تکه  می کرد.
آن روز هم یک روز بود مثل همه روزهای دیگر.با سر درد از خواب بیدار شدم. اما نه، مثل همیشه  نبود.  درد آمده بود  سمت   گوش راستم.  تا  ته  گلویم می خارید.مثل این بود که یک جانور تو گوش راستم بالا و پایین می رفت. زبانش را فرو می کرد تو لایه لایه های مغزم.چربی هایش را می مکید. ذره،ذره.
باز آمد تواتاق. چشم هایش را کوچک کرد، لبهایش را غنچه.حالم را پرسید.به گوشم اشاره کردم.گفتم:
"جونور.یه جونور توشه."
گفت:"باید بریم دکتر.هر چه زودتر بهتر."                                       

مرد روپوش سفید بلندی پوشیده بود.تا من را دید،خندید.روی یک صندلی بلند نشوندم.گفت:
"باز هم  خیالات؟"
از روی دیوار روبرو یک سوسک کوچک بالا می رفت.چراغ کوچک را زد روی استروسکوپ.گوشم را نگاه کرد.اول گوش راست،بعد گوش چپ.چیزی نگفت.قیافه اش رفت تو هم.بیرون رفت.وقتی که آمد،گفت:
"یه شست وشو بدیم ببینیم تو گوش ا ت چه خبره؟"
ساختمان  گوش درست مثل کتاب زیست شناسی سوم دبیرستان جلوی  چشمم  بود. لایه لایه  و  پیچ  پیچ. دست  های  مرد  را نمی دیدم.بعد از چند دقیقه ظرفی را که در آن گوش را شست وشو داده بود،پیش رویم گذاشت.روی آب ،یک سوسک کوچک آخرین دست و پاهایش را می زد.
                                                              بیست و سوم اردیبهشت نود