پوزش را زده ام.هرچه روکرد یکی بالاتر آمدم.باجناقم را میگویم.ماشین اش را به رخ من میکشید.پژو پرشیای ای ال ایکس خریده بود،هی میگفت:موتورش زانتیاست،صندلیهاش اصل آلمانه،آینه اش فابریک فرانسه س.هیچی نگفتم.فقط گوش کردم.سه روز بعد توخونه ی پدرزنم با زانتیا رفتم.کف کرد.اصلا انتظار نداشت.چشاش چهارتا شده بود.به تته پته افتاد.گفت:توکه پژو405 داشتی؟باز هم هیچی نگفتم.فقط با دستم اشاره ای کردم که یعنی"ما اینیم".
هفته بعدش لپ تاپی رو که تازه خریده بودم با خودم بردم.عکس نامزدیمون رو هم انداختم رو دسک تاپش.تا دید آب دهانش رو قورت دادو گفت:چقد قشنگه!اما من میدونستم کجاش داره میسوزه؟همون موقع نامزدم یه پشت چشمی برا
آبجیش اومد که :تحویل بگیر.فرق مردارو ببین.
*****
کاش پام قلم میشد اونروز دنبال کارای عروسیم نمی رفتم.خداییش چاره نداشتم.انقدر کارهامو توهم،تو هم کرده بودم که باید میدونستم یه روز گندش در میاد.انقد توکل کل با باجناقو،همسایه وحتی داداشم افتاده بودم که هیچی حالیم نبود.نگو دیروز که من نبودم یکی از مشتریا سئوالی میکنه و رئیس مجبور میشه بره سر کامپیوتر حسابداری .اتفاقا طرف سراغ چکی رو میگیره که دست شرکت داشته .حالا چک کجاست ؟من گذاشتم به حسابم تا وصول بشه .
نگاه رئیس ام مثل هر روز نبود.ته دلم ازش میترسیدم،واسه همین هیچوخ تو چشاش نگاه نمیکردم.هر چی هم میگفت هر چقد هم بی اهمیت یه چشم بلند بالایی میگفتم.یه دفه بهم گفت :من از این چشم های تو میترسم.
اما اونروز حال اونهم خراب بود،میگفت:الاغ تو منو پیش شرکام خراب کردی.من همه چیزو سپردم دست تو.اومدی اینجا هیچی بلد نبودی،خودم وقت گذاشتم یادت دادم.اصلا به قیافه ات نمی اومد.تو نمی تونستی شلوارت رو بالا بکشی.
گفت:فقط بنویس.همه رو بنویس.از نقدی و چک و هر چیزی که هست.اول خواستم بزنم زیرش.اما گند قضیه خیلی بالا زده بود.تا اینکه تهدیدم کرد:بهم زدن عروسیت برام مثل آب خوردنه.یه زنگ به آگاهی میزنم.اونوقت انقد میزنندت که خودت هم دیگه خودت رو نشناسی.میخوام ببینم اون موقع بازم عروس خانم میل میکنه بایه دزد وصلت کنه یا نه؟
گفتم:غلط کردم.به پات می افتم .جون بچه هات هر چی بدونم میگم.هر چی هم بردم پس میدم.فقط اگه این عروسی سرنگیره،بدبخت میشم.اصلا خودمو میکشم.خودمو زدم به موش مردگی.گریه میکردم آه میکشیدم .توسرم میزدم. خودم هم نمیدونستم که چقد بلند کردم،ولی هر چی که ادعا کردن قبول کردم.راستش رو بخواید با همه چیزهایی که قبول کردم ومجبور شدم که بدم،سر جمع یه چیزی واسه خودم موند.باز هم بخیر گذشت.
دهم آذرماه هشتادونه
مشکل آدمهای امروز
پاسخ دادنحذفtest
پاسخ دادنحذفمطمئنا وقتی داستان نویس خود را بجای شخصیت می گذارد نمی توان از او توقع داشت که تمامی حالات شخصیت نوشته شده اش را نیز درک کند اما آیا من بعنوان خواننده در دنیای انسانهای پیچیده امروز باید قبول کنم که شخصی فقط برای چشم و هم چشمی دست به دزدی می زند ؟ فکر می کنم داستان جای کار کردن دارد موفق باشید کاوه
پاسخ دادنحذفsalam, Mozoo kheyli mozooye khoobiyeh, be nazaram kheyli sari va ba sorat az rosh rad shodi,
پاسخ دادنحذفbeh nazaram adamhaye injoori kheyli ziraktar az in hastand keh kheyli sari taslim beshan, injoor adamha vaghti dasteshoon be sandoogh bereseh , namzad keh hich , zano bacheh va mamlekat ro hatta ghorbani mikonand, zendeh bashi,
MK