۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

به اندازه هسته زالزالک،به رنگ گوجه فرنگی

اول اندازه هسته زالزالک بود.رنگش مثل گوجه فرنگی.آمد پشت دندانهای نیش بالا و پایینم.درست چسبید به سقف دهانم.بزرگ شد.بزرگ تر.تمام دهانم را گرفت.باز هم بزرگ تر شد.شد باندازه سرم. سرم بزرگ شد. شد  اندازه  اتاق.می خواستم بالا بیاورم. می خواستم داد بزنم. صدایم  می پیچید   تو سرم. بر می گشت.کسی من را نمی دید.کسی  نمی فهمید چه دردی می کشم.مثل این بود که تو خواب فریاد می زدم.
همیشه همین جور بود. روز پنجم که آخرین سری داروها را می خوردم، شروع می شد.گاه می رفتم بالای یک صخره بلند. حس می کردم همین الانه که بیافتم.گاهی هم آویزان می شدم ته یک چاه.فقط دور وبرم سیاهی بود.
وقتی با آن موهای خاکستری اش ،خمیده می آمد تو اتاق،نمی خواستم تو چشماش نگاه کنم. با دستش موهام را  نوازش می کرد .از بالا  تا پایین. دست اش را پس می زدم.زیر لب چیزهای نامفهومی می گفت.با دستم در را نشانش می دادم. نمی توانستم  نگاهش  بکنم. آن  موقع  می شد   مثل  نقاشی  هایی  که می کشیدم.آدمهایی که دست داشتند،پا داشتند،اما صورت نداشتند.نمی دانستم کیست؟تو اتاق من چیکار دارد؟ هیچ خاطره ای ازش نداشتم. اما وقتی می رفت،  آن راه رفتن خمیده اش دل ام را تکه تکه  می کرد.
آن روز هم یک روز بود مثل همه روزهای دیگر.با سر درد از خواب بیدار شدم. اما نه، مثل همیشه  نبود.  درد آمده بود  سمت   گوش راستم.  تا  ته  گلویم می خارید.مثل این بود که یک جانور تو گوش راستم بالا و پایین می رفت. زبانش را فرو می کرد تو لایه لایه های مغزم.چربی هایش را می مکید. ذره،ذره.
باز آمد تواتاق. چشم هایش را کوچک کرد، لبهایش را غنچه.حالم را پرسید.به گوشم اشاره کردم.گفتم:
"جونور.یه جونور توشه."
گفت:"باید بریم دکتر.هر چه زودتر بهتر."                                       

مرد روپوش سفید بلندی پوشیده بود.تا من را دید،خندید.روی یک صندلی بلند نشوندم.گفت:
"باز هم  خیالات؟"
از روی دیوار روبرو یک سوسک کوچک بالا می رفت.چراغ کوچک را زد روی استروسکوپ.گوشم را نگاه کرد.اول گوش راست،بعد گوش چپ.چیزی نگفت.قیافه اش رفت تو هم.بیرون رفت.وقتی که آمد،گفت:
"یه شست وشو بدیم ببینیم تو گوش ا ت چه خبره؟"
ساختمان  گوش درست مثل کتاب زیست شناسی سوم دبیرستان جلوی  چشمم  بود. لایه لایه  و  پیچ  پیچ. دست  های  مرد  را نمی دیدم.بعد از چند دقیقه ظرفی را که در آن گوش را شست وشو داده بود،پیش رویم گذاشت.روی آب ،یک سوسک کوچک آخرین دست و پاهایش را می زد.
                                                              بیست و سوم اردیبهشت نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر