۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

پیتزا خور

پارک در زیر آفتاب گرم نیمروزی آرام نفس میکشید.جوان زیر سایه درخت نشسته بود.آخرین تکه پیتزا را به دهان برد و بطری نوشابه را تا ته سرکشید.
خودشه !اوهوی پاشو. 
دو نفر بودند. اول سرباز را دید. دراز بود و باریک. صورتی استخوانی داشت با دماغی تیز . لباس اش به تنش زار میزد ،شلوارش به مچ پایش  نمی رسید.
چیه؟ مگه چی شده؟
دومی پیک بود. پیک پیتزا فروشی. سیه چرده با چشمهایی که دودو میزد. هنوز نفس نفس میزد. دستش را بلند کرد:
بزنم پک و پوزشو خرد کنم، بچه پررو
سرباز گفت :"پاشو" و دستبند را در آورد.
مگه شهر هرته؟ چی کار  کردم؟
پیک گفت : دزدی، هم پیتزا خوردی، هم پول گرفتی؛ ادایش را درآورد " پول نقد بیارین، تراول دارم"
عوضی گرفتی بابا.
خیلی پررویی. سرکار! اوناهاش اونم جعبه پیتزا، مال مغازه ماس.
هر کی از مغازه شما پیتزا بخره دزده؟
سرباز گفت: پاشو، وقتو تلف نکن. 
و دستبند را که به دست چپ خودش بود ،به سمت دست راست جوان برد و  قفل کردو گفت:
خداییش خوب نقشه ای کشیده ، منتهی بدبخت دله دزده .
بابا من که کاری نکردم.پیتزا خوردن جرمه؟
باشه بریم تو کلونتری توضیح بده.
سرباز و جوان جلو میرفتند و پیک خودش را دنبال آنها می کشید. با خود واگویه میکرد:
وایساده جلوی خونه مردم داره باغچه هارو آب میده.پیتزاها رو میگیره میگه: برو تراول رو از زنم بگیر، تا تکان بخورم در رفته.
جوان فکر می کرد: از بچگی عاشق پیتزا بودم.
                                                                                  هفدهم آذر  هشتادونه

۶ نظر:

  1. جالب بودن موضوع در اینه که انسان به قضایا واتفاقات پیرامونش با چه دیدی نگاه کنه!
    میشه هر مساله ای را اینگونه با دقت نگریست ودر مورد آن اندیشید.
    جالب بود.ممنون

    پاسخ دادنحذف
  2. بعد از اینکه نظرتون رو نوشتید در منوی «نظر به عنوان: » گزینه ی نام/ آدرس اینترنتی رو انتخاب کنید. اسمتون رو وارد کنید و دکمه ی ادامه رو بزنید و در آخر ارسال نظر
    نظر شما با اسمتون ثبت می شه

    پاسخ دادنحذف
  3. من همونطور که سارا گفت عمل کردم.نتیجه داد.ممنون از سارا

    پاسخ دادنحذف
  4. سلام

    من يه خورده توي متن گم شدم!
    نوشته عالي بود، نگاه عالي بود!

    قربان شما!

    پاسخ دادنحذف
  5. فرصتی یافتم تا داستانهای اخیرت را بخوانم. راستش بجز از داستان دزد و چاه بهار ، بقیه اش مرا نگرفت. به نظر من همان مشگلات همیشگی را داشتند..
    البته خوش آمدن یا نیامدن بسیار سلیقه ای است اما بهر حال یک سری تکنیک های مشخصی هم هست که فکر می کنم که به علت با عجله نوشتن رعایت نمی کنی. مثلن حوصله به خرح نمی دهی تا فضا و رفتارهای کوچک شخصیت هایت را نشان بدهی. ببین ساعدی در همان داستان زیبایی که برایم فرستاذه بودی چه کرده بود. حتا از توصیف شست پای قهرمان داستانش نیز نگذشته بود. درست است که پایان بسیار تکان دهنده ای داشت

    اما حتا بدون آن هم آدم از خواندن آن لذت می برد

    پاسخ دادنحذف
  6. سلام

    يه خورده مجبورم با آقاي ناصر مخالفت كنم!

    به نظر من هر نويسنده اي يك سبكي داره، اينكه ساعدي به جزئيات شست پرداخته سبك ساعدي است، گاهي به نظر من نويسنده تصور شخصيت داستان و وضعيت و شكل ظاهي اون رو به دست خواننده مي سپارد. خوب مثلا من پيتزا خور رو يك جوان بيكار، با لباس هاي نه خيلي فاخر تصور مي كنم كه زير درخت حتي كفشهاش رو در آورده، حالا سراغ كفشاش، من يه كفش استوك فوتبالي نه پاره اما كثيف و كهنه مي بينم!
    حالا يه دوستي ممكنه اين فرد رو يه بچه پولدار ببينه كه دوست داره دزدي كنه!
    اين خيلي خوبه كه نويسنده اين انتخاب رو به خواننده اش بده!
    قربان شما

    پاسخ دادنحذف