۱۳۹۰ فروردین ۲۲, دوشنبه

فقط روی یک طرف کاغذ آ چهار



روبرویم یک پسر و دختر جوان نشسته بودند.خیلی جوان.
بیست ساله شاید. وسط پیشانی دختر  یک خال  بزرگ
گوشتی بود. یک خال کمرنگ تر و کوچک ترهم روی گونه
راست  داشت.  دختر چشم های  ریزی  داشت. وقتی
می خندید،  چشم هایش  دیده نمی شد.  دندان های
خرگوشی اش  اما  تو چشم  می زد.پیراهن مشکی ای
پوشیده بود  که تا روی زانویش می رسید.کت نازک کرم
رنگی هم روی پیراهن بود.
خوابم  نمی آمد .همه تنم  می خارید. گویی مورچه های 
سیاهی  روی  تمام  پوستم  رژه می رفتند.
پسر صورت ظریفی داشت. چشم هایش درشت تر بود .
عینک سیاه  ساده بی نقش  و نگاری بر  چشم داشت.
درست وسط لب بالایش خال گوشتی درشتی  داشت.
دهانش که  بسته  بود،  خال   می شد  مرکز  دهانش. 
پیراهن سبزی تنش بودکه با خطوط  سرمه ای و سفید
راه راه شده بود.در گوش هر کدام یک هدفون بود.هردوی 
آنها به یک جا  وصل بود که دیده نمی شد.خیلی آرام با
هم صحبت می کردند.
چشم هایم روی هم نمی آمد.با دست چپ بالای زانوی
 راستم را خاراندم. به  پهلوی  چپ غلتیدم.
زن و مرد میان سالی با دو چمدان بزرگ سوارقطار مترو
شدند. پس از چند لحظه پسر به دختر اشاره کرد. هردو
از جایشان بلند شدند.به سمت آنها رفتند.پسر با دست
صندلی ها را نشان  داد.مرد  دست چپش را به  سمت
بالا تکان داد.سر جای خود ایستادند.پسرودختر برگشتند.
سر جای خود نشستند.
دست در  موهایم کردم. سرم را  خاراندم. باید  از جا پا
 می شدم.می نوشتم.روی کاغذ آچهار.
دختر از مچ دست راستش  النگویی   پارچه ای  درآورد.
روی پارچه ها دانه های مروارید و تور دوخته شده بود.
با انگشت اشاره دست چپ آن را در دو جهت تاب داد.
بعد با  دست راستش این کار راتکرار کرد. آن را از  مچ 
دست چپ اش گذراند.سراغ سه النگوی دیگرپارچه ای
 رفت. آن ها را نیز یک به یک در آورد. داخل دست چپ
 کرد. پسر فقط نگاهش می کرد. دختر دست انداخت .
پنج النگوی مسی را یک به یک از دست  راست  آورد.
همه را از مچ دست چپ گذراند.
کاغذ آ چهار سفید روی تخته  شاسی  نئوپان. خودکار
تمام استیل بانوشته ریزکنده شده آبی رویش.منتظرم 
 بودند.
دختر به پسر نگاه کرد. اولین النگوی مسی را در آورد.
دست چپ پسر را در دست راستش گرفت.النگو را از
مچ دست پسر رد کرد. یک به یک  همه النگوها  را از 
دست چپش در آورد. روی پیرهنش ریخت. یک النگوی 
پارچه ای دست پسر کرد. دوباره  یک النگوی  مسی
برداشت.پسر گاهی سرش را بالا می آورد.به اطراف
نگاهی می کرد. تبسمی  روی  لبهایش بود. النگوها
تمام شد.
تنم  هنوز  می خارید.  مورچه های  سیاه  هنوز  راه
می رفتند.از نوک پا تا فرق سرم را  ذره ذره خاراندم.
همه النگوها  دست  پسررفته بود.مسی و پارچه ای 
یک در میان. دخترتلفن همراه اش را درآورد. از دست
پسر عکس  گرفت.دست چپ پسررا دردست راست
خود گذاشت. باز هم عکس گرفت. پسر خندید. دختر
هم خندید.قطاردرایستگاه آخر ایستاد. مسافران پیاده
می شدند.پسر و دختر هنوز به هم نگاه می کردند.
مورچه های سیاه رفته بودند. بلند شدم. روی کاغذ آ
چهار،خوش خط ومرتب با خودکار تمام استیل نوشتم:
"روبرویم یک دختر و پسر جوان نشسته بودند......"
                       هفدهم فروردین نود    
  
  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر