۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

شب که می آید

یک فنجان قهوه برای خودم روی میز گذاشتم و نشستم. گفته بود که چیزی نمی خورد. تو دستش با خمیرهای نون بربری صبح  بازی می کرد. با سر انگشتاش اونارو شکل می داد، گرد می کرد، دراز می کرد و بعد با فشار کف دست  تخت شون می کرد. تو چشاش نگاه کردم، اما  سرش پایین بود، گفتم :
" بگو حمید. من آماده شنیدنم"
 تو سربالایی کوچه بهار با هم دست در دست می رفتیم. آخرین روزهای اسفند بود و درختای دو طرف کوچه پر بود از شکوفه های سفید و صورتی. دستش گرم بود و دست مو می سوزوند، دستشو گذاشتم روی قلبم:
 " می بینی چه تند می زنه؟"

هنوز سئوالشو تموم نکرده بود که گفتم:
  " عزیزم هر چی تو بخوای، هرچی تو بگی".
فکر کردم خوشش بیاد، اما ابروهاش رفت تو هم .
اوایل برام تاری می زد، شعری می گفت. تموم  که می شد، نیگام می کرد ومی پرسید که نظرم چیه؟ من تازه از هپروت بیرون می اومدم. فقط می گفتم :
"عالی بود، عالی. من که خیلی حال کردم"
  ابروهاش باز می رفت تو هم و من نمی دونستم چرا.
بار اول که نیومد،ساعت ده شب زنگ زد . بی آنکه بپرسم گفت که سفارشی دارند که باید تا فردا تحویل بدهند. گفتم که راحت باشد و به کارش برسد. خوب ،میدونستم کارش براش  خیلی مهمه. دفعه بعد  دو شب پشت سر هم نیومد وبعد یک هفته. این بار برای کاری باید به شهرستان می رفت. بعد از اون کم کم روزهای اومدنش را می پرسیدم. مادرم می پرسید که شوهرت کجاست، چرا هیچ وقت با شما نیست؟جواب می دادم  که دنبال یه لقمه نون ، کجا می خواستی باشد. می گفت  تو که این همه چریدی، پس دنبه ات کو؟

دو بار اول فکر کردم مزاحم است، قطع کردم. اما وقتی بار سوم بر داشتم و گفتم که آقا مزاحم نشوید، گفت من مزاحم نیستم، فقط یک دقیقه وقت تان را می گیرم، بعد هم قطع کنید. اون حرف می زد و من می لرزیدم.چند بار تلفن نزدیک بود از دست ام بیفتد. بدون اینکه بخوام گونه هام خیس می شد. مرد همه چیزو با جزئیات اش می گفت، آخرش ام گفت، خانم اگه فکر می کنید دروغ میگم، همین الان بیایید دفتر کارشوهرتان.
نفهمیدم که چطوری  رومو شستم، دستی به سر و صورتم کشیدم،مانتوی کرم قهوه ای نومو پوشیدم و ار خونه زدم بیرون.  گل فروشی سر خیابون دفتر کارحمید   بود، گفتم سه تا رز قرمز با دو شاخه مریم را برایم دسته گل کند.
با گلها وارد دفتر شدم. حمید پشت میز کار با یه دختر سبزه چاق که عینک ته استکانی زده بود،تنگ هم نشسته بودند. گل  می گفت و گل می شنفت. جلوشون هم یه زیر سیگاری پر بود. خیلی وقت بود ندیده بودم حمید اونجوری بخنده. اون شبایی هم که خونه می اومد به حساب کتاباش می رسید، روزنامه می خوند و یا تلویزیون نیگا می کرد. حال و حوصله بچه ها رو هم  نداشت. من دور و برش می پلیکیدم و براش میوه و چای می بردم. فکر می کردم خسته اس.گاهی هم که چشم بچه هارو دور می دیدم،ناز و نوازشش می کردم ولی بازم اخماش وا نمی شد.
منو که دیدند هردوشون رنگ به رنگ شدند. دسته گل رو که دادم دستش، رنگ صورتش مثل گچ دیوار شد. به دختر ه نیگا هم نکردم. حمید معرفی اش کرد:
" خانم مهندس، همکار جدیدمون"
حمید گل تو دستش مونده بود و نمیدونست چی کار کنه. گفتم  گلدونی چیزی نداری، دختره پرید وسط که چه گلای قشنگی، تو صورتش خندیدم . گفتم
:"برا ی حمید عزیزمه که همه گلستونارو هم براش بیارم کمه"
از زیر چشم هام دیدم که دختره باز رنگ به رنگ شد. بعد پا شد و یه جایی خودشو گم و گور کرد.
حمید با گلها برگشت. گلدان را روی میز گذاشت .گفت
:" خیلی قشنگه. دستت درد نکنه"
شب که اومد خونه اصلاً به روش نیاوردم. دو سه شب پشت سر هم اومد و بعدش باز اومدنش یه در میون شد .
تو خوابام می دیدم که تو یه خیابون شلوغی وایستادم. بعدش یه ماشین رد میشد که راننده اش حمیدبود. کنارش یه زن بود که صورتشو نمی دیدم . هی داد می زدم حمید ، حمید. اما اون نمی شنید یا به روی خودش نمیاورد. اونقدر داد میزدم که بچه ها بالا سرم میومدن و از خواب بیدارم می کردن.

سرش رو فقط یه لحظه بالا کرد. آنقدر سریع گفت که اول نفهمیدم:
 "نسرین ! حالمو بهم می زنی"
خمیر نون رو که گرد کرده بود، گذاشت روی میز. پا شد. چمدونی رو که  قبلاً بسته بود از تو اتاق خواب مون در آورد. سمت در رفت. در رو محکم بست.
من نشسته بودم و بی اونکه بخوام اشکام با موهام که رو صورتم ریخته بود قاطی می شد و پایین می اومد. از پشت ابر اشکها و بخار فنجون قهوه،خمیر نون گرد شده رو گوشه میز  می دیدم .
                                                                
                                                              سوم اسفند ماه هشتاد و نه

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

همه روزهای شمارش شده یک مرد

  یک و دو و چهار و هشت، سه و شش و نه و چند؟ دوازده و پانزده ونوزده، بیست و سه وبیست وشش وچند؟
 اعداد  از آسمان بر سرش فرو می ریخت. می دوید و می کوشید دور شود.اما آنها همچنان دنبالش می آمدند.از جایش پرید. پیشانی اش خیس عرق بود و تنش می لرزید.با کف دست راست  از میان ابروها پیشانی اش را مالید .دست را از میان موهای سرش عبور داد.سرش روی تنش  سنگینی می کرد.از رختخواب بیرون آمد.
    هنوز کلاس اول بود که شروع کرد به جمع ذهنی اعداد. تابستانی که کلاس سوم را تمام کرد، پدرش او را در کنار خودش در تاکسی نارنجی اش می نشاند و از مسافرینی که سوار می شدند می خواست که از او راجع به همه چیز سوال کنند.یک کتاب اطلاعات عمومی خریده بود که همه آن را،از جمعیت کشورها تا مساحت شان از بر بود.  پدر با هر پاسخی که او می داد، همانطور که فرمان ماشین را با دست چپ اش گرفته بود، لبخندمی زد. موقع رانندگی دست راستش همواره روی دنده بود و اگر دنده را عوض نمی کرد، به فواصل منظم با دست  روی آن ضربه می زد.وقتی دیگر مسافری در تاکسی نمی ماند،با همان دست آرام سه بار بر شانه چپ او می نواخت.
  کرایه مسافران را از روی تاکسی متر می خواند و   مانده پولی را که پدر  باید پس می داد حساب می کرد. ساعتی یکبار به پدر می گفت که چقدر کارکرده است.
 کبریت چهارستاره ممتاز توکلی سرپا ایستاد. پنج را گوشه ذهن اش یادداشت کرد و دوباره انداخت. کبریت این بار روی سطح جانبی ایستاد. این بار یک را   یادداشت کرد و به مسابقه کشتی بین محمد قربانی از ایران و ایوانف از شوروی ادامه داد. ساعتها در گوشه خلوت اتاق کوچک شان با یک برگ کاغذ و یک کبریت بازی می کرد و صدایی از او شنیده نمی شد.
بچه ها که از کلاس چهارم ریاضی یک بیرون رفتند، معلم شیمی همه ورقه های امتحانی را روی میز او گذاشت که برای هفته آینده تصحیح کند.به کلاس هفته قبل فکر کرد که وقتی معلم هنوز صورت مسئله  اکسیداسیون آهن را تمام نکرده بود، مقدار زنگ آهن تولید شده را پیدا کرده بود. معلم باورش نشده بود تا او پای تخته   به همان جواب رسیده بود، آن وقت آقای عبدالله زاده با آن سبیل مدل هیتلری و عینکی که از بالای آن تو چشمهای آدم نگاه می کرد،روی شانه چپ اش زده بود و گفته بود آفرین.
  زن در چشمهایش نگاه می کرد و حرف می زد. او که حروف الفبا را از یک تا سی و دو کد گذاری کرده بود و هرنامی  را سریع به یک عدد تبدیل می کرد،به جای نام زن هفتاد وهفت را گذاشته بود.چانه زن و یقه لباسش هم به شکل هفت بود. نمی توانست ذهن اش را روی حرفهای زن  متمرکز کند.گوشه ای از حرفها را می گرفت و ادامه می داد. به دستهایش نگاه می کرد و تعداد انگشتان  را در  آنها ضرب می کرد و بعد  کل  بند انگشتان  را محاسبه می کرد. تعداد آدمهای   کافه را حدس می زد و کل تعداد بند انگشتان شان را بدست می آورد. زن می گفت و می گفت ،اما او با سرانگشتانش گوشه کت اش را لمس می کرد و تعداد لیوان های روی میزها را حساب می کرد.زن از جا برخاست.کیف اش را روی دستش انداخت و گفت:" معلوم نیست با کی دارم حرف می زنم؟ "
و او یک نفر را از تعداد آدمهای کافه کم کرد و از  کل بند انگشتان سی تا.
ده لیوان  با هم بالا رفت .روی دیواره هر کدام شان نقش پنج دایره کوچک رنگی بود. او هم لیوانش را بالا برد. بار اولش بود. گفتند به سلامتی. در فیلم ها دیده بود که آرتیست ها چگونه لیوان ها را سر می کشند. همه را یکجا بالا رفت. باید باقیمانده را صفر می کرد. تلخی و تندی اش، بینی اش را سوزاند و از چشمهایش بیرون زد. به سرفه افتاد.
همه توجه ها به او بود. درست مثل همان صندلی یکپارچه تاکسی نارنجی ،که چهار مسافر یکباره از او سوال می کردند. گاهی به مسافر کناری اش جواب می داد و گاه بر می گشت، روی صندلی می نشست و به مسافرانی که عقب تاکسی نشسته بودند پاسخ می داد. حالا در این مهمانی همه از زن و مرد دورش جمع شده بودند و می پرسیدند:
تاریخ تولد مهدی، شماره ماشین دو سال پیش علی، شماره تلفن خونه قبلی حسین تو  سید خندان، مساحت بورکینافاسو، جمعیت بوروندی، ثروت بیل گیتس، تعداد مشترکین فیس بوک، بیست و دو ضرب در سی و پنج، چهل و نه ضرب در سیصد و ده . سر او به اطراف می چرخید و پاسخ می داد. مهمانان پس از هر جواب روی شانه چپ اش ضربه آرامی می زدند.
از مهمانی بیرون زد و داخل اولین جوی آب بالا آورد.
قبرستان در ساعت اولیه صبح خلوت بود. نمی دانست چطور پس از کابوس های شب پیش خودش را به این قبرستان کوچک قدیمی رسانده بود. سرش هنوز پر از اعداد بود. پنج ردیف  قبر رادر نظر گرفت. تاریخ تولد و فوت صاحبان شان را خواند و سن آنها را موقع مردن حساب کرد. بعد از کوچک و بزرگ شان میانگین گرفت ، چهل و یکسال و هفت ماه و بیست روز شد. فکر کرد سی و نه سال و شش ماه و ده روز است که نفس می کشدو دو سال و یک ماه و ده روز از عمرش باقی مانده است.
 بر قبر مردی که در چهل سالگی فوت شده بود روی زانوها نشست ،دستها را در دو طرف سرش گذاشت و خود را به قبر نزدیک کرد.اگر کسی او را در آن حال می دید فکر می کرد که عزیزی را از دست داده است و می گرید.
 به همه دوستانی که از دست داده بود فکر کرد. تعداد دقیقشان را می دانست، یکصد و سی و هفت نفر. بیست و دو نفر از جنگ زنده بیرون نیامده بودند، قبل از آن هجده نفری در همان سالهای اول گم و گور شده بودند. سی و هشت نفر از ایران رفته بودند و دیگر با هیچکدام شان ارتباطی نداشت. با پنجاه و نه نفر دیگر رابطه اش پس از مدتی قطع شده بود. دوستی نداشت. تنها در بعضی مهمانی ها دعوتش می کردند تا با پاسخ به سئوال ها سرگرم شان کند.
بر قبر مرد مرده با انگشت سبابه ضربه می زد:" می خوام این دو سال و یک ماه و ده روزو یه جور دیگه زندگی کنم.می خوام اگه بشه دیگه به عدد فکر نکنم."
 سرش را بلند کرد. روی پاهایش ایستاد. به ساعت اش نگاه کرد. هفت و بیست و هشت دقیقه و سی و پنج ثانیه بود.

                            بیست وششم بهمن هشتادونه
                                                                                  

۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

همه روزهای شمارش شده من

هشت و پنج و سه و دو، نه و شش و چهار و سه. یک و دو و چهار و هشت، سه و شش و نه و بیست و هفت. یک دو، یک سه، یک پنج ودوسه، دو چهار، دو چند؟
عدد، معادله، نسبت و رابطه. سرریز اعداد که چون نیزه هایی از آسمان فرو می ریخت. از جایش پرید. پیشانیش خیس عرق بود و تنش می لرزید.
کبریت چهارستاره ممتاز توکلی سرپا ایستاد. پنج را یادداشت کرد و دوباره انداخت. کبریت این بار روی سطح جانبی ایستاد. یک را یادداشت کرد و به مسابقه کشتی بین اکبر قربانی از ایران و ایوانف از شوروی ادامه داد. ساعتها در گوشه خلوت اتاق کوچک شان با یک برگ کاغذ و یک کبریت بازی می کرد و صدایی از او شنیده نمی شد.
هنوز کلاس اول بود که شروع کرد به جمع ذهنی اعداد. تابستانی که کلاس سوم را تمام کرد، پدرش او را در کنار خودش در تاکسی نارنجی اش می نشاند و از مسافرینی که سوار می شدندمی خواست که از او راجع به همه چیز سوال کنند. یک کتاب اطلاعات عمومی خریده بود که همه آن را از بر بود. گاه مچ سوال کنندگان را می گرفت که به جای نام کشور، اسم شهری را می گفتند و پایتخت اش رامی خواستند. پدر با هر پاسخی که او می داد، همانطور که فرمان ماشین را با دست چپ اش گرفته بود، لبخندی برلبانش می آمد. موقع رانندگی دست راستش همواره روی دنده بود و اگر دنده را عوض نمی کرد، به فواصل منظم با دستش روی آن ضربه می زد.
همکلاسی ها که از کلاس چهارم ریاضی یک بیرون رفتند، معلم شیمی همه ورقه های امتحانی را جلوی اش گذاشت که برای هفته آینده تصحیح کند. تنها ورقه او را از میان آنها بیرون آورده بود. به جلسه قبل فکر کرد که در حالی که معلم هنوز مسئله شیمی رامی نوشت، جوابش را داده بود. معلم باورش نشده بود و گفته بود که پای تخته برود. رفت ،مسئله را حل کرد و به همان جواب رسید، آقای عبدالله زاده با آن سبیل مدل هیتلری و عینکی که از بالای آن تو چشمهای آدم نگاه می گرد گفته بود آفرین.
حروف الفبا را به یک تا سی و دو تبدیل کرده بود و هرنامی  را به یک عدد تبدیل  می کرد. با هر کسی آشنا می شد و هرنامی که می شنید آنرا تبدیل به عدد می کرد. آنقدر این کار را سریع می کرد که بعد از مدتی برایش یک سرگرمی شده بود.
کامپیوتر از وقتی دنبال اسمش اضافه شد که هرچه شعر و سرود در کوه خوانده می شد حفظ کرد. فرق نمی کرد به ترکی باشد یا کردی، گیلگی یا لری. هر کلمه ای در سرود از یاد رفته بود از او   می پرسیدند. البته خواندنش تعریفی نداشت و همیشه خارج می خواند. یکی دو نفری که از موسیقی سردر می آوردند یکی دو بار این را به او گفته بودند.
قرارشان این بود که زنگ بزند و بعد از شش بوق قطع کند. اگر قبل از بوق ششم ناآشنایی گوشی را بر می داشت باید آقا مصطفی را می خواست. شماره را گرفت و منتظر شد. روی بوق ششم صدای مردی آرام و جدی گفت " آقا مصطفی رفتن توالت "گوشی در دستش ماند. منتظر بود که آقا مصطفی از توالت بیرون بیاید. تا بیست شمرده بود که صدای سکه ای روی باجه تلفن او را به خود آورد.
لیوان ها بالا رفت ده لیوان بود. او هم لیوانش را بالا برد. بار اولش بود. گفتند به سلامتی. فقط در فیلم ها دیده بود که آرتیست ها لیوان های می را سر می کشند. همه را یکجا بالا رفت. باید باقیمانده را صفر می کرد. تلخی و تندی اش، بینی اش را سوزاند و از چشمهایش بیرون زد. به سرفه افتاد.
زن در چشمهایش نگاه می کرد و حرف می زد. اما او نمی توانست ذهن اش را روی حرفها متمرکز کند. فقط گوشه ای از حرفها را می گرفت و ادامه می داد. به دستهایش نگاه می کردو تعداد انگشتانش را در دستها ضرب می کرد و بعد مقدار بند انگشتان  را محاسبه می کرد. به تعداد آدمهای توی کافه فکر می کرد و کل تعداد بند انگشتان آدمهای کافه را بدست می آورد. زن می گفت و می گفت اما او با سرانگشتانش گوشه کت اش را لمس می کرد و تعداد لیوان های روی میزها را می شمرد.زن از جا برخاست همانطور که می رفت،گفت
:" معلوم نیست با کی دارم حرف می زنم؟ "
و او یک نفر را از تعداد آدمهای کافه کم می کرد و از تعداد بند انگشتانش سی تا.
همه توجه ها به او بود. درست مثل همان صندلی یکپارچه تاکسی نارنجی بودکه چهار مسافر یکباره از او سوال می کردند. گاهی به مسافر کناری اش جواب می داد و گاه بر می گشت، روی صندلی می نشست و به مسافرانی که عقب تاکسی نشسته بودند پاسخ می داد. حالا در این مهمانی همه از زن و مرد دورش جمع شده بودند و می پرسیدند: تاریخ تولد مهدی، شماره ماشین دو سال پیش علی، شماره تلفن خونه قبلی حسین تو سید خندان، مساحت بورکینافاسو، جمعیت بوروندی، ثروت بیل گیتس، تعداد مشترکین فیس بوک، بیست و دو ضرب در سی و پنج، چهل و نه ضرب در سیصد و ده . سر او به اطراف می چرخید و پاسخ می داد.
از مهمانی زده بود بیرون و داخل اولین جوی آب بالا آورده بود.
قبرستان در ساعت اولیه صبح خلوت بود. نمی دانست چطور پس از کابوس های شب پیش خودش را به این قبرستان کوچک قدیمی رسانده بود. اعداد روی ذهن اش سنگینی می کردند. پنجاه قبر رادر نظر گرفت. تاریخ تولد و فوت شان را خواند و سن صاحبان شان را موقع مردن حساب کرد. بعد میانگین گرفت از کوچک و بزرگ شان، چهل و یکسال و هفت ماه و بیست روز شد. فکر کرد سی و نه سال و شش ماه و ده روز است که نفس می کشدو دو سال و یک ماه و ده روز از عمرش باقی مانده است.
 بر قبر مردی که در چهل سالگی فوت شده بود روی زانوها نشست و سرش را به قبر نزدیک کرد.اگر کسی او را در آن حال می دید می پنداشت که عزیزی را از دست داده است و می گرید.
 به همه دوستانی که از دست داده بود فکر کرد. تعداد دقیقشان را می دانست، یکصد و سی و هفت نفر، بیست و دو نفر از جنگ زنده بیرون نیامده بودند. قبل از آن هجده نفری در همان سالهای اول گم و گور شده بودند. سی و هشت نفر از ایران رفته بودند و دیگر با هیچکدام شان ارتباطی نداشت. با پنجاه و نه نفر دیگر رابطه اش بهم خورده بود. هیچ دوستی نداشت. در مهمانی ها دعوتش می کردند تا تنها با محفوظاتش سرگرمشان کند.
با مرد مرده سخن می گفت: می خوام این دو سال و یک ماه و ده روزو یه جور دیگه زندگی کنم.می خوام دیگه به عدد فکر نکنم. سرش را بلند کرد. روی پاهایش ایستاد. به ساعت اش نگاه کرد. هفت و بیست و هشت دقیقه و سی و پنج ثانیه بود.

                                                  نوزدهم بهمن هشتادونه

بازیگر

بازیگر
بار اول بود که اینجا می آمد. می خواست ثبت نام کند. در موسسه باز بود، وارد حیاط شد. حیاط پر از درختان لختی بود که برگ و باری نداشت. در قسمت اداری بسته بود. نگهبان گفت که باید منتظر بماند، تا یکربع دیگر مسئول ثبت نام می آمد.
جلوی در ایستاد. روبرویش راهروی باریکی بود که انتهایش به راه پله ای می رسید که نرده هایش پیدا بود. در انتهای راهرو اتاق کوچکی بود که در و پنجره هایش را با مقوا یا چوب پوشانده بودند. دو جفت دمپایی جلوی در بودو یخچال کوچکی سمت چپ در ورودی راه پله قرار گرفته بود. فکر کرد باید اتاق نگهبان باشد. همان که حالا مشغول گشتن در حیاط بود، حتماً  زن و فرزندی هم داشت. اینجا خیلی نباید به او بد می گذشت. هنرمندان مثل بقیه آدمها نبودند.حتمن مهربان تر بودند.
فکر کرد که بد هم نبود که خودش را بیکار معرفی می کرد و بعنوان نگهبان همین جا استخدام می شد.می توانست هم کارگردان ها را ببیند، هم نویسنده هارا.امکان داشت بعضی وقتها هنرپیشه ها هم به آنجا بیایند.آنها از کلاس که بیرون بیایند، با آدم خودمانی تر می شوند و پس از مدتی می شود به ایشان نزدیک تر شد. حتی از فکرش گذشت که ثبت نام نکند، اما بعد به خودش خندید. حتماً از همین نگهبان راضی بودند که هنوز اینجا مشغول بود. تازه اگر کسی را بخواهند،دنبال آشنا می گردند. حتی در مجتمع های مسکونی هم بدون آشنایی قبلی به آدم کار نمی دهند.
بازیگری را دوست داشت.خیلی.وقتی چراغهای داخل سالن خاموش می شد،قلب اش تندتر   می زد.قهرمان فیلم که دراولین صحنه پیدایش می شد، اگر از تماشاگران  خجالت نمی کشید می خواست بایستد و برایش کف بزند. هر کلمه ای که از دهان او خارج می شد، در ذهن اش می نشست و تا مدتها تکرارش می کرد. . از آن صحنه هایی خوشش می آمد که آرتیست بر خلاف انتظار همه کاری می کرد و دهان همه باز می ماند.
وقتی تنها بود خود را جای او می گذاشت و نقش اش را بازی می کرد.  گاهی هم جلوی رفقایش بازی می کرد. همه شان می گفتند باور کن فروتن را بهتر از خودش بازی می کنی یا عرب نیا را عالی میای. آنقدر این حرفها رو شنیده بود که خواسته بود بیاید. اینجا را کورمال کورمال پیدا کرده بود. به ساعت اش نگاه کرد. درست چهار بود. خانمی از در حیاط وارد شد. وقتی جلوی قسمت اداری رسید، کلید را از کیف اش بیرون آورد و در را باز کرد ودر همان حال پرسید که آیا برای ثبت نام آمده است ، جواب داد:
"بله. بازیگری"
زن کیف اش را گوشه ای گذاشت و از داخل پیشخوانی که جلویش بود، یکسری کاغذ روی میز گذاشت.
گفت:"اینا رو چیکار کنم"
"پرکن ، مشخصات تو بنویس."
چند دقیقه ای گذشت. زن سر بالا کرد و پرسید که  چرا معطلی.  جوان چیزی نگفت.
زن نگاهش کرد . بعد سرش را تکان داد و کاغذها را جمع کرد.
                                                               پانزدهم بهمن هشتادونه

۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

چشمانی که هنوز

نه، صدایی نیست . آن قدر که از اتاق کناری می توانم صدای نفسهای آرام اش را بشنوم که خوابیده است. کامپیوتر را روشن می کنم. پس از چند لحظه تصویر اول تمام صفحه را در خود می گیرد.
دختر جوان بلند قدی با موهای صاف و بلند و روشن که از دو طرف شانه پایین آمده و کمی هم روی پیشانی بلندش ریخته است، پدیدار می شود. ابروان پیوسته، چشمهای گیرا، مژه های بلند، بینی ظریف و دهانی کوچک به چهره اش جان می بخشد.
دست راستش را به کمر زده، با انگشتان آن مچ دست چپ را که ستونش شده می فشارد. استین پیراهن تیره اش را تا آرنج تا کرده و دامن چهار خانه ای تا روی زانویش را پوشانده است. چشمهایش مستقیم به دوربین نگاه می کند و لیخند می زند.
پرده ای با شکل های ناهمگون که بیشتر به لحافی هفت تکه می ماند، به چهار چوب دری آویزان شده که پس زمینه عکس است.
هنوز هم در عکسهایم دست راستم را به کمر می زنم و لبخند را فراموش نمی کنم. بی آنکه به آیینه نگاه کنم وقتی روی صورتم دست می کشم، ناصافی اش را زیر سرانگشتانم حس می کنم.چشمهایم کم فروغ شده وموهای خرمایی شده ام حالا فقط تا پشت گردنم را می پوشاند.
با موس روی نشان اینترنت کلیک می کنم تا صفحه دلخواه ام را باز کنم. علامت موس به نشانه جستجو هنوز می گردد که سایه ای را بالای سرم احساس می کنم. سرم را که بالا می آورم، اول دمپایی هایش را می بینم و بعد پیژامه شلوار راه راهی که پوشیده است جلوی چشمم می آید. چهره اش را آخر از همه می بینم. ابروان گره کرده اش از چشمهایش هم زودتر دیده می شوند.
:" چیکار می کنی این وقت شب؟"
با دستم فقط به کامپیوتر اشاره می کنم، به طرف کامپیوتر هجوم می آورد که فریاد من خشک اش می کند
:" دست نمی زنی ، و الا با من طرفی"
انتظار چنین کاری را ندارد. همیشه ساکت بوده ام. وقتی کتابهای درسی ام را یکی یکی می سوزاند، فقط گریه می کردم.
وقتی به قهر خانه مادرم رفتم تا امتحانات دیپلم ام را بدهم ، تلفن خانه را می گرفت و گوشی را به دست دختر دو ساله ام می داد. صدای دخترکم را می شنیدم و گریه می کردم.
:" مثلاً چی کار می کنی ؟"
:" به جون دو تا بچه ام قسم که میدونی عزیز تر از اونا ندارم، خونه رو به آتیش می کشم."
نگاهم می کند . سرش را تکان می دهد و می رود.
دختر روی صفحه کامپیوتر پیدا می شود.نگاهم می کند و لبخند می زند.

                                                       دوازدهم بهمن ماه هشتاد ونه