۱۳۸۹ آبان ۷, جمعه

یاد دوست


نمی دونم اون چیه که باعث میشه وقتی بهت فکر می کنم ،مثل یک بچه بزنم زیر گریه. همه این سالهایی که دور از هم بودیم و هر کدوم به کاری مشغول ،یادم می آد و همه روزهایی که با هم بودیم و ساعتها شو با هم سپری کردیم.
از نیمکتهای چوبی درب و داغون مدرسمون که همه فکر و ذکرمون مچل کردن آدمهایی بود که گذاشته بودن راهنمای ما بشن و ما از  هر حرکت و رفتارشون هزار تا ایراد می گرفتیم تا کوچه های خالی که بیشترین شوق و شورمون تو اونجا می شکفت .توئ بازی الک دولک، چهل توپ، زو، هفت سنگ و بازیهای نشسته که آخر شب که دم اومدن باباها بود،می شد انجام داد. آخه مگه میشد تو کوچه موند و نگاه غضب آلود و خسته پدرو موقع اومدن به دوش کشید. از پس سر و صدا و اعتراض مادرهابر می اومدیم، اما زورمون به پدرها نمی رسید که خیلی قویتر از همه ما بودند.
 بعد تر که بزرگتر شدیم، محله ها فرق کرد. بچه ها هرکدوم طرفی رفتند، اما بالاخره همه جا دوستی داشتیم. تابستانها کار بود و زحمت. تو گرمای تهرون بایست سرکار می رفتیم، اگرزرنگ بودی میتونستی اقلاً سرکارراحتی بری و اگر بیزبون بودی و تو سری خور ، تو گاراژ می بایستی شاگردی مکانیکارو می کردی که دائم همه جات روغنی باشه و سیاه وهمه اش فحش بشنوی.
بعد شور و شوق دانشگاه بود،اینجا هم دوستا جدا شدن .بعضی ها رفتن و دیگه ندیدیمشون، راه شون قبل از دانشگاه از ما جدا شد.
چهار سال تو دانشگاه تو هر بازی ای شرکت کردیم؛ خودمونو خیلی بزرگ میدیدیم و دنیا رو خیلی کوچک. میخواستیم دنیا رو تکونش بدیم و همه چیزشو عوض کنیم . دنیا سرجاش موند و فقط وضعیت ما تغییر کرد. بعدافتادیم تو اجتماع. زندگی دیگه ای آغاز شد. دکترا و مهندسای فردا رفتند سراغ کار. امایکی بازاری شد یکی رفت سراغ تولیدی یکی هم شد کارگر. کمتر دیدیم کسی بره دنبال رشته ای که خونده بود.
سالها گذشت و چرخ گشت و به اینجا رسیدیم. توی این چهل و اندی سال خیلی جاها کار کردیم،خیلی آدمها رو دیدیم و از خیلیها بریدیم ،اما دوستیهای قدیم  با تو و دیگران فراموش نشدنیه. این تویی که میگم فقط تو نیستی. میتونه یه همکلاسی چهارم دبستان باشه که با هم توی یک کلاس پشت یه نیمکت یه سال نشستیم و میتونه فلان همسایه ای باشه که راههامون خیلی زود جدا شد ،یا همکلاسی دیگه ای باشه تو داشگاه که عمرش به بیست هم نرسید.
دلم برای همه اونهایی که روزی باهاشون بودم می تپه ؛ هر کجا که باشن و هر کاری که بکنن و فراتر از اینها هر چقدر هم عوض شده باشن. چون همه اینها تاریخ منه و هویت منه و هویت آدمو نمی شه ازش گرفت.


                                                          بعداز یک خواب رویایی
                                 پنج بعد از ظهر اول شهریور هشتاد



