یک فنجان قهوه برای خودم روی میز گذاشتم و نشستم. گفته بود که چیزی نمی خورد. تو دستش با خمیرهای نون بربری صبح بازی می کرد. با سر انگشتاش اونارو شکل می داد، گرد می کرد، دراز می کرد و بعد با فشار کف دست تخت شون می کرد. تو چشاش نگاه کردم، اما سرش پایین بود، گفتم :
" بگو حمید. من آماده شنیدنم"
تو سربالایی کوچه بهار با هم دست در دست می رفتیم. آخرین روزهای اسفند بود و درختای دو طرف کوچه پر بود از شکوفه های سفید و صورتی. دستش گرم بود و دست مو می سوزوند، دستشو گذاشتم روی قلبم:
" می بینی چه تند می زنه؟"
هنوز سئوالشو تموم نکرده بود که گفتم:
" عزیزم هر چی تو بخوای، هرچی تو بگی".
فکر کردم خوشش بیاد، اما ابروهاش رفت تو هم .
اوایل برام تاری می زد، شعری می گفت. تموم که می شد، نیگام می کرد ومی پرسید که نظرم چیه؟ من تازه از هپروت بیرون می اومدم. فقط می گفتم :
"عالی بود، عالی. من که خیلی حال کردم"
ابروهاش باز می رفت تو هم و من نمی دونستم چرا.
بار اول که نیومد،ساعت ده شب زنگ زد . بی آنکه بپرسم گفت که سفارشی دارند که باید تا فردا تحویل بدهند. گفتم که راحت باشد و به کارش برسد. خوب ،میدونستم کارش براش خیلی مهمه. دفعه بعد دو شب پشت سر هم نیومد وبعد یک هفته. این بار برای کاری باید به شهرستان می رفت. بعد از اون کم کم روزهای اومدنش را می پرسیدم. مادرم می پرسید که شوهرت کجاست، چرا هیچ وقت با شما نیست؟جواب می دادم که دنبال یه لقمه نون ، کجا می خواستی باشد. می گفت تو که این همه چریدی، پس دنبه ات کو؟
دو بار اول فکر کردم مزاحم است، قطع کردم. اما وقتی بار سوم بر داشتم و گفتم که آقا مزاحم نشوید، گفت من مزاحم نیستم، فقط یک دقیقه وقت تان را می گیرم، بعد هم قطع کنید. اون حرف می زد و من می لرزیدم.چند بار تلفن نزدیک بود از دست ام بیفتد. بدون اینکه بخوام گونه هام خیس می شد. مرد همه چیزو با جزئیات اش می گفت، آخرش ام گفت، خانم اگه فکر می کنید دروغ میگم، همین الان بیایید دفتر کارشوهرتان.
نفهمیدم که چطوری رومو شستم، دستی به سر و صورتم کشیدم،مانتوی کرم قهوه ای نومو پوشیدم و ار خونه زدم بیرون. گل فروشی سر خیابون دفتر کارحمید بود، گفتم سه تا رز قرمز با دو شاخه مریم را برایم دسته گل کند.
با گلها وارد دفتر شدم. حمید پشت میز کار با یه دختر سبزه چاق که عینک ته استکانی زده بود،تنگ هم نشسته بودند. گل می گفت و گل می شنفت. جلوشون هم یه زیر سیگاری پر بود. خیلی وقت بود ندیده بودم حمید اونجوری بخنده. اون شبایی هم که خونه می اومد به حساب کتاباش می رسید، روزنامه می خوند و یا تلویزیون نیگا می کرد. حال و حوصله بچه ها رو هم نداشت. من دور و برش می پلیکیدم و براش میوه و چای می بردم. فکر می کردم خسته اس.گاهی هم که چشم بچه هارو دور می دیدم،ناز و نوازشش می کردم ولی بازم اخماش وا نمی شد.
منو که دیدند هردوشون رنگ به رنگ شدند. دسته گل رو که دادم دستش، رنگ صورتش مثل گچ دیوار شد. به دختر ه نیگا هم نکردم. حمید معرفی اش کرد:
" خانم مهندس، همکار جدیدمون"
حمید گل تو دستش مونده بود و نمیدونست چی کار کنه. گفتم گلدونی چیزی نداری، دختره پرید وسط که چه گلای قشنگی، تو صورتش خندیدم . گفتم
:"برا ی حمید عزیزمه که همه گلستونارو هم براش بیارم کمه"
از زیر چشم هام دیدم که دختره باز رنگ به رنگ شد. بعد پا شد و یه جایی خودشو گم و گور کرد.
حمید با گلها برگشت. گلدان را روی میز گذاشت .گفت
:" خیلی قشنگه. دستت درد نکنه"
شب که اومد خونه اصلاً به روش نیاوردم. دو سه شب پشت سر هم اومد و بعدش باز اومدنش یه در میون شد .
تو خوابام می دیدم که تو یه خیابون شلوغی وایستادم. بعدش یه ماشین رد میشد که راننده اش حمیدبود. کنارش یه زن بود که صورتشو نمی دیدم . هی داد می زدم حمید ، حمید. اما اون نمی شنید یا به روی خودش نمیاورد. اونقدر داد میزدم که بچه ها بالا سرم میومدن و از خواب بیدارم می کردن.
سرش رو فقط یه لحظه بالا کرد. آنقدر سریع گفت که اول نفهمیدم:
"نسرین ! حالمو بهم می زنی"
خمیر نون رو که گرد کرده بود، گذاشت روی میز. پا شد. چمدونی رو که قبلاً بسته بود از تو اتاق خواب مون در آورد. سمت در رفت. در رو محکم بست.
من نشسته بودم و بی اونکه بخوام اشکام با موهام که رو صورتم ریخته بود قاطی می شد و پایین می اومد. از پشت ابر اشکها و بخار فنجون قهوه،خمیر نون گرد شده رو گوشه میز می دیدم .
سوم اسفند ماه هشتاد و نه