ماشین را به سمت راست راند و در اولین پارکینگ ایستاد.سرش را روی فرمان گذاشت.مدتها بود منتظر بود.مکالمه اش با زنش کوتاه بود:
چی شده؟خبریه؟
آره،مامان.
بعد از آنرا نشنید.همین.حالا در اتوبانی در شمال آلمان،در کنار جنگلی که انتهایش پیدانبود ،به چهارده سال پیش و آخرین دیدارش با مادر می اندیشید:
"خدا پشت وپناهت".
اما چشمهایش التماس میکرد که نرو.میدانست که این حرف گفتنی نیست .او نیز دستهای مادر در دست میدانست که نمی تواند.راه دیگری نبود.
حالا هم راهی برای بازگشت نبود.باید همین جا پشت فرمان به آخرین لحظه های بودن مادر فکر میکرد.به اینکه پدر چگونه آن پلکهای مهربان را بسته است.خواهر سر بر شانه برادر گذاشته وگریسته است. بعد هر دو در آغوش پدر رفته اند و یک یک لحظه هارا مرور کرده اند.
بعد حسرت آن دقایقی را میخورد که پدر نشسته واز اولین دیدارش با مادر گفته است و پیش خود اندیشیده بوده"چه زیباست!".
خواهر وبرادر به سالهای کودکی برگشته اند و رنجهای مادر را به یاد آورده اند.بعدتر به خاطرات شیرین رسیده اند و به یکباره دیده اند همه با هم می خندند و حتی صدای خنده از ته دل مادر را هم شنیده اند،اما بناگاه سکوت کرده اند و به یادشان آمده که مادر رفته، هر چند باورش سخت است.بی اختیار از گوشه چشمهایشان قطره اشکی چکیده وسنگینی نبود اورا بیشتر حس کرده اند.
یکساعت گذشته بود ومرد هنوز به فرسنگها دورتر فکر میکردوپژواک صدای مادر در گوشش بود:
پسرم،اینجا جات خیلی خالیه.
پانزدهم آذر 89
فقط اشک..........................................
پاسخ دادنحذفبا رامكال موافقم
پاسخ دادنحذففقط اشك..................................
پويا
دوستان سلام
پاسخ دادنحذفراستش دلم برای نظراتتان خیلی تنگ میشود.وقتی سرعت را نوشتم،در انتظار پویا و اف ایکس بودم که با توجه به علائق شان به ماشین وسرعت نظر روی آن بگذارند.وقتی نظرات دوستانی قدیمی را میخوانم که سالها از آنها بیخبر بوده ام،وقتی میبینم که کسانی که اهل کتاب وداستان بطور خیلی جدی نیستند،نوشته ها را میخوانند.وقتی از انتظار عده ای مطلع میشوم که نوشته هارا تعقیب میکنند،وقتی نوشته ای از ترگل را میبینم که مرا به زمانی میبردکه از حالای خودش هم کوچکتر بوده ام،همه وهمه باعث میشود که با شور وشوق وعشق بیشتر و با وجود فرصت کمی که دارم باز هم به نوشتن ادامه دهم.
با درود فراوان
با تمام احترام و عشق و علاقه من به هر دوی آنها (مادر و پسر او) من می خوام بگم که ، سعی نکن که این نوع تاریخ را بنویس….
پاسخ دادنحذفچیزی که به ارمغان می آورد فقط غم است به شدت غم برای خواننده به ارمغان می آورد چیزی که مقدار زیادی از آن را در فرهنگ ما می توان پیدا کرد… باید آن را تغییر داد
آیا می خواهی که ما گریه می کنیم؟
نگاه کن به دوستان : ……. فقط اشك ! فقط اشك !
MK
من هم گریه کردم!! فراموش کردم… آن را بگویم!!
پاسخ دادنحذفMK
اشک همیشه هم بد نیست.آیا در سوک عزیزان مان نمی باریم؟این بارش ما را آماده میسازد که باز هم به زندگی باز گردیم.تلخی اشک این نوشته فقط در آن ناگزیری محتوم است که آدمهای بسیار نزدیک را از هم دور کرده است.بسیاری که تو دوست میداری ،خوابشان را میبینی و همواره به آنها می اندیشی،اما شاید دیدارتان به زمانی نامعلوم موکول شده است.
پاسخ دادنحذفراستی همانطور که قبلا هم گفته شد میتوانی برای ثبت نظرات به نام دلخواهت در ارسال یک نظر ،در قسمت نطر به عنوان :روی گزینه نام/آدرس اینترنتی کلیک کنی وفقط نامت را به فارسی یا لاتین بنویسی وبعد از نوشتن نظرت آنرا ارسال کنی.ضرورتی ندارد میل ات را بنویسی.ممنون