۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

قاب


نبود. پشت پنجره نبود. نگاهم خیره ماند .سرش را بالا نیاورد. چشمان خالی اش نگاهم نکرد. سیگاری در دستانش نبود که به ته رسیده باشد. موهای مشکی و نقره ای اش تک و توک روی صورتش نریخت. دستش را دراز نکرد و به رویم نخندید. بستنی را از دستهایم نگرفت. بستنی در دستهایم آب می شد.
بستنی را دوست داشت.خیلی.سیگارش که تمام می شد، بستنی را می گرفت و به دهان می برد. هر روز، سر ساعت پنج و نیم عصر.
 می ایستادم و نگاهش می کردم تا بستنی تمام شود. خطوط یکنواخت صورتش با هر اشاره ای به بستنی تغییر می کرد. چهره اش باز می شد، شبیه آدمی می شد که از سالهای دور می شناختمش.
دکتر گفت: "مادر دوباره بگو"
می خواست بگوید. هر بار شروع می کرد و از شستن برنج می گفت. دکتر که از بعدش می پرسید،کلمات دیگر نمی آمد تا آب را در قابلمه بجوشاند و برنج را بریزد، در کفگیر مسی دانه های برنج را بالا بیاورد، با سر انگشت اش نرمی شان را بسنجد،  برنج را در آبکش بریزد،ته قابلمه را خشک کند ، روی روغن نان بگذارد و روی برنج ،آب و روغن دهد.
گفتم: "آقای دکتر نمیدونید چه برنجی دم می کرد، نرم، ولی نه خمیر، تو دهن آب می شد، هیچوقت نتونستم برنج رو مثل اون در بیارم"
گفت:" تعجب می کنم این بیماری مال این سن نیست.دستکم پونزده سال زوده براش"
مامان نگاهم کرد و فقط گفت" سیگار"
با آن دستها سیگار را روی لبانش گذاشت تا روشن اش کنم. پک عمیقی زد و بعد با دو انگشت سبابه و وسط سیگار را از دهانش در آورد و به پرواز دود در فضای اتاق خیره شد. به دستهایش نگاه کردم. آن دستها با آن سرانگشتان باریک در موهایم فرو می رفت. چشمهایم را می بندم و انتظار آن دستها را می کشم.         
                                                   بیست و نهم دیماه هشتاد ونه



۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

آبی


شمع ها روشن می شود. پانزده شمع رنگی. روی یک کوه برفی بلند که در کنارش آسمانی آبی است.آبی آبی. همه می خوانند و او نفس اش را رها می کند. شمعها یک به یک خاموش می شوند. نگاهش می کنم. موهای پشت لب اش کم کم سیاه می شود. صورتش به من هم شبیه است، اما چشمهایش.......
خانه مان طبقه دوم بود. پله هارا دو تا یکی بالا می آمد. در را باز نکرده ،  اول  لبخندش را می دیدم، بعد شانه های  پهن اش  سرم را در خود  می گرفت . در را با پا  می بستم. گفتم. سرم را بالا آورد و توی چشمهام نگاه کرد. چه نوری تو چشماش بود. محکم بغلم کرد.
تازه حالم داشت بهتر می شد، دیگه صبح ها با حالت تهوع از خواب بیدار نمی شدم و دیگه اون میل شدید به خوردن همه چیز  تو وجودم نبود.
حالا موقع آمدن از سرکار  بازم پله ها را دوتا یکی  می اومد،   اما در   که  باز    می شد   و
تو می اومد،رو زانوهاش می نشست، سرشو خم میکرد و گوشاش رو به شکمم می چسبوند.
می پرسیدم می شنوی؟ با دستش دستامو می گرفت و می گفت: باهام حرف می زنه.
اون روز دو ساعت از وقت همیشگی اومدنش گذشته بود .داشتم نگران میشدم که  صدای قدمای آرومی رو شنیدم. در رو که باز کردم، نگام نکرد. از کنارم رد شد و رفت تو. زود در را بستم و دویدم دنبالش:
" چی شده؟ کسی طوری شده؟"
باز هم نگاهم نکرد. فقط کتشو از تنش کند و دمرو افتاد رو تخت. صدای هق هق اش بلند شد. نمی دونستم چی کار کنم،  تکونش دادم، صداش کردم ، فقط گفت:
"همه چی تموم شد. همه چیزو خراب کردی."
"من؟ چی کار کردم مگه؟"
پاشد. نشست. چشماش قرمز بود. اون نور همیشگی توش نبود. هیچوقت اینجوری ندیده بودمش.
فقط گفت: " چرا به من نگفته بودی رفیق داشتی. همه این شهر کوچیک دارن  راجع به ما حرف می زنن، تامنو می بینن ساکت می شن. تحمل پچ پچ هاشون رو ندارم"
گفتم:"رفیق کیه؟  اون موقع من فقط  هفده سالم  بود. باور  کن حتی دستم بهش نخورد."
به من گوش نمی داد.نگاهش به جای نامعلومی بود.
پسرش را ندید. کیک را که قسمت می کنم، نوک قله را برای پسرم می برم. یک تکه ازآسمان آبی را هم برای خودم بر می دارم. آبی آبی.

                                                        بیست و چهارم دیماه هشتادو نه






۱۳۸۹ دی ۱۸, شنبه

در راه



داداشام که رفتن مدرسه، مامان پیرهن خالدار قرمزمو تنم کرد. همونطور که موهامو دم اسبی می کرد، برام خوند:                                                                                  
پسردارا بیعارن، هرروز میان سلامی، ما نمی دیم جوابی، ما نمی دیم جوابی. 
بعد با دست دلمو یواش قلقلک داد و با هم خندیدیم.
از تو کمد، چادر مشکی براق شو برداشت و سرش کرد. صورت گرد وتپل اش شد دراز و باریک، مث اینکه یه مامان دیگه شد.
:مامان ، من هم چادر میخوام.
خندید و همونطور که دستمو می گرفت تا از اتاق بیرون بریم گفت:
حالا وخ بسیاره، چادر هم سرت می کنی.
بعد کفشای بنددار قرمزمو پام کرد و آروم خوند:
مینا ناز، ناز، نازداره مینا
کفش قرمزامو که می پوشیدم خانم می شدم، دیگه نه گریه می کردم، نه غر می زدم.
بابام وقتی هنوز نرفته بود سفر، برام عیدی خریده بود.
از در خونه که بیرون میرفتیم مامان صدا زد:
اختر خانم، غذام رو چراغه، نسوزه. در اتاق بازه، به امید خدا تا ظهر میاییم.
                                                            ****
فرشته خیلی بزرک بود،یه ترازوی گنده ام دستش بود، مامان سپرده بود که به هیشکی نگم کجا اومدیم، اگه نگفته بود به حمید و سعید پزشو می دادم. گفته به دایی و خاله ات ام نگو. اونام هر شب کارشون شده بیان خونه ما. هی به مامان می گن "بچه ها رو بده ننه ش، پاشو بریم. "مامان هم میگه" آخه دلم نمیاد. "بعد به من نگاه میکنه میگه "خدارو خوش نمیاد این بچه هارو تنها بذارم مخصوصا این طفل معصومو  ، دق می کنه. "این جور موقع ها منم به رو خودم نمیارم که این حرفارو  شنیدم.
از کنار فرشته رد شدیم, بعدش یه عالمه پله بود، اونقدر بالا رفتیم که دیگه نتونستم، گفتم:"مامان، بغل میخوام."
مامان چادر شو داد زیر دندوناش و دو دستش رو کرد  زیر بغلم، منو بلند کرد.  سرم  رو  گذاشت رو شونه ش، بعد با دست چپش منو به خودش چسبوند،با دست راستش هم چادرشو نیگه داشت و گفت: ماشاالله چقد هم سنگین شدی.
پله ها که تموم شد، چند تا راهرو بود، رفتیم تا ته یکیشون، رسیدیم به یه اتاق.  یه مرد لاغر سبیل باریک پشت یه میز گنده نشسته بود. مامان، منو از بغل اش گذاشت پایین رو صندلی و خودش هم نشست.  روشو خیلی کیپ  گرفته بود.  مرده  هی سرشو  تکان میداد. بعد مامان یه وشگون کوچولو از پاهام گرفت، من نیگاش کردم، یادم اومد که باید گریه می کردم، به کفشام نیگاکردم،اما مامان خودش گفته بود گریه کن. گریه کردم. مامان اسم بابا رو آورد،مرده خندید،مامان قرمز شد،منو نشون  داد که گریه میکردم،  مرده باز هم خندید،مامان ابروهاش رفت تو هم، دست منو محکم تر گرفت. یعد یه دفه
پا شد منو بغل کرد، جادرشو جمع کرد، از اتاق اومدیم بیرون،دروخیلی محکم زد بهم، اونطور که صدا کرد.
گفتم: مامان چی شد؟
گفت: هیچی قربونت برم.
اونقد تند می اومد که نفهمیدم چطوری پایین اومدیم. تو اتوبوس که سوار شدیم . مامان سرمو گذاشت رو پاهاش دست کشید به موهام.
اون موقع بود که دیدم چشاش خیسه . با گوشه چادر اشکهاشو پاک کردوگفت:
 "همه چی درست میشه".
من هم همونجا از حال رفتم.

                                               هفدهم دیماه هشتاد و نه

 

۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

معلم کلاس پنجم


کتاب هنوز آنجاست. تکه پاره شده، ولی همه صفحات را دارد . مخصوصاً صفحه اولش را. همانجا که خانم معلم با خط خوش برایم نوشته است. تاریخ اش هم خوانا ست. اول چهارم فروردین بوده، بعد خط خورده و  پنجم فروردین شده است.                                                        
آدمها با لباسهای نو در پیاده رو راه می رفتند و من از پنجره اتوبوس، کتاب در دست نگاهشان می کردم . مادر رویش را محکم گرفته بود و سرجایش بند نبود.
زیر لب می گفت: با این همه گرفتاری، منو کشوندی اینجا؛ خوبه که دیدی.
 از خانه خانم معلم بر می گشتیم. وقت رفتن چقدر سفارش کرده بودم و او فقط گوش داده بود. قدمهایم را بزرگ بر می داشتم  و قلبم تند  می زد. دررا گشودند. خانه خالی بود. هر چه چشمهایم گشت چیزی ندید. سفر بود. عیدی مرا خواهرش داد. گفت قرار بوده فردا بیایید.
به او فکر کردم. وقتی پای تخته می خواندم چه مهربان نگاهم می کرد. به شوق لبخندش می نوشتم. مادر وقتی کاغذهایم را با نخ به هم می دوخت می گفت:
اینا رو میفروشه.                                                                                                                                       
اتوبوس پیش می رفت و من ذره ذره بزرگ می شدم.
                                             چهاردهم دیماه 89