نه، صدایی نیست . آن قدر که از اتاق کناری می توانم صدای نفسهای آرام اش را بشنوم که خوابیده است. کامپیوتر را روشن می کنم. پس از چند لحظه تصویر اول تمام صفحه را در خود می گیرد.
دختر جوان بلند قدی با موهای صاف و بلند و روشن که از دو طرف شانه پایین آمده و کمی هم روی پیشانی بلندش ریخته است، پدیدار می شود. ابروان پیوسته، چشمهای گیرا، مژه های بلند، بینی ظریف و دهانی کوچک به چهره اش جان می بخشد.
دست راستش را به کمر زده، با انگشتان آن مچ دست چپ را که ستونش شده می فشارد. استین پیراهن تیره اش را تا آرنج تا کرده و دامن چهار خانه ای تا روی زانویش را پوشانده است. چشمهایش مستقیم به دوربین نگاه می کند و لیخند می زند.
پرده ای با شکل های ناهمگون که بیشتر به لحافی هفت تکه می ماند، به چهار چوب دری آویزان شده که پس زمینه عکس است.
هنوز هم در عکسهایم دست راستم را به کمر می زنم و لبخند را فراموش نمی کنم. بی آنکه به آیینه نگاه کنم وقتی روی صورتم دست می کشم، ناصافی اش را زیر سرانگشتانم حس می کنم.چشمهایم کم فروغ شده وموهای خرمایی شده ام حالا فقط تا پشت گردنم را می پوشاند.
با موس روی نشان اینترنت کلیک می کنم تا صفحه دلخواه ام را باز کنم. علامت موس به نشانه جستجو هنوز می گردد که سایه ای را بالای سرم احساس می کنم. سرم را که بالا می آورم، اول دمپایی هایش را می بینم و بعد پیژامه شلوار راه راهی که پوشیده است جلوی چشمم می آید. چهره اش را آخر از همه می بینم. ابروان گره کرده اش از چشمهایش هم زودتر دیده می شوند.
:" چیکار می کنی این وقت شب؟"
با دستم فقط به کامپیوتر اشاره می کنم، به طرف کامپیوتر هجوم می آورد که فریاد من خشک اش می کند
:" دست نمی زنی ، و الا با من طرفی"
انتظار چنین کاری را ندارد. همیشه ساکت بوده ام. وقتی کتابهای درسی ام را یکی یکی می سوزاند، فقط گریه می کردم.
وقتی به قهر خانه مادرم رفتم تا امتحانات دیپلم ام را بدهم ، تلفن خانه را می گرفت و گوشی را به دست دختر دو ساله ام می داد. صدای دخترکم را می شنیدم و گریه می کردم.
:" مثلاً چی کار می کنی ؟"
:" به جون دو تا بچه ام قسم که میدونی عزیز تر از اونا ندارم، خونه رو به آتیش می کشم."
نگاهم می کند . سرش را تکان می دهد و می رود.
دختر روی صفحه کامپیوتر پیدا می شود.نگاهم می کند و لبخند می زند.
دختر روی صفحه کامپیوتر پیدا می شود.نگاهم می کند و لبخند می زند.
دوازدهم بهمن ماه هشتاد ونه
و گناه من تنها جنسیتم است..............
پاسخ دادنحذفزیباست!
مصطفا جان عالی بود. افرین! باورم نمی شود در این مدت چقدر پیشرفت کرده ای و چگونه بهتر می بینی. پیشرفت تو به آدم امید می دهد که می توان جلو رفت و به مرزهای جدیدی رسید. اگرچه در نوشته های کوتاه این چنینی نمی توان همه حرفها را زد اما تمرین های بسیار با ارزشی هستند برای داستانهای بلندتر با مضامین چند لایه ای.
پاسخ دادنحذفراهت را با اطمینان ادامه بده
قربانت
ناصر
- یک نکته ای که به نظرم رسید این است که کاش اسم داستانهایت را با وسواس بیشتری انتخاب کنی. نام های یک کلمه ای کمی کهنه شده است. نام های جمله ای دلچسب تر است. مثلن " نه! صدایی نبود" یا " دست نمی زنی" البته فقط منظورم فقط باز کردن یک گفتگو است.کاش این را در کارگاه داستان نوسیتان نیز مطرح کنی ببینی نظر مدرستان چیست؟
چهار داستان فروغ ، قاب،آبی و راه را خواندم.
پاسخ دادنحذفداستانهای خوبی هستند و سعی کردم در قسمت نظر بنویسم که گویا نشد. من با تایپ فارسی کمی مشگل دارم.
داستان فروغ و قاب بسیار خوب بودند و از داستان قاب خیلی بیشتر
خوشم آمد
.
در داستان آبی از قسمت ( گفتم " رفیق کیه...) برایم گنگ شد . شاید احتیاج به توضیح بیشتری باشد.
در داستان راه قسمت ( به مامان میگفتند " بچهها را بده به ننه اش ) را نفهمیدم.
در تماس خواهم بود.
موفق باشی،
دوستان عزیز از نظرات خوب تان ممنون.درمورد انتخاب نام
پاسخ دادنحذفنوشته ها باید بگویم که واقعا کار سختی است،ولی همین حد پیشرفت که توانسته باشم ،نظر دوستان سخت گیرتر رادر اصل متن تامین کرده باشم،به من امید می دهد که این مسئله را نیز به فرجامی برسانم.برای این داستان فروغ را بیشتر به معنای تداوم یک راه علیرغم گذشت سالها انتخاب کردم.اما حالا که فکر می کنم "چشمانی که هنوز"داستانی تر به نظرم می رسد.از ناصر هم ممنونم که با گشودن چالش های تازه پیش چشم من یادآوری می کند که راه طولانی است وهمه با هم به آرامی باید آنرا طی کنیم.به سئوالات بهرام در قسمت مربوط به داستانهای مطرح شده جواب دادم.البته فکر می کنم یکی از ایرادات این وبلاگ این است که نظری که راجع به نوشته های قبلی داده می شودفقط در همان قسمت می آید،حتی اگر همین امروز درج شده باشد.از دوستان علاقمند تر در خواست می شود،مروری بر نظرات داشته باشند.باز هم ممنون از همه دوستان
البته نویسنده ی داستان و دوست عزیز بر من ببخشد که بنده بدون رعایت قافیه و عروض و اداب و رسوم عاقلانه نظر خود را ارائه می کنم که به قولی هیچ ادابی و ترتیبی مجوی هر چه دل تنگت امد بگو برای من این داستان یاد اور بوف کور صادق هدایت است که در ان دختر اثیری با گل نیلوفر به دست که میخواد از جوی ابی بپردولی خنده ی چندش امیز پیرمرد خنزر پنزر مانع ان می شود ایا نویسنده در حالات سیر عرفانی و روحی خودش این خود حقیقی اش و نیز روح عریانی خود را که بدون نمود برای خودش اشکارا خودش را نشان می دهد احساس نکرده است؟ و نویسنده در حالاتی از روح خودش احساس سنگین اشباح سیاهی را مانند داستان بوف کور صادق هدایت در خودش احساس می کند و به قول مرحوم مهدی اخوان ثالث گوی سپهر تنگ میدان مرده یا زنده به زیر نه توی مرگ اندود پنهان است و درختان اسکلت های بلور اجین و غبار گرفته مهر و مه زمستان است زمستان است را در خود احساس می کند و نیز در متن داستان که در مورد زمینه ی پرده یاد اور لوح محفوظی است که در درون هر انسانی وجود دارد و این لوح به صورت چند بعدی و کثیر الاضلاع است و یاداور انسانی است که مسخ نشده و مثل کرگدن نیست بلکه انسانی است چند بعدی و به گرگ و روباه و موش تجزیه و مسخ نشده است . اوج این داستان و راز ماندگاری داستان در این است که تمام پارادوکس ها و ضد نقیص ها را در درون خودش جمع کرده است و به قولی نه من تو ام نه تو منی هم من تو ام هم تو منی می باشد و به قول شاعر غافلان همسازند . همسازان سایه سانانند . محتاط در مرز های روشنایی تنها طوفان است که فرزندان نا همگون میزاید و نویسنده در مراحل مختلف زندگی و مشکلات همانطور که در داستان ذکر شده با لبخند شروع می شود و با لبخند نیز پایان می یابد و به قول حافظ در طریقت ما کافری است رنجیده اند و در اخر اینکه من از دلبستگی های تو با اینه دانستم که به دیدار جان سوز خود عاشق تر از مایی
پاسخ دادنحذفخنده شکوفه و میوه ای است که بر شاخسار درخت انسانیت پس از گذراندن ابتلائات و مشکلات و صبر و شکیبایی در مقابل ان می روید
پاسخ دادنحذفسلام
پاسخ دادنحذفیه جورایی دچار دگانگی شدم! به نظر من حضور نقش دوم داستان بسیار ناگهانی و دور از انتظار و حتی غیر باور بود به نظرم یک جورایی مثل وصله به داستان چسبیده بود نه تار و پود داستان! به نظرم بهتر بود یک کم از بی حوصلگی نقش اول از چین و چروک های ناشی از سختی و تحقیر های روزگار صحبت می شد و بعد نیروی اهریمنی وارد داستان می شد.
نمی دونم! من کلاس نویسندگی نرفته ام! حتما نظراتم خیلی هنری و بر اساس روش های داستان نویسی نیست فقط یک نظره!
قربان شما
پویا
سلام پویا جان
پاسخ دادنحذفاتفاقا نظراتت جالب و قابل بررسیه.چرا که اساس داستان نویسی بر لذت بردن مخاطبه.اگر و به هر دلیل تو حس می کنی که داستان خوب پرورونده نشده،باید تلاش بیشتری برای ورود شخصیت دوم به داستان به خرج بدم.نکته ای که کاظم هم گفته بود همین بود که گاهی ما چون داستان را می دانیم،از ذکر جزییات شونه خالی می کنیم.البته من سعی کردم با روایت جریان دیپلم گرفتن پیش زمینه ای بدست دهم.به هر حال مرا از نظراتت بی بهره نگذار.