بازیگر
بار اول بود که اینجا می آمد. می خواست ثبت نام کند. در موسسه باز بود، وارد حیاط شد. حیاط پر از درختان لختی بود که برگ و باری نداشت. در قسمت اداری بسته بود. نگهبان گفت که باید منتظر بماند، تا یکربع دیگر مسئول ثبت نام می آمد.
جلوی در ایستاد. روبرویش راهروی باریکی بود که انتهایش به راه پله ای می رسید که نرده هایش پیدا بود. در انتهای راهرو اتاق کوچکی بود که در و پنجره هایش را با مقوا یا چوب پوشانده بودند. دو جفت دمپایی جلوی در بودو یخچال کوچکی سمت چپ در ورودی راه پله قرار گرفته بود. فکر کرد باید اتاق نگهبان باشد. همان که حالا مشغول گشتن در حیاط بود، حتماً زن و فرزندی هم داشت. اینجا خیلی نباید به او بد می گذشت. هنرمندان مثل بقیه آدمها نبودند.حتمن مهربان تر بودند.
فکر کرد که بد هم نبود که خودش را بیکار معرفی می کرد و بعنوان نگهبان همین جا استخدام می شد.می توانست هم کارگردان ها را ببیند، هم نویسنده هارا.امکان داشت بعضی وقتها هنرپیشه ها هم به آنجا بیایند.آنها از کلاس که بیرون بیایند، با آدم خودمانی تر می شوند و پس از مدتی می شود به ایشان نزدیک تر شد. حتی از فکرش گذشت که ثبت نام نکند، اما بعد به خودش خندید. حتماً از همین نگهبان راضی بودند که هنوز اینجا مشغول بود. تازه اگر کسی را بخواهند،دنبال آشنا می گردند. حتی در مجتمع های مسکونی هم بدون آشنایی قبلی به آدم کار نمی دهند.
بازیگری را دوست داشت.خیلی.وقتی چراغهای داخل سالن خاموش می شد،قلب اش تندتر می زد.قهرمان فیلم که دراولین صحنه پیدایش می شد، اگر از تماشاگران خجالت نمی کشید می خواست بایستد و برایش کف بزند. هر کلمه ای که از دهان او خارج می شد، در ذهن اش می نشست و تا مدتها تکرارش می کرد. . از آن صحنه هایی خوشش می آمد که آرتیست بر خلاف انتظار همه کاری می کرد و دهان همه باز می ماند.
وقتی تنها بود خود را جای او می گذاشت و نقش اش را بازی می کرد. گاهی هم جلوی رفقایش بازی می کرد. همه شان می گفتند باور کن فروتن را بهتر از خودش بازی می کنی یا عرب نیا را عالی میای. آنقدر این حرفها رو شنیده بود که خواسته بود بیاید. اینجا را کورمال کورمال پیدا کرده بود. به ساعت اش نگاه کرد. درست چهار بود. خانمی از در حیاط وارد شد. وقتی جلوی قسمت اداری رسید، کلید را از کیف اش بیرون آورد و در را باز کرد ودر همان حال پرسید که آیا برای ثبت نام آمده است ، جواب داد:
"بله. بازیگری"
زن کیف اش را گوشه ای گذاشت و از داخل پیشخوانی که جلویش بود، یکسری کاغذ روی میز گذاشت.
گفت:"اینا رو چیکار کنم"
"پرکن ، مشخصات تو بنویس."
چند دقیقه ای گذشت. زن سر بالا کرد و پرسید که چرا معطلی. جوان چیزی نگفت.
زن نگاهش کرد . بعد سرش را تکان داد و کاغذها را جمع کرد.
پانزدهم بهمن هشتادونه
این داستان یاد اور داستان مولانا است که وقتی شخصی وارد باغ میشود چهره ی زیبای باغبان را میبیند و میگوید مقصود من از باغ تو بودی وگرنه باغ بهانه بود و یا به قول شیخ بهایی عاقل تا فکر کند چگونه از رودخانه بگذرد دیوانه از رودخانه گذشته است حالا حکایت شخصیت داستان مثل حکایت بئاتریس عاشق و ویرزیل عقل کل است که ویرزیل پیر عقل نمیتواند بئاتریس عاشق و سبک بار را درک کند و برای همین در اخر داستان خانم که مسئول اسم نویسی بوده وقتی کاغذ ها را به ان شخص عاشق میدهد و میگوید کاغذ ها را پر کن و ان شخص را درک نمیکند شاید مقصود ان شخص از اسم نویسی همان خانم که سمبل عشق است میباشد وگرنه کاغذ و اداره بهانه است!
پاسخ دادنحذفمن که فکر میکنم نوشته هایت بیشتر از نوشته های خیلی از نویسندگان معروف جاذبه دارد.
پاسخ دادنحذفمنتها نکته ای که وجود دارد، شاید نگاه من اینگونه است، قضاوت دیگران در مورد نظرم مهم نیست.چرا که قصدم تملق نیست.
صداقت در بیان نوشته ها زیباترین شکل داستان است و حسی را که ایجاد میکند، دلنشین تر است.
هرکس تفکری دارد. تفکر منهم اینگونه است.
تنها برایت آرزوی موفقیت دارم.
من از این داستان خیلی خوشم آمد. موضوع نگهبان خیلی خوب یود اما شخصیت پسر کمی تپیک بود. من که به خوبی شخصیت او را درک نکردم. کف ردن برای ارتیست را اصلن خوشم نیامد اما ادای فروتن و غیره را پسندیدم. شاید عشقش را می شد در تماشای بی اندازه ویدو و سی دی نشان داد. چیزی جدید.
پاسخ دادنحذف