۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

آخرین دیدار

    اتوبوس خط جمالزاده-تجریش از جا کنده شد.بهروز هنوز آرام ایستاده بودو نگاه میکرد.من ردیف آخر نشسته بودم وتا آنجا که میشد از میان ماشینها وشاخه های بلند درختان به کسی که هر لحظه از او دورتر میشدم می نگریستم.
او نمیدانست که دیگر مرا نخواهد دید.در یکساعتی که گفتگو میکردیم ،من هرکار کردم نتوانستم این را به او بگویم.اوباز مثل همیشه کوشید آرام وشمرده و با منطق حرفهایش را بگوید.حرفهایش بر دلم می نشست اماحس گریز در من بود.باید می رفتم.
 *******
چهار سال پیش بود که بهروز پیدایش شد.تا قبل از اینکه بیاید و ببینیمش با ما آشنا بود.
مامان همیشه از پسری می گفت که در دبستان شاگردش بوده ودر همه چیز نابغه بوده است.مامان وبابا بطور اتفاقی در سینما دیده بودندش.
چهارده ساله بودم و همان بار اول که دیدمش از او خوشم آمد.رفتارش دوستانه بود وصمیمیت در آن به چشم می خورد.به حرفهایش با علاقه گوش میکردم .به نظرم پاسخ تمام سئوالها را می دانست.مامان همواره حرفهایش را تایید میکرد،بطوریکه گاهی حسودی ام میشد.
*******
یکه خوردم.انتظار نداشتم مامان توی گوشم بزند.
-مامان! تومنو زدی؟
-دختراگه میدونستی،اگه تجربه اشو داشتی،این جور غافل دنبال این حرفها نمی افتادی،با بابات صحبت کردم،هرچه زودتر میفرستیمت خارج.
-آخه خودت این حرفارو یادم دادی،به بهروز هم تو یاددادی
-بهروز که بچه من نیست،چی کارش میتونم بکنم.
بغضم ترکید:اون مادر نداره؟اگه بلایی سرش بیاد؟
مامان هم زد زیر گریه:نباید بری.مگه ندیدی تو روش هم گفتم.اونم برام عزیزه. ولی تواز وجودمی.نمیخام زندگیت بهم بریزه.
*******
اتوبوس دور میشد و اشکهای مرا پایانی نبود.
               چهاردهم آبان 89

۱ نظر: