نبود. پشت پنجره نبود. نگاهم خیره ماند .سرش را بالا نیاورد. چشمان خالی اش نگاهم نکرد. سیگاری در دستانش نبود که به ته رسیده باشد. موهای مشکی و نقره ای اش تک و توک روی صورتش نریخت. دستش را دراز نکرد و به رویم نخندید. بستنی را از دستهایم نگرفت. بستنی در دستهایم آب می شد.
بستنی را دوست داشت.خیلی.سیگارش که تمام می شد، بستنی را می گرفت و به دهان می برد. هر روز، سر ساعت پنج و نیم عصر.
می ایستادم و نگاهش می کردم تا بستنی تمام شود. خطوط یکنواخت صورتش با هر اشاره ای به بستنی تغییر می کرد. چهره اش باز می شد، شبیه آدمی می شد که از سالهای دور می شناختمش.
دکتر گفت: "مادر دوباره بگو"
می خواست بگوید. هر بار شروع می کرد و از شستن برنج می گفت. دکتر که از بعدش می پرسید،کلمات دیگر نمی آمد تا آب را در قابلمه بجوشاند و برنج را بریزد، در کفگیر مسی دانه های برنج را بالا بیاورد، با سر انگشت اش نرمی شان را بسنجد، برنج را در آبکش بریزد،ته قابلمه را خشک کند ، روی روغن نان بگذارد و روی برنج ،آب و روغن دهد.
گفتم: "آقای دکتر نمیدونید چه برنجی دم می کرد، نرم، ولی نه خمیر، تو دهن آب می شد، هیچوقت نتونستم برنج رو مثل اون در بیارم"
گفت:" تعجب می کنم این بیماری مال این سن نیست.دستکم پونزده سال زوده براش"
مامان نگاهم کرد و فقط گفت" سیگار"
با آن دستها سیگار را روی لبانش گذاشت تا روشن اش کنم. پک عمیقی زد و بعد با دو انگشت سبابه و وسط سیگار را از دهانش در آورد و به پرواز دود در فضای اتاق خیره شد. به دستهایش نگاه کردم. آن دستها با آن سرانگشتان باریک در موهایم فرو می رفت. چشمهایم را می بندم و انتظار آن دستها را می کشم.
بیست و نهم دیماه هشتاد ونه