۱۳۸۹ آبان ۵, چهارشنبه

درکنارهم

 گوشه دهان زن را با دستمال مرطوب تمیزکرد تارنگ سبز پاک شود.لبهاخشک بودند وقاچ قاچ.چشمهای زن نمی دید حتی وقتی که باز بود.دست او را در دستش گرفته بود و به این می اندیشیدکه با همه بهم ریختن سر وصورت،هیچگاه این چنین معصوم ،پاک و زیبا نبوده است .هیچ وقت مثل حالا دوستش نداشته است و نخواسته که به صدای آرام "دوستت دارم"اش ،پاسخی بیاید.با دست دیگرش دست اورا نوازش کرد.
   هشت ساعت از عمل دشوار و طولانی مفز میگذشت و زن هنوز کامل به هوش نیامده بود.در این مدت کم کم مایع سبز بیهوشی را بالا آورده بود. در لحظات دیگر ناله کرده بود. بعدها به  مرد گفته بوددر آن زمان خود را در حفره های سیاه تو در تویی در حال سقوط می دید.
روز مرد تحمل نکرده بود ساعات پرانتظار و بی پایانی را پشت در اتاق عمل تامل کند.تنها  وقتی  آمده بود که زن در اتاق ریکاوری بود. حالا بی خستگی و پس از هشت ساعت همچنان در انتظاربود که زن به حال آید و اورا بخواند.به دهان از حالت برگشته زن نگاه میکرد و یاد ترانه هایی می افتاد که زن برایش خوانده بود.به حرفهایی که میزد.به چشهای بسته اش نگاه میکرد ویاد چشمان سیاه دخترشان می افتاد که هنگام تولد به همه زنده و گیرا نگاه میکرد.به سر و گوش کامل باندپیچی شده اش نگاه میکرد و  یادزمانی می افتاد که  زن سر بر  شانه اش   میگذاشت و  با هم ساعتها گفتگو می کردند.در آن حال با دست آزادش موهای نرم اورا نوازش میکرد.
کم کم زن به هوش می آمد،اما نای حرف زدن نداشت.مرد دستهایش را در دست گرفته بود و سعی میکرد احساس اش را به او منتقل کند.در چهره آرام زن ، آرامش پسرشان را میدید.
    با همه خطرات عمل حتی لحظه ای به این اندیشه نکرده بود که  شاید از این گذرگاه نگذرند.در این هشت ساعت همه زندگی  بیست ساله شان از جلوی چشمانش عبور کرده بود.راه رفتن های بی پایان در آغاز دوستی شان  در خیابانها  که در  آن زمان را گم میکردند "زن بعدها گفته بود که یکبار کفش اش تنگ بوده و  پایش را می زده است  اما به روی خود نیاورده و وقتی به خانه رسیده،از دیدن کفش پر از خون اش یکه خورده است."
ریختن همه وسایل زندگی شان دروانت کوچکی که حتی پرهم نشده بود.خانه های مستاجری جورواجور،صاحبخانه های مختلف بااخلاقهای گوناگون،آمدن پسرشان با چشمهایی که تا دو روز بازش نمیکرد،به مهد گذاشتن اش ومشکل بیمار شدن اش،سرکار نرفتن ناچاری و شنیدن غرولند صاحبکاران، ایستادن همواره و درهمه لحظه ها کنارهم و گذشتن از همه بحرانهایی که زندگی شان را تهدید کرده بود و حالا این یکی که سخت تر از همیشه بود .
با همه شناختی که از زن داشت،این روزها طور دیگر دیده بودش.  می پنداشت که در برابر این طوفان به خود بلرزد.اما وقتی دیده بود استوار ومحکم به سمت اتاق عمل میرود حیرت کرده بود.زن بعد دیگری از خودش را نشان داده بود که کمتر آن را حس کرده بود.
لبهای زن تکان خورد .مرد گوشش را به دهان او نزدیک کرد تا بهتر بشنود.زن آرام اما واضح صدا می زد:مامان   
                      
                                                     پنجم آبان 89

۱۳۸۹ آبان ۳, دوشنبه

سرگشته

ذغالهای منقل هنوز توان داشت و با تکان بادبزن شعله ور می شد. زن روسری اش را دور چانه اش محکم تر گره زد. مرد غرق در رویا بود.
: چه راههایی که نرفتم ، چه کارهایی که نکردم، حالا هنوز باید ساعت چهار نصف شب با زنم اینجا  باشیم .همه  جا  کار کردم، تو مرغداریها،تو کارخانه ها و  کارگاهها .
 تا کی باید بدوم.
مشتری گفت: آقا نسوزه؟
مرد بلال را پشت و رو کرد.
: عجب کاری بود اون پودر سیر. صدها کیلو سیر رو چرخ می کردیم. بعد توی یک سینی بزرگ داخل فر روی قفسه های آهنی می ذاشتیم. اوایل سعی کرده بودم یکی دو بار بدون ماسک برم داخل فر. اما چشمام از گاز سیر بدجورسوخته بود و در رفته بودم.
چندشد آقا؟
زن به جای مرد جواب داد: دو هزار تومان و پول را گرفت .
زن فکر کرد: بد نشد فکر کنم هشتاد هزار تومانی فروختیم، سی تومن اش استفاده اس .
: صاحب کارگاه آدم خوبی به نظر می رسید. هر چه کم داشتیم  بهمون داد تا توخونه پشت کارگاه زندگی کنیم. بعد هم یه عالم اسباب بازی آورد که بچه ها با هاش مشغول بودند.
زن پرسید :بریم یا هنوز وایسیم؟
مرد گفت: یه نیم ساعتی بشینیم . هنوز رفت و آمد هست.
:همه چی از اونجا شروع شد که یه کامیون ده تنی سیر از همدان رسید. صاحب کار چون توی کارگاه جا نداشت، مجبور شد بار رو تو خونه مون خالی کنه. از اون روز بود که دو هوا شدم. مثل این بود که کیسه های سیر بهم می گفتند ما مال توییم ما رو ببر. هر روز که از کارگاه بر می گشتم و سیرها را میدیدم وسوسه ام بیشتر می شد. بالاخره تصمیم ام رو گرفتم . یه راننده کامیون همشهری آشنا داشتم بهش زنگ زدم و گفتم سه شب بعد بیاد که سیرها رو با وسایل خودمون یکجا ببره .
دامنه کوه که ازسرشب شلوغ بود حالا کم کم خلوت می شد. هوا هم سردتر می شد.ابتدای کنار مسیر بساط کرده بودند. بساط شان یک منقل ، مقدار زیادی ذغال و دو گونی بلال بود که حالا فقط نصف دومی باقیمانده بود. کم کم سر و کله کوهنوردها پیدا می شد، آنها اهل خرید نبودند. محکم و جدی گام بر می داشتند. مشتریان آنها معولاً زوجهای جوانی بودند که برای پرسه زدن به دامنه کوه می آمدند. صدای خنده ها شان زودتر از اینکه پیدا شوند بگوش می رسید. زن به مرد می خندید و میگفت آمدند. مرد آتش را جان تازه می داد تا صداها بالای سرشان برسند و بپرسند:
- بلالش خوبه؟
- شیربلاله چند تا بدم؟
- دوتا
زن در فکر بچه ها بود که دو تایی در اتاق سرایداری مجتمع خوابیده بودند. خرج زندگی با حقوق سرایداری جور نمی شد. مرد هم یک جا بند شو نبود و حوصله اش زود سر می رفت. هر وقت هم به او اعتراض می کرد، زود عصبانی می شد وکتکش می زد. هرچند این بار پیشنهاد زن که به اینجا بیایند را قبول کرده بود.
:صبح روزی که تازه زنم رو راضی کرده بودم، با راننده کامیون قرار گذاشته بودم و وسائل خونه را کمی جمع و جور کرده بودیم که شب بریم، صاحب کار با یه کامیون اومد و گفت سریع سیرها رو بزنید تو ماشین ،پس شون می دیم. وا رفتم .گفتم مگه لازم تون نمی شه؟  گفت فعلاً که وضع بازار معلوم نیست. وقتی کیسه های سیر رو داخل کامیون می ذاشتم، مثل این بود که آرزوهاموخاک می کردم. هنوز بعد از پنج سال وقتی فکر می کنم اگه صاحب کار یه روز دیرتر اومده بود،الان مجبور نبودم این موقع شب اینجا بلال بفروشم، دلم می سوزه. سه روز بعد صاحب کار عذرمو خواست.
زن سردش بود ،به زمانی فکر  کرد که به خاطر دعوای مرد با صاحب مرغداری بیرون شان انداخته بودند. به معرفی مغازه داری نزد مردی رفتند که کارگاه تولید پودر سیر داشت. مف بچه ها آویزان بود و زن آن لحظه آرزویش فقط این بودکه به جایی برود که سر پناهی داشته باشند.
مرد روی آتش آب پاشید، وسائل را جمع کرد. کالسکه کوچکی را که از توی خرت و پرت ساکنین مجتمع پیدا کرده بودند آورد. منقل و کیسه نصفه بلالها را داخلش گذاشت. آشغالها را هم گوشه ای رها کرد. دقایقی بعد در اتاق کوچک سرایداری در کنار بچه ها از حال رفته بودند. خورشید انوار طلایی اش را کم کم آشکار می کرد. 
                                                اول آبان 89  



بستر

   از بالا که نگاه میکردی،تخت را می دیدی با رواندازی و دو نفر که با فاصله در دو سوی تخت خفته اند. فاصله ای به اندازه  سالها زندگی.هر روز دلیلی بود  برای بیشتردور شدن شان .دور بود روزهایی  که با هم یکی شده بودند و حالا چرا  این   قدر نا آشنا وغریبه ازهم ؟
فرزندانشان در دوردست بودند و گویی با رفتن شان دلایل با هم بودن شان کمرنگ تر شده بود.مرد به این می اندیشید که چرا اینگونه  شد؟چرا عصرها  شوق  به خانه آمدن ندارد؟می کوشد در کوچه ها بچرخد وبچرخد تا تاریک شود.آنقدر خسته بیاید تا تنها اندک فرصتی برای دیدار باشد و زن آنقدر به خودش ومشکلات جسم وروحش فکر میکرد که هیچ تمایلی در خود نمیدید که حتی مرد را لمس کند.گاه که  نفس مرد در رفت وآمدی معمول به گونه اش میخورد چندش اش میشد. گویی  هر دو بی  آنکه   بخواهند می کوشیدند از هم پرهیز کنند وتماسی با هم نداشته  باشند.
زن می پرسید  : چه خبر؟ بی انکه منتظر پاسخی باشد ومرد خبرها رامی گفت ،بی اینکه در چشمهای زن نگاه کند و انتظار شنیدنی داشته باشد.
 آن روز مرد پس از اینکه به خانه آمد خود را با روزنامه مشغول کرد.زن هم   آشپزی میکرد.مرد روزنامه را به کناری گذاشت تا برای خرید بیرون رود.ناگاه در قلبش احساس درد شدیدی کرد.نمیخواست به زن چیزی بگوید،اما درد امانش را بریده بود.ناگاه زن را با اسم کوچکش صدا زد. زن جاخورد.آهنگ نامش در گوش  برایش غریب بود.اما زمانی  کوتاه با این فکر مشغول بود،چرا که صدای افتادن مرد آمد.
ساعاتی بعد در بیمارستان در کنار مرد خفته بر تخت نشسته بود و به این فکر میکرد که آیا فرصتی خواهد بود تا بار دیگر باهم به گفتگو بنشینند؟                   بیست وششم مهرماه 89
                                  تغییرات درششم آبان ماه


۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

بازگشت

اولین باران پاییزی هوا را دلپذیر کرده است. برگهای درختان رقص کنان از آسمان به زمین می رسند.
 قاسم می گوید:اول حس کردم هر چی  دارم رو ازم می گیرند. خونه، ماشین، مغازه، زن و بچه هام .بعدش دیگه مسئولیتی نداشتم. کنده شده بودم، دغدغه هیچی رونداشتم، بعددیدم چوپون یه گله گوسفند شدم. گوسفنداش یه جور خاصی بودن. شکل هندسی داشتن. تو یه باغ هایی می رفتیم سبز سبز، پر از درختهای میوه و من مثل این بود که راه نمی رفتم، پرواز میکردم.
قاسم را در پارک همه می شناسند. صبح خیلی زود به پارک می آید و وقتی بر میگردد که تازه هوا دارد روشن می شود. به کسانی که تازه سمت پارک می آیند   می گوید: پس چرا سر ظهر اومدین؟
:همه قطع امید کرده بودن. دکترا به زنم گفتند: این دیگه به زندگی بر نمیگرده هر کاری هم کنیم فایده نداره. زنم  از یه دکتر جوونی شنیده بود که هنوز ممکنه به هوش بیام. به دکترا گفت شده خونه و زندگیم رو هم بفروشم تا وقتی یه ذره امید هم هست پاش صبر می کنم.   برا این زندگی زحمت کشیده باید خرج خودش بشه.
دستهایش را موقع راه رفتن تکان می دهد، همراه با دستهایش بقیه بدنش  هم در جوش و خروش است.
 :نمی دونی بعد از اینکه بعد چهل روز از کما در آمدم ، چه حالی داشتم . اول چیزی که دیدم چهره زنم بود که آروم نشسته بود و دعا می کرد. می گفت مطمئن بودم که به  هوش میای.  من اما مثل یه تیکه گوشت بودم، بعد از یه هفته بردنم خونه، باید فیزیوتراپی میشدم. روزی دو ساعت یکی باهام کار می کرد. وقتی میدیدم یکی شلوار شو بالا می کشه از حسرت میمردم. دستام، پاهام حس نداشتند، اما تو همون حال به خودم می گفتم من خوب میشم.
قاسم جلو جلو می رود. گامهایش تند است و سخت است که بتوانی همگام اش حرکت کنی. همه رهگذران را می شناسد وبا همه به گرمی سلام می کند.   
:آنقدر تو خونه با دستا و پاهام کار میکردم که صدای همه در می اومد. اما  من می گفتم باید خوب شم. برام واکر خریدند اما دو روز بعد پرتشون کردم . گفتم من می تونم و تونستم .مث  بچه ای که تازه راه می افته، صدبار زمین خوردم، پاشدم تابالاخره تونستم روی پاهای خودم وای سم.
هر کس تازه به پارک بیاید شوخی جدی می گویند برو پیش مربی بدنساز و به قاسم اشاره می کنند.  
 :یکسال تموم حوالی سه نصفه شب به سمت کولکچال میرفتم .  رفتن به اونجا برام مث  رفتن به بقالی سرکوچه شده بود. سریع می رفتم و می اومدم . یکبار یادم هست شبحی رو تو تاریکی دیدم، صداش زدم جوابی نشنیدم. بیشتر از یکساعت ایستادم، از ترس نمیتونستم تکون بخورم .صبرکردم تا هوا کمی روشن شه. وقتی دیدم شبح ترسناک فقط یه درخته خنده ام گرفت .
هوا روشن شده است و قاسم همچنان می گوید. با هر کلام اش موج زندگی ، گرم و خروشان  جاری می شود.   


                                      بیست و هشتم مهر هشتاد ونه

حریم


- برای چی اومدین اینجا؟ کی به شما اجازه داد؟
- آقا ما فقط از اینجا رد می شدیم.
- خیلی بیجا می کردین رد می شدین؟ چه حقی داشتین که رد شین؟
- خوب آقا خیابون خداست ، برای رد شدنه.
- زبان درازی هم می کنی؟ یه خیابونی نشونت بدم.
- ببخشین آقا، دیگه از اینجا رد نمی شیم.
- به همین سادگی، دیگه رد نمی شین. باید معلوم بشه چرا راهتون رو از اینور انداختین؟
- دفعه آخرمون بود دیگه نمیایم، غلط کردیم
- آره گفتی و تموم شد. واسه ما مسئولیت داره، مگه هر ننه قمری میتونه از اینجا ردشه.
- آقا به خدا  ما چیزی ندیدیم. بذارین بریم  قول میدیم دیگه ازاینور نیایم.
- فقط به یه شرط ، اگر بدونم کلمه ای راجع به این خیابون جایی گفتید من میدونم و شما
-چشم آقا ،ماغلط میکنیم به کسی حرفی بزنیم.
مرد  شلوارش را بالاتر کشید. کمربندش را سفت کردو شاهد دویدن دو نوجوانی شد که گویی از قفس آزاد شده بودند.


                                      بیست و هشتم مهر هشتادو نه

در دور دست

برا ی همه آنانی که عزیزی را از دست داده اند
می رفتم که از پشت شیشه ها دیدمش. دستها را مثل همیشه پشت کمرش قلاب کرده؛ با قیافه ای جدی و در هم قدم می زد. جلوتر رفتم. دست تکان دادم . چند ضربه به شیشه زدم. نگاه کرد؛ اما نگاهش عمق نداشت. گویا مرا نمی دید. حالت چشمهایش تغییری نکرد، به را رفتن اش ادامه داد. های و هوی کردم؛ صدایش کردم. دلم برای دیدنش یک ذره شده بود. اما نگاهم نکرد.
چشمهایم را که باز کردم،؛ قطرات اشک در گوشه هایش حلقه زده بود. پدر چه دور بود و چه دست نیافتنی .
هر روزش را شمرده بودم. چون روزها  به سختی می گذشت. ولی حالا بعد از چهارماه و این خواب؟
چه واضح می دیدمش. همانگونه مغرور و سرافراز. مادر که رفته بود؛ کم گریه نکرده بودم. اما مثل اینکه انتظار رفتن اش را می کشیدم . غمگین شدم ؛ اما جا نخوردم. اما راجع به پدر؛اصلاً فکرش را نکرده بودم. او که همیشه استوار، مغرور و پرجذبه بود، 
خودم هم نمی دانم چرا. به نظر م می رسید او جاودانه است. بیماری اش و دردهایش را نمی دیدم. او فراتر از بیماری ، او برتر از درد بود. درد می کشید، اما نه تسلیم پذیر نبود.
جا خوردم، در هم پیچیدم وقتی دیدم روی راحتی خانه ما با دهان نیمه باز آنچنان آرام برای همیشه خوابیده است و گرمی و حرارت از تنش رفته است. نمی توانستم بپذیرم، نمی خواستم. با رفتن مادر به پدر دلخوش داشتم و جاودانگی اش، بعد احساس کردم؛ ریشه هایم بریده اند،چراغ خانه پدری ام خاموش شده بود.دیگر تکیه گاهی نداشتم. روزهایی بسیار گویی در فضا معلق بودم؛ همسرم و بچه هایم نمی توانستند مرا به زندگی پیوند بزنند، جگرم سوخته بود. خود را بی ریشه می دیدم؛ ناتوان و بی تکیه گاه.
 زمان بزرگترین مرهم است، در صد و بیست و یکمین رور می بینم که پدر خیلی خیلی دور است و باید زندگی را اینجا ببینم، در نوازشهای همسرم؛ درتلاش بی وقفه پسرم و در بازیهای دخترم. زندگی اینجاست، باید آنرا حس کنم و قطره قطره اش را بنوشم.
دخترم صدایم میزند:  مامان؛ مامان.
                                                         هشتم اردیبهشت ماه هشتاد

۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

یازدهم سپتامبر

       
   چشم همه دنیاخیره به نیویورک بود.تمام کانالهای تلویزیونی تصاویرمربوط به اصابت دوهواپیمای مسافری به برجهای تجارت جهانی را نشان میدادند.برخوردهواپیما به برج،برخاستن ستونی از آتش و دود،تصویر  کشته ها  و زخمی ها وعکس مردی که از وحشت خود را از بالای برج پرت کرده ودر میان زمین وآسمان  بود.دنیا نقطه عطفی تازه راتجربه میکرد.وحشت ازبروزجنگی تازه ونگرانی و  ابهام از اتفاقات در راه همه را با خود درگیر کرده بود.
        درمانگاه در انتظار آقای دکتر بود. هرروزسر ساعت هفت ونیم دکتر با  لباسهای مرتب وبا  بوی خوش مخصوص اش میرسید تا دهها بیمار چشم  براه راخوشحال کند.اینجا در جنوبی ترین نقطه تهران همه روی اووطبابت اش قسم میخوردند.
از محلات دور ونزدیک ،حتی از شهرستانها برای خاطراو می آمدند.همه با هم متفق القول بودند که دستش شفاست.همیشه ازاو ودلسوزی و گذشتهایش به بیماران یاد می شد.
کم کم همه نگران  می شدند.با آمدن رجب کارکنان به سمتش رفته و جریان را گفتند.رجب همه کاره درمانگاه بود.از خریدوتعمیرات فنی بگیر تا   رسیدگی به مشکلات  درونی درمانگاه ومتفرق کردن لاتها واوباش کاراو بود.  با تعجب گفت که دکتر را هنگام رفتن به  بقالی دیده است که با رنوی پی کی اش به سمت درمانگاه می آمده  است و حتما بایستی همین دوروبر باشد. از درمانگاه خارج شد  وبا دیدن ماشین دکتردر نزدیکی آنجا  خوشحال  شد. 
البته ماشین در جایی دورترازمعمول پارک شده بود.پس ازلحظاتی به محل ماشین رسید.دکتر پشت فرمان نشسته بود وبه بیرون نگاه  میکرد. رجب نزدیکتررفت ودکتر راصدازد.دکتر آرام نشسته بود وجوابی نمیداد.
رجب گفت: دکترمریضا منتظرن.نمیاین؟و درماشین رابازکرد.دکتر تکانی نخورد.رجب جاخورد.مثل این بودکه دکترسالهاست مرده است.
درکنارش یک نان بربری تازه و یک روزنامه به چشم  میخورد. 
تیتراول روزنامه این بود: آمریکا درآتش                                                                                 بیست وششم مهرماه89 


۱۳۸۹ مهر ۲۲, پنجشنبه

چشمان سیاه


شب و روزم با یاد او می گذشت. همه جا جلوی چشم ام بود. موهای سیاه و صافش از زیر روسری خوش رنگش بیرون می زد و با هر حرکت اش در هوا پخش می شد. چشمهای سیاه  شادابش با هر نگاه ترا آب می کرد. دهان کوچک اش  هزار راز می گفت. قد و بالایش، ابروان پیوسته اش و خلاصه همه وجودش برایم دوست داشتنی بود.
دانشکده آخرین روزهایش را می گذراند و آینده اش نا معلوم بود. چه باید می کردم؟ درسم تا پایان ترم که حالا یکماه هم کوتاهتر شده بود، تمام می شد. باید کاری می کردم. خیلی با خودم جنگیدم، با خود گفتم: توی گوژ پشت را نه او، که هیچ دختر دیگری هم به همسری قبول نمی  کند. اما آن  چشمها  دست  از  سرم  بر  نمی داشتند.   باید  کاری  می کردم، جسارت این را نداشتم که خودم مستقیم بروم و حرفهایم را بگویم باید یکی را پیدا می کردم و چه کسی بهتر ازمنصور .

در کافه تریا ی دانشگاه بودم که قادر آمد، کمی رنگ پریده بود و حرف تو دهانش نمی چرخید.
- گفت: میخوام یه چیزی بهت بگم .
- گفتم: بگو
اما نمی توانست . برای من هم سخت بود بفهمم دردش چیست؟ تا اینکه گفت.  فقط یک کلمه گفت، یک نام: پروین.
من تکرا ر کردم : پروین؟ خوب چی؟ میدانستم که قصدش چیست اما باورش برایم سخت بود.
حالا من سکوت کرده بودم و قادر حرف میزد: از درسش که تمام می شود، زمین های پدرش و نقشه هایی که داشت. آخر هم گفت: تو حرفم را به اوبگو، اگر نشد دستکم خیالم راحت می شود.

منصور که صدایم کرد، هزار فکر کردم. او که همیشه روان صحبت می کرد با من من شروع کرد. قلبم شروع به تند زدن کرد. تا گفت قادر و بعد پروین، هیجانم فرو نشست. راستش کمی هم دلم خنک شد. باید هرچه زودتر به پروین می گفتم که چه خواستگاری پیدا کرده است.

از میترا اصلاً خوشم نمی آمد. بین بچه ها به دختر صورت سنگی معروف بود. چون چهره اش همیشه به یک حالت بود. مرا با دوستانم دید و خواست با من صحبت کند. وقتی دو تایی در خیابان پشت دانشکده قدم می زدیم و او کلمات سنگی اش را بر سرم آوار می کرد، من ذره ذره فرو می رفتم . نتوانستم جوابی به او بدهم . تنها گفتم باشد خودم با منصور صحبت می کنم.

یکی دو روزی بیشتر تا تعطیلی دانشگاه نمانده بود و من در کلاس خالی روبروی پروین نشسته بودم و او را غرق در اشک می دیدم که زیباتر از همیشه بود. پاسخی به سوالهایش نداشتم چرا که برای خودم هم جوابی نبود. از ذهنم می گذشت که دلداری اش دهم. اما نگران آن بودم که برداشت دیگری داشته باشد.با آن اوضاع چطور می توانستم به ازدواج فکر کنم.
 لحظاتی بعد هر کدام از ما در آینده ای نا معلوم از هم جدا می شدیم . نمی دانم بر سر قادر با آن عشق پرشور چه آمد؟ او هم در غبار سالها گم شد.


                                                   پانزدهم شهریور  هشتادو نه
  

کتاب


       در میان کتابهای فراوانی که در خانه مان هست ،يک کتاب برایم ارزش دیگری دارد.کتابی که مرا به خاطرات   سالهای دور ميبرد.صفحه اول این کتاب نوشته ای داردکه چهل سال وچندماه پیش نوشته شده است و اینگونه آغاز میشود: "به توکه عليرغم خردسالی ات ،دارای روحی پاک و انسانی هستی و ............".                                    
کلاس پنجم ابتدایی بودم وخانم معلم درس آرش کمانگیر رامیخواندومن حواسم به کتاب بغل دستی ام بودکه عکسهایش با همه کتابها فرق داشت."آی تو حواست کجاست"؟و این آغاز آشنایی بیشتر من با کسی بودکه همواره خط پررنگ حضورش را در زندگی ام احساس کرده ام.

موضوع انشا این بود که ميخواهید چکاره شويد.پرشور نوشتم میخواهم معلم  شوم که به بچه ها سواد یاد دهم.نگاهی به من کرد وگفت :حیف تو نیست.هفته بعد گفتم:خانم اجازه ما دوباره نوشتیم.بیاییم بخونیم.گفت:بيا
خواندم: ميخواهم نویسنده ای شوم که دردها را بگويد وبه فکرمشکلات مردم باشد.نگاهم کرد ولبخند رضایتي زد.

نوشتم ونوشتم.از مرد فقیری که به خاطر دزدیدن یک حلب روغن  نباتی ازبقالي ،از مردم کتک میخورد.از پسری که از زمستان وسرما نفرت داشت ،از سیاهان آمريکا که برای آزادی شان میجنگیدند واز هرچیزي که میدانستم وقتی بخوانم خانم معلم لبخند رضایتی خواهد زد.
حالا و پس از سالها اين کتاب یادآور آن روزها،آن نوشتن ها وآن لبخندهاست.


                                                           بیست وهفتم مرداد٨٩

بستنی


 ایستاده است واز درون چهارچوب تنگ پنجره به من نگاه میکند. بادیدن من میخندد ودستش را دراز میکند.بستنی را از دستم ميگیرد و به دهان میبرد.در هر اشاره اش به بستنی لذتی ناپیداست.چقدر سریع بستنی را تمام می کند.درحال رفتنم که صدايش را می شنوم .ميگوید: سیگار

      نشستن اش راسر سفره نمي توانستي ببينی. کافی بود از ذهنت بگذرد "نمک" به  آنی پیش رويت بود.ایستادنش هم به چشم نمیامد، ظرف نفت را با آن جثه کوچکش به دوش میکشید وبخاريها را پرمیکرد.هوا هنوز روشن نشده با چند نان تازه وارد ميشد.صبحانه خوردنش را  ندیده بودم. خیلی زودتر از دیگران نان و پنیری می خورد.     
 باورش سخت  بود که ببینی مادر نشسته  است. ساعات طولانی  پشت  پنجره در انتظار بستنی و دقایق  فراوان در  انتظار آن که مرد سیگار هما را برایش پرتاب کند.  با حسرت به سیگار کشیدن انها که در کوچه اند نگاه میکند.  دیگر دغدغه ای برای کارکردن ندارد و آن چشمهای هر دم نگران بی آنکه عمقی درشان باشد نگاهت میکنند 
آهوی تیزپا سالهاست که رفته است.چهره دومش نتوانسته تصویر اولش رامحو کند.خاطراتش در هم می آمیزد،اما آهنگ خنده هایش ونگراني دائمی اش با ما خواهد ماند.


