۱۳۸۹ دی ۱۴, سه‌شنبه

معلم کلاس پنجم


کتاب هنوز آنجاست. تکه پاره شده، ولی همه صفحات را دارد . مخصوصاً صفحه اولش را. همانجا که خانم معلم با خط خوش برایم نوشته است. تاریخ اش هم خوانا ست. اول چهارم فروردین بوده، بعد خط خورده و  پنجم فروردین شده است.                                                        
آدمها با لباسهای نو در پیاده رو راه می رفتند و من از پنجره اتوبوس، کتاب در دست نگاهشان می کردم . مادر رویش را محکم گرفته بود و سرجایش بند نبود.
زیر لب می گفت: با این همه گرفتاری، منو کشوندی اینجا؛ خوبه که دیدی.
 از خانه خانم معلم بر می گشتیم. وقت رفتن چقدر سفارش کرده بودم و او فقط گوش داده بود. قدمهایم را بزرگ بر می داشتم  و قلبم تند  می زد. دررا گشودند. خانه خالی بود. هر چه چشمهایم گشت چیزی ندید. سفر بود. عیدی مرا خواهرش داد. گفت قرار بوده فردا بیایید.
به او فکر کردم. وقتی پای تخته می خواندم چه مهربان نگاهم می کرد. به شوق لبخندش می نوشتم. مادر وقتی کاغذهایم را با نخ به هم می دوخت می گفت:
اینا رو میفروشه.                                                                                                                                       
اتوبوس پیش می رفت و من ذره ذره بزرگ می شدم.
                                             چهاردهم دیماه 89

۵ نظر:

  1. و همه ما ذره ذره بزرگ میشویم، با خاطرات

    پاسخ دادنحذف
  2. سلام

    به نکته زیبایی پرداخته بودین اما داستان رو به نظر من خیلی زود جمع کردین، یه چیزی اون ته داستان کمه نمی دونم یک توضیح اضافه یک منظره جدید، خلاصه به نظرم آخرش عجولانه جمع شده بود!

    قربان شما
    پویا

    پاسخ دادنحذف
  3. دوستان از محبت وتوجه تان سپاسگزارم.نوشته بالا بیشتر یک نوع تمرین بود و به همین خاطر اشکالات
    زیادی داشت.واقعیت این است که در نوشتن کمی محافظه کار شده ام،چرا که احساس میکنم باید وقت و دقت بیشتری روی کار گذاشت.تنها امیدوارم این مسئله باعث نشود که حسهایم خراب شود.ممنون

    پاسخ دادنحذف
  4. خوش باش ای عشق پر سودای ما
    ای جمله افلاطون و جالینوس ما
    در غم تو روزها بی گاه شد
    روزها با سوز ها همراه شد
    روز ها گر رفت گو برو باک نیست
    تو بمان ای انکه چون تو پاک نیست
    عشق حدیث راه پرخون می کند
    قصه های عشق مجنون می کند
    لاف عشق و گله از یار ز هی لاف دروغ
    عشق بازان چنین مستحق هجرانند...
    کو از عشق در رقص امد و چالاک شد

    پاسخ دادنحذف
  5. تاکی به تمنای وصال تو یگانه
    اشکم شود از هر مزه چون سیل روانه
    خواهد به سر اید شب هجران تو یا نه
    ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
    جمعی به تو مشغول و تو غایب به ز میانه
    گه معتکف دیرم گه ساکن مسجد
    یعنی تو را می جویم خانه به خانه
    روزی که رفتند حریفان پی کاری
    زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
    حاجی به ره کعبه و طالب دیدار
    او خانه همی جوید و من صاحب خانه
    من یار طلب کردم و او جلوه گه یار
    هرجا که روم صاحب ان خانه تویی تویی
    هر در که زنم پرتو کاشانه تویی تو
    در میکده و دیر جانانه تویی تو
    مقصود من از کعبه و بت خانه تویی
    مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه
    بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید
    پروانه در اتش شد و اسرار عیان دید
    عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید
    یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
    دیوانه منم که روم خانه به خانه
    هرکس به طریقی ره تو پوید
    عاقل به ره عقل و دیوانه برون از همه ایین
    تا گل نشکفته ی این باغ که بوید
    هرکس به طریقی حمد تو گوید
    بلبل به غزل خانه قمری به ترانه

    پاسخ دادنحذف