۱۳۹۰ بهمن ۱۷, دوشنبه

از پشت تیرهای چوبی سقف2

 زن از درون قابِ چوبی پنجره ،به بیرون نگاه کرد.هوا کم کم روشن می شد. سمند  تا نیمه ی چرخ ها ،در گِل فرو رفته بود.درختِ خشک، کنارِ جاده سر خم کرده بود.لاستیک بزرگ کهنه ،آن طرف تر از ماشین، به چشم می خورد. باران نمی بارید ،اما آسمان پر از ابر بود.چشم های زن تا دور دست ها را گشت. جنبنده ای دیده نمی شد. آه کشید و برگشت.دستش را زیر پتو،روی پیشانی مرد گذاشت.هنوز گرم بود. بی آنکه حرفی از دهانش بیرون آید، ناله می کرد. چند تارموی سفید ،قاطی موهای سیاهِ ژولیده و چرب اش شده بود.زن موها را آرام  از روی پیشانی کنار زد.دستش از روی چشم ها گذشت و روی لبان نیمه بازمرد ماند.خشکی لب ها را زیر سرانگشتان اش حس کرد.نگاهش روی بالش افتاد که از آب دهان مرد خیس بود.خودش را روی تخت رها کرد.
دیشب چراغ اتاق را که روشن کرد،مرد می لرزید.زیر بغلش را نگرفته بود اگر،زمین می افتاد.تا تخت کشاندش،مرد   کتش را درنیاورد.زن فقط فرصت کرد که پتو را کنار بکشد تا مرد به پشت ،روی تخت بیافتد.از تخت دیگر،پتویی  آورد و  روی اش انداخت. مرد نفس نفس می زد.صدای به هم خوردن دندان های اش،اززیر پتو بگوش می رسید.از کیف اش،قرصی در آورد و  با کمی  آب  به او داد.  
عصر از شهر بیرون زدند.هوا از ظهر گرفته بود،اما باران،ساعتی بعد شروع شد. اول درشت بود وآرام،بعد تند و ریز بارید.آسمان برق می زد و به فاصله ای غرش رعد شنیده می شد.به جاده فرعی که پیچیدند،دیگر برف پاک کن ها ،به گَرد باران روی شیشه نمی رسیدند.جلوتر راه شان را بستند.آب ،جاده را شسته بود.راه دیگر یک جاده متروکه بود.زن گفت که برگردند،مرد خندید،دستش رامحکم روی بازوی بیرون مانده ازپیراهن اش زد و گفت
:"من؟برگردم؟عمرن."
:"دستکم یه جایی وایستیم تا بارون بند  بیاد."
" این  راه نزدیکتره، فقط یه خورده دست انداز داره، نیم ساعت دیگه می رسیم."
 مرد نوشخندی بر لب، جاده پر دست انداز را رفت. باران سیل آسا می آمد و جاده تاریک بود. هیچ ماشینی در جاده به چشم نمی خورد.پیش تر به جاهایی رسیدند که گل ولای بیشتر  بود.ابروهای مرد در هم رفت.سرعت ماشین  کم شد. در گل که گیر کردند،مرد  گاز داد وچرخ ها بیشتر فرو رفت. دستش را بر فرمان کوبید.از شدت درد، آن را سمت دهان برد.زن دستش را لحظه ای روی دست مرد گذاشت و کنار جاده ،چراغی روشن را نشان داد. مرد کت اش را از روی صندلی عقب برداشت و پوشید. روی رکاب ایستاد ویک متر آنطرفتر پرید. از صندوق عقب، ساک   را برداشت  و دست زن را گرفت . زن لرزش دست مرد را حس کرد. سمت روشنایی دویدند.برقی در آسمان درخشید وباران تند  شد.زیر چراغِ روشنِ کنارِ جاده،پیرمرد ایستاده بود.روبرویش که رسیدند،آسمان غرش کرد.پیرمرد یک سر وگردن از مرد بلندتر بود.کاسه ی چشمِ راستش،سفید بود.وقتی خندید،دندانهای سیاه و کرم خورده اش پیدا شد،زن دست مرد را کشید،ولی مرد که زیر باران می لرزید،باز هم  پیش رفت.
:" خوش اومدین مهمونای عزیز!"
 خندید.ته ریش سفیدی داشت و کلاه سیاه قزاقی بر سر گذاشته بود.با هم گفتند:
"اتاق دارین؟ "
پیرمرد  رفت جلو.دست مرد حالا چنان می لرزید که دست زن هم   بالا و پایین می رفت. زن دست راست،یک پیشخوانِ چوبی کهنه دید ومیز و صندلی های تاشویی که در گوشه و کنار سالن بود.پیرمرد راه پله دست راست را نشان داد:"برین بالا.درِ اتاق بازه."
در کیف  زن چیزی نبود.توی ماشین کمی خوردنی داشتند،اما به باران و  گِل که فکر کرد،از خیرش گذشت.  باران یکریز روی شیروانی می خورد.نگاهش سمت سقف رفت و ردیف تیرهای چوبی.به نظر می رسید اینجا زمانی قهوه خانه  بوده است . فرش درشت بافتی هم وسط پهن شده بود که جا بجا از سوختگی سوراخ بود.یک صندلی و یک میز گرد کوچک هم کنار پنجره بود. در اتاق نه یخچال بود، نه توالت دستشویی.باید  پایین می رفت. سفیدی چشمِ پیرمرد  از ذهنش گذشت .از اتاق بیرون آمد واز پله ها پایین رفت.پیرمرد با جاروی دسته بلندی،  گل ولای جلوی در را تمیز می کرد.روپوش بلند قهوه ای رنگی تنش بود. صدایش زد:
"  ببخشین آقا!همه جارو کثیف کردیم .شرمنده شدیم".    
پیرمرد آشغالها را در خاک انداز ریخت و  برگشت. زن سعی کرد به چشم راستش نگاه نکند. نگاهش را مستقیم دوخت توی چشمهای زن  و لبهای اش را غنچه کرد :
 " خانم !اینجا مالِ خودتونه،روشن اش کردین ."
لب هایش را از هم باز کرد و دندانهای سیاهش  پیدا شد.زن خودش را کمی جمع کرد
:"چیزی واسه خوردن دارین؟"
"  برای خانمی که شما باشین،همه چی داریم . شوهرت چش شده؟"
"  یه دفه تب ولرز کرد. دوا دادم بهش ،خوابیده."
"بخوابه،خوب می شه. خوابیدن خوبه."
زن نشست پشتِ میزِ کنارِ پیشخوان  .نگاهش به تابلوی زمینه قرمز روبرو افتاد.زن نیمه برهنه ،جام را به لبهای مرد  نزدیک می کرد.پله های روبرو را دید .پیرمرد با یک بشقاب نیمرو و نان برگشت.زن به پله ها اشاره کرد:
"مهمون دیگه ام دارین؟"
پیرمرد دستش را در هوا تکان داد:"اونجا؟نه .غریبه نیست."
یک بار نگاه پیرمرد را  روی تنش حس کرد. سرش را که بالا   آورد،پیرمرد روی پیشخوان را دستمال می کشید.   زن غذا را چند لقمه  کرد.زیر باران   تا توالت   گوشه ی راست حیاط دوید.توالت کاسه ای گود وکهنه  داشت و کف اش موزاییک بود.آفتابه مسی قرشده را،از آب سرد پر کرد و چشم ها را دید.از پشت هواکشی که در پنجره بود،نگاهش می کردند.تا چشم در چشم شدند،گم شدند.خواست جیغ بکشد،ولی  صدایش در نیامد. به باغ دوست پدرش رفته بودند.تنگش که گرفت،تا توالت  گوشه ی باغ دوید.شلوارش را که پایین کشید،سیل وار می آمد.از سوراخ کوچکی در پشت توالت،دو چشم نگاهش می کردند.جیغ کشید وبیرون زد.سایه ای لای درختها گم شد. تا پیش بچه ها دوید.
  از آب آفتابه  ریخت و بیرون دوید.چراغ اتاق سمت چپ روشن بود.پیرمرد نشسته بود پشت  پیشخوان.دست راست اش را ستون چانه   کرده بود و چرت می زد.لحظه ای ایستاد،به پیرمرد نگاه کرد و از پله ها بالا رفت.وارد اتاق که  شد ،در را قفل کرد.صدای خُرخُر مرد در اتاق پیچیده بود.تخت اش را کشید و پشتِ در گذاشت. ازساک، لباس خواب اش را در آورد.چراغ را خاموش کرد. روی تخت ،چسبیده به در نشست،بلوز  را از سرش بیرون می کشید که یک جفت چشم را دید که از بالای پنجره در ورودی  به پایین نگاه می کردند.سفیدی چشم راست خالی بود. لباس خوابش را تند پوشید.دوباره که نگاه کرد،چشم ها نبودند.
حوله ای را که از ساک برداشته بود،رویش انداخت و روی تخت  دراز کشید.گاه به سقف نگاه می کرد، گاه   به گوشه ی پنجره .صدای پایی که آرام روی زمین کشیده می شد،نیم خیزش کرد.از دریچه های مستطیلی پایین در به بیرون نگاه کرد.دو جفت پا به درنزدیک می شدند.یکی پوتین پوشیده بود و دیگری کفش سفید کتانی پایش بود. در ورودی یکباره از جا کنده می شد . یک نفر خودش را روی او  پرتاب می کرد . سینه های اش تازه سفت شده بود . روی تخت  خانه ی خاله ،خوابش برده بود.نام خاله اش را  کسی صدا زد.بعد دهانی با بوی تند الکل ،روی لبانش فرود آمد.دستی  روی سینه هایش نشست وفشار شان داد.درد درون سینه اش پیچید.جیغ کشید و خون از بینی اش بیرون زد.دهان بزرگ  و دست ها رفته بودند،خاله آمد، بغلش کرد و به  اتاقی دیگر برد.تا صبح خوابش نبرد.پاها تا پشت در آمدند.بعد صدای پچ پچ آمد،دستش را جلوی دهانش گرفت که صدای نفس زدنش ،شنیده نشود.پاها کمی ایستادند،بعد برگشتند و از پله ها پایین رفتند.
دراز کشید.سعی  کرد چشم هایش را ببندد و جایی را نگاه نکند.دستش را برد داخل کیف اش.گشت تا به گوشی موبایلش خورد. خاموش شده بود. مرد موقع رانندگی،موبایل اش را می گذاشت کنار دست اش،پیش سی دی ها.شاید حالا داخل کت اش بود. دست اش را زیر پتو برد.اول به جیب های بالا دست زد.بعد دست اش را پایین تر برد و جیبهای پایین را هم گشت . مرد دست اش را چسبید و به سمت خود برد.زن  جیغ کوتاهی زد و دست اش را از دست مرد بیرون کشید.  
  صدای خش خشی آمد.یکی خودش را از دیوار حیاط بالا می کشید.روی زانو به سمت پنجره حیاط رفت.باران به شدت می بارید.یک نردبان جلو پنجره بود که از آن  رد می شد و تا بام می رفت.کسی روی آن نبود .برگشت روی تخت. به سقف خیره شد.تخت اش تکان  می خورد،شاید یکی در را تکان می داد.از دریچه ها به کف راهرو نگاه کرد.پوتین ها جلو تر آمدند. ضربه ای به  در خورد.با دقت گوش داد،یک نفر پشت در بود . صدایش گویی  از ته چاه در می آمد.گفت :"کیه؟"
صدای پیرمرد بود:"خانم  صدای جیغ اومد.اگه مشکلی هس،تشیف بیارین پایین،خدمت تون باشیم.چای هم هست.من شبا تا صبح بیدارم."
"نه آقا! چیزی نیست.من  دارم می خوابم."
 صدای قدم های پیرمرد دور شد.زن به ساعت اش نگاه کرد.تازه نیمه شب  بود و تا صبح شش ساعتی باقی  بود. خوابش نمی برد.روی تخت نشست. دوباره روی تخت دراز کشید.سعی کرد بخوابد. چشم هایش را که می بست،ده ها جفت چشم را می دید که از پشت تیرهای چوبی سقف،از پشت پنجره و از همه جای اتاق نگاهش می کردند.به عقربه های شبرنگ ساعت اش دوباره نگاه کرد،فقط پنج دقیقه گذشته بود. آن قدر به عقربه ها نگاه کرد که خوابش برد.در خواب دید که می خواهد به دستشویی برود،ولی  جای خلوت پیدا نمی کند.رفت تا به جایی رسید که هیچ کس نبود ،لباس اش را که پایین کشید،چشم ها پیدا شدند وسفیدی چشم راست پیرمرد، به او خیره   شد.بعد دهان اش را دید که  به خنده باز شده بود و دندانهای سیاه کرم خورده اش را .از خواب پرید  و پیرمرد را دید که در گوشه دیگر اتاق کنار صندلی نشسته است  و نگاهش می کند.چشم هایش را چند بار باز وبسته کرد. هر چه کرد نتوانست از جایش برخیزد.نشست و به پنجره خیره شد تا آفتاب بزند.

                                                                     هفدهم بهمن ماه نود

۱۳۹۰ بهمن ۱۱, سه‌شنبه

از پشت تیرهای چوبی سقف


زن از قاب کوچکِ چهار خانه ی چوبی پنجره ،به بیرون نگاه کرد.هوا کم کم روشن می شد. سمند نقره ای رنگ ،تا نیمه ی چرخ ها ،در گِل فرو رفته بود. درخت   خشکی در کنار جاده، ،خودش را ول داده بود.لاستیک بزرگ کهنه ای، چند متر آن طرف تر از ماشین، به چشم می خورد. آسمان پر از ابر بود ،اما باران نمی بارید.چشم های زن تا دور دست ها را گشت. جنبنده ای دیده نمی شد. آهی کشید و برگشت.دستش را زیر پتو،روی پیشانی مرد گذاشت.هنوز گرم بود.ناله می کرد،بی آنکه حرفی از دهانش بیرون بیاید. چند تارموی سفید قاطی موهای سیاهِ   ژولیده و چرب اش شده بود.زن موها را آرام  از روی پیشانی کنار زد.دستش از روی چشم ها گذشت و روی لبان نیمه باز مرد  ماند.خشکی لب ها را زیر سرانگشتان اش حس کرد.نگاهش روی بالش افتاد که، از آب دهان مرد خیس بود.خودش را  روی تخت  رها  کرد.
دیشب چراغ اتاق را که روشن کرد،مرد می لرزید. اگر زیر بغلش را نگرفته بود ،به زمین می افتاد.به زحمت تا تخت رساندش،مرد نتوانست کتش را دربیاورد.زن  تنها فرصت کرد که پتو را کنار بکشد تا مرد به پشت ،روی تخت بیافتد.از تخت دیگر،پتویی  آورد و  روی اش انداخت. مرد می لرزید وصدای به هم خوردن دندان های اش،  اززیر پتو هم بگوش می رسید.از کیف اش،قرصی در آورد و در دهان مرد گذاشت.آبِ شیشه  ای را که همراه داشت،در دهان مرد خالی کرد. مرد تند تند،نفس می کشید.
عصر از شهر بیرون زدند.هوا از ظهر گرفته بود، باران اما ،ساعتی بعد شروع شد.    باران اول درشت می بارید وآرام،بعد تند شد و ریز و فراوان.آسمان برق می زد و به فاصله لحظاتی، غرش رعد شنیده می شد.به جاده فرعی که پیچیدند،دیگر برف پاک کن ها ،به گـرد باران روی شیشه ها نمی رسیدند.کمی بعدتر جلویشان را گرفتند.آب ،جاده را شسته بود.تنها راه رفتن به مقصد،جاده ای متروکه بود.زن گفت که برگردند،اما مرد خندید،دستش را محکم  روی بازوی بیرون مانده  از پیراهنِ آستین کوتاه اش زد و گفت:"من؟برگردم؟عمرن."
"اقلا یه جایی وایستیم تا بارون بند  بیاد."
" این  راه نزدیکتره، یه خورده فقط دست انداز داره، نیم ساعت دیگه  رسیدیم."
همیشه همین طور حرفش را پیش می برد.زن گاهی سعی می کرد مخالفتی بکند،ولی دستِ آخر تسلیم می شد.حوصله ی جر و بحث نداشت.
  مرد  هیچ وقت آرام نمی نشست،توی خواب هم حرف می زد.از سرکار که می آمد،حال و احوال نکرده،از جایی که می شد بروند می پرسید یا  از مهمان هایی که به خانه شان  می آیند. اگرزن همراه اش نمی رفت،خودش بیرون می زد.روزهای تعطیل مثل شیری در قفس می شد.در آپارتمان کوچک شان،از راست به چپ و از چپ به راست می رفت.زیر لب غر می زد که می شد با  فلانی  برویم  شمال.زن  همان روزهای اول،حرفش را زد،وقتی مرد برای آشنا کردن او با دوستانش، یکباره به هفت جا بردش و تازه می خواست به پنج جای دیگر هم ببرد،روی صندلی پارکی نشست و گفت که دیگر نمی تواند کسی را ببیند و او اگر مایل است می تواند خودش تنها برود.
مرد از رفت و آمد که نومید می شد،می نشست پای تلویزیون، کانالها را یک به یک عوض  می کرد.بعد از ربع ساعتی ،فیلمی را در دستگاه دی وی دی می گذاشت.آجیل،شیرینی یا میوه ای هم جلوی دستش ،تا دهانش بجنبد. نیم ساعت که از فیلم می گذشت،حوصله اش سر می رفت .آن را جلو می زد تا زودتر تمام شود.زن در همه این لحظات،چیزی نمی گفت.اگر کاری نداشت،کنارش می نشست.حسرت مانده بود به دلش که یکروز مرد بنشیند روبرویش،نگاه کند توی چشم هایش و حالش را بپرسد. حالا هم که مرد آرام بود اما،درست مثل کودکی بیمار درهم و مچاله افتاده بود روی تختِ فکسنی کنارِ اتاق.
مرد نوشخندی بر لب، جاده پر دست انداز را رفت. باران سیل آسا می آمد و جاده تاریک بود. هیچ ماشینی در جاده به چشم نمی خورد.پیش تر به جاهایی رسیدند که گل ولای بیشتر  بود.ابروهای مرد کم کم به چشم هایش نزدیک شد.سرعت ماشین کمتر و کمتر   شد. در گل که گیر کردند،مرد گاز را زیاد کرد وچرخ ها بیشتر فرو رفت.وقتی  فهمید که دیگر کاری نمی تواند بکند، دستش را چنان بر فرمان کوبید که از شدت درد، آن را سمت دهان برد.زن دستش را لحظه ای روی دست مرد گذاشت و کمی جلوتر، کنار جاده چراغی روشن را نشان داد. مرد کت اش را از روی صندلی عقب برداشت و پوشید. روی رکاب ایستاد ویک متر آنطرفتر پرید.بعد دست زن را گرفت تا او هم،پایین بیاید.همانجا بود که زن لرزش دست مرد را حس کرد.مرد از صندوق عقب،ساک   را برداشت و با هم سمت روشنایی دویدند.برقی در آسمان درخشید وباران باز هم تندتر شد.زیر چراغ روشن کنار جاده،پیرمردی ایستاده بود.روبرویش که رسیدند،آسمان غرش کرد.پیرمرد یک سر وگردن از مرد بلندتر بود.کاسه چشم راستش،خالی بود.وقتی خندید،دندانهای سیاه و کرم خورده اش پیدا شد،زن دست مرد را کشید،ولی مرد که زیر باران می لرزید،باز هم  پیش رفت.
"به کلبه ما خوش اومدین مهمونای عزیز!"
 خندید.ته ریش سفیدی داشت و کلاه سیاه قزاقی بر سر گذاشته بود.با هم گفتند:
"اتاق دارین؟ "
پیرمرد در را باز کرد و تو رفت.دست مرد حالا چنان می لرزید که دست زن هم با آن بالا و پایین می رفت. زن پیشخوان چوبی کهنه ای را دید ومیز و صندلی های تاشویی که در گوشه و کنار سالن بود.پیرمرد راه پله دست راست را نشان داد:
"برین بالا.درِ اتاق بازه."
زن در کیف اش چیزی ندید.توی ماشین کمی خوردنی داشتند،اما زیر این باران و وسط آن گِل ها، چطور می توانست آن ها را بیاورد.باران یکریز روی شیروانی می خورد.نگاهش سمت سقف رفت و ردیف تیرهای چوبی.به نظرش رسید اینجا زمانی قهوه خانه ای بوده است که گاهی هم راننده ها،شب در آن توقف می کرده اند.به جز دو تخت که در دو گوشه ی اتاق بودند،فرش درشت بافتی هم وسط پهن شده بود که جاهایی اش از سوختگی سوراخ بود.یک صندلی و یک میز گرد کوچک هم کنار پنجره بود.هر چه نگاه کرد در اتاق نه یخچال دید و نه توالت و دستشویی.فکر کرد سری به پایین بزند. پولی به مرد بدهد وببیند که او چیزی برای خوردن دارد یا نه؟ کاسه خالی چشمِ راستِ پیرمرد جلوی چشمش بود. بالای سر مرد رفت. به پیشانی اش که دست زد، موهای خیس از عرقِ  مرد ،به دستش چسبید.مرد آرام تر از پیش نفس می کشید .از اتاق بیرون آمد واز پله ها پایین رفت.پیرمرد با جاروی دسته بلندی،  گل ولای جلوی در را تمیز می کرد.روپوش بلند قهوه ای رنگی تنش بود.به پایین پله ها که رسید ، صدایش زد:
" آقا ببخشین!ما  با عجله اومدیم.پول ندادیم خدمت تون".    
پیرمرد آشغالها را در خاک انداز ریخت و  برگشت.زن سعی کرد به چشم راستش نگاه نکند.
:" اینجا مالِ خودتونه،روشن اش کردین ."
لب هایش را از هم باز کرد و دندانهای سیاهش  پیدا شد.زن خودش را کمی جمع کرد
:"چیزی واسه خوردن دارین؟"
" دخترجون!من که نمی ذارم شما سر بی شام زمین بذارین.هوا که خراب شد، منتظر  بودم چند نفر بیان. شوهرت چشه؟"
" نمی دونم یه دفه تب ولرز کرد. دوا دادم بهش ،خوابیده."
"بخوابه،خوب می شه. خواب خیلی خوبه."
زن نشست پشت میزی که گوشه ی چپ سالن بود.پیرمرد رفت و با یک بشقاب نیمرو و نان برگشت.زن غذا را چند لقمه  کرد.یک بار حس  کرد پیرمرد از پشت پیشخوان،  نگاهش می کند.اما سرش را که بالا   آورد،او را  دید که روی پیشخوان را دستمال می کشد.بی آنکه بپرسد،پیرمرد دستشویی را نشانش داد که گوشه ی راست سالن بود.وارد که شد،اول چراغ را روشن کرد،بعد چفت در را کشید  و نشست.کف توالت موزاییک بودو کاسه ای گود وکهنه  داشت.آفتابه مسی قرشده را،از آب سرد پر کرد.می خواست خودش را بشوید که چشم ها را دید.از پشت هواکشی که در پنجره بود،نگاهش می کردند.تا چشم در چشم شدند،چشم ها رفتند.خواست جیغ بکشد،ولی نتوانست.صدایش در نمی آمد.شاید دوازده ساله بود.به باغ دوست پدرش رفته بودند.آنقدر با  بچه ها گرم بازی  شد که نفهمید چطور یکباره تنگش گرفت.تا توالت  گوشه ی باغ دوید.شلوارش را که پایین کشید،سیل وار می آمد.در لذت این رها شدن بود که دید از سوراخ کوچکی در پشت توالت،دو چشم نگاهش می کنند.جیغ زد،شلوارش را بالا کشید وبیرون زد.سایه ای لای درختها گم شد.او تا پیش بچه ها دوید.
چند لحظه نتوانست کاری کند،بعد  کمی از آب آفتابه  ریخت،لباس اش را بالا کشید،چفت را باز کرد و بیرون دوید.پیرمرد نشسته بود پشت  پیشخوان.دست راست اش را ستون چانه   کرده بود و چرت می زد.لحظه ای ایستاد،به پیرمرد نگاه کرد و از پله ها بالا رفت.وارد اتاق که  شد ،در را قفل کرد.صدای خور خور مرد در اتاق پیچیده بود.تخت اش را نزدیک در کشید و پشت آن گذاشت. ساک را گشت و لباس خواب اش را در آورد.دنبال جایی گشت که دید نداشته باشد.روی تخت ،چسبیده به در نشست،بلوز اش را از سرش بیرون می کشید که یک جفت چشم را دید که از بالای پنجره در ورودی  به پایین نگاه می کردند.کاسه ی چشم راست خالی بود. لباس خوابش را تند پوشید.دوباره که نگاه کرد،چشم ها   نبودند.
حوله ای را که از ساک برداشته بود،رویش انداخت و روی تخت  دراز کشید. به سقف نگاه می کرد. گاه هم به گوشه ی پنجره نظری می انداخت . در انتظار چشم ها  بود که دوباره بیایند. در ورودی یکباره از جا کنده می شد و کنار می رفت ویک نفر  همان لحظه خودش را روی او  پرت می کرد . تازه سینه های اش سفت شده بود و روی تخت دو نفره ی خانه ی خاله ،خوابش برده بود.نام خاله اش را  کسی صدا زد.بعد دهانی با بوی تند الکل ،روی لبانش فرود آمد.دستی  روی سینه هایش نشست وفشار شان داد.درد درون سینه اش پیچید.جیغ کشید و خون از بینی اش بیرون زد.دهان بزرگ  و دست ها رفته بودند،خاله آمد، بغلش کرد و به  اتاقی دیگر برد.تا صبح بارها با تن لرزه،از خواب پرید .
دوباره سعی  کرد چشم هایش را ببندد و جایی را نگاه نکند. از پشت همه تیرهای چوبی سقف،چشم هایی نگاهش می کردند.تنش می لرزید.دستش را برد داخل کیف اش.گشت تا به گوشی موبایلش خورد.از کیف درش آورد.خاموش بود.حتمن شارژ نداشت.شارژر را مثل همیشه فراموش کرده بود.به موبایل مرد فکر کرد.مرد موقع رانندگی،بیشتر می گذاشتش کنار دست اش،پیش سی دی ها.شاید حالا داخل کت اش بود.از جای اش برخاست و به سمت مرد رفت.دست اش را زیر پتو برد.اول به جیب های بالا دست زد.بعد دست اش را پایین تر برد و جیبهای پایین را هم گشت،نبود.یکباره مرد دست اش را چسبید و به سمت خود برد.زن  جیغ کوتاهی زد و دست اش را از دست مرد بیرون کشید. اولین باری که مرد به او نزدیک شد و لبهای اش را نزدیک صورت او آورد،خودش را عقب کشید.مرد دست اش را برد سمت بلوز زن،اما او این بار آن را محکم تر پس زد.زمان زیادی گذشت تا بتواند  وقتی  دستهای مرد روی تنش حرکت می کند،پوست تن اش را جمع نکند.
 هر لحظه منتظر بود که از گوشه ی پنجره سر پیرمرد بالا بیاید. تخت اش تکان  خورد،یکی در را تکان می داد.از جایش برخاست واز تخت پایین آمد.گوشش را پشت در گذاشت،صدایی نمی آمد.دوباره به تخت نگاه کرد.تخت ثابت سر جایش بود.دوباره به سمت مرد رفت.پیشانی مرد همچنان خیس بود.به نام صدایش کرد.مرد در خواب چیز نامفهومی گفت و ساکت  شد .
  زن به ساعت اش نگاه کرد.تازه نیمه شب  بود و تا صبح شش ساعتی باقی  بود. خوابش نمی رفت.روی تخت نشست.ضربه ای به  در خورد.با دقت گوش داد،یک نفر پشت در بود،اشتباه نمی کرد. صدایش گویی  از ته چاه در می آمد.گفت :"کیه؟"
صدای پیرمرد بود:"خانم  صدای پا  تا پایین می آد.اگه خوابتون نمی بره،تشیف بیارین پایین،خدمت تون باشیم.چای هم هست.من شبا تا صبح بیدارم."
"نه آقا! من خسته ام،دارم می خوابم."
صدای قدم های پیرمرد دور شد  .دوباره روی تخت دراز کشید.سعی کرد   بخوابد.یعنی امشب تمام می شد؟چشم هایش را که می بست،ده ها جفت چشم را می دید که از پشت تیرهای چوبی سقف،از پشت پنجره و از همه جای اتاق نگاهش می کردند.به عقربه های شبرنگ ساعت اش دوباره نگاه کرد،فقط پنج دقیقه گذشته بود.دوست داشت هر چه زودتر صبح شود،اما عقربه ها ،آرام حرکت می کردند.آن قدر به عقربه ها نگاه کرد که خوابش برد.در خواب دید که می خواهد به دستشویی برود،ولی  جای خلوت پیدا نمی کند.رفت تا به جایی رسید که هیچ کس نبود ،لباس اش را که پایین کشید،چشم ها پیدا شدند وکاسه خالی چشم راست پیرمرد، به او خیره   شد.بعد دهان اش را دید که  به خنده باز شده بود و دندانهای سیاه کرم خورده اش را .از خواب پرید  و پیرمرد را دید که در گوشه دیگر اتاق کنار صندلی نشسته است  و نگاهش می کند.چشم هایش را چند بار باز وبسته کرد.بعد در حالی که همه تنش می لرزید،از روی تخت بلند شد.گردنش را خم کرد وبا قدمهای کوتاه  تا نزدیک صندلی  رفت،کنار صندلی هیچ کس نبود، مانتوی اش  از صندلی آویزان بود.
  صدای زنگ ساعت بیدارش کرد.شش ونیم بود،وقتی که هر روز بلند می شد تا سرکار برود.پس دوباره خوابش برده بود.مشت هایش را در هوا باز وبسته کرد و گردن اش را به سمت عقب برد.از جا برخاست و سمت پنجره رفت.نور آفتاب از پنجره چوبی به داخل می تابید.هوا  روشن بود وابرها در آسمان پراکنده  بودند.سمند نقره ای همچنان در گل فرو رفته بود. نگاهش افتاد به تابلوی رنگ و رو رفته  ی جلو پنجره :  "مهمانخانه دنیا".وقتی برگشت، مرد را دید که  روی تخت نشسته ، ولی پاهایش هنوز زیر پتو بود. ته ریش و موهای چرب در هم رفته وکت چروک مرد را که دید،به خنده افتاد.مرد  گفت:
" عجب خوابی کردم،چقدرگشنمه.موبایلم کو؟"
خنده ی زن با صدای ضربه ای به در قطع شد.صدای پیرمرد آمد
:"صبحانه حاضره،بفرمایین." 
                                             دوازدهم بهمن ماه نود  

۱۳۹۰ دی ۲۶, دوشنبه

شروعی دوباره

سلام
فاصله ای حدود پنج ماه در نوشتن این وبلاگ افتاده است.بیشتربعلت مشکلاتی که در دسترسی به این وبلاگ وجود داشت.بهرحال دوباره آغاز می کنم.باز هم فقط داستان خواهم نوشت .از نظراتتان استقبال خواهم کرد.
بیست وششم دی ماه نود

۱۳۹۰ شهریور ۲, چهارشنبه

انار سبز کوچک


صدای شکستن فنجان که آمد،همهمه داخل بنگاه فرو نشست.نگاهها برگشت طرف سلطان. جوانی که سبیل نازک وکم پشتی داشت.سلطان باریک اندام بود،اما گونه های پفالود سفیدش این را نشان نمی داد.  چشمهایش ریز  بود.  همانطور که چرت می زد،افتاده بود روی عسلی کوچک .عسلی جلوی پای حاج احمد بود.فنجان چای روی میز خرد شده بود.قطرات چای  از روی میز،از وسط تکه های شکسته فنجان ذره ذره پایین می چکید. آقا مجتبی صاحب بنگاه ابروهای پرپشت اش را درهم کرده بود. به من نگاه کرد.داد زد:
"پس چرا وایستادی نیگا  می کنی بچه،جمعش کن."
من تکیه داده بودم بین دو لنگه در .حواسم به موتوری هایی بود که از سرکوچه می آمدند وتند می گذشتند،ازکوچه ی"حبیب الممالک"ماشین به سختی رد می شد.از وسط کوچه  آب تیره رنگی می گذشت.موتوری ها چند وقت یکبار،آب  را به آدمها می پاشیدند .عابرین هم زیر لب فحشی می دادند ومی رفتند.
درست روبروی مغازه،ملک حاج احمد بود.ساختمانی قدیمی با آجر قرمزکه دیوارهای کاهگلی داشت.تکه های زیادی از آجر ها ریخته بود.دیوارها طبله کرده بود. بعضی جاها هم شکم داده بود.پنجره های خانه چوبی بود.چوبها پوسته پوسته شده بود.شیشه ها هم یک در میان شکسته بود. نگاهم به کوچه بود،اما حرفهایی را که داخل مغازه  گفته می شد،می شنیدم .حاج احمد به ریش سفید پروفسوری اش دست کشید.بعد سعی  کرد با دو دست کمربندش را از روی شکم برآمده اش بالا بکشد.صدایش کمی می لرزید:
"آخه آقا مجتبی!هیچکی ندونه تو خوب می دونی،من قلب باز عمل کردم.منو عصبانی نکنین.خون ام میوفته گردنتون. حرفم یک کلومه.تخلیه که کردن،کرایه ی سه ماهوبرای جریمه فسخ   یکجا  کم می کنم، بقیه پولشو می دم."
رسول کنار سلطان نشسته بود. قد بلند وباریک بود.صورتش وقت حرف زدن سرخ وسفید می شد.چندبار خواسته بود   حرف  بزند اما حاج احمد امانش نداده بود.خودش را جمع کرد.تکانی به گردنش  داد:
"حاج احمد آقا!خودت می دونی به چه زحمتی این پولو جمع کردیم،ببریم برا زن و بچه مان.چه خبر داشتیم که دولت امریه می ده بریم.اگه می شد بمونیم،دردمون چی بود برگردیم تو اون مملکت جنگ زده."
آقا مجتبی  قطرات درشت عرق را از روی پیشانی اش   با دستمال کاغذی پاک کرد.  دانه های تسبیح را از میان دو انگشت شست و اشاره رد کرد.تسبیح را در دستش چرخی داد.نگاهش رو به حاج احمد  بود.اما با دستش به رسول و سلطان اشاره کرد:
"صلوات بفرستین.  یه جوری با هم کنار بیاین."
 این تابستان ، برای  ملک حاج احمد چند بار  مشتری برده بودم. از  کارگران افغانی که دنبال یک اتاق می گشتند تا کسانی که   برای خرید خانه کلنگی از بالای شهرمی آمدند.می خواستند بکوبند و دوباره بسازند.خانه حاج احمد دو در داشت.از یکی وارد راهرو باریکی می شدی که  سه پله  از حیاط بالاتر بود.اتاق ها کنارهم آنجا بودند.درها  همه  چوبی بود .شیشه   اتاقها شکسته بود.درها همیشه چهارتاق بود.پرده رنگ ورورفته وچرکی از جلوی در آویزان بود.گاهی وقتها هم پرده ها را گره می زدند.آنموقع می شد داخل اتاق را دید.هر سه چهارتایشان دریک اتاق بودند.تشک لحافها  رو جمع کرده بودند گوشه های اتاق، مثل پشتی بهشان تکیه داده بودند.سقف دو سه تا از اتاقها،ریخته بود.تیرهای چوبی شان از بین گچ و کاهگل پیدا بود.
در دیگر مستقیم به حیاط باز می شد.  روبروی در،سوله ای بود که کارگرها داخلش با مواد مایع، بدلیجات فلزی درست می کردند.حیاط پر بود از بدلیجات رنگارنگ . حتی گاهی باغچه هم پر می شد . باغچه کوچک بود اما دو درخت انار داشت که قدشان بفهمی نفهمی ،نیم متری از من بلندتر بود. ریشه درختها در دو طرف باغچه بود.درختها در دو جهت مخالف رشد کرده بودند،مثل دوتا آدم که با هم قهر باشند،از یکدیگر دورتر هم شده بودند.در حیاط حاج احمد  کسی به درخت ها آب  نمی داد.هروقت که می رفتم، پای انارها خشک بود.کارگرها وسط حیاط ظرف می شستند. شلنگ آبی را که از شیر حوض کوچک آویزان بود،برمی داشتم:
"عجب بیرحم هایی هستین.اقلن روزی یه دفه به این زبون بسته ها،  آب بدین."
درخت ها پر از انارهای کوچک نرسیده بود.بین آنها یک انار کوچک سبز را نشان کرده بودم. درست مثل این بود که  با خط  کش  ضلع هایش  را اندازه گرفته بودند.مثل مکعب های کوچکی بود که در کلاس ریاضی درست می کردیم.به رسول که روزکار بود،سپرده بودم مواظبش باشد.هر وقت به آنجا می رفتم،چشم هایم را می بستم و انارم را بو می کردم.
 جارو را آوردم.خرده شیشه هارو جمع کردم.با کف شور,چای ریخته را ،خشک کردم.رسیدم جلوی پای سلطان.باز  داشت می رفت تو چرت.با دست تکانش دادم. از جایش پرید.شب کار بود.در همان کارگاه داخل ملک حاجی کار می کرد.صدای حاج احمد زودتر از بقیه شنیده شد:
"من این همه راهو از زعفرانیه کوبیدم اومدم اینجا.آقا مجتبی منومعطل نکن.  جریان  اینارو تمومش کن  .خریداره چی شد؟بیاد بخره منو از این رفت و اومد خلاص کنه."
آقا مجتبی قبل از این که   جواب حاجی  را بدهد،نگاهی به رسول وسلطان   انداخت.بعد رو کرد به حاج احمد:
"خریداره الانه که پیداش بشه.اما حاجی جون!یه محبتی بکن.اقلن این سقفهایی رو که ریخته درستش کن،چند تا شون که هنوز هستن.تابستون  یه ماه دیگه تموم میشه،یه نم بارون اگه بزنه،همه زندگی شون خیسه ها."
رنگ سلطان هنوز پریده بود.رسول سرخ و سفید می شد.می خواست چیزی بگوید،ولی از داخل دهان کلید شده اش چیزی بیرون نمی آمد.
 حاج احمد لب پایین اش را می گزید.سلطان بی اختیار می رفت تو چرت.صورت رسول هنوز سرخ بود.نگاه آقا مجتبی  بین آدم ها می گشت.نگاهش که می افتاد روی من،خودم را جمع و جور می کردم.
 ناگهان از خانه حاج احمد صدای مهیبی آمد.مثل صدای خمره ای بود که در شب چهارشنبه سوری بترکد.من  هنوز بین دو لنگه در ایستاده بودم.نیم متری بالا پریدم. دیوار کاهگلی روبرویم کم کم ریزش کرد.دیوار  ریخت روی آبی که از وسط کوچه می گذشت. از روی آوار گرد وخاک بلند  شد.از توی خانه صدای داد و فریاد وناله می آمد.حاج احمد گفت:
"خونه ام"
رسول گفت:"مسعود،انور، نسیم"
با رسول وسلطان از میان آوارها دویدیم سمت حیاط خانه.از بین خاک وسنگ راه را باز کردیم.مسعود,انور و نسیم به سمت در حیاط می دویدند. به سمت حیاط رفتم.چشم هایم دنبال درختهای انار بود.انار کوچک سبز  حالا کجا بود؟ زیر خاک و خل رفته بود ؟شاید هم  محکم چسبیده بود به درخت.هنوز منتظر  بود تا بزرگ و بزرگ   تر بشود. منتظر روزی که برسد وبشود یک انارسرخ ،درشت و آبدار.
                                               یازدهم و نوزدهم مردادنود

۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه

لحظه هایی که آقای میم هیچگاه از یاد نخواهد برد

آقای میم از  اداره خارج شد.از مسیر همه روزه، به سمت خانه  حرکت کرد.وارد خیابان سرسبز شد. خیابانی که انتهایش، میدانی بود که ضلع شمالی اش به طرف خانه شان می رفت.یک زن که مانتو نارنجی به تن داشت،دستش را جلوی ماشین دراز کرد.از لحظه ای که آقای میم زن را دید تا وقتی بطور کامل روبروی او رسید،ده ثانیه هم نکشید.اما باید اعتراف کرد  که برای توضیح آنچه در ذهن آقای میم گذشت،زمان زیادی لازم است.در لحظه اول قصد آقای میم این بود که مثل همیشه بی توجه از کنار زن بگذرد.همیشه در این لحظات او زنش را به شکل فرشته ای بالدار بر فراز سرش   می دید.اما در آن روز خاص و ساعت سه و پنجاه و پنج دقیقه،در فاصله کمتر از یک کیلومتری اداره،آقای میم به این فکر کرد که زنش خیلی دورتر از اوست.) صبح امروز   مثل همه روزهای دیگر آقای میم راس ساعت از خانه بیرون آمده بود. در پارکینگ که  پشت سرش بسته شد،با خودش فکر کرده بود،امروز یک تفاوت با روزهای دیگر دارد."جدا از پایین رفتن هسته گیلاس از گلویش" برای اولین بار زن و دو فرزند پانزده و هفده ساله اش به تنهایی به مسافرت رفته بودند.قرار بود آقای میم سه روز دیگر ،در شروع تعطیلات تابستانی اداره اش به آنها بپیوندد.(
زنش حتی اگر بالهای فرشته ای اش را هم داشت،نمی توانست به این سرعت خودش را برساند.در ثانی فکر کرد که او فقط به قصد کمک به زنی که بطور حتم درمانده است،توقف خواهد کرد.بنابر این می توانست با وجدانی آرام و ضمیری آسوده زن را سوار بکند.آنچه بعد از سوار کردن اتفاق می افتاد، در مخیله آقای میم شکل نگرفته بود.  بهتر است بگوییم  او نمی توانست یا نمی خواست راجع به آن فکر کند. دیدن زن در وجودش حسی مطبوع و ناشناخته   ایجاد  کرد.حسی که از فرق سر شروع  شد . از همه ی سلول هایش به آرامی  گذشت. به نوک پاهایش رسید.هجوم تمام این افکار به مغز آقای میم،در فاصله دیدن زن و رسیدن ماشین به جلوی پای  او، باعث شد او درست در آخرین لحظه و با ترمزی صدادار جلوی پای زن بایستد.وقتی آقای میم بطور کامل ماشین اش را متوقف کرد،صورت زن درست روبروی شیشه در جلو قرار گرفت.زن جوان بود.روسری گلدار نارنجی اش ،تا وسط فرق سر  پس رفته بود.آرایش ملایمی داشت.لبخند می زد.اما آنچه در همان نگاه اول ،توجه آقای میم را به خود جلب کرد،ابروهای بسیار  نازک  اش بود.
حدود نه ساعت قبل ،دست چپ آقای میم فرمان پژو پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد وپنج اش را نگهداشت.دست راستش همان زمان،داخل کاسه بلوری کوچک گشت.کاسه روی صندلی کناری بود.گیلاس درشتی بالا آمد.دهان آقای میم باز شد.دست راستش کنترل در پارکینگ را برداشت. به گردنش پیچ مختصری داد.سعی کرد با زبان هسته گیلاس را در دهانش از قسمت  نرمش جدا بکند. در پارکینگ  که بسته شد ،هسته با قسمت نرم گیلاس پایین رفت.ماشین را دردنده گذاشت .حرکت کرد.دست راستش داخل کاسه می رفت.بالا که می آمد،دهان باز می شد.دنده عوض می شد. برای شناخت آقای میم باید از همین جا آغاز می کردیم.او عاشق خوردن میوه تازه بود.هر روز صبح قبل از خروج از خانه،کاسه بلوری را از میوه پر می کرد.در همان ابتدای راه  کاسه خالی می شد.مشتی هسته،خوشه خالی و پوست باقی می ماند.
آقای میم هر روز از مسیر یکسانی رفت وآمد می کرد.خودش را برای پیدا کردن مسیر تازه ،هیچگاه به دردسر نیانداخت.بارها در مسیر هر روزه اش،راه بندان شد.اما او حاضر نشد از کوچه،پسکوچه ها و خیابانهای فرعی به سمت اداره برود.سه روز دیگر بیست وسه سال می شد که در "اداره پشتیبانی از مبارزه مستمربا موش های چاق و چله ی خیابانی" به سمت " مدیر انبار مواد  شیمیایی تاثیر گذار بر موشها    مشغول فعالیت بود.هر روز راس ساعت شش و چهل وپنج دقیقه صبح از خانه حرکت می کرد.با توجه به فاصله زیاد اداره با خانه اش که در یکی از شهرک های اطراف شهر بود،بطور معمول راس ساعت هفت و سی دقیقه به محل کارش می رسید.از این نظر هم او نمونه بود.مدیر همواره او را بعنوان الگوی یک کارمند ساعی و منظم معرفی می کرد.  

زن به آقای میم نگاه کرد .در را به آرامی باز کرد. ابتدا پای چپ اش را بالا  گذاشت.آقای میم کاسه بلوری کوچک میوه را از روی صندلی برداشت. زن پای راستش را درون ماشین  گذاشت.  آقای میم همان طور که به ابروهای بشدت باریک زن نگاه می کرد،کاسه را روی صندلی عقب گذاشت.زن در را بطور کامل بست. باید از انصاف نگذریم که در این فاصله چند ثانیه ای  ، آقای میم چند بار تصمیم گرفت که از زن بخواهد که سوار نشود،اما همان حس گرم وخوشایند رهایش نکرد. زن خود  را روی صندلی جابجا کرد.به آقای میم نگاه کرد تا ماشین را به حرکت در آورد.آقای میم تا لحظاتی قادر به حرکت نبود.چشمانش هم چنان  خیره به ابروهای باریک زن بود. گرمی  خوشایند ،در همه وجودش جاری بود. به نظر می رسید در مغزآقای میم تحولات تازه ای   رخ می دهد .سلول ها سعی می کردند اطلاعات جدید را پردازش کنند.  زن   به آقای میم خیره شد :
"حرکت کن لطفا"
عطر زن در هوا جاری  بود.میم عطر زن را  با همه بینی اش بالا  کشید. زن در چشم های او نگاه کرد. چشم های میم بسته بود.  چهره زن   کم کم در هم می رفت. این بار فریاد زد:
"پس چرا حرکت نمی کنی؟"
آقای میم از جمله مردانی بود که در زندگی خانوادگی هم نمونه بود. هر روز پس از تعطیلی از اداره،مستقیم به سمت خانه می رفت.راس ساعت چهار وچهل وپنج دقیقه بعد از ظهر،پژوی پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد و پنج آقای میم وارد پارکینگ خانه می شد.
 از آخرین دوستانش ،در همان سال اول ازدواج جدا شده بود. به نظرش خانواده خیلی مهم تر از دایره دوستان بود.امکان نداشت حتی اگر از تشنگی هلاک شود،توقف نموده لیوانی آب(آب میوه که فکرش را نمی کرد) بنوشد.همواره پیش خودش استدلال می کرد که پولی که در جیب من است،متعلق به زن و فرزندانم است. یک ریالش را هم نباید به مصرف شخصی رساند.سیگار نمی کشید،مشروب هم نمی خورد. تفریح شخصی را  هم برای خود مجاز نمی دانست.در میهمانی های خانوادگی،  توجهش بطور عمده روی کمک به همسرش بود.به همین دلیل چندان لذتی  از دورهم بودن های خانوادگی   نمی برد.  فامیل های زنش  او را دست می انداختند.میهمانی ای نبود که در آن او را با اسامی مختلف صدا نزنند.سلیمون،AEG،استرلیزه و مهربان همسر  از جمله این اسامی بود.آقای میم  گوشش به این حرفها بدهکار نبود.مهم  وجدان او بود،که همواره خودش را در قبال آن سربلند می دانست.(بالای سرش در اداره ،نوشته ای را قاب کرده بود که در آن آمده بود"وجدان یگانه محکمه ای است که به قاضی احتیاج ندارد.")
میم باز هم به ابروهای زن نگاه کرد.پشت سر زن ،سایه ی بال های زنش را دید که روی ماشین  افتاده بود.  زنش سه برابر اندازه طبیعی اش ظاهر شده بود.لباس تمام تور به تن داشت.رو به شیشه ی جلوی ماشین نشسته بود.اخم کرده بود.پاچین های لباسش تا روی گلگیر های ماشین را پوشانده بود.  نگاهش  تن آقای میم را سوراخ می کرد.  آقای میم دوباره به زن داخل ماشین نگاه کرد.به نظرش غریبه آمد.رویش را برگرداند.چشم هایش را بست.بوی عطر زن هنوز در هوا بود.دماغش را گرفت.زن تکان خورد.زیر لب فحشی داد. پیاده شد.چند لحظه بعد در ماشین بسته شد.پژو پرشیای سفید رنگ مدل هشتاد وپنج آقای میم هنوز در کنار خیابان  ایستاده بود.عطر زن هنوز در مشامش   بود. چشم های آقای میم  بسته بود. به این فکر   کرد که اگر همان لحظه   به سمت خانه حرکت بکند،پنج دقیقه دیرتر از همیشه به خانه خواهد رسید.
                                سی ویکم تیرماه نود

۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

شب پایانی نداشت

نه!نیامده بود.نیامده بود مثل هر شب که از دیوار کوتاه پشت بام می پرید،می نشست در سه کنج دیوار،درست روبرویت.چشم می دوخت توی چشم هایت.تو  به دست هایش نگاه می کردی که هنوز هم پس از این همه وقت برایت عجیب بود.بزرگ بودند و چاک چاک.  آنوقت بود که "سالام" می گفت و منتظر می شد.توحالش را می پرسیدی واو نگاهت می کرد.
چه خبر که می گفتی،به ترکی چیزهایی می گفت.بعد پا می شدی و از اتاق آسانسور "زهر ماری" را می آوردی.با دو استکان کوچک،کاسه ای ماست وخیار هم کنارش که سرشب با حوصله آماده اش کرده بودی.می نشستی روبرویش .شیشه را می گذاشتی زمین.دستش استکانی می دادی.استکانی دستت می گرفتی.کاسه ماست و خیار روی زمین منتظر می شد تا استکانها پر شود.قبل از اینکه استکانها بالا بیاید ،قاشقی از ماست و خیار کم می شد.استکانها بهم می خورد.او بلند و پرشور"ساغ اول"می گفت.سلامتی می دادی واستکانها بالا می رفت.از خیابان صدای همهمه آدمها ورفت و آمد ماشین ها می آمد.استکان را که بالا می رفت،اول کاری که می کرد این بود که     پشت دست بزرگش را به سبیل های بور رو به سفیدی اش بکشد تا چند قطره ای که آنجا بود ،پایین بریزد.بعد شروع می کرد به ترکی حرف زدن.آن وقت نگاهش می کردی چهار چشمی ،جوری که نفهمد نمی دانی چه می گوید.شاید هم می فهمید و باز می گفت.ازبالای آن ساختمان بلند ،همه شهر زیر پایت بود،اما تو همه حواست به او بود.ساکت که می شد،استکان دوم را پر می کردی.این بار تو بودی که بعد از بالا رفتن  استکانها،شروع می کردی به گفتن.حالا او بود که دست به چانه زده،نگاهت می کرد.گاهگاهی هم سرش را تکانی می داد.تواز سختی کار ساختمان می گفتی،از درس ات که نصفه کاره مانده بود،از دختری که می خواستی اش ،اما نصیب دیگری شده بود واز مادر پیرت که ششماهی بود ندیده بودی اش.او گوش می داد.ستاره ها در آسمان می درخشیدند.پشت بام از نور ماه تمام ،روشن بود.
حرفهایت که تمام می شد،می گفت:"توک زهر ماری"
می ریختی و این بار او بود که ماجرا هایش را تعریف می کرد.وقت گفتن ،گاهی چشم  هایش پر می شد و صدایش می لرزید.اصوات نامفهومی که پشت سرهم ردیف می شدند برایت کلمه نبودند.پیش چشم ات آواز پرنده می شدند.صدای نسیمی که در لابلای شاخه ها می پیچید. صدای  رودی که آرام می رفت.می شنیدی و جان می گرفتی.دوباره او سکوت می کرد و تو می گفتی .ته شیشه را قطره،قطره در دو استکان می ریختی.استکان آخررا با هم بالا می آوردید. او می کوشید تا استکانش را به پایین استکانت بزند. تو هم تلاش می کردی. استکانها تا روبروی چشم ها بالا می آمد. یکضرب تا قطره آخرش را می نوشیدید.بعد سکوت می شد تا او بزحمت پا شود.افتان و خیزان برود تا لبه دیوار کوتاه بین بامها.پا می شدی،تا  کمک اش کنی که برود.دستش را روی شانه ات می گذاشت.از دیوار که ردمی شد،برمی گشت.دستی تکان می داد و می رفت.
حالا تنها مانده بودی وسط پشت بام.چراغ های اطراف خاموش بود.صدایی نبود.ماه وسط آسمان تنها بود.شیشه ،دواستکان و ماست و خیار روی زمین بود.آمدی. نشستی.درست روبروی همان جایی که همیشه می نشست.استکان ها را پر کردی.استکان خودت را برداشتی ،نگاهش کردی.به استکان دیگر که روی زمین مانده بود،خیره شدی.ماست وخیار دست نخورده مانده بود.استکانت را زمین گذاشتی.بعد آرام شروع کردی به حرف زدن.
                                       هشتم تیر ماه نود

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

سارقین بالفطره

زن از بازار تره بار بیرون آمد.در هر دستش یک نایلون پلاستیکی بزرگ ، پر از میوه و سبزی بود.کنار خیابان که رسید،نایلون ها را روی زمین گذاشت.با لبه آستین مانتو قهوه ای تیره اش،عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. روسری اش را جلوتر کشید.گره اش را محکم تر کرد. دستش را جلوی ماشین های عبوری گرفت.پراید یشمی متالیکی جلوی پایش ایستاد.با خودش فکر کرد چه شانسی آورده است.کشیدن این همه میوه وسبزی در خیابان سر بالایی رو به خانه شان، گردن،  کمر و دست هایش  را به  عذاب  می انداخت. شبها که از درد ناله می کرد،مرد در حالی که سرش را تکان می داد، می گفت که حقش است.هزار بار گفته است که پدر خودش را در نیاورد.
پراید که ایستاد،اول دختر جوانی را دیدکه کنار راننده نشسته بود. موهای صافش از روسری بیرون زده بود.دختر با لبخندی به لب،نگاهش کرد.گفت:
"بیا بالا مادر.تا یه جایی می رسونیمت."
زن رفت تا درعقب را باز بکند که دختری با عینک قاب فلزی پیاده شد.دستش را دراز کرد ویکی از نایلون ها را از دستش گرفت.
"برو بالا مادر جون.میارم برات"
فکر کرد هنوز هم آدم های خوب پیدا می شوند.
" آخه زحمتت می شه مادر جون. "
وقتی نشست،کیسه ها را توی بغلش گذاشت.روی صندلی عقب،پسرجوانی نشسته بود.سرش را که خم کرد،کم پشتی جلوی سرش بیشتر دیده شد.او هم لبخند به لب داشت.از پخش ماشین صدای موسیقی ملایمی می آمد.
زن گفت:"دستتون درد نکنه.یه ایستگاه جلوتر پیاده می شم.از اونجا دیگه راهی نیست."
راننده برگشت.موهای روشنی داشت.با ابروهای بهم پیوسته،مثل پسرش.فکر کرد چند وقت است که او را ندیده است.
" تا در خونه می بریمت مادر،بارت خیلی زیاده."
گره روسری اش را محکم کرد:
"جاتونوتنگ کردم،ببخشین ترا به خدا"
ماشین در  خیابان  سربالایی  آرام پیش می رفت. اگر در دست اندازی 
می افتاد، مجسمه کوچک مسیح که به صلیب کشیده شده بود و از آینه آویزان بود ،تکان می خورد.
زن گفت:"همین جاست ،اگه زحمت نباشه،دست چپ بپیچین."
مثل اینکه جوان راننده نشنید.مستقیم رفت.
"رد شدیم.دور بزن پسر جون"
راننده جوابی نداد.هیچ کس دیگر هم چیزی نگفت.تنها صدای داخل ماشین،طنین آهنگ تندی بود که از پخش می آمد.آهنگ تند و تند تر می شد.ماشین کمی جلوتر به راست پیچید.افتاد در یک جاده فرعی خلوت که از میان باغ ها می گذشت.زن برگشت سمت دختری که دست راستش بود تا چیزی بگوید.حرف در دهانش ماسید.کم مانده بود جیغ بزند.دختر با ماسکی که روی صورتش زده بود،حالا جادوگری شده بود با دماغ خیلی بزرگ.حرف که می زد،دهانش مثل پیرزنها جمع می شد.با صدایی که به گوشش غریب بود،گفت:
"کاریت نداریم.نترس ننه جون"
زن برگشت سمت پسری که روی صندلی عقب نشسته بود.این بار جیغ کشید.جوان کم مو، حالا مرد کچلی بود با ابروهای پرپشت و سبیلهای کلفت.خندید.حس کرد گوشت تنش آب می شود.دانه های عرق از زیر بغل اش می چکید.دست زد به پشت دخترجوانی که جلو نشسته بود.دختر که برگشت،دندانهای نیش اش را دید که تا روی چانه اش آمده بود.دور وبر دهانش خونی بود.  راننده خودش سرش را برگرداند.سیاه پوستی بود که لبهای کلفتش را غنچه کرده بود.
صدای پخش را کم کرد وگفت:"بوس بده ننه.بوس بده."
زن بلند جیغ کشید.کچل سبیلو با دستش آرام توی صورت زن زد.صدایش را کلفت کرد:
"خفه شو.پول مول چی داری؟"
جیغ زن برید. گفت:"پولم کجا بود؟تا قرون آخرمو دادم به این آت آشغالا."
جادوگر دستش را  سمت صورت زن  برد.روسری اش را پس زد.به گردن و گوشهایش دست زد:
"گردنبندی،گوشواره ای ،چیزی؟"
زن دست جادوگر را پس زد:"شمام دلتون خوشه.هر تیکه طلامو واسه یه مصیبتی فروختم."
جادوگر مچ دست های زن را لمس کرد.خالی بود. انگشتانش را یک به یک لمس کرد.بعد روکرد به بقیه:
"آخی !نه ساعتی،نه انگشتری!"
زن فکر کرد که جوانها اول چه شکلی بودند؟هر چه کرد،یادش نیامد.تنش کوفته بود.سرش تیر می کشید.سیاه پوست باز سرش را برگرداند.توی چشمهای زن نگاه کرد
 :" هیچی نداری؟  پس چاره ای نیست.باید بهت تجاوز کنیم. "
حس کرد مو به تنش راست می شود.اشکهای اش بی اختیار سرازیر شد. داد کشید:
"من جای ننه شمام."
دراکولا گفت"خونش رو هم میشه خورد.کلیه هاش   هم   پوله  ."
خندید.وقتی می خندید،دندانهای نیش اش بالا و پایین می رفت.کچل،جادوگر وسیاهپوست هم با او خندیدند.
کچل گفت:"آهان یه چیزی یادمون رفت."
زن  لرزگرفته بود.فکر کرد چی از یادشان رفته است؟
سه تای دیگر با هم گفتند:"چی؟"
کچل گفت:"میوه ها، سبزی ها."
چهارتایی خندیدند این بار.خیلی بد.زن کیسه های نایلونی را دور دستش گره زده بود.پاهایش را جمع کرد توی شکمش.صدای موزیک تند بیشتر شده بود. جادوگر مشت  زن را باز کرد.دستش را برد داخل کیسه.سه تای دیگر نگاهش می کردند.از توی کیسه یک هویج بیرون آورد.آن را کنار دماغ درازش گذاشت.بقیه خندیدند:
"عجب بهت میاد "
دراکولا هویج را از شیشه نیمه باز ماشین پرت کرد بیرون.
دست زن که می خواست مانعش شود،در وسط راه ماند:
"بابا حیفه.برکت خداست.دور نریزین اش.همه اش مال شما.بذارین من پیاده بشم.برم به بدبختی ام برسم."
ماشین داخل جاده باریک و خلوت تری پیچید.زن اینجاها را دیگراصلن نمی شناخت.دست مرد کچل از داخل کیسه یک سیب زمینی بیرون آورد.به همه نشان داد.خندیدند.
دراکولا گفت:"درست مثل خودت،سیب زمینی."
کچل سیب زمینی را پرت  کرد بیرون.دراکولا دستش را به سمت کیسه دراز کرد.زن کیسه را رها کرده بود.فقط نگاه می کرد.با دست دراکولا یک گوجه فرنگی لهیده بیرون آمد.گفت:
"عشق دراکولا،خون."
 گوجه فرنگی از شیشه باز ماشین به بیرون پرت  شد.سیاه پوست همان طور که رانندگی می کرد،دستش را برد داخل کیسه ی زن.یک بادمجان سیاه بیرون آورد.انداخت بالا.خورد به مجسمه مسیح.دراکولا بادمجان را روی هوا گرفت.پرت کرد بیرون.سیاهپوست دستش را دوباره آورد.این بار برد سمت شکم زن.زن سعی کرد دستش را بگیرد.اما او در حالی که پشت اش به زن بود،دستش را از بین دست های زن ردکرد.صدای موزیک ضربی ،فضا را پر کرده بود.سیاه شروع کرد به قلقلک دادن زن.زن ناله خفه ای کرد.بعد شروع کرد به خندیدن.کچل و جادوگر هم شروع کردند به قلقلک دادن زن.زن باز هم خندید.بیشتر.ول شد روی صندلی.دراکولا از روی صندلی جلو بلند شد.دندان هایش را آورد سمت گردن زن. دست زن رفت داخل نایلون.یکباره نشست.دراکولا سر جایش نشست.در دست زن طالبی کوچکی بود.محکم کوبیدش روی سر سیاه پوست.طالبی تو سر سیاه ترکید.تخم های ریز وآبدار آن  توی صورتش ریخت.سیاه که با یک دستش هنوز زن را قلقلک می داد،نتوانست ماشین را کنترل کند.پراید کشیده شد سمت چپ جاده روی شانه خاکی.همه با هم جیغ کشیدند.چرخ چپ پراید افتاد توی گودال .پراید نیم چرخی زد و روی پهلوی چپ ایستاد.از داخل ماشین جز صدای موزیک تند،صدایی نمی آمد. زن فقط توانست مجسمه مسیح مصلوب را ببیند که حالا تندتر از پیش تکان می خورد.
                                   سی ام خرداد ماه نود