بیست وپنجم مرداد٨٩                                       

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

جمیله

یک جفت چشم سیاه از کنار پرده ای که پس زده شده بود به من می نگریست.من مات مانده بودم که چه کنم؟نه انتظار چنین کاری را داشتم و نه به تصورم می آمد.
خانه مشهدی محمد درمحله باغمیشه را با تلاش زیاد پیدا کرده بودم. دربدر دنبال جایی بودم که هم ارزان باشد وهم فارسی ندانند.چراکه عزمم را جزم کرده بودم که ترکی را یاد بگیرم .دانشجویان سعی ميکردند حول وحوش دانشگاه جایي را پیدا کنندتا راحت تر باشند،من اما جور دیگری فکر میکردم.
مشهدی محمد بازن وچهار فرزندش ازروستا آمده بودندوبا یک دستگاه حوله بافي قديمی زندگی میگذرانیدند. بار اول بود که گذار دانشجویی به خانه شان افتاده بود.همسرش دائم برایم غذامی فرستاداز کوفته تبريزی تا انواع آش وسوپ که جدا از خوشمزه بودن شان برایم تازگی داشتند.
من هم گاهی سری به اتاق شان میزدم.اتاقی که به اندازه اتاق من بود.همسرش و دخترش جمیله بیرون نمی آمدند و درپستوی ته اتاق که دستگاه هم آنجا بود ميماندند.دار قالی هم داشتندکه مشغولش بودند.اگر اتفاقی آنهارا میدیدم تنها یک چشم شان پیدا بود .
درست زمانی که آنجا بودم اتفاقات بیست ونهم بهمن تبریز افتاد.ماجراهایي که نيروي اصلی اش از درون امثال مشهدي محمدها بیرون مي آمد.یادم هست درست یکروز بعدمشهدي محمد کم سواد عالمانه ميگفت:"یاتانماز" که معنای آن این ميشد که این حرکت نمی خوابد و ادامه خواهد داشت.
کمتر از سه ماه بعد دانشگاه تعطيل شدومن مجبور به ترک خانه و بازگشت به شهرم شدم.اماخاطره آن دوچشم سیاه ومالک جسور آن هنوز هم با من است.

                                                                  بیست وسوم مردادهشتادونه

جمیل

باران ريزي مي باردومن راه میروم،بی آنکه بدانم کجا ميروم وچرا؟دانه های ریز باران بي آنکه دیده شوند خیسم میکنندونميگذارند شوري اشکهايم را بفهمم.رهگذران می آیند ومیگذرند.من اما ناخود آگاه در آنها مینگرم شاید جمیل را دوباره ببینم.مگر میشود؟مگر امکان دارد؟ 
با آن موهای فرفري ،چشمان درشت سیاه وصورت آفتاب سوخته اش اول می ترسانيدت،چراکه مستقیم در چشمهایت خیره میشد.بعدتر می فهميدی پشت آن چشمان سیاه آهو بچه ای نشسته است.خیلي کم حرف میزدوخیلی چیزهارابا تکان سر ميگفت.روستایي بود وجدا از کمرويي اش اين را از دستهای بزرگ ، سنگین وزمخت اش مي شد فهمید .
آهوی معصوم با آن چشمهای سیاه درشت ومهربان ، بی هیچ خطای بزرگي، در سپیده دم یک روز گرم تابستانی بيست وسه سالگی اش ناتمام ماند.

                                                                                          بیست ودوم مرداد٨٩

خانه ای که زندگیم را ساخت


آقا فریدون به نیمه های قصه رسیده بود وما جز دهان اوچیز دیگری نمیدیدیم، روی پشت بام خانه اختر خانم هر شب این ماجراتکرار میشد.همه مستاجرهاجمع  میشدند و هر شب داستان تازه ای میشنیدیم.گویی خستگی کار روزانه مردان وزنان وشیطنتهای ما بچه ها با کلام او از جانها بدر میشد.
خانه اختر خانم مثل خانه های دیگرمستاجری نبود،چون صاحبخانه  در خانه نبود ، همسایه ها آزادانه تر زندگی میکردند و روابط بسيار نزديکی با هم داشتند.حوضي در وسط حیاط بود که تابستانها محل آب بازي ما بود.آخرین بار پس از مراسم عروسی که مابین پسر خاله دوازده ساله وخواهر سه ساله من برگزار شده بود،عروس خسته ازمراسم عروسي با لباس عروس به داخل حوض پريده بود. خاطره اي که حوض وسط حیاط خانه اختر خانم را باهزاران خاطره کوچک وبزرگ ديگراز آن در ذهنم جاودانه کرده است.  

                                                                                      هجدهم مرداد ماه ٨٩