زن از بازار تره بار بیرون آمد.در هر دستش یک نایلون پلاستیکی بزرگ ، پر از میوه و سبزی بود.کنار خیابان که رسید،نایلون ها را روی زمین گذاشت.با لبه آستین مانتو قهوه ای تیره اش،عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. روسری اش را جلوتر کشید.گره اش را محکم تر کرد. دستش را جلوی ماشین های عبوری گرفت.پراید یشمی متالیکی جلوی پایش ایستاد.با خودش فکر کرد چه شانسی آورده است.کشیدن این همه میوه وسبزی در خیابان سر بالایی رو به خانه شان، گردن، کمر و دست هایش را به عذاب می انداخت. شبها که از درد ناله می کرد،مرد در حالی که سرش را تکان می داد، می گفت که حقش است.هزار بار گفته است که پدر خودش را در نیاورد.
پراید که ایستاد،اول دختر جوانی را دیدکه کنار راننده نشسته بود. موهای صافش از روسری بیرون زده بود.دختر با لبخندی به لب،نگاهش کرد.گفت:
"بیا بالا مادر.تا یه جایی می رسونیمت."
زن رفت تا درعقب را باز بکند که دختری با عینک قاب فلزی پیاده شد.دستش را دراز کرد ویکی از نایلون ها را از دستش گرفت.
"برو بالا مادر جون.میارم برات"
فکر کرد هنوز هم آدم های خوب پیدا می شوند.
" آخه زحمتت می شه مادر جون. "
وقتی نشست،کیسه ها را توی بغلش گذاشت.روی صندلی عقب،پسرجوانی نشسته بود.سرش را که خم کرد،کم پشتی جلوی سرش بیشتر دیده شد.او هم لبخند به لب داشت.از پخش ماشین صدای موسیقی ملایمی می آمد.
زن گفت:"دستتون درد نکنه.یه ایستگاه جلوتر پیاده می شم.از اونجا دیگه راهی نیست."
راننده برگشت.موهای روشنی داشت.با ابروهای بهم پیوسته،مثل پسرش.فکر کرد چند وقت است که او را ندیده است.
" تا در خونه می بریمت مادر،بارت خیلی زیاده."
گره روسری اش را محکم کرد:
"جاتونوتنگ کردم،ببخشین ترا به خدا"
ماشین در خیابان سربالایی آرام پیش می رفت. اگر در دست اندازی
می افتاد، مجسمه کوچک مسیح که به صلیب کشیده شده بود و از آینه آویزان بود ،تکان می خورد.
زن گفت:"همین جاست ،اگه زحمت نباشه،دست چپ بپیچین."
مثل اینکه جوان راننده نشنید.مستقیم رفت.
"رد شدیم.دور بزن پسر جون"
راننده جوابی نداد.هیچ کس دیگر هم چیزی نگفت.تنها صدای داخل ماشین،طنین آهنگ تندی بود که از پخش می آمد.آهنگ تند و تند تر می شد.ماشین کمی جلوتر به راست پیچید.افتاد در یک جاده فرعی خلوت که از میان باغ ها می گذشت.زن برگشت سمت دختری که دست راستش بود تا چیزی بگوید.حرف در دهانش ماسید.کم مانده بود جیغ بزند.دختر با ماسکی که روی صورتش زده بود،حالا جادوگری شده بود با دماغ خیلی بزرگ.حرف که می زد،دهانش مثل پیرزنها جمع می شد.با صدایی که به گوشش غریب بود،گفت:
"کاریت نداریم.نترس ننه جون"
زن برگشت سمت پسری که روی صندلی عقب نشسته بود.این بار جیغ کشید.جوان کم مو، حالا مرد کچلی بود با ابروهای پرپشت و سبیلهای کلفت.خندید.حس کرد گوشت تنش آب می شود.دانه های عرق از زیر بغل اش می چکید.دست زد به پشت دخترجوانی که جلو نشسته بود.دختر که برگشت،دندانهای نیش اش را دید که تا روی چانه اش آمده بود.دور وبر دهانش خونی بود. راننده خودش سرش را برگرداند.سیاه پوستی بود که لبهای کلفتش را غنچه کرده بود.
صدای پخش را کم کرد وگفت:"بوس بده ننه.بوس بده."
زن بلند جیغ کشید.کچل سبیلو با دستش آرام توی صورت زن زد.صدایش را کلفت کرد:
"خفه شو.پول مول چی داری؟"
جیغ زن برید. گفت:"پولم کجا بود؟تا قرون آخرمو دادم به این آت آشغالا."
جادوگر دستش را سمت صورت زن برد.روسری اش را پس زد.به گردن و گوشهایش دست زد:
"گردنبندی،گوشواره ای ،چیزی؟"
زن دست جادوگر را پس زد:"شمام دلتون خوشه.هر تیکه طلامو واسه یه مصیبتی فروختم."
جادوگر مچ دست های زن را لمس کرد.خالی بود. انگشتانش را یک به یک لمس کرد.بعد روکرد به بقیه:
"آخی !نه ساعتی،نه انگشتری!"
زن فکر کرد که جوانها اول چه شکلی بودند؟هر چه کرد،یادش نیامد.تنش کوفته بود.سرش تیر می کشید.سیاه پوست باز سرش را برگرداند.توی چشمهای زن نگاه کرد
:" هیچی نداری؟ پس چاره ای نیست.باید بهت تجاوز کنیم. "
حس کرد مو به تنش راست می شود.اشکهای اش بی اختیار سرازیر شد. داد کشید:
"من جای ننه شمام."
دراکولا گفت"خونش رو هم میشه خورد.کلیه هاش هم پوله ."
خندید.وقتی می خندید،دندانهای نیش اش بالا و پایین می رفت.کچل،جادوگر وسیاهپوست هم با او خندیدند.
کچل گفت:"آهان یه چیزی یادمون رفت."
زن لرزگرفته بود.فکر کرد چی از یادشان رفته است؟
سه تای دیگر با هم گفتند:"چی؟"
کچل گفت:"میوه ها، سبزی ها."
چهارتایی خندیدند این بار.خیلی بد.زن کیسه های نایلونی را دور دستش گره زده بود.پاهایش را جمع کرد توی شکمش.صدای موزیک تند بیشتر شده بود. جادوگر مشت زن را باز کرد.دستش را برد داخل کیسه.سه تای دیگر نگاهش می کردند.از توی کیسه یک هویج بیرون آورد.آن را کنار دماغ درازش گذاشت.بقیه خندیدند:
"عجب بهت میاد "
دراکولا هویج را از شیشه نیمه باز ماشین پرت کرد بیرون.
دست زن که می خواست مانعش شود،در وسط راه ماند:
"بابا حیفه.برکت خداست.دور نریزین اش.همه اش مال شما.بذارین من پیاده بشم.برم به بدبختی ام برسم."
ماشین داخل جاده باریک و خلوت تری پیچید.زن اینجاها را دیگراصلن نمی شناخت.دست مرد کچل از داخل کیسه یک سیب زمینی بیرون آورد.به همه نشان داد.خندیدند.
دراکولا گفت:"درست مثل خودت،سیب زمینی."
کچل سیب زمینی را پرت کرد بیرون.دراکولا دستش را به سمت کیسه دراز کرد.زن کیسه را رها کرده بود.فقط نگاه می کرد.با دست دراکولا یک گوجه فرنگی لهیده بیرون آمد.گفت:
"عشق دراکولا،خون."
گوجه فرنگی از شیشه باز ماشین به بیرون پرت شد.سیاه پوست همان طور که رانندگی می کرد،دستش را برد داخل کیسه ی زن.یک بادمجان سیاه بیرون آورد.انداخت بالا.خورد به مجسمه مسیح.دراکولا بادمجان را روی هوا گرفت.پرت کرد بیرون.سیاهپوست دستش را دوباره آورد.این بار برد سمت شکم زن.زن سعی کرد دستش را بگیرد.اما او در حالی که پشت اش به زن بود،دستش را از بین دست های زن ردکرد.صدای موزیک ضربی ،فضا را پر کرده بود.سیاه شروع کرد به قلقلک دادن زن.زن ناله خفه ای کرد.بعد شروع کرد به خندیدن.کچل و جادوگر هم شروع کردند به قلقلک دادن زن.زن باز هم خندید.بیشتر.ول شد روی صندلی.دراکولا از روی صندلی جلو بلند شد.دندان هایش را آورد سمت گردن زن. دست زن رفت داخل نایلون.یکباره نشست.دراکولا سر جایش نشست.در دست زن طالبی کوچکی بود.محکم کوبیدش روی سر سیاه پوست.طالبی تو سر سیاه ترکید.تخم های ریز وآبدار آن توی صورتش ریخت.سیاه که با یک دستش هنوز زن را قلقلک می داد،نتوانست ماشین را کنترل کند.پراید کشیده شد سمت چپ جاده روی شانه خاکی.همه با هم جیغ کشیدند.چرخ چپ پراید افتاد توی گودال .پراید نیم چرخی زد و روی پهلوی چپ ایستاد.از داخل ماشین جز صدای موزیک تند،صدایی نمی آمد. زن فقط توانست مجسمه مسیح مصلوب را ببیند که حالا تندتر از پیش تکان می خورد.
سی ام خرداد ماه نود