زن از درون قابِ چوبی پنجره ،به بیرون نگاه کرد.هوا کم کم روشن می شد. سمند تا نیمه ی چرخ ها ،در گِل فرو رفته بود.درختِ خشک، کنارِ جاده سر خم کرده بود.لاستیک بزرگ کهنه ،آن طرف تر از ماشین، به چشم می خورد. باران نمی بارید ،اما آسمان پر از ابر بود.چشم های زن تا دور دست ها را گشت. جنبنده ای دیده نمی شد. آه کشید و برگشت.دستش را زیر پتو،روی پیشانی مرد گذاشت.هنوز گرم بود. بی آنکه حرفی از دهانش بیرون آید، ناله می کرد. چند تارموی سفید ،قاطی موهای سیاهِ ژولیده و چرب اش شده بود.زن موها را آرام از روی پیشانی کنار زد.دستش از روی چشم ها گذشت و روی لبان نیمه بازمرد ماند.خشکی لب ها را زیر سرانگشتان اش حس کرد.نگاهش روی بالش افتاد که از آب دهان مرد خیس بود.خودش را روی تخت رها کرد.
دیشب چراغ اتاق را که روشن کرد،مرد می لرزید.زیر بغلش را نگرفته بود اگر،زمین می افتاد.تا تخت کشاندش،مرد کتش را درنیاورد.زن فقط فرصت کرد که پتو را کنار بکشد تا مرد به پشت ،روی تخت بیافتد.از تخت دیگر،پتویی آورد و روی اش انداخت. مرد نفس نفس می زد.صدای به هم خوردن دندان های اش،اززیر پتو بگوش می رسید.از کیف اش،قرصی در آورد و با کمی آب به او داد.
عصر از شهر بیرون زدند.هوا از ظهر گرفته بود،اما باران،ساعتی بعد شروع شد. اول درشت بود وآرام،بعد تند و ریز بارید.آسمان برق می زد و به فاصله ای غرش رعد شنیده می شد.به جاده فرعی که پیچیدند،دیگر برف پاک کن ها ،به گَرد باران روی شیشه نمی رسیدند.جلوتر راه شان را بستند.آب ،جاده را شسته بود.راه دیگر یک جاده متروکه بود.زن گفت که برگردند،مرد خندید،دستش رامحکم روی بازوی بیرون مانده ازپیراهن اش زد و گفت
:"من؟برگردم؟عمرن."
:"دستکم یه جایی وایستیم تا بارون بند بیاد."
" این راه نزدیکتره، فقط یه خورده دست انداز داره، نیم ساعت دیگه می رسیم."
مرد نوشخندی بر لب، جاده پر دست انداز را رفت. باران سیل آسا می آمد و جاده تاریک بود. هیچ ماشینی در جاده به چشم نمی خورد.پیش تر به جاهایی رسیدند که گل ولای بیشتر بود.ابروهای مرد در هم رفت.سرعت ماشین کم شد. در گل که گیر کردند،مرد گاز داد وچرخ ها بیشتر فرو رفت. دستش را بر فرمان کوبید.از شدت درد، آن را سمت دهان برد.زن دستش را لحظه ای روی دست مرد گذاشت و کنار جاده ،چراغی روشن را نشان داد. مرد کت اش را از روی صندلی عقب برداشت و پوشید. روی رکاب ایستاد ویک متر آنطرفتر پرید. از صندوق عقب، ساک را برداشت و دست زن را گرفت . زن لرزش دست مرد را حس کرد. سمت روشنایی دویدند.برقی در آسمان درخشید وباران تند شد.زیر چراغِ روشنِ کنارِ جاده،پیرمرد ایستاده بود.روبرویش که رسیدند،آسمان غرش کرد.پیرمرد یک سر وگردن از مرد بلندتر بود.کاسه ی چشمِ راستش،سفید بود.وقتی خندید،دندانهای سیاه و کرم خورده اش پیدا شد،زن دست مرد را کشید،ولی مرد که زیر باران می لرزید،باز هم پیش رفت.
:" خوش اومدین مهمونای عزیز!"
خندید.ته ریش سفیدی داشت و کلاه سیاه قزاقی بر سر گذاشته بود.با هم گفتند:
"اتاق دارین؟ "
پیرمرد رفت جلو.دست مرد حالا چنان می لرزید که دست زن هم بالا و پایین می رفت. زن دست راست،یک پیشخوانِ چوبی کهنه دید ومیز و صندلی های تاشویی که در گوشه و کنار سالن بود.پیرمرد راه پله دست راست را نشان داد:"برین بالا.درِ اتاق بازه."
در کیف زن چیزی نبود.توی ماشین کمی خوردنی داشتند،اما به باران و گِل که فکر کرد،از خیرش گذشت. باران یکریز روی شیروانی می خورد.نگاهش سمت سقف رفت و ردیف تیرهای چوبی.به نظر می رسید اینجا زمانی قهوه خانه بوده است . فرش درشت بافتی هم وسط پهن شده بود که جا بجا از سوختگی سوراخ بود.یک صندلی و یک میز گرد کوچک هم کنار پنجره بود. در اتاق نه یخچال بود، نه توالت دستشویی.باید پایین می رفت. سفیدی چشمِ پیرمرد از ذهنش گذشت .از اتاق بیرون آمد واز پله ها پایین رفت.پیرمرد با جاروی دسته بلندی، گل ولای جلوی در را تمیز می کرد.روپوش بلند قهوه ای رنگی تنش بود. صدایش زد:
" ببخشین آقا!همه جارو کثیف کردیم .شرمنده شدیم".
پیرمرد آشغالها را در خاک انداز ریخت و برگشت. زن سعی کرد به چشم راستش نگاه نکند. نگاهش را مستقیم دوخت توی چشمهای زن و لبهای اش را غنچه کرد :
" خانم !اینجا مالِ خودتونه،روشن اش کردین ."
لب هایش را از هم باز کرد و دندانهای سیاهش پیدا شد.زن خودش را کمی جمع کرد
:"چیزی واسه خوردن دارین؟"
" برای خانمی که شما باشین،همه چی داریم . شوهرت چش شده؟"
" یه دفه تب ولرز کرد. دوا دادم بهش ،خوابیده."
"بخوابه،خوب می شه. خوابیدن خوبه."
زن نشست پشتِ میزِ کنارِ پیشخوان .نگاهش به تابلوی زمینه قرمز روبرو افتاد.زن نیمه برهنه ،جام را به لبهای مرد نزدیک می کرد.پله های روبرو را دید .پیرمرد با یک بشقاب نیمرو و نان برگشت.زن به پله ها اشاره کرد:
"مهمون دیگه ام دارین؟"
پیرمرد دستش را در هوا تکان داد:"اونجا؟نه .غریبه نیست."
یک بار نگاه پیرمرد را روی تنش حس کرد. سرش را که بالا آورد،پیرمرد روی پیشخوان را دستمال می کشید. زن غذا را چند لقمه کرد.زیر باران تا توالت گوشه ی راست حیاط دوید.توالت کاسه ای گود وکهنه داشت و کف اش موزاییک بود.آفتابه مسی قرشده را،از آب سرد پر کرد و چشم ها را دید.از پشت هواکشی که در پنجره بود،نگاهش می کردند.تا چشم در چشم شدند،گم شدند.خواست جیغ بکشد،ولی صدایش در نیامد. به باغ دوست پدرش رفته بودند.تنگش که گرفت،تا توالت گوشه ی باغ دوید.شلوارش را که پایین کشید،سیل وار می آمد.از سوراخ کوچکی در پشت توالت،دو چشم نگاهش می کردند.جیغ کشید وبیرون زد.سایه ای لای درختها گم شد. تا پیش بچه ها دوید.
از آب آفتابه ریخت و بیرون دوید.چراغ اتاق سمت چپ روشن بود.پیرمرد نشسته بود پشت پیشخوان.دست راست اش را ستون چانه کرده بود و چرت می زد.لحظه ای ایستاد،به پیرمرد نگاه کرد و از پله ها بالا رفت.وارد اتاق که شد ،در را قفل کرد.صدای خُرخُر مرد در اتاق پیچیده بود.تخت اش را کشید و پشتِ در گذاشت. ازساک، لباس خواب اش را در آورد.چراغ را خاموش کرد. روی تخت ،چسبیده به در نشست،بلوز را از سرش بیرون می کشید که یک جفت چشم را دید که از بالای پنجره در ورودی به پایین نگاه می کردند.سفیدی چشم راست خالی بود. لباس خوابش را تند پوشید.دوباره که نگاه کرد،چشم ها نبودند.
حوله ای را که از ساک برداشته بود،رویش انداخت و روی تخت دراز کشید.گاه به سقف نگاه می کرد، گاه به گوشه ی پنجره .صدای پایی که آرام روی زمین کشیده می شد،نیم خیزش کرد.از دریچه های مستطیلی پایین در به بیرون نگاه کرد.دو جفت پا به درنزدیک می شدند.یکی پوتین پوشیده بود و دیگری کفش سفید کتانی پایش بود. در ورودی یکباره از جا کنده می شد . یک نفر خودش را روی او پرتاب می کرد . سینه های اش تازه سفت شده بود . روی تخت خانه ی خاله ،خوابش برده بود.نام خاله اش را کسی صدا زد.بعد دهانی با بوی تند الکل ،روی لبانش فرود آمد.دستی روی سینه هایش نشست وفشار شان داد.درد درون سینه اش پیچید.جیغ کشید و خون از بینی اش بیرون زد.دهان بزرگ و دست ها رفته بودند،خاله آمد، بغلش کرد و به اتاقی دیگر برد.تا صبح خوابش نبرد.پاها تا پشت در آمدند.بعد صدای پچ پچ آمد،دستش را جلوی دهانش گرفت که صدای نفس زدنش ،شنیده نشود.پاها کمی ایستادند،بعد برگشتند و از پله ها پایین رفتند.
دراز کشید.سعی کرد چشم هایش را ببندد و جایی را نگاه نکند.دستش را برد داخل کیف اش.گشت تا به گوشی موبایلش خورد. خاموش شده بود. مرد موقع رانندگی،موبایل اش را می گذاشت کنار دست اش،پیش سی دی ها.شاید حالا داخل کت اش بود. دست اش را زیر پتو برد.اول به جیب های بالا دست زد.بعد دست اش را پایین تر برد و جیبهای پایین را هم گشت . مرد دست اش را چسبید و به سمت خود برد.زن جیغ کوتاهی زد و دست اش را از دست مرد بیرون کشید.
صدای خش خشی آمد.یکی خودش را از دیوار حیاط بالا می کشید.روی زانو به سمت پنجره حیاط رفت.باران به شدت می بارید.یک نردبان جلو پنجره بود که از آن رد می شد و تا بام می رفت.کسی روی آن نبود .برگشت روی تخت. به سقف خیره شد.تخت اش تکان می خورد،شاید یکی در را تکان می داد.از دریچه ها به کف راهرو نگاه کرد.پوتین ها جلو تر آمدند. ضربه ای به در خورد.با دقت گوش داد،یک نفر پشت در بود . صدایش گویی از ته چاه در می آمد.گفت :"کیه؟"
صدای پیرمرد بود:"خانم صدای جیغ اومد.اگه مشکلی هس،تشیف بیارین پایین،خدمت تون باشیم.چای هم هست.من شبا تا صبح بیدارم."
"نه آقا! چیزی نیست.من دارم می خوابم."
صدای قدم های پیرمرد دور شد.زن به ساعت اش نگاه کرد.تازه نیمه شب بود و تا صبح شش ساعتی باقی بود. خوابش نمی برد.روی تخت نشست. دوباره روی تخت دراز کشید.سعی کرد بخوابد. چشم هایش را که می بست،ده ها جفت چشم را می دید که از پشت تیرهای چوبی سقف،از پشت پنجره و از همه جای اتاق نگاهش می کردند.به عقربه های شبرنگ ساعت اش دوباره نگاه کرد،فقط پنج دقیقه گذشته بود. آن قدر به عقربه ها نگاه کرد که خوابش برد.در خواب دید که می خواهد به دستشویی برود،ولی جای خلوت پیدا نمی کند.رفت تا به جایی رسید که هیچ کس نبود ،لباس اش را که پایین کشید،چشم ها پیدا شدند وسفیدی چشم راست پیرمرد، به او خیره شد.بعد دهان اش را دید که به خنده باز شده بود و دندانهای سیاه کرم خورده اش را .از خواب پرید و پیرمرد را دید که در گوشه دیگر اتاق کنار صندلی نشسته است و نگاهش می کند.چشم هایش را چند بار باز وبسته کرد. هر چه کرد نتوانست از جایش برخیزد.نشست و به پنجره خیره شد تا آفتاب بزند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر