۱۳۹۰ تیر ۱۹, یکشنبه

شب پایانی نداشت

نه!نیامده بود.نیامده بود مثل هر شب که از دیوار کوتاه پشت بام می پرید،می نشست در سه کنج دیوار،درست روبرویت.چشم می دوخت توی چشم هایت.تو  به دست هایش نگاه می کردی که هنوز هم پس از این همه وقت برایت عجیب بود.بزرگ بودند و چاک چاک.  آنوقت بود که "سالام" می گفت و منتظر می شد.توحالش را می پرسیدی واو نگاهت می کرد.
چه خبر که می گفتی،به ترکی چیزهایی می گفت.بعد پا می شدی و از اتاق آسانسور "زهر ماری" را می آوردی.با دو استکان کوچک،کاسه ای ماست وخیار هم کنارش که سرشب با حوصله آماده اش کرده بودی.می نشستی روبرویش .شیشه را می گذاشتی زمین.دستش استکانی می دادی.استکانی دستت می گرفتی.کاسه ماست و خیار روی زمین منتظر می شد تا استکانها پر شود.قبل از اینکه استکانها بالا بیاید ،قاشقی از ماست و خیار کم می شد.استکانها بهم می خورد.او بلند و پرشور"ساغ اول"می گفت.سلامتی می دادی واستکانها بالا می رفت.از خیابان صدای همهمه آدمها ورفت و آمد ماشین ها می آمد.استکان را که بالا می رفت،اول کاری که می کرد این بود که     پشت دست بزرگش را به سبیل های بور رو به سفیدی اش بکشد تا چند قطره ای که آنجا بود ،پایین بریزد.بعد شروع می کرد به ترکی حرف زدن.آن وقت نگاهش می کردی چهار چشمی ،جوری که نفهمد نمی دانی چه می گوید.شاید هم می فهمید و باز می گفت.ازبالای آن ساختمان بلند ،همه شهر زیر پایت بود،اما تو همه حواست به او بود.ساکت که می شد،استکان دوم را پر می کردی.این بار تو بودی که بعد از بالا رفتن  استکانها،شروع می کردی به گفتن.حالا او بود که دست به چانه زده،نگاهت می کرد.گاهگاهی هم سرش را تکانی می داد.تواز سختی کار ساختمان می گفتی،از درس ات که نصفه کاره مانده بود،از دختری که می خواستی اش ،اما نصیب دیگری شده بود واز مادر پیرت که ششماهی بود ندیده بودی اش.او گوش می داد.ستاره ها در آسمان می درخشیدند.پشت بام از نور ماه تمام ،روشن بود.
حرفهایت که تمام می شد،می گفت:"توک زهر ماری"
می ریختی و این بار او بود که ماجرا هایش را تعریف می کرد.وقت گفتن ،گاهی چشم  هایش پر می شد و صدایش می لرزید.اصوات نامفهومی که پشت سرهم ردیف می شدند برایت کلمه نبودند.پیش چشم ات آواز پرنده می شدند.صدای نسیمی که در لابلای شاخه ها می پیچید. صدای  رودی که آرام می رفت.می شنیدی و جان می گرفتی.دوباره او سکوت می کرد و تو می گفتی .ته شیشه را قطره،قطره در دو استکان می ریختی.استکان آخررا با هم بالا می آوردید. او می کوشید تا استکانش را به پایین استکانت بزند. تو هم تلاش می کردی. استکانها تا روبروی چشم ها بالا می آمد. یکضرب تا قطره آخرش را می نوشیدید.بعد سکوت می شد تا او بزحمت پا شود.افتان و خیزان برود تا لبه دیوار کوتاه بین بامها.پا می شدی،تا  کمک اش کنی که برود.دستش را روی شانه ات می گذاشت.از دیوار که ردمی شد،برمی گشت.دستی تکان می داد و می رفت.
حالا تنها مانده بودی وسط پشت بام.چراغ های اطراف خاموش بود.صدایی نبود.ماه وسط آسمان تنها بود.شیشه ،دواستکان و ماست و خیار روی زمین بود.آمدی. نشستی.درست روبروی همان جایی که همیشه می نشست.استکان ها را پر کردی.استکان خودت را برداشتی ،نگاهش کردی.به استکان دیگر که روی زمین مانده بود،خیره شدی.ماست وخیار دست نخورده مانده بود.استکانت را زمین گذاشتی.بعد آرام شروع کردی به حرف زدن.
                                       هشتم تیر ماه نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر