۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

انار سبز کوچک


صدای شکستن فنجان که آمد،همهمه داخل بنگاه فرو نشست.نگاهها برگشت طرف سلطان. جوانی که سبیل نازک وکم پشتی داشت.سلطان باریک اندام بود،اما گونه های پفالود سفیدش این را نشان نمی داد.  چشمهایش ریز  بود.  همانطور که چرت می زد،افتاده بود روی عسلی کوچک .عسلی جلوی پای حاج احمد بود.فنجان چای روی میز خرد شده بود.قطرات چای  از روی میز،از وسط تکه های شکسته فنجان ذره ذره پایین می چکید. آقا مجتبی صاحب بنگاه ابروهای پرپشت اش را درهم کرده بود. به من نگاه کرد.داد زد:
"پس چرا وایستادی نیگا  می کنی بچه،جمعش کن."
من تکیه داده بودم بین دو لنگه در .حواسم به موتوری هایی بود که از سرکوچه می آمدند وتند می گذشتند،ازکوچه ی"حبیب الممالک"ماشین به سختی رد می شد.از وسط کوچه  آب تیره رنگی می گذشت.موتوری ها چند وقت یکبار،آب  را به آدمها می پاشیدند .عابرین هم زیر لب فحشی می دادند ومی رفتند.
درست روبروی مغازه،ملک حاج احمد بود.ساختمانی قدیمی با آجر قرمزکه دیوارهای کاهگلی داشت.تکه های زیادی از آجر ها ریخته بود.دیوارها طبله کرده بود. بعضی جاها هم شکم داده بود.پنجره های خانه چوبی بود.چوبها پوسته پوسته شده بود.شیشه ها هم یک در میان شکسته بود. نگاهم به کوچه بود،اما حرفهایی را که داخل مغازه  گفته می شد،می شنیدم .حاج احمد به ریش سفید پروفسوری اش دست کشید.بعد سعی  کرد با دو دست کمربندش را از روی شکم برآمده اش بالا بکشد.صدایش کمی می لرزید:
"آخه آقا مجتبی!هیچکی ندونه تو خوب می دونی،من قلب باز عمل کردم.منو عصبانی نکنین.خون ام میوفته گردنتون. حرفم یک کلومه.تخلیه که کردن،کرایه ی سه ماهوبرای جریمه فسخ   یکجا  کم می کنم، بقیه پولشو می دم."
رسول کنار سلطان نشسته بود. قد بلند وباریک بود.صورتش وقت حرف زدن سرخ وسفید می شد.چندبار خواسته بود   حرف  بزند اما حاج احمد امانش نداده بود.خودش را جمع کرد.تکانی به گردنش  داد:
"حاج احمد آقا!خودت می دونی به چه زحمتی این پولو جمع کردیم،ببریم برا زن و بچه مان.چه خبر داشتیم که دولت امریه می ده بریم.اگه می شد بمونیم،دردمون چی بود برگردیم تو اون مملکت جنگ زده."
آقا مجتبی  قطرات درشت عرق را از روی پیشانی اش   با دستمال کاغذی پاک کرد.  دانه های تسبیح را از میان دو انگشت شست و اشاره رد کرد.تسبیح را در دستش چرخی داد.نگاهش رو به حاج احمد  بود.اما با دستش به رسول و سلطان اشاره کرد:
"صلوات بفرستین.  یه جوری با هم کنار بیاین."
 این تابستان ، برای  ملک حاج احمد چند بار  مشتری برده بودم. از  کارگران افغانی که دنبال یک اتاق می گشتند تا کسانی که   برای خرید خانه کلنگی از بالای شهرمی آمدند.می خواستند بکوبند و دوباره بسازند.خانه حاج احمد دو در داشت.از یکی وارد راهرو باریکی می شدی که  سه پله  از حیاط بالاتر بود.اتاق ها کنارهم آنجا بودند.درها  همه  چوبی بود .شیشه   اتاقها شکسته بود.درها همیشه چهارتاق بود.پرده رنگ ورورفته وچرکی از جلوی در آویزان بود.گاهی وقتها هم پرده ها را گره می زدند.آنموقع می شد داخل اتاق را دید.هر سه چهارتایشان دریک اتاق بودند.تشک لحافها  رو جمع کرده بودند گوشه های اتاق، مثل پشتی بهشان تکیه داده بودند.سقف دو سه تا از اتاقها،ریخته بود.تیرهای چوبی شان از بین گچ و کاهگل پیدا بود.
در دیگر مستقیم به حیاط باز می شد.  روبروی در،سوله ای بود که کارگرها داخلش با مواد مایع، بدلیجات فلزی درست می کردند.حیاط پر بود از بدلیجات رنگارنگ . حتی گاهی باغچه هم پر می شد . باغچه کوچک بود اما دو درخت انار داشت که قدشان بفهمی نفهمی ،نیم متری از من بلندتر بود. ریشه درختها در دو طرف باغچه بود.درختها در دو جهت مخالف رشد کرده بودند،مثل دوتا آدم که با هم قهر باشند،از یکدیگر دورتر هم شده بودند.در حیاط حاج احمد  کسی به درخت ها آب  نمی داد.هروقت که می رفتم، پای انارها خشک بود.کارگرها وسط حیاط ظرف می شستند. شلنگ آبی را که از شیر حوض کوچک آویزان بود،برمی داشتم:
"عجب بیرحم هایی هستین.اقلن روزی یه دفه به این زبون بسته ها،  آب بدین."
درخت ها پر از انارهای کوچک نرسیده بود.بین آنها یک انار کوچک سبز را نشان کرده بودم. درست مثل این بود که  با خط  کش  ضلع هایش  را اندازه گرفته بودند.مثل مکعب های کوچکی بود که در کلاس ریاضی درست می کردیم.به رسول که روزکار بود،سپرده بودم مواظبش باشد.هر وقت به آنجا می رفتم،چشم هایم را می بستم و انارم را بو می کردم.
 جارو را آوردم.خرده شیشه هارو جمع کردم.با کف شور,چای ریخته را ،خشک کردم.رسیدم جلوی پای سلطان.باز  داشت می رفت تو چرت.با دست تکانش دادم. از جایش پرید.شب کار بود.در همان کارگاه داخل ملک حاجی کار می کرد.صدای حاج احمد زودتر از بقیه شنیده شد:
"من این همه راهو از زعفرانیه کوبیدم اومدم اینجا.آقا مجتبی منومعطل نکن.  جریان  اینارو تمومش کن  .خریداره چی شد؟بیاد بخره منو از این رفت و اومد خلاص کنه."
آقا مجتبی قبل از این که   جواب حاجی  را بدهد،نگاهی به رسول وسلطان   انداخت.بعد رو کرد به حاج احمد:
"خریداره الانه که پیداش بشه.اما حاجی جون!یه محبتی بکن.اقلن این سقفهایی رو که ریخته درستش کن،چند تا شون که هنوز هستن.تابستون  یه ماه دیگه تموم میشه،یه نم بارون اگه بزنه،همه زندگی شون خیسه ها."
رنگ سلطان هنوز پریده بود.رسول سرخ و سفید می شد.می خواست چیزی بگوید،ولی از داخل دهان کلید شده اش چیزی بیرون نمی آمد.
 حاج احمد لب پایین اش را می گزید.سلطان بی اختیار می رفت تو چرت.صورت رسول هنوز سرخ بود.نگاه آقا مجتبی  بین آدم ها می گشت.نگاهش که می افتاد روی من،خودم را جمع و جور می کردم.
 ناگهان از خانه حاج احمد صدای مهیبی آمد.مثل صدای خمره ای بود که در شب چهارشنبه سوری بترکد.من  هنوز بین دو لنگه در ایستاده بودم.نیم متری بالا پریدم. دیوار کاهگلی روبرویم کم کم ریزش کرد.دیوار  ریخت روی آبی که از وسط کوچه می گذشت. از روی آوار گرد وخاک بلند  شد.از توی خانه صدای داد و فریاد وناله می آمد.حاج احمد گفت:
"خونه ام"
رسول گفت:"مسعود،انور، نسیم"
با رسول وسلطان از میان آوارها دویدیم سمت حیاط خانه.از بین خاک وسنگ راه را باز کردیم.مسعود,انور و نسیم به سمت در حیاط می دویدند. به سمت حیاط رفتم.چشم هایم دنبال درختهای انار بود.انار کوچک سبز  حالا کجا بود؟ زیر خاک و خل رفته بود ؟شاید هم  محکم چسبیده بود به درخت.هنوز منتظر  بود تا بزرگ و بزرگ   تر بشود. منتظر روزی که برسد وبشود یک انارسرخ ،درشت و آبدار.
                                               یازدهم و نوزدهم مردادنود

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

لحظه هایی که آقای میم هیچگاه از یاد نخواهد برد

آقای میم از  اداره خارج شد.از مسیر همه روزه، به سمت خانه  حرکت کرد.وارد خیابان سرسبز شد. خیابانی که انتهایش، میدانی بود که ضلع شمالی اش به طرف خانه شان می رفت.یک زن که مانتو نارنجی به تن داشت،دستش را جلوی ماشین دراز کرد.از لحظه ای که آقای میم زن را دید تا وقتی بطور کامل روبروی او رسید،ده ثانیه هم نکشید.اما باید اعتراف کرد  که برای توضیح آنچه در ذهن آقای میم گذشت،زمان زیادی لازم است.در لحظه اول قصد آقای میم این بود که مثل همیشه بی توجه از کنار زن بگذرد.همیشه در این لحظات او زنش را به شکل فرشته ای بالدار بر فراز سرش   می دید.اما در آن روز خاص و ساعت سه و پنجاه و پنج دقیقه،در فاصله کمتر از یک کیلومتری اداره،آقای میم به این فکر کرد که زنش خیلی دورتر از اوست.) صبح امروز   مثل همه روزهای دیگر آقای میم راس ساعت از خانه بیرون آمده بود. در پارکینگ که  پشت سرش بسته شد،با خودش فکر کرده بود،امروز یک تفاوت با روزهای دیگر دارد."جدا از پایین رفتن هسته گیلاس از گلویش" برای اولین بار زن و دو فرزند پانزده و هفده ساله اش به تنهایی به مسافرت رفته بودند.قرار بود آقای میم سه روز دیگر ،در شروع تعطیلات تابستانی اداره اش به آنها بپیوندد.(
زنش حتی اگر بالهای فرشته ای اش را هم داشت،نمی توانست به این سرعت خودش را برساند.در ثانی فکر کرد که او فقط به قصد کمک به زنی که بطور حتم درمانده است،توقف خواهد کرد.بنابر این می توانست با وجدانی آرام و ضمیری آسوده زن را سوار بکند.آنچه بعد از سوار کردن اتفاق می افتاد، در مخیله آقای میم شکل نگرفته بود.  بهتر است بگوییم  او نمی توانست یا نمی خواست راجع به آن فکر کند. دیدن زن در وجودش حسی مطبوع و ناشناخته   ایجاد  کرد.حسی که از فرق سر شروع  شد . از همه ی سلول هایش به آرامی  گذشت. به نوک پاهایش رسید.هجوم تمام این افکار به مغز آقای میم،در فاصله دیدن زن و رسیدن ماشین به جلوی پای  او، باعث شد او درست در آخرین لحظه و با ترمزی صدادار جلوی پای زن بایستد.وقتی آقای میم بطور کامل ماشین اش را متوقف کرد،صورت زن درست روبروی شیشه در جلو قرار گرفت.زن جوان بود.روسری گلدار نارنجی اش ،تا وسط فرق سر  پس رفته بود.آرایش ملایمی داشت.لبخند می زد.اما آنچه در همان نگاه اول ،توجه آقای میم را به خود جلب کرد،ابروهای بسیار  نازک  اش بود.
حدود نه ساعت قبل ،دست چپ آقای میم فرمان پژو پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد وپنج اش را نگهداشت.دست راستش همان زمان،داخل کاسه بلوری کوچک گشت.کاسه روی صندلی کناری بود.گیلاس درشتی بالا آمد.دهان آقای میم باز شد.دست راستش کنترل در پارکینگ را برداشت. به گردنش پیچ مختصری داد.سعی کرد با زبان هسته گیلاس را در دهانش از قسمت  نرمش جدا بکند. در پارکینگ  که بسته شد ،هسته با قسمت نرم گیلاس پایین رفت.ماشین را دردنده گذاشت .حرکت کرد.دست راستش داخل کاسه می رفت.بالا که می آمد،دهان باز می شد.دنده عوض می شد. برای شناخت آقای میم باید از همین جا آغاز می کردیم.او عاشق خوردن میوه تازه بود.هر روز صبح قبل از خروج از خانه،کاسه بلوری را از میوه پر می کرد.در همان ابتدای راه  کاسه خالی می شد.مشتی هسته،خوشه خالی و پوست باقی می ماند.
آقای میم هر روز از مسیر یکسانی رفت وآمد می کرد.خودش را برای پیدا کردن مسیر تازه ،هیچگاه به دردسر نیانداخت.بارها در مسیر هر روزه اش،راه بندان شد.اما او حاضر نشد از کوچه،پسکوچه ها و خیابانهای فرعی به سمت اداره برود.سه روز دیگر بیست وسه سال می شد که در "اداره پشتیبانی از مبارزه مستمربا موش های چاق و چله ی خیابانی" به سمت " مدیر انبار مواد  شیمیایی تاثیر گذار بر موشها    مشغول فعالیت بود.هر روز راس ساعت شش و چهل وپنج دقیقه صبح از خانه حرکت می کرد.با توجه به فاصله زیاد اداره با خانه اش که در یکی از شهرک های اطراف شهر بود،بطور معمول راس ساعت هفت و سی دقیقه به محل کارش می رسید.از این نظر هم او نمونه بود.مدیر همواره او را بعنوان الگوی یک کارمند ساعی و منظم معرفی می کرد.  

زن به آقای میم نگاه کرد .در را به آرامی باز کرد. ابتدا پای چپ اش را بالا  گذاشت.آقای میم کاسه بلوری کوچک میوه را از روی صندلی برداشت. زن پای راستش را درون ماشین  گذاشت.  آقای میم همان طور که به ابروهای بشدت باریک زن نگاه می کرد،کاسه را روی صندلی عقب گذاشت.زن در را بطور کامل بست. باید از انصاف نگذریم که در این فاصله چند ثانیه ای  ، آقای میم چند بار تصمیم گرفت که از زن بخواهد که سوار نشود،اما همان حس گرم وخوشایند رهایش نکرد. زن خود  را روی صندلی جابجا کرد.به آقای میم نگاه کرد تا ماشین را به حرکت در آورد.آقای میم تا لحظاتی قادر به حرکت نبود.چشمانش هم چنان  خیره به ابروهای باریک زن بود. گرمی  خوشایند ،در همه وجودش جاری بود. به نظر می رسید در مغزآقای میم تحولات تازه ای   رخ می دهد .سلول ها سعی می کردند اطلاعات جدید را پردازش کنند.  زن   به آقای میم خیره شد :
"حرکت کن لطفا"
عطر زن در هوا جاری  بود.میم عطر زن را  با همه بینی اش بالا  کشید. زن در چشم های او نگاه کرد. چشم های میم بسته بود.  چهره زن   کم کم در هم می رفت. این بار فریاد زد:
"پس چرا حرکت نمی کنی؟"
آقای میم از جمله مردانی بود که در زندگی خانوادگی هم نمونه بود. هر روز پس از تعطیلی از اداره،مستقیم به سمت خانه می رفت.راس ساعت چهار وچهل وپنج دقیقه بعد از ظهر،پژوی پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد و پنج آقای میم وارد پارکینگ خانه می شد.
 از آخرین دوستانش ،در همان سال اول ازدواج جدا شده بود. به نظرش خانواده خیلی مهم تر از دایره دوستان بود.امکان نداشت حتی اگر از تشنگی هلاک شود،توقف نموده لیوانی آب(آب میوه که فکرش را نمی کرد) بنوشد.همواره پیش خودش استدلال می کرد که پولی که در جیب من است،متعلق به زن و فرزندانم است. یک ریالش را هم نباید به مصرف شخصی رساند.سیگار نمی کشید،مشروب هم نمی خورد. تفریح شخصی را  هم برای خود مجاز نمی دانست.در میهمانی های خانوادگی،  توجهش بطور عمده روی کمک به همسرش بود.به همین دلیل چندان لذتی  از دورهم بودن های خانوادگی   نمی برد.  فامیل های زنش  او را دست می انداختند.میهمانی ای نبود که در آن او را با اسامی مختلف صدا نزنند.سلیمون،AEG،استرلیزه و مهربان همسر  از جمله این اسامی بود.آقای میم  گوشش به این حرفها بدهکار نبود.مهم  وجدان او بود،که همواره خودش را در قبال آن سربلند می دانست.(بالای سرش در اداره ،نوشته ای را قاب کرده بود که در آن آمده بود"وجدان یگانه محکمه ای است که به قاضی احتیاج ندارد.")
میم باز هم به ابروهای زن نگاه کرد.پشت سر زن ،سایه ی بال های زنش را دید که روی ماشین  افتاده بود.  زنش سه برابر اندازه طبیعی اش ظاهر شده بود.لباس تمام تور به تن داشت.رو به شیشه ی جلوی ماشین نشسته بود.اخم کرده بود.پاچین های لباسش تا روی گلگیر های ماشین را پوشانده بود.  نگاهش  تن آقای میم را سوراخ می کرد.  آقای میم دوباره به زن داخل ماشین نگاه کرد.به نظرش غریبه آمد.رویش را برگرداند.چشم هایش را بست.بوی عطر زن هنوز در هوا بود.دماغش را گرفت.زن تکان خورد.زیر لب فحشی داد. پیاده شد.چند لحظه بعد در ماشین بسته شد.پژو پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد وپنج آقای میم هنوز در کنار خیابان  ایستاده بود.عطر زن هنوز در مشامش   بود. چشم های آقای میم  بسته بود. به این فکر   کرد که اگر همان لحظه   به سمت خانه حرکت بکند،پنج دقیقه دیرتر از همیشه به خانه خواهد رسید.
                                سی ویکم تیرماه نود

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

شب پایانی نداشت

نه!نیامده بود.نیامده بود مثل هر شب که از دیوار کوتاه پشت بام می پرید،می نشست در سه کنج دیوار،درست روبرویت.چشم می دوخت توی چشم هایت.تو  به دست هایش نگاه می کردی که هنوز هم پس از این همه وقت برایت عجیب بود.بزرگ بودند و چاک چاک.  آنوقت بود که "سالام" می گفت و منتظر می شد.توحالش را می پرسیدی واو نگاهت می کرد.
چه خبر که می گفتی،به ترکی چیزهایی می گفت.بعد پا می شدی و از اتاق آسانسور "زهر ماری" را می آوردی.با دو استکان کوچک،کاسه ای ماست وخیار هم کنارش که سرشب با حوصله آماده اش کرده بودی.می نشستی روبرویش .شیشه را می گذاشتی زمین.دستش استکانی می دادی.استکانی دستت می گرفتی.کاسه ماست و خیار روی زمین منتظر می شد تا استکانها پر شود.قبل از اینکه استکانها بالا بیاید ،قاشقی از ماست و خیار کم می شد.استکانها بهم می خورد.او بلند و پرشور"ساغ اول"می گفت.سلامتی می دادی واستکانها بالا می رفت.از خیابان صدای همهمه آدمها ورفت و آمد ماشین ها می آمد.استکان را که بالا می رفت،اول کاری که می کرد این بود که     پشت دست بزرگش را به سبیل های بور رو به سفیدی اش بکشد تا چند قطره ای که آنجا بود ،پایین بریزد.بعد شروع می کرد به ترکی حرف زدن.آن وقت نگاهش می کردی چهار چشمی ،جوری که نفهمد نمی دانی چه می گوید.شاید هم می فهمید و باز می گفت.ازبالای آن ساختمان بلند ،همه شهر زیر پایت بود،اما تو همه حواست به او بود.ساکت که می شد،استکان دوم را پر می کردی.این بار تو بودی که بعد از بالا رفتن  استکانها،شروع می کردی به گفتن.حالا او بود که دست به چانه زده،نگاهت می کرد.گاهگاهی هم سرش را تکانی می داد.تواز سختی کار ساختمان می گفتی،از درس ات که نصفه کاره مانده بود،از دختری که می خواستی اش ،اما نصیب دیگری شده بود واز مادر پیرت که ششماهی بود ندیده بودی اش.او گوش می داد.ستاره ها در آسمان می درخشیدند.پشت بام از نور ماه تمام ،روشن بود.
حرفهایت که تمام می شد،می گفت:"توک زهر ماری"
می ریختی و این بار او بود که ماجرا هایش را تعریف می کرد.وقت گفتن ،گاهی چشم  هایش پر می شد و صدایش می لرزید.اصوات نامفهومی که پشت سرهم ردیف می شدند برایت کلمه نبودند.پیش چشم ات آواز پرنده می شدند.صدای نسیمی که در لابلای شاخه ها می پیچید. صدای  رودی که آرام می رفت.می شنیدی و جان می گرفتی.دوباره او سکوت می کرد و تو می گفتی .ته شیشه را قطره،قطره در دو استکان می ریختی.استکان آخررا با هم بالا می آوردید. او می کوشید تا استکانش را به پایین استکانت بزند. تو هم تلاش می کردی. استکانها تا روبروی چشم ها بالا می آمد. یکضرب تا قطره آخرش را می نوشیدید.بعد سکوت می شد تا او بزحمت پا شود.افتان و خیزان برود تا لبه دیوار کوتاه بین بامها.پا می شدی،تا  کمک اش کنی که برود.دستش را روی شانه ات می گذاشت.از دیوار که ردمی شد،برمی گشت.دستی تکان می داد و می رفت.
حالا تنها مانده بودی وسط پشت بام.چراغ های اطراف خاموش بود.صدایی نبود.ماه وسط آسمان تنها بود.شیشه ،دواستکان و ماست و خیار روی زمین بود.آمدی. نشستی.درست روبروی همان جایی که همیشه می نشست.استکان ها را پر کردی.استکان خودت را برداشتی ،نگاهش کردی.به استکان دیگر که روی زمین مانده بود،خیره شدی.ماست وخیار دست نخورده مانده بود.استکانت را زمین گذاشتی.بعد آرام شروع کردی به حرف زدن.
                                       هشتم تیر ماه نود

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

سارقین بالفطره

زن از بازار تره بار بیرون آمد.در هر دستش یک نایلون پلاستیکی بزرگ ، پر از میوه و سبزی بود.کنار خیابان که رسید،نایلون ها را روی زمین گذاشت.با لبه آستین مانتو قهوه ای تیره اش،عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. روسری اش را جلوتر کشید.گره اش را محکم تر کرد. دستش را جلوی ماشین های عبوری گرفت.پراید یشمی متالیکی جلوی پایش ایستاد.با خودش فکر کرد چه شانسی آورده است.کشیدن این همه میوه وسبزی در خیابان سر بالایی رو به خانه شان، گردن،  کمر و دست هایش  را به  عذاب  می انداخت. شبها که از درد ناله می کرد،مرد در حالی که سرش را تکان می داد، می گفت که حقش است.هزار بار گفته است که پدر خودش را در نیاورد.
پراید که ایستاد،اول دختر جوانی را دیدکه کنار راننده نشسته بود. موهای صافش از روسری بیرون زده بود.دختر با لبخندی به لب،نگاهش کرد.گفت:
"بیا بالا مادر.تا یه جایی می رسونیمت."
زن رفت تا درعقب را باز بکند که دختری با عینک قاب فلزی پیاده شد.دستش را دراز کرد ویکی از نایلون ها را از دستش گرفت.
"برو بالا مادر جون.میارم برات"
فکر کرد هنوز هم آدم های خوب پیدا می شوند.
" آخه زحمتت می شه مادر جون. "
وقتی نشست،کیسه ها را توی بغلش گذاشت.روی صندلی عقب،پسرجوانی نشسته بود.سرش را که خم کرد،کم پشتی جلوی سرش بیشتر دیده شد.او هم لبخند به لب داشت.از پخش ماشین صدای موسیقی ملایمی می آمد.
زن گفت:"دستتون درد نکنه.یه ایستگاه جلوتر پیاده می شم.از اونجا دیگه راهی نیست."
راننده برگشت.موهای روشنی داشت.با ابروهای بهم پیوسته،مثل پسرش.فکر کرد چند وقت است که او را ندیده است.
" تا در خونه می بریمت مادر،بارت خیلی زیاده."
گره روسری اش را محکم کرد:
"جاتونوتنگ کردم،ببخشین ترا به خدا"
ماشین در  خیابان  سربالایی  آرام پیش می رفت. اگر در دست اندازی 
می افتاد، مجسمه کوچک مسیح که به صلیب کشیده شده بود و از آینه آویزان بود ،تکان می خورد.
زن گفت:"همین جاست ،اگه زحمت نباشه،دست چپ بپیچین."
مثل اینکه جوان راننده نشنید.مستقیم رفت.
"رد شدیم.دور بزن پسر جون"
راننده جوابی نداد.هیچ کس دیگر هم چیزی نگفت.تنها صدای داخل ماشین،طنین آهنگ تندی بود که از پخش می آمد.آهنگ تند و تند تر می شد.ماشین کمی جلوتر به راست پیچید.افتاد در یک جاده فرعی خلوت که از میان باغ ها می گذشت.زن برگشت سمت دختری که دست راستش بود تا چیزی بگوید.حرف در دهانش ماسید.کم مانده بود جیغ بزند.دختر با ماسکی که روی صورتش زده بود،حالا جادوگری شده بود با دماغ خیلی بزرگ.حرف که می زد،دهانش مثل پیرزنها جمع می شد.با صدایی که به گوشش غریب بود،گفت:
"کاریت نداریم.نترس ننه جون"
زن برگشت سمت پسری که روی صندلی عقب نشسته بود.این بار جیغ کشید.جوان کم مو، حالا مرد کچلی بود با ابروهای پرپشت و سبیلهای کلفت.خندید.حس کرد گوشت تنش آب می شود.دانه های عرق از زیر بغل اش می چکید.دست زد به پشت دخترجوانی که جلو نشسته بود.دختر که برگشت،دندانهای نیش اش را دید که تا روی چانه اش آمده بود.دور وبر دهانش خونی بود.  راننده خودش سرش را برگرداند.سیاه پوستی بود که لبهای کلفتش را غنچه کرده بود.
صدای پخش را کم کرد وگفت:"بوس بده ننه.بوس بده."
زن بلند جیغ کشید.کچل سبیلو با دستش آرام توی صورت زن زد.صدایش را کلفت کرد:
"خفه شو.پول مول چی داری؟"
جیغ زن برید. گفت:"پولم کجا بود؟تا قرون آخرمو دادم به این آت آشغالا."
جادوگر دستش را  سمت صورت زن  برد.روسری اش را پس زد.به گردن و گوشهایش دست زد:
"گردنبندی،گوشواره ای ،چیزی؟"
زن دست جادوگر را پس زد:"شمام دلتون خوشه.هر تیکه طلامو واسه یه مصیبتی فروختم."
جادوگر مچ دست های زن را لمس کرد.خالی بود. انگشتانش را یک به یک لمس کرد.بعد روکرد به بقیه:
"آخی !نه ساعتی،نه انگشتری!"
زن فکر کرد که جوانها اول چه شکلی بودند؟هر چه کرد،یادش نیامد.تنش کوفته بود.سرش تیر می کشید.سیاه پوست باز سرش را برگرداند.توی چشمهای زن نگاه کرد
 :" هیچی نداری؟  پس چاره ای نیست.باید بهت تجاوز کنیم. "
حس کرد مو به تنش راست می شود.اشکهای اش بی اختیار سرازیر شد. داد کشید:
"من جای ننه شمام."
دراکولا گفت"خونش رو هم میشه خورد.کلیه هاش   هم   پوله  ."
خندید.وقتی می خندید،دندانهای نیش اش بالا و پایین می رفت.کچل،جادوگر وسیاهپوست هم با او خندیدند.
کچل گفت:"آهان یه چیزی یادمون رفت."
زن  لرزگرفته بود.فکر کرد چی از یادشان رفته است؟
سه تای دیگر با هم گفتند:"چی؟"
کچل گفت:"میوه ها، سبزی ها."
چهارتایی خندیدند این بار.خیلی بد.زن کیسه های نایلونی را دور دستش گره زده بود.پاهایش را جمع کرد توی شکمش.صدای موزیک تند بیشتر شده بود. جادوگر مشت  زن را باز کرد.دستش را برد داخل کیسه.سه تای دیگر نگاهش می کردند.از توی کیسه یک هویج بیرون آورد.آن را کنار دماغ درازش گذاشت.بقیه خندیدند:
"عجب بهت میاد "
دراکولا هویج را از شیشه نیمه باز ماشین پرت کرد بیرون.
دست زن که می خواست مانعش شود،در وسط راه ماند:
"بابا حیفه.برکت خداست.دور نریزین اش.همه اش مال شما.بذارین من پیاده بشم.برم به بدبختی ام برسم."
ماشین داخل جاده باریک و خلوت تری پیچید.زن اینجاها را دیگراصلن نمی شناخت.دست مرد کچل از داخل کیسه یک سیب زمینی بیرون آورد.به همه نشان داد.خندیدند.
دراکولا گفت:"درست مثل خودت،سیب زمینی."
کچل سیب زمینی را پرت  کرد بیرون.دراکولا دستش را به سمت کیسه دراز کرد.زن کیسه را رها کرده بود.فقط نگاه می کرد.با دست دراکولا یک گوجه فرنگی لهیده بیرون آمد.گفت:
"عشق دراکولا،خون."
 گوجه فرنگی از شیشه باز ماشین به بیرون پرت  شد.سیاه پوست همان طور که رانندگی می کرد،دستش را برد داخل کیسه ی زن.یک بادمجان سیاه بیرون آورد.انداخت بالا.خورد به مجسمه مسیح.دراکولا بادمجان را روی هوا گرفت.پرت کرد بیرون.سیاهپوست دستش را دوباره آورد.این بار برد سمت شکم زن.زن سعی کرد دستش را بگیرد.اما او در حالی که پشت اش به زن بود،دستش را از بین دست های زن ردکرد.صدای موزیک ضربی ،فضا را پر کرده بود.سیاه شروع کرد به قلقلک دادن زن.زن ناله خفه ای کرد.بعد شروع کرد به خندیدن.کچل و جادوگر هم شروع کردند به قلقلک دادن زن.زن باز هم خندید.بیشتر.ول شد روی صندلی.دراکولا از روی صندلی جلو بلند شد.دندان هایش را آورد سمت گردن زن. دست زن رفت داخل نایلون.یکباره نشست.دراکولا سر جایش نشست.در دست زن طالبی کوچکی بود.محکم کوبیدش روی سر سیاه پوست.طالبی تو سر سیاه ترکید.تخم های ریز وآبدار آن  توی صورتش ریخت.سیاه که با یک دستش هنوز زن را قلقلک می داد،نتوانست ماشین را کنترل کند.پراید کشیده شد سمت چپ جاده روی شانه خاکی.همه با هم جیغ کشیدند.چرخ چپ پراید افتاد توی گودال .پراید نیم چرخی زد و روی پهلوی چپ ایستاد.از داخل ماشین جز صدای موزیک تند،صدایی نمی آمد. زن فقط توانست مجسمه مسیح مصلوب را ببیند که حالا تندتر از پیش تکان می خورد.
                                   سی ام خرداد ماه نود

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

چشم در چشم آفتاب

وارد اتاق که شد ،  آفتاب درست تو چشمهایش افتاد.دستش را جلوی  نور گرفت.مدیر  با دست صندلی را نشان داد.وقتی نشست،مدیر شروع کرد:
:"از اونجایی که ........می دونید که ........."
حرفش را برید:"نیازی به توضیح نیست،خودتون رو خسته نکنین."
مدیر دانه های درشت عرق را ازروی پیشانی اش پاک کرد.دست هایش را که در هوا معلق مانده بود رها کرد.بی آنکه به جای خاصی نگاه کند گفت:
"البته اگه تغییری ایجاد شد،زود بهتون خبرمیدیم ."
"نیازی نیست.به خودتون زحمت ندین آقای مدیر.من باید زودتر از اینا از اینجا می رفتم."
از جایش بلند شد.سمت در رفت.نور حالا دیگر اذیتش نمی کرد.فکر کرد باید به اینجا می رسید.هر کار می کرد نمی توانست مثل دیگران باشد.نه زبان بازی بلدبود،نه در زندگی اش   زیر کار دررفتن را،یاد گرفته بود.با نور چشمی ها هم نمی خواست کنار بیاید.پس باید به اینجا می رسید.
جریان آب رودخانه تندبود.کم مانده بود که آب ببردش.کافی بود خودش را رها کند.قدم زدن روی بستر سنگلاخ،آن هم خلاف جهت جریان آب دشوار بود. با هر قدمی که   به سمت  سرچشمه  رودخانه  برمی داشت،فشار بیشتری را روی پاهایش تحمل می کرد. قدم هایش  را  محکم  و محکم تر برمی داشت. یاد  ماهی  های  آزاد   افتاد که  برخلاف  جهت  رودخانه   شنا می کردند تا،به سرچشمه آن برسند.خونین وله شده،با باله های زخمی پیش می رفتند.سرانجام به سرچشمه می رسیدند در حالی که در مسیر، تخم گذاری شان را انجام داده بودند.اما دیگر از خودشان چیزی باقی نمانده بود.زندگی شان همان جا تمام می شد. اما  مسیر  می ماند و باز  پذیرای  بچه های شان
می شد.  بچه هایی که باید روزهای آخر زندگی شان همین مسیر را تکرار می کردند.
آب رودخانه سرد بود.اما به تن جانی تازه  می داد.تمام لباسهایش خیس بود،اما ناراضی نبود.همه فکرش این بود که می خواست طور دیگری باشد.نه مثل همیشه.کمی بالاتر از رودخانه ،دشت وسیعی بود که پر از گل های رنگارنگ بود.گل های زرد،بنفش،صورتی و آبی.از آب که بیرون آمد،آنجا رفت.دراز کشید. در بستری از گل فرو رفت .باد در شاخه های سپیدار ها و تبریزی های بلند می پیچید.آفتاب گرم و سوزان بود.گرمای آفتاب برای تن خسته وخیسش،جان بخش بود.نگاهی به  دور وبرش کرد . اولین  گلی که دید، ساقه ای عجیب  داشت.  ساقه  خمیده  بود،  به سمت زمین بر می گشت واز درونش غنچه ها بیرون می زد.کمی آن طرف تر گلهای قاصدک  بود .صدها قاصدک کوچک در انتظار نسیمی بودند که به پرواز در بیایند.نسیمی که آن ها را از خواب بیدار می کرد و در دشت پراکنده می کرد.فکر کرد هر کدام از   ماهی های آزاد ، قاصدک ها و  گلهای  زرد کوچک چه شوری به زندگی داشت .
هفت  سال بود دست به قلم نبرده بود .از وقتی که مهر"رد شد"را بر روی رمان سیصد صفحه ای اش کوبیدند،درست مثل این بود که روی پیشانی اش، مهر باطل شد زده بودند.سه سال تمام شب وروز به رمانش فکر کرده بود .قبل از آن،هر صبح که از خواب بر می خاست تا شب که چشمانش روی هم می آمد،به این فکر می کرد که چگونه به داستانش  سر وشکلی تازه دهد.کدام ماجراهارا به آن بیافزاید یا کدام قسمت ها را بردارد که ملال آور نباشد.آن شش ماه آخر که عذاب الیم بود.دوباره خواندن  رمان از  اول. جمله  به  جمله. گاه تا نیم ساعت  فقط  روی یک کلمه دست وپا می زد.نوشتن،نوشتن و باز هم نوشتن. بعد از آن انتظار بود.انتظاری که اول شیرین بود،بعدهر چه طولانی تر شد،تلخ وتلخ تر شد.تا آنکه بعد از بارها رفتن و آمدن ،بالا و پایین کردن طبقات ساختمان مربوطه،کتابش را با مهر قرمز روی آن تحویلش دادند.درست مثل این بود که جنازه ی فرزندی را که سالها برایش زحمت کشیده و بزرگش کرده بود،خیلی راحت دستش بدهندو در برابر نگاه پرسشگرش خیلی راحت بگویند:
"چیزی نشده،فقط مرده. بگیرش."
بچه اش را که دستش دادند،چیزی درونش شکست.سه سال عمرش را صرف هیچ کرده بود .کتاب را به خانه آورد.در گوشه ای از کتابخانه اش بین صدها کتاب چاپ شده گذاشت .اینجوری بچه اش کمتر غصه می خورد.
بعداز آن هر کار  کرد دیگر نتوانست بنویسد.  از وقتی که حدس زده بود  که کتابش چاپ نخواهد  شد،دست ودلش به نوشتن نمی رفت.صدها ایده به ذهنش رسیده بود،اما همه را موکول به چاپ کتابش کرده بود .حالا هم وقتی شروع می کرد ، پس از دو یا سه خط،قلم می ایستاد و بیشتر از آن پیش نمی رفت.مثل این بود که با او لج می کرد.می شنید که قلم می گفت:
"خودت را مسخره کرده ای؟"
نوشته ها را ریزریز می کرد  و به دور می انداخت .قلم اش را عوض کرد.  دفترهای تازه ای  خرید.اما باز وقت نوشتن که می شد،مثل این بود که  تمام  سنگهای  دنیا  را گذاشته اند سر سطر اول.  قلم   همان  جا می ماند و فقط نگاه می کرد.یکسال بعد از تلاش برای نوشتن هم دست کشید.خودش را با تدریس زبان مشغول کرد .حالا دیگر تنها نام نویسنده را یدک می کشید . دلش به    کتاب هایی  خوش بود  که قبل تر ها  نوشته  بود و  هنوز  تک وتوک  در     کتابفروشی ها    پیدا می شد.دوره نوشتن برایش،تمام شده بود.لقمه نانی می رسید و زندگی می گذشت.گاه لحظاتی در نیمه شب شور نوشتن   می گرفتش.دوست  داشت قلم  بردارد و بنویسد.گاه به این وسوسه از جایش  بلند هم می شد .اما دقایقی بعد نومید به جایش بر می گشت و می کوشید  چشم هایش راببندد و بخوابد.
 امروز  که از دفتر مدیر خسته و شکسته بیرون آمده بود ،یکباره هوس کرده بود به اینجا بیاید.همیشه کاری را بهانه می کرد  و نمی آمد .اما این بار چه بهانه ای می خواست  بیاورد؟ به دامان طبیعت آمده بود  و خود را رها کرده بود .  اینجا در  دشتی پر از گل، آفتاب با همه توانش می تابید.صدای امواج رودخانه با صدای لرزش درختها پیش روی باد می آمیخت .آدمهای پیرامون اش سرخوش و شاد می خندیدند.گرمایی از درون رگ هایش می گذشت،گرمایی که مدتها بود آن را با خود نداشت .حس می کرد  چون رودی جاری می شود.دست هایش به اختیار  نبودند.قلمی را جستجو می کردند .با انگشتهایش روی زمین می نوشت .از درونش   زندگی سرریز می کرد. باید کاغذی  می یافت و قلمی.                                            
                                                  شانزدهم خردادنود
 

در امتداد شب

امتداد خطوط سفید   وسط جاده،زیر نور چراغ های سمند زرد،چشم را خیره می کرد.گاهی به آنها نگاه می کردم و گاهی به راننده.مرد در فاصله هر پلکش یک چوب کبریت گذاشته بود.خط نگاهش را نمی دیدم. دست هایش روی فرمان بود.نیم خیز شده بودم.هر لحظه منتظر بودم که فرمان به راست یا چپ منحرف شود.
"خیلی می ترسی؟نه؟معلومه از این  زندگی  نکبتی هنوز سیر نشدی."
چیزی نگفتم.
"اول بهت گفتم که بشین.خودت نخواستی.حالام هیچ اتفاقی نمی افته، به شرطی که چهار چشمی منوبپایی."
در ذهن ام از وقتی که سوار شده بودم،یک سئوال بالا و پایین می پرید. در سفر،از اول صبح ،همه روزهای زندگی ام را مرور کرده بودم،به جایی نرسیده بودم.شکست وپیروزی،تلخ کامی وشادی،تلاش بی وقفه ای که آخر و عاقبت اش معلوم نبود و دهها فکر نصفه نیمه دیگر از سرم می گذشت.مخصوصا   که بعد ازپیاده شدن ازاتوبوس دم ترمینال،گیر آدمی افتاده بودم که نمی دانستم کیست؟قصدش از این کارها  چیست؟   شاید امشب آخرین شب زندگی ام بود.
سمند درست روی مسیر وسط اتوبان پیش می رفت.سرعت سنج ،صد کیلومتر را نشان می داد.نگاهم روی دستها و صورت مرد بود.چشم هایش باز بود،اما آرام خرخر می کرد.مستقیم پیش می رفت ،اما کمی به سمت چپ مایل   بود.دستم راپیش بردم تا فرمان را صاف کنم،یکباره دست راستش را از روی فرمان برداشت. بشکنی توی صورتم زد.از جا پریدم.خندید:
"ترسیدی ؟هان؟به قیافت میاد بهشتی باشی.تا حالا چند نفرو از همین جا مستقیم فرستادم بهشت."
باز هم خندید. صدایم را بلند کردم:
"خوب تو که انقدر خوابت می گیره،مگه مجبوری رانندگی  بکنی؟"
"شده تو مسیر نصفه شو خوابیدم.اما خواب  نیستم،خواب و بیدارم."
  سمند  همچنان  مسیر  وسط  اتوبان را  طی می کرد.به نظر می آمد راننده باز هم خوابیده است.سرم را این بار آرام تر پیش بردم.معلوم نبود خواب است یا بیدار؟تا خانه  هنوز راه زیادی بود.سرم را به او نزدیک تر کردم.چشم هایش به نقطه ای در دور دست خیره شده بود.دستم را جلوی چشمانش حرکت دادم.نگاه اش ثابت بود.
سمند به سمت گاردریل وسط اتوبان مایل می شد.از جلوی  چشمم می گذشت که تن لهیده ام را از درون سمند بیرون می کشند.چراغ آمبولانسی همان نزدیکی ها می چرخید و دوروبر را روشن می کرد. فرمان را آرام به سمت راست گرداندم.سمند دوباره روی مسیر وسط به حرکت اش ادامه   داد.خیلی جلوتر یک تریلی حرکت می کرد.سمند را می دیدم که با همین  سرعت  به  پیش  می رود.  چشم هایم  روی هم می آمد. ماشین زیر  تریلی می رفت.تا سقف سمند له می شد.سرم پر از خون بود.یاد شام مزخرفی افتادم که  در قهوه خانه بین راه خورده بودم.از ذهنم گذشت شاید این شام آخری بود که خوردم.  
صدای خرخر راننده حالا بلندتر بود.با چشم های باز به خواب رفته بود.تمام وزن پایش روی گاز  بود.  سرعت سمند  به صد وده رسیده  بود. خطوط  سفید  وسط  جاده تندتر از روبرومان می گذشتند.به نظر می آمد که بیدار کردن راننده  فایده ای نداشت.همانطور که نگاهش می کردم،چشم هایم روی هم می آمد.

                                                        بیستم خرداد نود

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

بگرد تا بگردیم

مردم.راحت تر از آنچه که فکر می کردم.در همه زندگی ام  این لحظه آخر در نظرم بود.لحظه ای که دیگر نیستی و نمی دانی دوروبرت چه می گذرد.درست می شود مثل لحظه قبل از آمدنت.نبود،نیستی،هیچ.لحظه ای که تمام  نوجوانی ات را به خود مشغول کرده بود.چه شبها که نخوابیده بودی از وحشت مرگ.به خود لرزیده بودی،حتی گوشه دنجی پیدا کرده و  گریسته بودی.باورت نشده بود که می شود نباشی.اما شد.راحت تر از آنچه که فکرش را می کردی.
"ببر،شاخه را ببر اسماعیل جان"
اسماعیل با اره ،شاخه کلفت درخت نارون را می برید.شاخه با همه برگهای سبز و چوب هایش با صدای زیادی روی زمین افتاد.پرسیده بودم که چرا می برد.به جای اسماعیل،آقای صاحبی که همان لحظه از پشت درخت بیرون آمده بود،با چشم های ریزی که هیچ گاه در چشمانت خیره نمی شد،با آن ته ریش همیشگی بیشتر سفید و کمتر سیاه و آن سر نیمه تاس که اندک موهای تنک خاکستری داشت،جوابم را آن طور داده بود.اسماعیل هم بی آنکه به من نگاه کند،گفته بود:
"آقای صاحبی گفتند."
نگاهش کردم.چشم های اش وقتی نگاهت می کرد،خالی بود.  لباس یکسره نارنجی پوشیده  بود. با  اره  دسته  سیاه و  تیغه  آبی اش  ، شاخه  بعدی را می برید.
اسماعیل را  صاحبی آورده بود. با وجودی که حالا هیچ سمتی در ساختمان نداشت،باز همیشه کنار او بود. به کاشتن گلی،دادن کودی یا زدن چمنی.اسماعیل هم جلد او بود.آماده و گوش به فرمان.
     سه ماهی  می شد  که  هیات  مدیره  جدید  تشکیل شده  بود. کارها  کم کم  روی  دور می افتاد.محوطه های مشترک ساختمان از آشغال و لوازم شخصی ساکنین خالی شده بود.باغچه ها  که  علف های هرز همه جایش را گرفته بود،حالا  پر از گل های اطلسی و بنفشه  بود.حساب و کتابها که در دوره صاحبی در هم ریخته و نامنظم بود،دقیق شده بود.صندوق ساختمان که پیش از این همیشه خالی بود ،حالا با پس اندازی که در آن بود،  می توانست برای هزینه های پیش رو هم برنامه ریزی کند.
 آقای صاحبی به محض دیدن من که مدیر جدید ساختمان بودم،لبان کلفت و خشک اش را از هم باز می کرد تا دندانهای زرد شده اش را نشان بدهد. اگر کسی همراهش بود ،مرا معرفی می کرد.بعد در وصف اخلاق و مدیریت من داد سخن می داد. گاه در ساعت های مختلف ،از صبح زود،تا حوالی نیمه شب در قاب پنجره رو به حیاط ،می دیدمش .حتی اگر چراغ اتاقش خاموش  بود، نور  سیگاری  که  در  دست  راستش   گرفته   بود  و  آرام  به  آن  پک می زد،چهره در هم اش را روشن می کرد.تنها زندگی می کرد. گاهی وقتها فکر می کردم که  همسایه ها راجع به بدی های او زیادی غلو کرده اند. شاید  او هم مثل خیلی های دیگر فقط دنبال توجه دیگران بود. 
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه در یک روز تعطیل ،آب ساختمان که با پمپ تامین می شد،قطع شد.تعمیر کاران بعلت تعطیلی نبودند.در موتورخانه آقای  صاحبی آچار به دست ،آستین ها را بالا زده بود.ده دقیقه بعد آب دوباره جریان یافت.
فردای آن روز آسانسور بین طبقات دو و سه گیر کرد.همسایه واحد چهارم جنوبی که خانم میان سال چاقی بود به همراه دو دخترش در آسانسور مانده بودند.صاحبی خیلی زود خودش را رساند.دو دقیقه بعد هر سه خانم مشغول دعا کردن به جان آقای صاحبی بودند.
دو روز بعد خطوط ممتدی با میخ روی ماشین های سه تن از اعضای هیات مدیره  کشیده شد.آقا اسماعیل گفت که کسی را موقع انجام این کار ندیده  است.
جلسه هیات مدیره  تشکیل شد.هنگام جلسه دست کم سه بار سایه اسماعیل دیده شد که پشت در گوش ایستاده بود.تصمیم این بود که  اول عذر اسماعیل خواسته شود.چرا که صاحبی بخش زیادی از کارها را با هماهنگی او انجام می داد.بعد از جلسه  این مطلب به او اطلاع داده شد.هنوز شب نشده، صدای هیاهو از حیاط آمد.زن اسماعیل با آن عینک ته استکانی و بچه به بغل  ،چادرش را محکم به کمر بسته بود . همه اعضای هیات مدیره ساختمان که به گفته او می خواستند بچه هایش را آواره کنند، مشمول نفرین های او شدند.کسی جلو نرفت،تاخشم زهراخانم فروبنشیند.اسماعیل ایستاده بودو نگاه می کرد. تنها بعد از اینکه زن حسابی دادهایش را زد،  به او گفت  که برود داخل.
فردای آن روز اسماعیل که بعد از جلسه امضا داده بود که برود،گفت که ماندنی است و خیال رفتن ندارد.بعد از چند روز این بار مجمع عمومی ساختمان تشکیل شد .بیشتر ساکنین از اسماعیل راضی نبودند.دیده بودند که ساعت دو نیمه شب هم وسایل صاحبی  را جابجا  کرده است، اما  برای  تمیز  کردن  راه پله ها  و راهرو های  مجتمع  وقت نمی گذارد.به جز صاحبی که آخر جلسه آمد،همه با رفتن اش موافق بودند.صاحبی پس از ردیف کردن سه سطر فحش به اسماعیل گفت که اصلا مسئولیت او را نمی پذیرد .اگر مجتمع به این نتیجه رسیده است که اسماعیل  برود،او هم حرفی ندارد.از طرفی هم چون حس می کند که نسبت به کارهایی که انجام داده است، از طرف ساکنین ،همدلی وجود ندارد،از این لحظه به هیچ عنوان دیگر در هیچ کاری مشارکت نمی کند و او هم مثل بقیه همسایه ها خودش را کنار می کشد.
صبح نشده از صدای مهیبی که از موتورخانه می آمد،از جا پریدم.با شتاب خود را به آنجا رساندم.یکی از دیگهای بخار ترکیده بود و خرابی زیادی بوجود آورده بود.با نگاهی به درجه مشعل ها متوجه شدم که  بسیار بالاست.در حال پرسش از اسماعیل بودم که چه کسی به درجه دست زده است که صاحبی کشیده محکمی بر گوش او نواخت و گفت که همین فردا صبح وسایلش را جمع کرده برود،چون خیلی بی عرضه است و نمی تواند ساختمان را کنترل کند. بعد رو به من کرد و گفت که وقتی مدیر ساختمان از امور فنی  سر در  نیاورد،بروز این چنین اتفاقاتی عادی است.
همسایه واحد سوم شمالی دو ماهی بود که به مجتمع آمده بود .من هم او را  تا آن لحظه ندیده بودم.مرا به کناری کشید و گفت که یکساعت قبل از سفر آمده است و بطور اتفاقی صاحبی را در حال خروج از موتورخانه دیده است.من مکث را جایز ندانستم.همان جا با نیروی انتظامی تماس گرفتم وجریان را تعریف کردم.تکلیف مان برای یکبار هم که شده بایستی یکسره می شد.هنوز تلفن ام تمام نشده بود که برق رفت.همسایه ها در گوشه وکنار بودند.اسماعیل شمعی آورد. محیط تا حدی روشن شد.به سمت کنتور اصلی رفتم.نور شمع را که به محل کنتور انداختم،معلوم شد فیوز پریده است.دست بردم که فیوز را بزنم.با اشاره به فیوز که تازه پس از دست زدن به آن فهمیدم  خیس است،به هوا پرتاب شدم. مردن خیلی راحت تر از آن بود که فکرش را می کردم.آقای صاحبی از تاریکی بیرون  آمد.  دندانهای  زردش  همه   صورتش را  گرفته  بود. چشم هایش  در  تاریکی  برق می زد.همه توانم را جمع کردم تا به سمت اش بروم.خون در رگهایم خشک شده بود،اما توانستم با دو دستم دو شانه اش را بگیرم.او هم با من بلند شد.آن چنان با هم محکم به زمین خوردیم که صدای شکستن استخوانهای هردومان را شنیدم.دندانهای زرد آقای صاحبی دیگر پیدا نبود.زیر فشار تن من چیزی از او هم باقی نمانده بود. اما من هنوز قادر به حرکت بودم. کف  اتاق  خواب مان  افتاده  بودم  و  تمام  تنم  درد  می کرد.از تخت به پایین پرت  شده بودم.زنم بالای سرم ایستاده بود.گفت:
"پس چرا بیدار نمی شی؟یه ربعه دارم داد می زنم،ولی مثل اینه که نمی شنوی؟همش میگی صاحبی،صاحبی.شبا هم دست از سر کچل این یارو   برنمی داری؟"
                                            سیزدهم خرداد نود