۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه

آبی


شمع ها روشن می شود. پانزده شمع رنگی. روی یک کوه برفی بلند که در کنارش آسمانی آبی است.آبی آبی. همه می خوانند و او نفس اش را رها می کند. شمعها یک به یک خاموش می شوند. نگاهش می کنم. موهای پشت لب اش کم کم سیاه می شود. صورتش به من هم شبیه است، اما چشمهایش.......
خانه مان طبقه دوم بود. پله هارا دو تا یکی بالا می آمد. در را باز نکرده ،  اول  لبخندش را می دیدم، بعد شانه های  پهن اش  سرم را در خود  می گرفت . در را با پا  می بستم. گفتم. سرم را بالا آورد و توی چشمهام نگاه کرد. چه نوری تو چشماش بود. محکم بغلم کرد.
تازه حالم داشت بهتر می شد، دیگه صبح ها با حالت تهوع از خواب بیدار نمی شدم و دیگه اون میل شدید به خوردن همه چیز  تو وجودم نبود.
حالا موقع آمدن از سرکار  بازم پله ها را دوتا یکی  می اومد،   اما در   که  باز    می شد   و
تو می اومد،رو زانوهاش می نشست، سرشو خم میکرد و گوشاش رو به شکمم می چسبوند.
می پرسیدم می شنوی؟ با دستش دستامو می گرفت و می گفت: باهام حرف می زنه.
اون روز دو ساعت از وقت همیشگی اومدنش گذشته بود .داشتم نگران میشدم که  صدای قدمای آرومی رو شنیدم. در رو که باز کردم، نگام نکرد. از کنارم رد شد و رفت تو. زود در را بستم و دویدم دنبالش:
" چی شده؟ کسی طوری شده؟"
باز هم نگاهم نکرد. فقط کتشو از تنش کند و دمرو افتاد رو تخت. صدای هق هق اش بلند شد. نمی دونستم چی کار کنم،  تکونش دادم، صداش کردم ، فقط گفت:
"همه چی تموم شد. همه چیزو خراب کردی."
"من؟ چی کار کردم مگه؟"
پاشد. نشست. چشماش قرمز بود. اون نور همیشگی توش نبود. هیچوقت اینجوری ندیده بودمش.
فقط گفت: " چرا به من نگفته بودی رفیق داشتی. همه این شهر کوچیک دارن  راجع به ما حرف می زنن، تامنو می بینن ساکت می شن. تحمل پچ پچ هاشون رو ندارم"
گفتم:"رفیق کیه؟  اون موقع من فقط  هفده سالم  بود. باور  کن حتی دستم بهش نخورد."
به من گوش نمی داد.نگاهش به جای نامعلومی بود.
پسرش را ندید. کیک را که قسمت می کنم، نوک قله را برای پسرم می برم. یک تکه ازآسمان آبی را هم برای خودم بر می دارم. آبی آبی.

                                                        بیست و چهارم دیماه هشتادو نه






۹ نظر:

  1. من گم شدم!

    بین راویان داستان گم شدم!!!

    یکی منو پیدا کنه!

    خلاصه داستان رو نفهمیدم!

    قربان شما
    پویا

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام.میتونم فقط بگم راوی یکی بود.نخواستم داستان رو خیلی باز کنم.میتونه با تخیل خودتون بقیه داستان شکل بگیره.اگر چیستان طرح کرده ام حتمن ناموفق بوده ام.

    پاسخ دادنحذف
  3. این بی نقص ترین داستانی بود که ازت خوندم.نقطه قوتش راوی بود طوریکه آدم فکر میکرد واقعا یک زن اونو نوشته است.

    پاسخ دادنحذف
  4. داستان شما دوست عزیز مثل داستان ققنوس است که وقتی که خودش را اتش میزند از درون خاکسترش ققنوس بچه هایی زاییده میشوند داستان نویس هم در اوج عروج روحی خودش اتش گرفته و شعر و یاداستان زاده میشود و می افریند و جالب اینجا است که کلمه ققنوس نزدیک کلمات انگلیسی gno و ignite که همگی به معنی شناخت و اتش و اخگر میباشند و کلمات مشابهی مثل : recognise یعنی شناختن و نیز diagnose یعنی تشخیص و نیز: prognose یعنی پیش اگهی و پیش شناخت میباشد و افریدن داستان و شعر نیز وقتی صورت میگیرد که نویسنده به اوج عشق و گرمی و حرارت روحی رسیده باشد و در داستان شما نیز در اوج قله های یخ گرفته گل های یخ که در زمستان می رویند و از دل سرما و سنگستان سخت سر برمیاورند هنوز خورشید را ندیده و کمی از شکوفاییشان میگذرد که اسیر تند باد حوادث میشوند و در اخر داستان شما نیز پایان خوبی دارد یعنی قله و بلندی نصیب ایشان و نیز اسمان ابی رنگ قسمت شما میشود و اما
    الا ای طوطی گویای اسرار
    مبادا خالیت شکر زمنقار
    سخن سربسته گفتی با حریفان
    خدایا از این راز پرده بردار
    چه ساز بود که در پرده میزد ان مطرب
    که رفت عمر و دماغ پرز هواست
    احمد ار بگشاید ان پر جلیل
    تا ابد مدهوش ماند جبرئیل
    گفت رو رو که من حریف تو نیم
    گر کمی بپرم بسوزد پرمرا
    جبرئیلا گر امینی و شریف
    تو نیی شمع ان پروانه نیز
    شمع چو دعوت کند وقت فروز
    جان پروانه نپرهیزد ز سوز
    نمیدانم چه دید اندر خم گیتی ان فرزانه فرزند
    که عوض لوح سیمین بر بر
    فلک نهاد لوح سنگین بر سر

    پاسخ دادنحذف
  5. از حسن توجه و محبت همیشگی دوست عزیز دکتر سیفی تشکر میکنم.

    پاسخ دادنحذف
  6. انشا الله امیدوار است که این داستان ها را جمع کرده و به صورت یک کتاب زیر چاپ برود و نیز در داستان شما دوست عزیز فرازهایی از قبیل صورتش مثل من بود و چشمانش ...جالب توجه و قابل تاویل و تفسیر است .
    به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل
    ستاره باران جواب کدام سلامی به خورشید از دریچه تاریک
    نگاه از تو ایمن می شود
    خوشا نظر بازیا که تو اغاز می کنی
    در پس پشت مردمکانت فریاد کدام زندانی است
    که ازادی را بر لبان براماسیده گل سرخی پرتاب می کند
    وگرنه این ستاره باران حاشا چیزی بدهکار افتاب نیست
    و دلت کبوتر اشتی است به خون تپیده به بام تلخ
    با این همه چه بالا چه بلند پرواز می کنی
    من غواصم و عشق در و دریا میکده
    سر فرو بردم اینجا تا کجا سر بر کنم
    من که پی بردم به گنج بی پایان دوست
    بعد از این صد گدای مثل خود را قارون کنم

    پاسخ دادنحذف
  7. چو بگذشت این شب تاری
    و سر خفتگان برفت خماری
    یزدان به تمامی جلوه گر شد و دیو در زنجیر
    یاد آر ز شمع مرده یاد آر
    یاد آر زشمع مرده یاد آر

    پاسخ دادنحذف
  8. مصطفا جانف
    داستان از گفتم:"رفیق کیه؟ برایم گنگ شد.
    بهرام

    پاسخ دادنحذف
  9. بهرام عزیز
    ضمن تشکر از علاقه و وقت گذاشتن ات فکر می کنم که شاید بهتر بود اونجامی نوشتم"رفیق کدومه"
    اما اگر از نظر مفهومی نارساست حتما باز نشده است.در واقع به علت ظنی که مرد به او دارد و دامنه تنگ تعصبات رابطه می گسلد.البته من سعی کردم بخشی از داستان را به عهده خواننده بگذارم،چون میتوان گزینه های مختلفی را در نظر گرفت.باز هم ممنون

    پاسخ دادنحذف