۱۳۸۹ آبان ۲۸, جمعه

بنزین


آفتاب وسط آسمان بود وشهر راغبار گرفته بود.ماشین دیگری نزدیک شد.مرد بار دیگر بطری وشلنگ پلاستیکی را بالا آوردو به راننده نشان داد.با نزدیک کردن دوانگشت شست وسبابه از مقدار کم درخواست  خود خبر داد.  در لحظه عبور  حتی توانست تبسم راننده را ببیند.
نیم ساعت می شد که کنار اتوبان ایستاده بود.مسافرها پنج دقیقه ای صبر کرده،بعد رفته بودند.
همیشه در ظرف چهار لیتری بنزین داشت،اما هر چه میکرد بیاد نمی  آورد  آخرین  بار چرا  آنرا  پر نکرده است. بعضی ماشینها اصلا توجهی نمیکردند، اما چند تایی هم سرعت شان  را کم  میکردند.گویی مردد میشدند.اماآنها نیز  به حرکت خود  ادامه  میدادند.به همه شان حق می داد.اگر خودش هم بود نمی ایستاد.فکرکرد در دلشان میگویند: حقشه .بذار تا  بوق سگ وایسه. اما  خسته  نمی شد.برای تمام ماشینها دست دراز میکرد و تا کامل دور نشده بودند،نومیدنمی شد.
ماشین شاسی بلند سیاه رنگی از دور پیدا شد.مرد بار دیگر بطری وشلنگ را بالا آورد.ماشین سرعت اش را کم کرد و کمی جلوتر ایستاد. هنگام  عبور سرنشینانش را دید که دو پسر و دو دختر جوان هستند.  به سمت  ماشین دوید. راننده پیاده شد. سرتاپا جین پوشیده بود و عینک آفتابی به چشم داشت. مرد به باک ماشین اشاره کرد و گفت:
دست شما درد نکنه.من فقط کمی میخام.باز کنید زیاد مزاحم نمیشم.
نه آقا این حرفا چیه؟این بطری  خیلی کوچکه.میری دوباره تموم میکنی. ظرف بزرگتر نداری؟
چرا.اما آخه وقت عزیز شمارو نمیخام بگیرم."کلامش برای خودش نا آشنا بود"
اون شلنگ رو بده به من
نه آقا . مگه میشه؟
توبده .کاریت نباشه.ظرفت روبیار
وتقریبا به زور  شلنگ وبطری را از دستش گرفت.
بدو  ،زود باش
مرد با عجله برگشت تا  ظرف چهار لیتری اش را ازصندوق عقب بیرون بیاورد. به لحظه ای فکر کرد که ماشین اش را  روشن کرده  و درحال حرکت است. ته دلش شاد شد. در صندوق را تازه باز کرده بود که صدای حرکت ماشین شاسی بلند را شنید.ازپشت شیشه های ماشین دودخترشلنگ وبطری در دست به اومی خندیدند.ظرف دردستش ماند و آب دهانش خشکید.  
بیست وهفتم آبان 89     

۲ نظر:

  1. تنها یکی از چهره های انسانهای این روزگار!

    دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
    کزدیووددمملولم وانسانم آرزوست
    گفتند یافت می نشود،جسته ایم ما
    گفت آنچه یافت می نشود،آنم آرزوست

    پاسخ دادنحذف