هشت و پنج و سه و دو، نه و شش و چهار و سه. یک و دو و چهار و هشت، سه و شش و نه و بیست و هفت. یک دو، یک سه، یک پنج ودوسه، دو چهار، دو چند؟
عدد، معادله، نسبت و رابطه. سرریز اعداد که چون نیزه هایی از آسمان فرو می ریخت. از جایش پرید. پیشانیش خیس عرق بود و تنش می لرزید.
کبریت چهارستاره ممتاز توکلی سرپا ایستاد. پنج را یادداشت کرد و دوباره انداخت. کبریت این بار روی سطح جانبی ایستاد. یک را یادداشت کرد و به مسابقه کشتی بین اکبر قربانی از ایران و ایوانف از شوروی ادامه داد. ساعتها در گوشه خلوت اتاق کوچک شان با یک برگ کاغذ و یک کبریت بازی می کرد و صدایی از او شنیده نمی شد.
هنوز کلاس اول بود که شروع کرد به جمع ذهنی اعداد. تابستانی که کلاس سوم را تمام کرد، پدرش او را در کنار خودش در تاکسی نارنجی اش می نشاند و از مسافرینی که سوار می شدندمی خواست که از او راجع به همه چیز سوال کنند. یک کتاب اطلاعات عمومی خریده بود که همه آن را از بر بود. گاه مچ سوال کنندگان را می گرفت که به جای نام کشور، اسم شهری را می گفتند و پایتخت اش رامی خواستند. پدر با هر پاسخی که او می داد، همانطور که فرمان ماشین را با دست چپ اش گرفته بود، لبخندی برلبانش می آمد. موقع رانندگی دست راستش همواره روی دنده بود و اگر دنده را عوض نمی کرد، به فواصل منظم با دستش روی آن ضربه می زد.
همکلاسی ها که از کلاس چهارم ریاضی یک بیرون رفتند، معلم شیمی همه ورقه های امتحانی را جلوی اش گذاشت که برای هفته آینده تصحیح کند. تنها ورقه او را از میان آنها بیرون آورده بود. به جلسه قبل فکر کرد که در حالی که معلم هنوز مسئله شیمی رامی نوشت، جوابش را داده بود. معلم باورش نشده بود و گفته بود که پای تخته برود. رفت ،مسئله را حل کرد و به همان جواب رسید، آقای عبدالله زاده با آن سبیل مدل هیتلری و عینکی که از بالای آن تو چشمهای آدم نگاه می گرد گفته بود آفرین.
حروف الفبا را به یک تا سی و دو تبدیل کرده بود و هرنامی را به یک عدد تبدیل می کرد. با هر کسی آشنا می شد و هرنامی که می شنید آنرا تبدیل به عدد می کرد. آنقدر این کار را سریع می کرد که بعد از مدتی برایش یک سرگرمی شده بود.
کامپیوتر از وقتی دنبال اسمش اضافه شد که هرچه شعر و سرود در کوه خوانده می شد حفظ کرد. فرق نمی کرد به ترکی باشد یا کردی، گیلگی یا لری. هر کلمه ای در سرود از یاد رفته بود از او می پرسیدند. البته خواندنش تعریفی نداشت و همیشه خارج می خواند. یکی دو نفری که از موسیقی سردر می آوردند یکی دو بار این را به او گفته بودند.
قرارشان این بود که زنگ بزند و بعد از شش بوق قطع کند. اگر قبل از بوق ششم ناآشنایی گوشی را بر می داشت باید آقا مصطفی را می خواست. شماره را گرفت و منتظر شد. روی بوق ششم صدای مردی آرام و جدی گفت " آقا مصطفی رفتن توالت "گوشی در دستش ماند. منتظر بود که آقا مصطفی از توالت بیرون بیاید. تا بیست شمرده بود که صدای سکه ای روی باجه تلفن او را به خود آورد.
لیوان ها بالا رفت ده لیوان بود. او هم لیوانش را بالا برد. بار اولش بود. گفتند به سلامتی. فقط در فیلم ها دیده بود که آرتیست ها لیوان های می را سر می کشند. همه را یکجا بالا رفت. باید باقیمانده را صفر می کرد. تلخی و تندی اش، بینی اش را سوزاند و از چشمهایش بیرون زد. به سرفه افتاد.
زن در چشمهایش نگاه می کرد و حرف می زد. اما او نمی توانست ذهن اش را روی حرفها متمرکز کند. فقط گوشه ای از حرفها را می گرفت و ادامه می داد. به دستهایش نگاه می کردو تعداد انگشتانش را در دستها ضرب می کرد و بعد مقدار بند انگشتان را محاسبه می کرد. به تعداد آدمهای توی کافه فکر می کرد و کل تعداد بند انگشتان آدمهای کافه را بدست می آورد. زن می گفت و می گفت اما او با سرانگشتانش گوشه کت اش را لمس می کرد و تعداد لیوان های روی میزها را می شمرد.زن از جا برخاست همانطور که می رفت،گفت
:" معلوم نیست با کی دارم حرف می زنم؟ "
و او یک نفر را از تعداد آدمهای کافه کم می کرد و از تعداد بند انگشتانش سی تا.
همه توجه ها به او بود. درست مثل همان صندلی یکپارچه تاکسی نارنجی بودکه چهار مسافر یکباره از او سوال می کردند. گاهی به مسافر کناری اش جواب می داد و گاه بر می گشت، روی صندلی می نشست و به مسافرانی که عقب تاکسی نشسته بودند پاسخ می داد. حالا در این مهمانی همه از زن و مرد دورش جمع شده بودند و می پرسیدند: تاریخ تولد مهدی، شماره ماشین دو سال پیش علی، شماره تلفن خونه قبلی حسین تو سید خندان، مساحت بورکینافاسو، جمعیت بوروندی، ثروت بیل گیتس، تعداد مشترکین فیس بوک، بیست و دو ضرب در سی و پنج، چهل و نه ضرب در سیصد و ده . سر او به اطراف می چرخید و پاسخ می داد.
از مهمانی زده بود بیرون و داخل اولین جوی آب بالا آورده بود.
قبرستان در ساعت اولیه صبح خلوت بود. نمی دانست چطور پس از کابوس های شب پیش خودش را به این قبرستان کوچک قدیمی رسانده بود. اعداد روی ذهن اش سنگینی می کردند. پنجاه قبر رادر نظر گرفت. تاریخ تولد و فوت شان را خواند و سن صاحبان شان را موقع مردن حساب کرد. بعد میانگین گرفت از کوچک و بزرگ شان، چهل و یکسال و هفت ماه و بیست روز شد. فکر کرد سی و نه سال و شش ماه و ده روز است که نفس می کشدو دو سال و یک ماه و ده روز از عمرش باقی مانده است.
بر قبر مردی که در چهل سالگی فوت شده بود روی زانوها نشست و سرش را به قبر نزدیک کرد.اگر کسی او را در آن حال می دید می پنداشت که عزیزی را از دست داده است و می گرید.
به همه دوستانی که از دست داده بود فکر کرد. تعداد دقیقشان را می دانست، یکصد و سی و هفت نفر، بیست و دو نفر از جنگ زنده بیرون نیامده بودند. قبل از آن هجده نفری در همان سالهای اول گم و گور شده بودند. سی و هشت نفر از ایران رفته بودند و دیگر با هیچکدام شان ارتباطی نداشت. با پنجاه و نه نفر دیگر رابطه اش بهم خورده بود. هیچ دوستی نداشت. در مهمانی ها دعوتش می کردند تا تنها با محفوظاتش سرگرمشان کند.
با مرد مرده سخن می گفت: می خوام این دو سال و یک ماه و ده روزو یه جور دیگه زندگی کنم.می خوام دیگه به عدد فکر نکنم. سرش را بلند کرد. روی پاهایش ایستاد. به ساعت اش نگاه کرد. هفت و بیست و هشت دقیقه و سی و پنج ثانیه بود.
نوزدهم بهمن هشتادونه
داستانت راجع به اعداد راخواندم.باید بگویم که قدم بزرگی در کارت برداشته ای.داستان دارای ایده بسیار عالی وپایانی فوق العاده بود.من فکر می کنم با یکسری تغییرات جزیی در این داستان بتوانی آن را در اولین کتاب ات چاپ کنی.I read your story the one about numbers and I should tell you it was a great piece of work, I loved the idea , was brilliant and a tremendous finish.I think you have to do some small editing and it will be something to consider for your first book ;) Keep on the good work.
پاسخ دادنحذفbabak
داستان زییای بود با یک موضوع تازه. شاید بهترین شکل یک کمک دوستانه این باشد که فکر کنم اگر چنین موضوعی را من داشتم چکونه می نوشتم. این برای خودم هم بی فایده نیست.
پاسخ دادنحذفاولین کاری که من می کردم این بود که سعی کنم خطی بودن داستان را عوض کنم. بدی خطی بودن این است که تعلیق راکم می کند. من شاید از پاراگراف اول قبرستان شروع می کردم.پاراگراف اول را حدف می کردم( شماره اعداد) و با کبریت بازی به گذشته می رفتم. در وسط داستان دوباره به قبرستان سر می زدم و در آخر با آن تمام می کردم.
پاراگراف های تلفن و مشروب خوری را هم حذف می کردم. البته فقط صحنه مشروب خواری وگرنه صحنه سوال پیچی قشنگ است. چرا این آدم باید تنها باشد و به ظاهر افسرده؟ اگر دلیلی برای آن نمی گویی که در واقع در یک داستان چند پاراگرافی نمی توانی هم بگویی، آن را بیان نکن. مموضوع داستان تو درگیری ذهنی یک آدم با اعداد است. به همین بچسب. مشکلات دیگر او را ول کن. در یک داستان کوتاه چایی برای این همه حرف نیست.
از جزئیات هم غافل نباش. مثلن نحوه دست بابا روی دنده بسیار قشنگ بود اما دیگر از این جزئیات خبری نیست. در مهمانی در قبرستان، از ظاهر این آدم. من گاهی به هنگام نوشتن جنان شیفته موضوع می شویم که می خواهیم تند تند آن را بگوییم و از این نکات زیبا غافل می شویم. برای همین بسیاری از جملاتت خبری می شود.
من فکر می کنم با کمی دستکاری یک داستان خیلی خوب شود.
قربانت ناصر
از ناصر و بابک ممنون.من هم فکر می کنم بهترین کمک همین باشد.راستش داستان را بر حسب تکلیف کلاس نوشتم،منتهی خیلی وقت بود که روی آن فکر می کردم.
پاسخ دادنحذفبه نظر خودم هم آمد که اگر همان قدر که روی ایده فکر کرده بودم،روی نوشتن اش هم وقت می گذاشتم قطعن پخته تر می شد.روی این داستان باز هم کار خواهم کرد.
موفق باشی
پاسخ دادنحذفشخصیت داستان از جنبه ی روان شناسی و روان پزشکی به صورت تیپیک یک شخصیت compulsive obsses
پاسخ دادنحذفیا وسواس جبری می باشد که به مرور زمان به صورت سنگواره ی مقدس شده برای ایشان در امده است . البته بیشتر انسان ها هم از این تیپ ذهنیات در روحشان وجود دارد که به قول حضرت علی (ع) علمی که لاینفع الناس یعنی نه به درد خودش میخورد نه به درد دیگران و فقط برای خودش سنگینی میکند و دردسر روحی به وجود می اورد به قول زنده یاد دکتر علی شریعتی از شخصی سخنی میگوید که از همه چیز ان شخص چیزهایی میدانسته و برای خودش نیز درد سر روحی درست کرده بود و زنده یاد دکتر شریعتی میگوید برای این گونه اشخاص یک دستگاه گند زدایی لازم است که همه چیز را از ذهنشان پاک کند حالا شخصیت این داستان چگونه خودش را از این اوهام خلاص کند کار شاق و دشواری است و به قول مولانا قطره ی علمی که بخشیدی به من باز گردان به دریای خویش
داستان زیبای است .
پاسخ دادنحذفمن هم با ناصر در مورد پاراگراف تلفن و مشروب خوری هم عقیده هستیم . شاید اضافه یکی دو دیالوگ میتوانست زوایای دیگر شخصیت قهرمان داستان را روشن تر بکند.
پایان داستان هم بسیار زیبا است.