داداشام که رفتن مدرسه، مامان پیرهن خالدار قرمزمو تنم کرد. همونطور که موهامو دم اسبی می کرد، برام خوند:
پسردارا بیعارن، هرروز میان سلامی، ما نمی دیم جوابی، ما نمی دیم جوابی.
بعد با دست دلمو یواش قلقلک داد و با هم خندیدیم.
از تو کمد، چادر مشکی براق شو برداشت و سرش کرد. صورت گرد وتپل اش شد دراز و باریک، مث اینکه یه مامان دیگه شد.
:مامان ، من هم چادر میخوام.
خندید و همونطور که دستمو می گرفت تا از اتاق بیرون بریم گفت:
حالا وخ بسیاره، چادر هم سرت می کنی.
بعد کفشای بنددار قرمزمو پام کرد و آروم خوند:
مینا ناز، ناز، نازداره مینا
کفش قرمزامو که می پوشیدم خانم می شدم، دیگه نه گریه می کردم، نه غر می زدم.
بابام وقتی هنوز نرفته بود سفر، برام عیدی خریده بود.
از در خونه که بیرون میرفتیم مامان صدا زد:
اختر خانم، غذام رو چراغه، نسوزه. در اتاق بازه، به امید خدا تا ظهر میاییم.
****
فرشته خیلی بزرک بود،یه ترازوی گنده ام دستش بود، مامان سپرده بود که به هیشکی نگم کجا اومدیم، اگه نگفته بود به حمید و سعید پزشو می دادم. گفته به دایی و خاله ات ام نگو. اونام هر شب کارشون شده بیان خونه ما. هی به مامان می گن "بچه ها رو بده ننه ش، پاشو بریم. "مامان هم میگه" آخه دلم نمیاد. "بعد به من نگاه میکنه میگه "خدارو خوش نمیاد این بچه هارو تنها بذارم مخصوصا این طفل معصومو ، دق می کنه. "این جور موقع ها منم به رو خودم نمیارم که این حرفارو شنیدم.
از کنار فرشته رد شدیم, بعدش یه عالمه پله بود، اونقدر بالا رفتیم که دیگه نتونستم، گفتم:"مامان، بغل میخوام."
مامان چادر شو داد زیر دندوناش و دو دستش رو کرد زیر بغلم، منو بلند کرد. سرم رو گذاشت رو شونه ش، بعد با دست چپش منو به خودش چسبوند،با دست راستش هم چادرشو نیگه داشت و گفت: ماشاالله چقد هم سنگین شدی.
پله ها که تموم شد، چند تا راهرو بود، رفتیم تا ته یکیشون، رسیدیم به یه اتاق. یه مرد لاغر سبیل باریک پشت یه میز گنده نشسته بود. مامان، منو از بغل اش گذاشت پایین رو صندلی و خودش هم نشست. روشو خیلی کیپ گرفته بود. مرده هی سرشو تکان میداد. بعد مامان یه وشگون کوچولو از پاهام گرفت، من نیگاش کردم، یادم اومد که باید گریه می کردم، به کفشام نیگاکردم،اما مامان خودش گفته بود گریه کن. گریه کردم. مامان اسم بابا رو آورد،مرده خندید،مامان قرمز شد،منو نشون داد که گریه میکردم، مرده باز هم خندید،مامان ابروهاش رفت تو هم، دست منو محکم تر گرفت. یعد یه دفه
پا شد منو بغل کرد، جادرشو جمع کرد، از اتاق اومدیم بیرون،دروخیلی محکم زد بهم، اونطور که صدا کرد.
گفتم: مامان چی شد؟
گفت: هیچی قربونت برم.
اونقد تند می اومد که نفهمیدم چطوری پایین اومدیم. تو اتوبوس که سوار شدیم . مامان سرمو گذاشت رو پاهاش دست کشید به موهام.
اون موقع بود که دیدم چشاش خیسه . با گوشه چادر اشکهاشو پاک کردوگفت:
"همه چی درست میشه".
من هم همونجا از حال رفتم.
هفدهم دیماه هشتاد و نه
واقعا عالی بود. مرسی
پاسخ دادنحذفموفق باشی!
سلام
پاسخ دادنحذفخوب این یکی از هفته پیشیه خیلی بهتر بود یعنی بگم که عالی بود! من که هم از موضوع و هم از نحوه پردازش خوشم اومد!
راستی پیرو نوشته هفته پیش جسارت نشه اگر نظر می دم! اگر اشکالاتی که به ذهنم می یاد رو می نویسم! البته من اصلا نوشتن به صورت حرفه ای رو بلد نیستم اما نظر مبتد خودم رو می نویسم!
قربان شما
پویا
تصویر سازی خوب بود مطمئنا تاثیر کلاس و تلاش شما است اما نفهمیدم برای پیدا کردن پدر کجا رفتن با اون پله های بلند . کاوه
پاسخ دادنحذفشب عاشقان بی دل چه شب دراز باشد
پاسخ دادنحذفتو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
تو هم چو صبحی و من شمع سحرم
تبسمی کن و بین جان چون همی سپرم
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران
اتش است این این بانگ نای و نیست باد
هرکه این اتش ندارد نیست باد
بنال ای بلبل مستان ازیرا ناله ی مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
چراغ است این دل بیدار به زیر دامنش میدار
از این اب و هوا در گذر که هوایش شور و شر دارد
چو از این اب و هوا درگذشتی مقیم همدمی گشتی
که ابی هر جگر دارد
چو ابت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دائم درون دل سفر دارد
نازک ارای تن ساق گلی که به جان پروردمش به جان دادمش اب ای دریغا به برم می شکند با من ایستاده سحر تا مگر از دم مبارک او بیارم این قوم خفته را خبر لیک در و دیوار اوار شده بر سرم می شکند
مرد ایستاده با خود گوید غم این خفته ی چند اشک در چشم ترم می شکند
مهر خوبان دل و دین از همه بی پروا برد
رخ شطرنج نبرد انچه رخ زیبا برد
تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد
سمک تا به سمایش کشش لیلی برد
من خصی ناچیز بودم افتاده در جایی
او که می رفت مرا نیز به دل دریا برد
من که ملول گشتم از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمی می کشم از برای تو
عشق قهار است و من مقهور عشق....
همچو خاکم در کفت ای تند باد
من چه دانم که کجا خواهم افتاد
مصطفا جان داستان خوبی است.
پاسخ دادنحذفقسمت هی به مامان می گن "بچه ها رو بده ننه ش، پاشو بریم. "مامان هم میگه" آخه دلم نمیاد. "بعد به من نگاه میکنه
را نفهمیدم.
بهرام
بهرام عزیز
پاسخ دادنحذفباز هم فکر می کنم داستان را کمی گنگ گذاشته ام.پدر نیست،رفتن به دادگستری که باید دور از چشم همه انجام شود،برای جستن راهی برای رهایی اوست.زن از طرف خانواده خودش تحت فشار است،اما با روحیه
شاد و جنگنده ای که دارد می کوشدزندگی اش را حفظ کند.ممنون