۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

سارقین بالفطره

زن از بازار تره بار بیرون آمد.در هر دستش یک نایلون پلاستیکی بزرگ ، پر از میوه و سبزی بود.کنار خیابان که رسید،نایلون ها را روی زمین گذاشت.با لبه آستین مانتو قهوه ای تیره اش،عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. روسری اش را جلوتر کشید.گره اش را محکم تر کرد. دستش را جلوی ماشین های عبوری گرفت.پراید یشمی متالیکی جلوی پایش ایستاد.با خودش فکر کرد چه شانسی آورده است.کشیدن این همه میوه وسبزی در خیابان سر بالایی رو به خانه شان، گردن،  کمر و دست هایش  را به  عذاب  می انداخت. شبها که از درد ناله می کرد،مرد در حالی که سرش را تکان می داد، می گفت که حقش است.هزار بار گفته است که پدر خودش را در نیاورد.
پراید که ایستاد،اول دختر جوانی را دیدکه کنار راننده نشسته بود. موهای صافش از روسری بیرون زده بود.دختر با لبخندی به لب،نگاهش کرد.گفت:
"بیا بالا مادر.تا یه جایی می رسونیمت."
زن رفت تا درعقب را باز بکند که دختری با عینک قاب فلزی پیاده شد.دستش را دراز کرد ویکی از نایلون ها را از دستش گرفت.
"برو بالا مادر جون.میارم برات"
فکر کرد هنوز هم آدم های خوب پیدا می شوند.
" آخه زحمتت می شه مادر جون. "
وقتی نشست،کیسه ها را توی بغلش گذاشت.روی صندلی عقب،پسرجوانی نشسته بود.سرش را که خم کرد،کم پشتی جلوی سرش بیشتر دیده شد.او هم لبخند به لب داشت.از پخش ماشین صدای موسیقی ملایمی می آمد.
زن گفت:"دستتون درد نکنه.یه ایستگاه جلوتر پیاده می شم.از اونجا دیگه راهی نیست."
راننده برگشت.موهای روشنی داشت.با ابروهای بهم پیوسته،مثل پسرش.فکر کرد چند وقت است که او را ندیده است.
" تا در خونه می بریمت مادر،بارت خیلی زیاده."
گره روسری اش را محکم کرد:
"جاتونوتنگ کردم،ببخشین ترا به خدا"
ماشین در  خیابان  سربالایی  آرام پیش می رفت. اگر در دست اندازی 
می افتاد، مجسمه کوچک مسیح که به صلیب کشیده شده بود و از آینه آویزان بود ،تکان می خورد.
زن گفت:"همین جاست ،اگه زحمت نباشه،دست چپ بپیچین."
مثل اینکه جوان راننده نشنید.مستقیم رفت.
"رد شدیم.دور بزن پسر جون"
راننده جوابی نداد.هیچ کس دیگر هم چیزی نگفت.تنها صدای داخل ماشین،طنین آهنگ تندی بود که از پخش می آمد.آهنگ تند و تند تر می شد.ماشین کمی جلوتر به راست پیچید.افتاد در یک جاده فرعی خلوت که از میان باغ ها می گذشت.زن برگشت سمت دختری که دست راستش بود تا چیزی بگوید.حرف در دهانش ماسید.کم مانده بود جیغ بزند.دختر با ماسکی که روی صورتش زده بود،حالا جادوگری شده بود با دماغ خیلی بزرگ.حرف که می زد،دهانش مثل پیرزنها جمع می شد.با صدایی که به گوشش غریب بود،گفت:
"کاریت نداریم.نترس ننه جون"
زن برگشت سمت پسری که روی صندلی عقب نشسته بود.این بار جیغ کشید.جوان کم مو، حالا مرد کچلی بود با ابروهای پرپشت و سبیلهای کلفت.خندید.حس کرد گوشت تنش آب می شود.دانه های عرق از زیر بغل اش می چکید.دست زد به پشت دخترجوانی که جلو نشسته بود.دختر که برگشت،دندانهای نیش اش را دید که تا روی چانه اش آمده بود.دور وبر دهانش خونی بود.  راننده خودش سرش را برگرداند.سیاه پوستی بود که لبهای کلفتش را غنچه کرده بود.
صدای پخش را کم کرد وگفت:"بوس بده ننه.بوس بده."
زن بلند جیغ کشید.کچل سبیلو با دستش آرام توی صورت زن زد.صدایش را کلفت کرد:
"خفه شو.پول مول چی داری؟"
جیغ زن برید. گفت:"پولم کجا بود؟تا قرون آخرمو دادم به این آت آشغالا."
جادوگر دستش را  سمت صورت زن  برد.روسری اش را پس زد.به گردن و گوشهایش دست زد:
"گردنبندی،گوشواره ای ،چیزی؟"
زن دست جادوگر را پس زد:"شمام دلتون خوشه.هر تیکه طلامو واسه یه مصیبتی فروختم."
جادوگر مچ دست های زن را لمس کرد.خالی بود. انگشتانش را یک به یک لمس کرد.بعد روکرد به بقیه:
"آخی !نه ساعتی،نه انگشتری!"
زن فکر کرد که جوانها اول چه شکلی بودند؟هر چه کرد،یادش نیامد.تنش کوفته بود.سرش تیر می کشید.سیاه پوست باز سرش را برگرداند.توی چشمهای زن نگاه کرد
 :" هیچی نداری؟  پس چاره ای نیست.باید بهت تجاوز کنیم. "
حس کرد مو به تنش راست می شود.اشکهای اش بی اختیار سرازیر شد. داد کشید:
"من جای ننه شمام."
دراکولا گفت"خونش رو هم میشه خورد.کلیه هاش   هم   پوله  ."
خندید.وقتی می خندید،دندانهای نیش اش بالا و پایین می رفت.کچل،جادوگر وسیاهپوست هم با او خندیدند.
کچل گفت:"آهان یه چیزی یادمون رفت."
زن  لرزگرفته بود.فکر کرد چی از یادشان رفته است؟
سه تای دیگر با هم گفتند:"چی؟"
کچل گفت:"میوه ها، سبزی ها."
چهارتایی خندیدند این بار.خیلی بد.زن کیسه های نایلونی را دور دستش گره زده بود.پاهایش را جمع کرد توی شکمش.صدای موزیک تند بیشتر شده بود. جادوگر مشت  زن را باز کرد.دستش را برد داخل کیسه.سه تای دیگر نگاهش می کردند.از توی کیسه یک هویج بیرون آورد.آن را کنار دماغ درازش گذاشت.بقیه خندیدند:
"عجب بهت میاد "
دراکولا هویج را از شیشه نیمه باز ماشین پرت کرد بیرون.
دست زن که می خواست مانعش شود،در وسط راه ماند:
"بابا حیفه.برکت خداست.دور نریزین اش.همه اش مال شما.بذارین من پیاده بشم.برم به بدبختی ام برسم."
ماشین داخل جاده باریک و خلوت تری پیچید.زن اینجاها را دیگراصلن نمی شناخت.دست مرد کچل از داخل کیسه یک سیب زمینی بیرون آورد.به همه نشان داد.خندیدند.
دراکولا گفت:"درست مثل خودت،سیب زمینی."
کچل سیب زمینی را پرت  کرد بیرون.دراکولا دستش را به سمت کیسه دراز کرد.زن کیسه را رها کرده بود.فقط نگاه می کرد.با دست دراکولا یک گوجه فرنگی لهیده بیرون آمد.گفت:
"عشق دراکولا،خون."
 گوجه فرنگی از شیشه باز ماشین به بیرون پرت  شد.سیاه پوست همان طور که رانندگی می کرد،دستش را برد داخل کیسه ی زن.یک بادمجان سیاه بیرون آورد.انداخت بالا.خورد به مجسمه مسیح.دراکولا بادمجان را روی هوا گرفت.پرت کرد بیرون.سیاهپوست دستش را دوباره آورد.این بار برد سمت شکم زن.زن سعی کرد دستش را بگیرد.اما او در حالی که پشت اش به زن بود،دستش را از بین دست های زن ردکرد.صدای موزیک ضربی ،فضا را پر کرده بود.سیاه شروع کرد به قلقلک دادن زن.زن ناله خفه ای کرد.بعد شروع کرد به خندیدن.کچل و جادوگر هم شروع کردند به قلقلک دادن زن.زن باز هم خندید.بیشتر.ول شد روی صندلی.دراکولا از روی صندلی جلو بلند شد.دندان هایش را آورد سمت گردن زن. دست زن رفت داخل نایلون.یکباره نشست.دراکولا سر جایش نشست.در دست زن طالبی کوچکی بود.محکم کوبیدش روی سر سیاه پوست.طالبی تو سر سیاه ترکید.تخم های ریز وآبدار آن  توی صورتش ریخت.سیاه که با یک دستش هنوز زن را قلقلک می داد،نتوانست ماشین را کنترل کند.پراید کشیده شد سمت چپ جاده روی شانه خاکی.همه با هم جیغ کشیدند.چرخ چپ پراید افتاد توی گودال .پراید نیم چرخی زد و روی پهلوی چپ ایستاد.از داخل ماشین جز صدای موزیک تند،صدایی نمی آمد. زن فقط توانست مجسمه مسیح مصلوب را ببیند که حالا تندتر از پیش تکان می خورد.
                                   سی ام خرداد ماه نود

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

چشم در چشم آفتاب

وارد اتاق که شد ،  آفتاب درست تو چشمهایش افتاد.دستش را جلوی  نور گرفت.مدیر  با دست صندلی را نشان داد.وقتی نشست،مدیر شروع کرد:
:"از اونجایی که ........می دونید که ........."
حرفش را برید:"نیازی به توضیح نیست،خودتون رو خسته نکنین."
مدیر دانه های درشت عرق را ازروی پیشانی اش پاک کرد.دست هایش را که در هوا معلق مانده بود رها کرد.بی آنکه به جای خاصی نگاه کند گفت:
"البته اگه تغییری ایجاد شد،زود بهتون خبرمیدیم ."
"نیازی نیست.به خودتون زحمت ندین آقای مدیر.من باید زودتر از اینا از اینجا می رفتم."
از جایش بلند شد.سمت در رفت.نور حالا دیگر اذیتش نمی کرد.فکر کرد باید به اینجا می رسید.هر کار می کرد نمی توانست مثل دیگران باشد.نه زبان بازی بلدبود،نه در زندگی اش   زیر کار دررفتن را،یاد گرفته بود.با نور چشمی ها هم نمی خواست کنار بیاید.پس باید به اینجا می رسید.
جریان آب رودخانه تندبود.کم مانده بود که آب ببردش.کافی بود خودش را رها کند.قدم زدن روی بستر سنگلاخ،آن هم خلاف جهت جریان آب دشوار بود. با هر قدمی که   به سمت  سرچشمه  رودخانه  برمی داشت،فشار بیشتری را روی پاهایش تحمل می کرد. قدم هایش  را  محکم  و محکم تر برمی داشت. یاد  ماهی  های  آزاد   افتاد که  برخلاف  جهت  رودخانه   شنا می کردند تا،به سرچشمه آن برسند.خونین وله شده،با باله های زخمی پیش می رفتند.سرانجام به سرچشمه می رسیدند در حالی که در مسیر، تخم گذاری شان را انجام داده بودند.اما دیگر از خودشان چیزی باقی نمانده بود.زندگی شان همان جا تمام می شد. اما  مسیر  می ماند و باز  پذیرای  بچه های شان
می شد.  بچه هایی که باید روزهای آخر زندگی شان همین مسیر را تکرار می کردند.
آب رودخانه سرد بود.اما به تن جانی تازه  می داد.تمام لباسهایش خیس بود،اما ناراضی نبود.همه فکرش این بود که می خواست طور دیگری باشد.نه مثل همیشه.کمی بالاتر از رودخانه ،دشت وسیعی بود که پر از گل های رنگارنگ بود.گل های زرد،بنفش،صورتی و آبی.از آب که بیرون آمد،آنجا رفت.دراز کشید. در بستری از گل فرو رفت .باد در شاخه های سپیدار ها و تبریزی های بلند می پیچید.آفتاب گرم و سوزان بود.گرمای آفتاب برای تن خسته وخیسش،جان بخش بود.نگاهی به  دور وبرش کرد . اولین  گلی که دید، ساقه ای عجیب  داشت.  ساقه  خمیده  بود،  به سمت زمین بر می گشت واز درونش غنچه ها بیرون می زد.کمی آن طرف تر گلهای قاصدک  بود .صدها قاصدک کوچک در انتظار نسیمی بودند که به پرواز در بیایند.نسیمی که آن ها را از خواب بیدار می کرد و در دشت پراکنده می کرد.فکر کرد هر کدام از   ماهی های آزاد ، قاصدک ها و  گلهای  زرد کوچک چه شوری به زندگی داشت .
هفت  سال بود دست به قلم نبرده بود .از وقتی که مهر"رد شد"را بر روی رمان سیصد صفحه ای اش کوبیدند،درست مثل این بود که روی پیشانی اش، مهر باطل شد زده بودند.سه سال تمام شب وروز به رمانش فکر کرده بود .قبل از آن،هر صبح که از خواب بر می خاست تا شب که چشمانش روی هم می آمد،به این فکر می کرد که چگونه به داستانش  سر وشکلی تازه دهد.کدام ماجراهارا به آن بیافزاید یا کدام قسمت ها را بردارد که ملال آور نباشد.آن شش ماه آخر که عذاب الیم بود.دوباره خواندن  رمان از  اول. جمله  به  جمله. گاه تا نیم ساعت  فقط  روی یک کلمه دست وپا می زد.نوشتن،نوشتن و باز هم نوشتن. بعد از آن انتظار بود.انتظاری که اول شیرین بود،بعدهر چه طولانی تر شد،تلخ وتلخ تر شد.تا آنکه بعد از بارها رفتن و آمدن ،بالا و پایین کردن طبقات ساختمان مربوطه،کتابش را با مهر قرمز روی آن تحویلش دادند.درست مثل این بود که جنازه ی فرزندی را که سالها برایش زحمت کشیده و بزرگش کرده بود،خیلی راحت دستش بدهندو در برابر نگاه پرسشگرش خیلی راحت بگویند:
"چیزی نشده،فقط مرده. بگیرش."
بچه اش را که دستش دادند،چیزی درونش شکست.سه سال عمرش را صرف هیچ کرده بود .کتاب را به خانه آورد.در گوشه ای از کتابخانه اش بین صدها کتاب چاپ شده گذاشت .اینجوری بچه اش کمتر غصه می خورد.
بعداز آن هر کار  کرد دیگر نتوانست بنویسد.  از وقتی که حدس زده بود  که کتابش چاپ نخواهد  شد،دست ودلش به نوشتن نمی رفت.صدها ایده به ذهنش رسیده بود،اما همه را موکول به چاپ کتابش کرده بود .حالا هم وقتی شروع می کرد ، پس از دو یا سه خط،قلم می ایستاد و بیشتر از آن پیش نمی رفت.مثل این بود که با او لج می کرد.می شنید که قلم می گفت:
"خودت را مسخره کرده ای؟"
نوشته ها را ریزریز می کرد  و به دور می انداخت .قلم اش را عوض کرد.  دفترهای تازه ای  خرید.اما باز وقت نوشتن که می شد،مثل این بود که  تمام  سنگهای  دنیا  را گذاشته اند سر سطر اول.  قلم   همان  جا می ماند و فقط نگاه می کرد.یکسال بعد از تلاش برای نوشتن هم دست کشید.خودش را با تدریس زبان مشغول کرد .حالا دیگر تنها نام نویسنده را یدک می کشید . دلش به    کتاب هایی  خوش بود  که قبل تر ها  نوشته  بود و  هنوز  تک وتوک  در     کتابفروشی ها    پیدا می شد.دوره نوشتن برایش،تمام شده بود.لقمه نانی می رسید و زندگی می گذشت.گاه لحظاتی در نیمه شب شور نوشتن   می گرفتش.دوست  داشت قلم  بردارد و بنویسد.گاه به این وسوسه از جایش  بلند هم می شد .اما دقایقی بعد نومید به جایش بر می گشت و می کوشید  چشم هایش راببندد و بخوابد.
 امروز  که از دفتر مدیر خسته و شکسته بیرون آمده بود ،یکباره هوس کرده بود به اینجا بیاید.همیشه کاری را بهانه می کرد  و نمی آمد .اما این بار چه بهانه ای می خواست  بیاورد؟ به دامان طبیعت آمده بود  و خود را رها کرده بود .  اینجا در  دشتی پر از گل، آفتاب با همه توانش می تابید.صدای امواج رودخانه با صدای لرزش درختها پیش روی باد می آمیخت .آدمهای پیرامون اش سرخوش و شاد می خندیدند.گرمایی از درون رگ هایش می گذشت،گرمایی که مدتها بود آن را با خود نداشت .حس می کرد  چون رودی جاری می شود.دست هایش به اختیار  نبودند.قلمی را جستجو می کردند .با انگشتهایش روی زمین می نوشت .از درونش   زندگی سرریز می کرد. باید کاغذی  می یافت و قلمی.                                            
                                                  شانزدهم خردادنود
 

در امتداد شب

امتداد خطوط سفید   وسط جاده،زیر نور چراغ های سمند زرد،چشم را خیره می کرد.گاهی به آنها نگاه می کردم و گاهی به راننده.مرد در فاصله هر پلکش یک چوب کبریت گذاشته بود.خط نگاهش را نمی دیدم. دست هایش روی فرمان بود.نیم خیز شده بودم.هر لحظه منتظر بودم که فرمان به راست یا چپ منحرف شود.
"خیلی می ترسی؟نه؟معلومه از این  زندگی  نکبتی هنوز سیر نشدی."
چیزی نگفتم.
"اول بهت گفتم که بشین.خودت نخواستی.حالام هیچ اتفاقی نمی افته، به شرطی که چهار چشمی منوبپایی."
در ذهن ام از وقتی که سوار شده بودم،یک سئوال بالا و پایین می پرید. در سفر،از اول صبح ،همه روزهای زندگی ام را مرور کرده بودم،به جایی نرسیده بودم.شکست وپیروزی،تلخ کامی وشادی،تلاش بی وقفه ای که آخر و عاقبت اش معلوم نبود و دهها فکر نصفه نیمه دیگر از سرم می گذشت.مخصوصا   که بعد ازپیاده شدن ازاتوبوس دم ترمینال،گیر آدمی افتاده بودم که نمی دانستم کیست؟قصدش از این کارها  چیست؟   شاید امشب آخرین شب زندگی ام بود.
سمند درست روی مسیر وسط اتوبان پیش می رفت.سرعت سنج ،صد کیلومتر را نشان می داد.نگاهم روی دستها و صورت مرد بود.چشم هایش باز بود،اما آرام خرخر می کرد.مستقیم پیش می رفت ،اما کمی به سمت چپ مایل   بود.دستم راپیش بردم تا فرمان را صاف کنم،یکباره دست راستش را از روی فرمان برداشت. بشکنی توی صورتم زد.از جا پریدم.خندید:
"ترسیدی ؟هان؟به قیافت میاد بهشتی باشی.تا حالا چند نفرو از همین جا مستقیم فرستادم بهشت."
باز هم خندید. صدایم را بلند کردم:
"خوب تو که انقدر خوابت می گیره،مگه مجبوری رانندگی  بکنی؟"
"شده تو مسیر نصفه شو خوابیدم.اما خواب  نیستم،خواب و بیدارم."
  سمند  همچنان  مسیر  وسط  اتوبان را  طی می کرد.به نظر می آمد راننده باز هم خوابیده است.سرم را این بار آرام تر پیش بردم.معلوم نبود خواب است یا بیدار؟تا خانه  هنوز راه زیادی بود.سرم را به او نزدیک تر کردم.چشم هایش به نقطه ای در دور دست خیره شده بود.دستم را جلوی چشمانش حرکت دادم.نگاه اش ثابت بود.
سمند به سمت گاردریل وسط اتوبان مایل می شد.از جلوی  چشمم می گذشت که تن لهیده ام را از درون سمند بیرون می کشند.چراغ آمبولانسی همان نزدیکی ها می چرخید و دوروبر را روشن می کرد. فرمان را آرام به سمت راست گرداندم.سمند دوباره روی مسیر وسط به حرکت اش ادامه   داد.خیلی جلوتر یک تریلی حرکت می کرد.سمند را می دیدم که با همین  سرعت  به  پیش  می رود.  چشم هایم  روی هم می آمد. ماشین زیر  تریلی می رفت.تا سقف سمند له می شد.سرم پر از خون بود.یاد شام مزخرفی افتادم که  در قهوه خانه بین راه خورده بودم.از ذهنم گذشت شاید این شام آخری بود که خوردم.  
صدای خرخر راننده حالا بلندتر بود.با چشم های باز به خواب رفته بود.تمام وزن پایش روی گاز  بود.  سرعت سمند  به صد وده رسیده  بود. خطوط  سفید  وسط  جاده تندتر از روبرومان می گذشتند.به نظر می آمد که بیدار کردن راننده  فایده ای نداشت.همانطور که نگاهش می کردم،چشم هایم روی هم می آمد.

                                                        بیستم خرداد نود

۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

بگرد تا بگردیم

مردم.راحت تر از آنچه که فکر می کردم.در همه زندگی ام  این لحظه آخر در نظرم بود.لحظه ای که دیگر نیستی و نمی دانی دوروبرت چه می گذرد.درست می شود مثل لحظه قبل از آمدنت.نبود،نیستی،هیچ.لحظه ای که تمام  نوجوانی ات را به خود مشغول کرده بود.چه شبها که نخوابیده بودی از وحشت مرگ.به خود لرزیده بودی،حتی گوشه دنجی پیدا کرده و  گریسته بودی.باورت نشده بود که می شود نباشی.اما شد.راحت تر از آنچه که فکرش را می کردی.
"ببر،شاخه را ببر اسماعیل جان"
اسماعیل با اره ،شاخه کلفت درخت نارون را می برید.شاخه با همه برگهای سبز و چوب هایش با صدای زیادی روی زمین افتاد.پرسیده بودم که چرا می برد.به جای اسماعیل،آقای صاحبی که همان لحظه از پشت درخت بیرون آمده بود،با چشم های ریزی که هیچ گاه در چشمانت خیره نمی شد،با آن ته ریش همیشگی بیشتر سفید و کمتر سیاه و آن سر نیمه تاس که اندک موهای تنک خاکستری داشت،جوابم را آن طور داده بود.اسماعیل هم بی آنکه به من نگاه کند،گفته بود:
"آقای صاحبی گفتند."
نگاهش کردم.چشم های اش وقتی نگاهت می کرد،خالی بود.  لباس یکسره نارنجی پوشیده  بود. با  اره  دسته  سیاه و  تیغه  آبی اش  ، شاخه  بعدی را می برید.
اسماعیل را  صاحبی آورده بود. با وجودی که حالا هیچ سمتی در ساختمان نداشت،باز همیشه کنار او بود. به کاشتن گلی،دادن کودی یا زدن چمنی.اسماعیل هم جلد او بود.آماده و گوش به فرمان.
     سه ماهی  می شد  که  هیات  مدیره  جدید  تشکیل شده  بود. کارها  کم کم  روی  دور می افتاد.محوطه های مشترک ساختمان از آشغال و لوازم شخصی ساکنین خالی شده بود.باغچه ها  که  علف های هرز همه جایش را گرفته بود،حالا  پر از گل های اطلسی و بنفشه  بود.حساب و کتابها که در دوره صاحبی در هم ریخته و نامنظم بود،دقیق شده بود.صندوق ساختمان که پیش از این همیشه خالی بود ،حالا با پس اندازی که در آن بود،  می توانست برای هزینه های پیش رو هم برنامه ریزی کند.
 آقای صاحبی به محض دیدن من که مدیر جدید ساختمان بودم،لبان کلفت و خشک اش را از هم باز می کرد تا دندانهای زرد شده اش را نشان بدهد. اگر کسی همراهش بود ،مرا معرفی می کرد.بعد در وصف اخلاق و مدیریت من داد سخن می داد. گاه در ساعت های مختلف ،از صبح زود،تا حوالی نیمه شب در قاب پنجره رو به حیاط ،می دیدمش .حتی اگر چراغ اتاقش خاموش  بود، نور  سیگاری  که  در  دست  راستش   گرفته   بود  و  آرام  به  آن  پک می زد،چهره در هم اش را روشن می کرد.تنها زندگی می کرد. گاهی وقتها فکر می کردم که  همسایه ها راجع به بدی های او زیادی غلو کرده اند. شاید  او هم مثل خیلی های دیگر فقط دنبال توجه دیگران بود. 
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه در یک روز تعطیل ،آب ساختمان که با پمپ تامین می شد،قطع شد.تعمیر کاران بعلت تعطیلی نبودند.در موتورخانه آقای  صاحبی آچار به دست ،آستین ها را بالا زده بود.ده دقیقه بعد آب دوباره جریان یافت.
فردای آن روز آسانسور بین طبقات دو و سه گیر کرد.همسایه واحد چهارم جنوبی که خانم میان سال چاقی بود به همراه دو دخترش در آسانسور مانده بودند.صاحبی خیلی زود خودش را رساند.دو دقیقه بعد هر سه خانم مشغول دعا کردن به جان آقای صاحبی بودند.
دو روز بعد خطوط ممتدی با میخ روی ماشین های سه تن از اعضای هیات مدیره  کشیده شد.آقا اسماعیل گفت که کسی را موقع انجام این کار ندیده  است.
جلسه هیات مدیره  تشکیل شد.هنگام جلسه دست کم سه بار سایه اسماعیل دیده شد که پشت در گوش ایستاده بود.تصمیم این بود که  اول عذر اسماعیل خواسته شود.چرا که صاحبی بخش زیادی از کارها را با هماهنگی او انجام می داد.بعد از جلسه  این مطلب به او اطلاع داده شد.هنوز شب نشده، صدای هیاهو از حیاط آمد.زن اسماعیل با آن عینک ته استکانی و بچه به بغل  ،چادرش را محکم به کمر بسته بود . همه اعضای هیات مدیره ساختمان که به گفته او می خواستند بچه هایش را آواره کنند، مشمول نفرین های او شدند.کسی جلو نرفت،تاخشم زهراخانم فروبنشیند.اسماعیل ایستاده بودو نگاه می کرد. تنها بعد از اینکه زن حسابی دادهایش را زد،  به او گفت  که برود داخل.
فردای آن روز اسماعیل که بعد از جلسه امضا داده بود که برود،گفت که ماندنی است و خیال رفتن ندارد.بعد از چند روز این بار مجمع عمومی ساختمان تشکیل شد .بیشتر ساکنین از اسماعیل راضی نبودند.دیده بودند که ساعت دو نیمه شب هم وسایل صاحبی  را جابجا  کرده است، اما  برای  تمیز  کردن  راه پله ها  و راهرو های  مجتمع  وقت نمی گذارد.به جز صاحبی که آخر جلسه آمد،همه با رفتن اش موافق بودند.صاحبی پس از ردیف کردن سه سطر فحش به اسماعیل گفت که اصلا مسئولیت او را نمی پذیرد .اگر مجتمع به این نتیجه رسیده است که اسماعیل  برود،او هم حرفی ندارد.از طرفی هم چون حس می کند که نسبت به کارهایی که انجام داده است، از طرف ساکنین ،همدلی وجود ندارد،از این لحظه به هیچ عنوان دیگر در هیچ کاری مشارکت نمی کند و او هم مثل بقیه همسایه ها خودش را کنار می کشد.
صبح نشده از صدای مهیبی که از موتورخانه می آمد،از جا پریدم.با شتاب خود را به آنجا رساندم.یکی از دیگهای بخار ترکیده بود و خرابی زیادی بوجود آورده بود.با نگاهی به درجه مشعل ها متوجه شدم که  بسیار بالاست.در حال پرسش از اسماعیل بودم که چه کسی به درجه دست زده است که صاحبی کشیده محکمی بر گوش او نواخت و گفت که همین فردا صبح وسایلش را جمع کرده برود،چون خیلی بی عرضه است و نمی تواند ساختمان را کنترل کند. بعد رو به من کرد و گفت که وقتی مدیر ساختمان از امور فنی  سر در  نیاورد،بروز این چنین اتفاقاتی عادی است.
همسایه واحد سوم شمالی دو ماهی بود که به مجتمع آمده بود .من هم او را  تا آن لحظه ندیده بودم.مرا به کناری کشید و گفت که یکساعت قبل از سفر آمده است و بطور اتفاقی صاحبی را در حال خروج از موتورخانه دیده است.من مکث را جایز ندانستم.همان جا با نیروی انتظامی تماس گرفتم وجریان را تعریف کردم.تکلیف مان برای یکبار هم که شده بایستی یکسره می شد.هنوز تلفن ام تمام نشده بود که برق رفت.همسایه ها در گوشه وکنار بودند.اسماعیل شمعی آورد. محیط تا حدی روشن شد.به سمت کنتور اصلی رفتم.نور شمع را که به محل کنتور انداختم،معلوم شد فیوز پریده است.دست بردم که فیوز را بزنم.با اشاره به فیوز که تازه پس از دست زدن به آن فهمیدم  خیس است،به هوا پرتاب شدم. مردن خیلی راحت تر از آن بود که فکرش را می کردم.آقای صاحبی از تاریکی بیرون  آمد.  دندانهای  زردش  همه   صورتش را  گرفته  بود. چشم هایش  در  تاریکی  برق می زد.همه توانم را جمع کردم تا به سمت اش بروم.خون در رگهایم خشک شده بود،اما توانستم با دو دستم دو شانه اش را بگیرم.او هم با من بلند شد.آن چنان با هم محکم به زمین خوردیم که صدای شکستن استخوانهای هردومان را شنیدم.دندانهای زرد آقای صاحبی دیگر پیدا نبود.زیر فشار تن من چیزی از او هم باقی نمانده بود. اما من هنوز قادر به حرکت بودم. کف  اتاق  خواب مان  افتاده  بودم  و  تمام  تنم  درد  می کرد.از تخت به پایین پرت  شده بودم.زنم بالای سرم ایستاده بود.گفت:
"پس چرا بیدار نمی شی؟یه ربعه دارم داد می زنم،ولی مثل اینه که نمی شنوی؟همش میگی صاحبی،صاحبی.شبا هم دست از سر کچل این یارو   برنمی داری؟"
                                            سیزدهم خرداد نود