۱۳۸۹ آذر ۲۹, دوشنبه

چی میشد اگه؟


  :چی می شد اگه بیشتر با هم حرف می زدیم؟
  :چی می شد اگه حضور همدیگه رو  بیشتر حس می کردیم؟
  :اصلا چطوری شد که از هم دور افتادیم؟
  :من درس می خوندم ، ساعتها از اتاقم بیرون نمی اومدم .
  :کارم زیاد بود، شبا که خسته از سر کار  می اومدم، نمی دیدمت، این آخرا در اتاقت همیشه بسته بود.
  :تا منو می دیدی، غر می زدی. چراغ اتاقت چرا روشنه ؟بازم که در خمیر دندونو  نبستی.  اتاقت چقدر بهم ریخته ست.
  :بهت افتخار می کردم، صدبار اومد تو ذهنم که بهت بگم آفرین چقد خوب درس میخونی،نمی تونستم. تو بچگی همیشه بهم گفته بودند "تو بیعرضه ای، نمی تونی"
 :فکر می کردم  نمی خوای منو ببینی، موفقیت هامو، پیشرفت هامو.
 :من در گیر کارام بودم، سگ دو زدن واسه یه لقمه نون. مشکلات بابام که خودشو تو دردسر بزرگی انداخته بود.
 :مامان هم همینارو می گفت، اینکه "بابا زیر کوه مشکلاته."
 :همیشه همین طوره .آدم از حال و روز  نزدیکترین کساش بی خبره.
 :مثل اینکه یکی مون چینی حرف میزد، حرفای همدیگه رو نمیفهمیدیم .
 :همون چیزی که بهش میگن تفاوت نسلها .من دنبال  آرمانهای بزرگ بودم، اینکه تو ازخودت میگفتی روخودخواهی می دونستم.
 :یاشاید هم تفاوت آدمها.با مامان ساعتهاحرف می زدم. داستان اولین عشقمو برا اون گفتم،  به تو نمی تونستم خیلی نزدیک بشم.
  :حس می کردم  میخوای با من رقابت کنی، اما با همه وجودم دوستت داشتم. گاهی شبها که خواب بودی بالای سرت می اومدم، نگاهت می کردم. این پسر من بود ولی چقدر عوض شده بود.
  :هنوز گاهی وقتها حرفهای تو رو از دهن خودم می شنوم. حالات و حرکات خودمو که تو آیینه نگاه می کنم، ترو می بینم.
  :بعدها فکر  کردم "پسرم اینجا بود ، جلو چشمم .ولی نمی دیدمش. "  اونموقع  بود که

برات  نوشتم.نوشتن برام از حرف زدن آسونتر بود.
  :نوشته ها تو که دیدم تازه فهمیدم چه روزایی رو از دست دادیم. تو دیگه اون آدم خشک، جدی ومسئول نبودی، یه آدم بودی مثل خیلیها  که عاشق می شد، می ترسید، می جنگید، شکست میخورد ،اما  باز هم سرپا می ایستاد.
  :این نوشتن ها یه جور  درمانه .کارهایی که باید میکردم و نکردم، اتفاقاتی که نباید می افتاد ولی افتاد.
  :یادمه منو می انداختی روی پاهات. بالا، پایین می کردی و صدای اسب در می آوردی، همون موقع هم برام قصه تعریف می کردی، قصه اینکه اسبه کجا می ره و چی کار می کنه؟
  :همچین از ته دل غش غش می زدی ومیخندیدی که صدای مامانت در میومد" از حال نره بچه ام"
  :بعدش کول سواری می کردیم، اولش از پشتت کمی آویزون می شدم، بعد می دویدی، اونقدر می دویدی که دستام کلا آویزون می شد و پاهام از کمرت می اومد پایین تر، بعد می رفتی سمت تشک لحافها یه دفه اونجا ولم می کردی .
  :بعد قلمدوش ات می کردم، پاهات از دو طرف شونه هام آویزان می شد، دستاتو تو دستام می گرفتم و دور اتاق می دویدم، گاهی هم صدای سرخپوستا رو در می آوردیم و به طرف مامان حمله می کردیم.
  :بعد پاهامو می ذاشتی رو شونه هات و می گفتی وایسا، من خیلی قد می کشیدم. به تاق نزدیک می شدم، می گفتی دست بزن نترس.
  :جمعه ها که می شد دوتایی می زدیم به کوه . روی سبزه ها کنار هم دراز می کشیدیم و آسمون رو تماشا می کردیم. گاهی هم با چوبهای نازک خاک رو زیر و رو می کردیم، مورچه ها و کرمها تو هم می لولیدند.
  :بزرگتر که شدم تو خونه توپ بازی می کردیم، مامان میگفت نکنین صدای صابخونه در میاد.
  : یه بار تو حیاط با توپ زدی خورد تو شیشه . صدای شکستن اش هنوزم تو گوشمه.مامانت بهم گفت :مرد گنده خجالت نمیکشی؟ خندیدم.گفتم"بابا من نشکوندم که."
  :اما موقع بازی جدی بودی، از اون باباها نبودی که کوتاه بیان.
  :تو خونه یک تشک پهن می کردیم،  کشتی  میگرفتیم .فتیله پیچ ات می کردم، بارانداز،سروته یکی. تو هم نرم بودی و هم سبک. فقط می خندیدی . مامان می گفت بچه مو ناقص نکنی.
  :تو هم می گفتی نترس، بذار یاد بگیره، هیچیش نمیشه.فقط بزرگ میشه.
  :وقتی سبیلامو رو گردنت می ذاشتم، قلقلک ات می اومد،هی پخ پخ می کردم.تو هم  می خندیدی. آخرش مامان می اومد تو رو از زیر دستام می کشید بیرون، دست می کشید زیر چونه ات میگفت "ببین بچه مو چیکار کرده جاش قرمز شده ."
  :اونروز تو پارک نشسته بودم دیدم یه مرد داره زیر گردن پسرشو ماچ میکنه. یاد اونروزا افتادم .یه دفه هوس کردم "کاش یه بچه داشتم."
   :ببینیم تو چه جور پدری میشی؟
                                      بیست ونهم آذرماه 89

۷ نظر:

  1. سلام
    شب یلداتون پیشاپیش مبارک
    خیلی جالب بود.حسابی یاد قریم ندیما افتادم و خاطرات پدر و پسری خودم هم برام زنده شد.
    حکایت من و بابام و بازار لحاف دوزها موقع خوابهای ظهر.
    انشالا جمعتون همیشه گرم و صمیمی باشه.
    فاصله ها اصلا" مهم نیست.
    دلها به هم نزدیک باشه و برای همدیگه بتپه کفایت میکنه.
    شاد باشید.

    FX

    پاسخ دادنحذف
  2. عشق همیشه زیباست،حتی اگر هیچگاه برزبان جاری نشود!!!!!

    پاسخ دادنحذف
  3. دیا لوگ بسیار خوبی که در سکوت زمان ادامه د ارد،
    تکنیکی جالب برای توصیف احساسات درون دو نسل
    عبارات بسیار به یکدیگر نزدیک هستند از زاویه احساسی… و گاهی اوقات آن برای ما سخت است :پیدا کردن پدر یا پسر پشت آنها , این یک نقطه قدرت است…
    تخیل جدید , توجه و ابتکار جدید ,همه و همه برای من خواننده جذاب هستند
    با استفاده از این نوع گفت و گو و گفتن از احساسات در سکوت, طرز تفکر تازه ای را به خوانندگان ارائه می دهی…
    این یک متن خوب است! چرا که کیفیت متن جذاب است , من این را برای خوش آمدن تو نمی گویم
    , جای آن خالی است در رابطه بین پدران و پسران...

    و اگر رستم و سهراب با هم صحبت می کردند قبل از کشیدن تیغ ! ?

    پاسخ دادنحذف
  4. هرچه از عشق سخن بگوییم باز پیرایه و حجاب هایی بران می بندیم ای کاش عشق را خود زبان سخن می بود .
    و اما در باب نظریات فوق .
    یکی مسلمان و جهود باهم نزاع میکردند. که خنده ام گرفت از نزاع ایشانم . جهود میگفت اگر این قباله بنام من است من هم چو تو مسلمانم. مسلمان نیز میگفت اگر من دروغ میگویم خدایا جهود میرانم
    چو از بسیط زمین عقل منعدم گردد
    هیچ کس به خود گمان نبرد که نادانم

    پاسخ دادنحذف
  5. تاریخ همیشه شاهد سهراب کشی ها بوده است یعنی عقیده ازاد و خلاق فرزند توسط عقیده متحجر پدر سرکوب شده است و به نظرم گفت و گو بهترین راه حل است چنان که در قضیه داستان ارش کمانگیر نیز صدق میکند و ارش جانش را فدای وسعت بخشیدن به مرز و حدود انسانیت یعنی ازادی و خلاقیت و اختیار و انتخاب میکند و میخواهد دایره خط قرمز را تنگ تر و از بین ببرد و اگر درخت گردو که مانع گسترش حدود انسانیت شد نبود انسان ازادتر و خلاق تر میشد

    پاسخ دادنحذف
  6. اما در داستان ارش کمانگیر مذکور توضیح بدهم که ارش که برای تعیین حدود و ثغور انسانیت جانش را پشتوانه ی پرتاب تیرش کرد نشان می دهد که حدود اختیار و انتخاب و ازادی و خلاقیت انسان ذاتا نا محدود است منتهی مانع وسعت بخشیدن ارش درخت گردو پیر شد در ادبیات و اشعار شعرا معمولا درخت به معنی اگاهی است منتهی درخت گردوی پیر مذکور درخت اگاهی کاذب و دروغین و عوام فریبانه است که در مقابل تیر اگاهی بخش و رهایی بخش ارش ایستاد که این عمل معمولا توسط حاکمان مستبد و ستمکار انجام می شود یعنی اگاهی تخدیر کننده و کاذب و عوام فریبانه که جلوی خود اگاهی و اگاهی راستین انسان ها را میگیرد همچنان که در زمان حضرت موسی هم که وقتی که در مقابل فرعون قیام می کند فرعون تمام ساحران و روشنفکران دربار خودش را جمع می کند تا در مقابل روشنگری های رهایی بخش حضرت موسی بایستند و عوام فریبانه به مردم فرعون می گوید که مردم موسی امده تا دین شما را از بین ببرد

    پاسخ دادنحذف
  7. وانگهی مگر تیر و کمان خود زاده ی درخت گردو نیست یعنی فرزند گردوست منتهی پدر پیر مانع حرکت ایشان می شود

    پاسخ دادنحذف