۱۳۹۰ اردیبهشت ۸, پنجشنبه

سه پرقرمز،سه پر آبی

مغازه پر بود از ظرف های رنگین، شمع های کوچک و بزرگ ،تابلوها و گلدان دیواری های چوبی. سمت چپ پنج ظرف بلور چهار گوش بلند بود. دستم را بردم داخل یکی شان.مشت ام پر بالا آمد . مشتم را که باز کردم،گرفتم جلوی نور چراغ سقفی چوبی بالای سرم. قرمز، سبز،  زرد، نارنجی و آبی.

صبح که چشمهایم را باز کرده بودم، تیله ها توی مشتم خیس شده بود. تیله آبی دست راستم بود و تیله قرمز دست چپم.   تیله ها را مادر بزرگ از چندین دستمال پیچیده در دستمال ابریشمی گلدارش به من داده بود.با سر آستین پیرهنم خشکش کرده بودم. از در اتاق زده بودم بیرون. آنور حیاط ،اتاق مریم بود. با مشتهای بسته چشمهایم را مالیده بودم. مادر صدایم زده بود.نشنیده بودم.
  سلام داده بودم. مریم روی صندلی کوچک اش نشسته بود. پاهایش به زمین نمی رسید. رنگش مثل همیشه پریده بود .با چشمهای آبی اش نگاهم کرده بود. خندیده بود. تیله ها را زمین گذاشته بودم. تیله قرمز را قل داده بودم وسط فرش .جایی که گلها به هم می رسیدند، ایستاده بود.دراز کشیده بودم.تیله آبی درست جلوی چشمانم بود .انگشت اشاره دست چپ راکنار  تیله گذاشته بودم.دوباره به تیله قرمز نگاه کرده بودم.با انگشت وسط دست راست تیله آبی را قل داده بودم. خورده بود به تیله قرمز. پرتش کرده بود کمی آن طرف تر. هر دو خندیده بودیم. تیله ها را برداشته بودم. کف دستم گذاشته بودم. جلوچشمهای آبی اش گرفته بودم. نگاه کرده بود . خندیده بود.
گفته بودم:" مال تو"
به پاهایش اشاره کرده بود:" تو بهتر بازی می کنی"
بغلش کرده بودم:" خوب می شی مریم"
کنارش ایستاده بودم.تیله ها را رو به نوری که از پنجره می تابید،گرفته بودم.تیله سه پر قرمز.تیله سه پر آبی. مرد از در تو آمده بود. گوشم را گرفته بود. پرتم کرده بود بیرون. تیله ها  از دستم افتاده بود. هر کدام به طرفی قل خورده بودند. تیله قرمز را کنار پاشویه حوض پیدا کرده بودم. تیله آبی را دیگر ندیده بودم.

زرورق  نارنجی را باز کردم.همه شان داخل یک کیسه کوچک کتانی بود.نخ باریکی از سر کیسه رد شده بود.    نخ را کشیدم. آرام ریختم شان روی میز. بهم خوردند.  پخش شدند.هر کدام به رنگی بود. ده تا بودند. تیله هارا از دختری گرفته بودم که  کفشهای  رنگ  به  رنگ می پوشید.ابروانش یکی مشکی بود،یکی بور.با هر کدام از چشم هایش می توانست به سویی نگاه کند.امروز صبح روی نیمکت پارک،مشت اش را باز کرده بود.افتاده بود توی دستم.گفته بود:
"مال تو.برای همیشه"
    تیله سه پر قرمز را از جعبه کوچک خاک گرفته اش در آوردم. نگاهش کردم.رهایش کردم روی میز. خورد به تیله های  دیگر .چانه ام را گذاشتم لب میز.نگاه کردم.تیله قرمز درست ایستاده بود وسط همه شان.
ششم وهفتم اردیبهشت 90   


                        

۱۳۹۰ اردیبهشت ۴, یکشنبه

برای شما که بازی دوست دارید

همه چیز اون جمعه یک جور دیگه بود. کنار رودخونه درکه، پایین تر از جاده خاکی باریکی که می پیچید و می رفت بالا. روی زیر انداز همه مون ولو بودیم. فقط سعید سرپا بود.آتیش گردون رو می چرخوند.تند وتندتر.تو هوا یک دایره می کشید. دایره منو می برد وسط درس هندسه.یه جورایی حالم گرفته می شد.دیشب کتاب ریاضی رو،قبل ازخواب پرت کرده بودم زمین.ازلای کتاب،انتگرال ومشتق و سینوس وکسینوس بود که می ریخت کف اتاق.
از درکه یکربعی راه اومده بودیم.دستای همه مون پراز خوردنی بود.از چیپس وپفک وتخمه گرفته تا کالباس وتخم  مرغ پخته ونون.  جایی که نشسته بودیم ،عمق آب بیشتر از نیم متر بود.یک هندونه گنده رو قل داده بودیم زیر آب که حسابی خنک بشه .دور هندونه ها رو سه چهارتا سنگ گذاشته بودیم که آب نبرد شون.آب رودخونه تو اون قسمت کف داشت.روش پر بود از شیشه های پلاستیکی خالی بزرگ و کوچک،پاکت چیپس و پفک و خرده های چوب.
سعید وایساد. ذغالهای توآتیش گردون سرخ سرخ بودند.گذاشتشون سر قلیون.
گفت:"یه آتیش  درست کردم خفن.کف همه تون رو    می بره."
محسن که کنار قلیون دراز کشیده بود،نشست.گفت:
"بابا تو زورویی،اصل اصل."
دهنی قلیون رو گذاشت گوشه لبش.فوت کرد. آب تو قلیون غلغل کرد.نفس شو جمع کرد تو. بعد یه پک محکم زد.
اکبر بادستش محکم پشت سعید کوبید::"دمت برج میلاد،عجب آتیشیه!"
سعید دستشو پس زد:"خره یواش بزن.تشکرت هم غیر آدمیزاده؟"
محسن به من نگاه کرد:"میلاد پاشو بیا یه نفس بزن حال بیای."
جواب ندادم. نگاه کردم  سمت قله کوه که هنوز برف روش دیده می شد.
"اوهوی کامبیز با توام.بچه سوسول."
سعید و اکبر خندیدند.
:"من اومدم یه هوایی بخورم.دهنم هنوز بو شیر میده."
:"حالا بیا و خوبی کن.من که می دونم تو چه موزماری هستی."
روشو کرد به اونا، به خودش اشاره کرد:"تا حالا پسر خاله به این  با حالی دیده بودید؟"
سعید و اکبردوتایی با هم گفتند:"نه والله، نه بالله"
بعد دوباره خندیدند.محسن رو کرد به من
:"کره خر دو روز دیگه شده سی سالت،مث اون داداش فسیلت هیچی از زندگی نفهمیدی.بیا یه نفس بزن"
دهنی قلیون رو گرفت سمتم.

بطری خالی کوکا کولا گشت و گشت.درست روبروی من وایساد.محسن گفت:
"ایول،ایول.آقا میلادو ایول."
سعید و اکبر خندیدند.سعید گفت:
"حق به حقدار رسید."
محسن انگشت اشاره شو رو پیشونیش گذاشت.درست جایی که ابروهای پر پشتش تموم می شد.گفت:
"واسه داش میلاد چی بگیم؟ببخشین آقا کامبیز.آهان، یافتم.شجاعت،حقیقت."
:"یعنی که چی؟"
:"همای شانس نشسته رو سرت.به این میگن بطری بازی. حالا هر سئوالی ازت بشه باید راستشو بگی.حالیته؟"
رو کرد به سعید و اکبر.با دست اشاره کرد که برن جلو.بعد  سراشون رو کردند تو هم.پچ پچ   کردند.
محسن گفت:"بایدداستان آشنایی با دوست دخترتو بگی،راست حسینی.دروغ بگی خدای بطری همچین  می زنه به کمرت که دیگه پانشی."
گفتم:"اینکه شد  یک داستان بلند"
:"نه آقا شلوغش نکن.همه اش یه مطلبه."
محسن، سعید و اکبر هر سه تایی زانوهاشون رو بغل کردند.نشستند.خیره شدند به دهن من.
همین که می دیدم سه تایی شون نشستند ومنتظرند تا من حرف بزنم،قند تو دلم آب می شد.از سر صبح گیر داده بودند به درس خوندن من،من هم ساکت و صامت فقط گوش کرده بودم.شروع کردم:
"  یک بار  همین   جور   واسه  سرگرمی ،  دوستای  دوستامو   تو  فیس بوک   چک می کردم.رسیدم به یک دختر تپل با مزه،که خم شده بود و موهاش رو ریخته بود رو صورتش .اسمش الهام بود.زیر عکس پروفایلش ،کامنت گذاشتم که عجب عکس با مزه ای.یکربع بعد منو اد کرد.من هم اکسپت اش کردم.شروع کردیم به چت کردن.اولش صحبت درس بود.کلاس اول دبیرستان بود.معلوم بود زیاد هم درس خون نیست.بعد رفتیم تو موزیک.خواننده ها رو یک به یک شمردیم.از امینم و امی مک دونالد ولیلی آلن  تا پینک فلوید وبوب مورلی و بیتلز. بعد من صحبت فوتبال رو پیش کشیدم.گفتم که تیم محبوب ام بارسلونا است.گفت که به خاطر داوید ویا چندتا بازی اسپانیارو دیده.دو روز بعد تو اووو همدیگه رو دیدیم. براش زدم که دختر به قشنگی تو ندیده بودم تا حالا.بعد یک هفته   برام مسیج زد که فردا ساعت چهار بیاخونه مون.زدم مامانت هست؟زدکه هیچکی نیست. زدم عیبی نداره؟زد نه .میخام ببینمت.فقط نیم ساعت. آخرش هم آدرسو زد."
 چشای هر سه شون گرد شده بود.شک داشتند که دارم راست اش رو  میگم یا خالی می بندم.  
 " اولش ترسیدم بعددل رو زدم به دریا و رفتم. منو برد تو  اتاقش. شلوغ بود و بهم ریخته . فکر کردم  اگه  مامان من بود، چه  می کرد با این اتاق. دو ساعت  یک دفعه        می اومد تو اتاق و می گفت که تا کجا خوندی ؟خوب پیش میره؟آب میوه ات حاضره بیارم ؟ با همه سخت گیری هاش خیلی باهام کنار می اومد .به مامان  گفتم همه اش که نمیشه درس خوند. میگن برای اینکه      بازده ات بره بالا ،باید تفریحات هم داشته باشی.بعنوان رفع خستگی دائم تو اینترنت بودم. حالا تو اتاق الهام بودم. تو اتاقش چپ و راست عکس خواننده هابود.از همه گنده تر یک عکس  بزرگ بریتنی  بود که زده بود کنار در.با یک پیرهن رکابی و شکم گنده. گمونم وقت حاملگی اش بود.لپ تاپ اش  رو  باز  کرد  تا   عکسای مسافرت شون به بالی رو نشونم بده.جاهایی که مایو پوشیده بود رو تند تر می زدجلو.بهم گفت که مامان باباش نمیذارن از خونه تنها بیاد بیرون. حالا مامانش رفته بود دکتر. من نگاش می کردم که یک سرو گردن از من کوتاه تر بود .گرد و قلنبه.با اون عکسی که ازش تو فیس بوک دیده بودم، کلی فرق می کرد.تند تند حرف می زد.می گفت که عکسارو کجا گرفتند.اصلن منتظر هم نمی شد که من جوابی بدم.عکسا که تموم شد،آی پادشو درآورد. هدفون بهش وصل بود. یک گوشی رو داد به من و گفت که بگم کدوم خواننده می خونه؟ هنوزجمله اول آهنگ تموم نشده بودگفتم که ریاناست. گفت که درسته، حالا بعدی. "
به اینجای قصه که رسیدم، مکث کردم. سه تایی همچین محو شده بودندکه هیچ صدای دیگه ای رو نمی شنیدند.تا دیدند قطع کردم ،داد زدند که بگو،بعد اش چی شد؟
"آره ،آهنگ دوم تازه شروع  شده بود که یک صدایی شنیدم.بعد دیدم رنگ الهام شده مثل گچ و هیچی نمیگه. نگاهشو دنبال کردم.یک زن تقریبن سی ساله  با روسری  و مانتو پشت سرمون ایستاده بود.گفتم:
"الهام خانم مثل اینکه مهمون دارید؟من کم کم برم."
زن  گفت:" کجا  آقا پسر. تازه  داشتیم  آشنا می شدیم. من  الان  به  صد و ده  زنگ می زنم ،ببینم شما تو خونه مردم چیکار داشتی؟"
  همونوقت  در اتاقو قفل کرد.بدنم شروع کرد به لرزیدن. الهام شروع کرد به گریه کردن:"الناز به خدا  فقط حرف می زدیم"
 با دست اشاره کرد " ببین کتابامون رو "  
 :"آره می بینم. با اون هدفون ها دارید درس                می خونید.تو فقط پونزده سالته،خیلی بچه ای.به چه جرئتی این پسره رو آوردی خونه؟بذار زنگ بزنیم باباومامانش هم بیان،ببینند چه توله ای پس انداختند.اونوقت حال هر دوتاتون رو می پرسم."
گفتم:"خانم به خدا ما دوست معمولی هستیم.بذارین من برم. مامانم مریضه، اگه بهش زنگ بزنین یک دفه سکته می کنه."
"من تا مامان نیاد از این جا نمیرم.در قفل می مونه تا بیاد. بذارید خودش بیاد،تکلیف تون رو معلوم کنه.خدا خواست من بیام دوتایی تون رسوا بشید."
نیم ساعت به همون حال موندیم.چقدرهم دیر              می گذشت.الهام رو صندلی اش نشسته   بود و  هنوز  هدفون  تو گوشش بود.قیافه اش تو هم رفته  بود.  چون می خواست گریه کنه، اما معلوم نبود چرا نمی تونه. من سر پا ایستاده بودم و انگشت  شست چپم  رو با انگشت اشاره و  شست دست راستم مالش می دادم.
الناز قیافه عصبانی به خودش گرفته بود ،ولی مثل این بود که به زور جلوی خنده اشو گرفته بود.یک دفعه هم شروع کرد به خندیدن.با دستش الهام رو نشون می داد و می خندید.من دوباره به الهام نگاه کردم .من هم خنده ام گرفت.الهام اول خیلی رفت توهم،بغض اش گرفت،اما کم کم قیافه اش باز شد.اون هم شروع کرد به خندیدن.  مامان الهام اومد.تا ما رودید،نگاهی به همه ما  کرد. نفهمید چه خبره؟من کی ام و از کجا اومدم ؟فقط تونست یک کلمه بگه که شما چه خبرتونه. بعدش هم از حال رفت.خواهره رفت آب قند بیاره. منم بی معطلی در رفتم.هنوز هم دارم میدوم.
 محسن که تا حالا ساکت بود گفت: "بعدش چی شد؟"
"تموم شد.چی می خواستی بشه؟همون یک روز نصف  العمر شدم.زهره ام ترکید .خودم رو زیر ضربه های شلاق می دیدم . با خودم می گفتم   که دختره رو بستند به نافم.کنکور بی کنکور.بسم نبود؟"
سعید که تا حالا ساکت نشسته بود،پرسید:
"همین بود،هیچ چیز دیگه ای نبود که.مثلن ماچی،چیزی.
گفتم:"قرار بود فقط راستش رو بگیم."
 گفت:"این خونه ای که رفتی ،یک حیاط بزرگ نداشت که  یک باغچه پر گل سمت چپش بود؟"
گفتم :"چرا."
گفت:"دوتا درخت تبریزی گنده هم سمت راست؟"
گفتم:"آره،آره."
گفت:"مادره هم یه کم مریض احوال نبود؟"
گفتم:"آره،بیچاره رنگ و رو نداشت."
 یک دفعه فریاد زد:"مرتیکه ،تو با چه جرئتی رفتی خونه ما"
سه تایی با هم گفتیم:"خونه شما؟"
سعید گفت :"بعله خونه ما"
محسن گفت:"سعید تو که اصلن خواهر نداشتی."
"بده کسی ندونه تو خونه آدم زن هست؟"
"نمی دونستم   انقدر با غیرتی"
"  حالا  تو کجاشو دیدی؟حرف رو عوض نکن،امروز من باید تکلیفم رو با این فامیلت  روشن کنم."
به سمت من خیز برداشت.اکبر پرید جلو و راهشو بست.
محسن رو به من کرد:خداییش تورو این جوری نشناخته بودم.از جنس خودمی"
سعید دادمی زد: "بذار تکلیف ام رو با این نامرد روشن کنم."
محسن گفت:" ببند گاله رو.گفتیم شلوغ کن ،اما نه دیگه اینجوری ."
سعید خندید.اکبر هم خندید.محسن بلندتر از همه خندید.
گفتم:"پس همه اینها فیلم بود.بطری بازی،شجاعت ،حقیقت،خونه مامانم اینا؟"
محسن گفت"یه روز داش محسن آورده ات بیرون ،باید بهت خوش بگذره ."
گفتم:"پس به شمام خوش بگذره .چون هر چی گفتم خالی بود."
سه تایی شون یک دفعه ازجاپریدند. دنبالم کردند. بعدچنددقیقه خسته شدیم. برگشتیم سر جامون.
محسن گفت:"سعید هندونه رو بیار بخوریم،وقتشه."
اکبر گفت:"یاد یک قصه قدیمی افتادم.  هر وقت مادر بزرگم حوصله تعریف قصه طولانی نداشت می گفت. این بود که توی یک شهری که نبود. مردی نبود . زنی نبود.پنجره ای نبود.نگاهی نبود.قصه ای نبود."
سعید قاچ هندونه رو دراز کرد سمت اکبر:"بگیر بابا زیاد تو معقولات نرو.هندونه رو بکش به نیش ات."


۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

فقط روی یک طرف کاغذ آ چهار



روبرویم یک پسر و دختر جوان نشسته بودند.خیلی جوان.
بیست ساله شاید. وسط پیشانی دختر  یک خال  بزرگ
گوشتی بود. یک خال کمرنگ تر و کوچک ترهم روی گونه
راست  داشت.  دختر چشم های  ریزی  داشت. وقتی
می خندید،  چشم هایش  دیده نمی شد.  دندان های
خرگوشی اش  اما  تو چشم  می زد.پیراهن مشکی ای
پوشیده بود  که تا روی زانویش می رسید.کت نازک کرم
رنگی هم روی پیراهن بود.
خوابم  نمی آمد .همه تنم  می خارید. گویی مورچه های 
سیاهی  روی  تمام  پوستم  رژه می رفتند.
پسر صورت ظریفی داشت. چشم هایش درشت تر بود .
عینک سیاه  ساده بی نقش  و نگاری بر  چشم داشت.
درست وسط لب بالایش خال گوشتی درشتی  داشت.
دهانش که  بسته  بود،  خال   می شد  مرکز  دهانش. 
پیراهن سبزی تنش بودکه با خطوط  سرمه ای و سفید
راه راه شده بود.در گوش هر کدام یک هدفون بود.هردوی 
آنها به یک جا  وصل بود که دیده نمی شد.خیلی آرام با
هم صحبت می کردند.
چشم هایم روی هم نمی آمد.با دست چپ بالای زانوی
 راستم را خاراندم. به  پهلوی  چپ غلتیدم.
زن و مرد میان سالی با دو چمدان بزرگ سوارقطار مترو
شدند. پس از چند لحظه پسر به دختر اشاره کرد. هردو
از جایشان بلند شدند.به سمت آنها رفتند.پسر با دست
صندلی ها را نشان  داد.مرد  دست چپش را به  سمت
بالا تکان داد.سر جای خود ایستادند.پسرودختر برگشتند.
سر جای خود نشستند.
دست در  موهایم کردم. سرم را  خاراندم. باید  از جا پا
 می شدم.می نوشتم.روی کاغذ آچهار.
دختر از مچ دست راستش  النگویی   پارچه ای  درآورد.
روی پارچه ها دانه های مروارید و تور دوخته شده بود.
با انگشت اشاره دست چپ آن را در دو جهت تاب داد.
بعد با  دست راستش این کار راتکرار کرد. آن را از  مچ 
دست چپ اش گذراند.سراغ سه النگوی دیگرپارچه ای
 رفت. آن ها را نیز یک به یک در آورد. داخل دست چپ
 کرد. پسر فقط نگاهش می کرد. دختر دست انداخت .
پنج النگوی مسی را یک به یک از دست  راست  آورد.
همه را از مچ دست چپ گذراند.
کاغذ آ چهار سفید روی تخته  شاسی  نئوپان. خودکار
تمام استیل بانوشته ریزکنده شده آبی رویش.منتظرم 
 بودند.
دختر به پسر نگاه کرد. اولین النگوی مسی را در آورد.
دست چپ پسر را در دست راستش گرفت.النگو را از
مچ دست پسر رد کرد. یک به یک  همه النگوها  را از 
دست چپش در آورد. روی پیرهنش ریخت. یک النگوی 
پارچه ای دست پسر کرد. دوباره  یک النگوی  مسی
برداشت.پسر گاهی سرش را بالا می آورد.به اطراف
نگاهی می کرد. تبسمی  روی  لبهایش بود. النگوها
تمام شد.
تنم  هنوز  می خارید.  مورچه های  سیاه  هنوز  راه
می رفتند.از نوک پا تا فرق سرم را  ذره ذره خاراندم.
همه النگوها  دست  پسررفته بود.مسی و پارچه ای 
یک در میان. دخترتلفن همراه اش را درآورد. از دست
پسر عکس  گرفت.دست چپ پسررا دردست راست
خود گذاشت. باز هم عکس گرفت. پسر خندید. دختر
هم خندید.قطاردرایستگاه آخر ایستاد. مسافران پیاده
می شدند.پسر و دختر هنوز به هم نگاه می کردند.
مورچه های سیاه رفته بودند. بلند شدم. روی کاغذ آ
چهار،خوش خط ومرتب با خودکار تمام استیل نوشتم:
"روبرویم یک دختر و پسر جوان نشسته بودند......"
                       هفدهم فروردین نود    
  
  

رنوی قرمز دو در مدل پنجاه و پنج

بچه؟بچه خودم بود.دختر بود.هفت هشت ماهه .با  موهای
بور،صاف و کوتاه.لپ ها سرخ و تپل.بغلش کردم.بوسیدمش  .
شیشه شیر را تکان دادم تاخوب قاطی بشود.سرش را توی 
گودی  آرنج  دست چپم گذاشتم.  شیشه را نزدیک دهانش
کردم.زبانش را بیرون آورد.دور لبانش کشید.  نوک شیشه را
به دهان گرفت.مکید.لپ های  سرخ وسفیدش پف می کرد.
جمع می شد . بیش از نصف شیشه  را یک نفس خورد. با
زبانش نوک شیشه را پس زد.سرش را برگرداند.     خندید.  
دوباره نوک شیشه   را به دهان گرفت.   با دو دندان کوچک
پیشین اش گاز زد.  دیگر نخورد.  کمی صبر کردم.  بلندش
 کردم.سرش را روی شانه ام گذاشتم. باد  گلو زد. محکم.
 شانه ام خیس  شد.نگاه کردم . سفید بود. به دستشویی
رفتم.شیر آب را باز کردم.دهانش را شستم. بالا آورد.   این
بار بیشتر.
زن؟ زنم بود.آمد.بچه را از بغلم گرفت.ابروهای  پیوسته اش
 را تکان داد. چشم های میشی اش  را  بست. دوباره  باز
 کرد. رویش  را برگرداند.موهایش صاف بود.کوتاه.گفت:
"من میرم لباس بچه را عوض کنم،ببریمش دکتر.ماشین رو
روشن کن."
ماشین؟  رنو بود. رنوی دو در قرمز  مدل پنجاه و پنج. از آن 
 رنوها   که می گفتند مونتاژ خود فرانسه است.جلوی  در
نگه  داشته  بودم.  اما نبود. جلوی در نبود.
به دور وبر نگاه کردم.نبود.آنور خیابان هم نبود.کجا گذاشته
بودمش؟
مرد؟صافکار سر کوچه مان بود. با یک مرد بلند قد  صحبت
می کرد .از کوسه حرف می زد.نزدیک رفتم.پرسیدم:
"آقا یه رنوی قرمز دو در ندیدین؟  همین جا پارکش کرده
بودم."
مردخندید:"همین الان صحبت رنوی شما بود.کوسه بردش."
نگاهش کردم.شوخی داشتیم؟
:"ما به این پسر جوونا که سوار ماشین بابا هاشون می شن،
می گیم کوسه.  یکی شون یه   ساعت  پیش با باد ب ام و 
 ایکس  سه اش ، رنو قرمز تون رو انداخت تو جوب.   بعد  یه
جرثقیل  اومد ماشینو برد پارکینگ. خداییش رنوی تمیزی بود.
نگاش کردم  به جز در جلو سمت  شاگرد هیچ  جاش  رنگ
نشده بود.کوسه هه کاری کرد بقیه  جاهاشم   رنگ بخوره.
عوض اش میشه نوو نوو.
نگاهش کردم.مرد کی بود؟رنوی دو در  مال من بود؟زن چی؟
زنم بود؟ و بچه؟
                                چهاردهم فروردین نود