۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

همه روزهای شمارش شده یک مرد

  یک و دو و چهار و هشت، سه و شش و نه و چند؟ دوازده و پانزده ونوزده، بیست و سه وبیست وشش وچند؟
 اعداد  از آسمان بر سرش فرو می ریخت. می دوید و می کوشید دور شود.اما آنها همچنان دنبالش می آمدند.از جایش پرید. پیشانی اش خیس عرق بود و تنش می لرزید.با کف دست راست  از میان ابروها پیشانی اش را مالید .دست را از میان موهای سرش عبور داد.سرش روی تنش  سنگینی می کرد.از رختخواب بیرون آمد.
    هنوز کلاس اول بود که شروع کرد به جمع ذهنی اعداد. تابستانی که کلاس سوم را تمام کرد، پدرش او را در کنار خودش در تاکسی نارنجی اش می نشاند و از مسافرینی که سوار می شدند می خواست که از او راجع به همه چیز سوال کنند.یک کتاب اطلاعات عمومی خریده بود که همه آن را،از جمعیت کشورها تا مساحت شان از بر بود.  پدر با هر پاسخی که او می داد، همانطور که فرمان ماشین را با دست چپ اش گرفته بود، لبخندمی زد. موقع رانندگی دست راستش همواره روی دنده بود و اگر دنده را عوض نمی کرد، به فواصل منظم با دست  روی آن ضربه می زد.وقتی دیگر مسافری در تاکسی نمی ماند،با همان دست آرام سه بار بر شانه چپ او می نواخت.
  کرایه مسافران را از روی تاکسی متر می خواند و   مانده پولی را که پدر  باید پس می داد حساب می کرد. ساعتی یکبار به پدر می گفت که چقدر کارکرده است.
 کبریت چهارستاره ممتاز توکلی سرپا ایستاد. پنج را گوشه ذهن اش یادداشت کرد و دوباره انداخت. کبریت این بار روی سطح جانبی ایستاد. این بار یک را   یادداشت کرد و به مسابقه کشتی بین محمد قربانی از ایران و ایوانف از شوروی ادامه داد. ساعتها در گوشه خلوت اتاق کوچک شان با یک برگ کاغذ و یک کبریت بازی می کرد و صدایی از او شنیده نمی شد.
بچه ها که از کلاس چهارم ریاضی یک بیرون رفتند، معلم شیمی همه ورقه های امتحانی را روی میز او گذاشت که برای هفته آینده تصحیح کند.به کلاس هفته قبل فکر کرد که وقتی معلم هنوز صورت مسئله  اکسیداسیون آهن را تمام نکرده بود، مقدار زنگ آهن تولید شده را پیدا کرده بود. معلم باورش نشده بود تا او پای تخته   به همان جواب رسیده بود، آن وقت آقای عبدالله زاده با آن سبیل مدل هیتلری و عینکی که از بالای آن تو چشمهای آدم نگاه می کرد،روی شانه چپ اش زده بود و گفته بود آفرین.
  زن در چشمهایش نگاه می کرد و حرف می زد. او که حروف الفبا را از یک تا سی و دو کد گذاری کرده بود و هرنامی  را سریع به یک عدد تبدیل می کرد،به جای نام زن هفتاد وهفت را گذاشته بود.چانه زن و یقه لباسش هم به شکل هفت بود. نمی توانست ذهن اش را روی حرفهای زن  متمرکز کند.گوشه ای از حرفها را می گرفت و ادامه می داد. به دستهایش نگاه می کرد و تعداد انگشتان  را در  آنها ضرب می کرد و بعد  کل  بند انگشتان  را محاسبه می کرد. تعداد آدمهای   کافه را حدس می زد و کل تعداد بند انگشتان شان را بدست می آورد. زن می گفت و می گفت ،اما او با سرانگشتانش گوشه کت اش را لمس می کرد و تعداد لیوان های روی میزها را حساب می کرد.زن از جا برخاست.کیف اش را روی دستش انداخت و گفت:" معلوم نیست با کی دارم حرف می زنم؟ "
و او یک نفر را از تعداد آدمهای کافه کم کرد و از  کل بند انگشتان سی تا.
ده لیوان  با هم بالا رفت .روی دیواره هر کدام شان نقش پنج دایره کوچک رنگی بود. او هم لیوانش را بالا برد. بار اولش بود. گفتند به سلامتی. در فیلم ها دیده بود که آرتیست ها چگونه لیوان ها را سر می کشند. همه را یکجا بالا رفت. باید باقیمانده را صفر می کرد. تلخی و تندی اش، بینی اش را سوزاند و از چشمهایش بیرون زد. به سرفه افتاد.
همه توجه ها به او بود. درست مثل همان صندلی یکپارچه تاکسی نارنجی ،که چهار مسافر یکباره از او سوال می کردند. گاهی به مسافر کناری اش جواب می داد و گاه بر می گشت، روی صندلی می نشست و به مسافرانی که عقب تاکسی نشسته بودند پاسخ می داد. حالا در این مهمانی همه از زن و مرد دورش جمع شده بودند و می پرسیدند:
تاریخ تولد مهدی، شماره ماشین دو سال پیش علی، شماره تلفن خونه قبلی حسین تو  سید خندان، مساحت بورکینافاسو، جمعیت بوروندی، ثروت بیل گیتس، تعداد مشترکین فیس بوک، بیست و دو ضرب در سی و پنج، چهل و نه ضرب در سیصد و ده . سر او به اطراف می چرخید و پاسخ می داد. مهمانان پس از هر جواب روی شانه چپ اش ضربه آرامی می زدند.
از مهمانی بیرون زد و داخل اولین جوی آب بالا آورد.
قبرستان در ساعت اولیه صبح خلوت بود. نمی دانست چطور پس از کابوس های شب پیش خودش را به این قبرستان کوچک قدیمی رسانده بود. سرش هنوز پر از اعداد بود. پنج ردیف  قبر رادر نظر گرفت. تاریخ تولد و فوت صاحبان شان را خواند و سن آنها را موقع مردن حساب کرد. بعد از کوچک و بزرگ شان میانگین گرفت ، چهل و یکسال و هفت ماه و بیست روز شد. فکر کرد سی و نه سال و شش ماه و ده روز است که نفس می کشدو دو سال و یک ماه و ده روز از عمرش باقی مانده است.
 بر قبر مردی که در چهل سالگی فوت شده بود روی زانوها نشست ،دستها را در دو طرف سرش گذاشت و خود را به قبر نزدیک کرد.اگر کسی او را در آن حال می دید فکر می کرد که عزیزی را از دست داده است و می گرید.
 به همه دوستانی که از دست داده بود فکر کرد. تعداد دقیقشان را می دانست، یکصد و سی و هفت نفر. بیست و دو نفر از جنگ زنده بیرون نیامده بودند، قبل از آن هجده نفری در همان سالهای اول گم و گور شده بودند. سی و هشت نفر از ایران رفته بودند و دیگر با هیچکدام شان ارتباطی نداشت. با پنجاه و نه نفر دیگر رابطه اش پس از مدتی قطع شده بود. دوستی نداشت. تنها در بعضی مهمانی ها دعوتش می کردند تا با پاسخ به سئوال ها سرگرم شان کند.
بر قبر مرد مرده با انگشت سبابه ضربه می زد:" می خوام این دو سال و یک ماه و ده روزو یه جور دیگه زندگی کنم.می خوام اگه بشه دیگه به عدد فکر نکنم."
 سرش را بلند کرد. روی پاهایش ایستاد. به ساعت اش نگاه کرد. هفت و بیست و هشت دقیقه و سی و پنج ثانیه بود.

                            بیست وششم بهمن هشتادونه
                                                                                  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر