۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

چشم در چشم آفتاب

وارد اتاق که شد ،  آفتاب درست تو چشمهایش افتاد.دستش را جلوی  نور گرفت.مدیر  با دست صندلی را نشان داد.وقتی نشست،مدیر شروع کرد:
:"از اونجایی که ........می دونید که ........."
حرفش را برید:"نیازی به توضیح نیست،خودتون رو خسته نکنین."
مدیر دانه های درشت عرق را ازروی پیشانی اش پاک کرد.دست هایش را که در هوا معلق مانده بود رها کرد.بی آنکه به جای خاصی نگاه کند گفت:
"البته اگه تغییری ایجاد شد،زود بهتون خبرمیدیم ."
"نیازی نیست.به خودتون زحمت ندین آقای مدیر.من باید زودتر از اینا از اینجا می رفتم."
از جایش بلند شد.سمت در رفت.نور حالا دیگر اذیتش نمی کرد.فکر کرد باید به اینجا می رسید.هر کار می کرد نمی توانست مثل دیگران باشد.نه زبان بازی بلدبود،نه در زندگی اش   زیر کار دررفتن را،یاد گرفته بود.با نور چشمی ها هم نمی خواست کنار بیاید.پس باید به اینجا می رسید.
جریان آب رودخانه تندبود.کم مانده بود که آب ببردش.کافی بود خودش را رها کند.قدم زدن روی بستر سنگلاخ،آن هم خلاف جهت جریان آب دشوار بود. با هر قدمی که   به سمت  سرچشمه  رودخانه  برمی داشت،فشار بیشتری را روی پاهایش تحمل می کرد. قدم هایش  را  محکم  و محکم تر برمی داشت. یاد  ماهی  های  آزاد   افتاد که  برخلاف  جهت  رودخانه   شنا می کردند تا،به سرچشمه آن برسند.خونین وله شده،با باله های زخمی پیش می رفتند.سرانجام به سرچشمه می رسیدند در حالی که در مسیر، تخم گذاری شان را انجام داده بودند.اما دیگر از خودشان چیزی باقی نمانده بود.زندگی شان همان جا تمام می شد. اما  مسیر  می ماند و باز  پذیرای  بچه های شان
می شد.  بچه هایی که باید روزهای آخر زندگی شان همین مسیر را تکرار می کردند.
آب رودخانه سرد بود.اما به تن جانی تازه  می داد.تمام لباسهایش خیس بود،اما ناراضی نبود.همه فکرش این بود که می خواست طور دیگری باشد.نه مثل همیشه.کمی بالاتر از رودخانه ،دشت وسیعی بود که پر از گل های رنگارنگ بود.گل های زرد،بنفش،صورتی و آبی.از آب که بیرون آمد،آنجا رفت.دراز کشید. در بستری از گل فرو رفت .باد در شاخه های سپیدار ها و تبریزی های بلند می پیچید.آفتاب گرم و سوزان بود.گرمای آفتاب برای تن خسته وخیسش،جان بخش بود.نگاهی به  دور وبرش کرد . اولین  گلی که دید، ساقه ای عجیب  داشت.  ساقه  خمیده  بود،  به سمت زمین بر می گشت واز درونش غنچه ها بیرون می زد.کمی آن طرف تر گلهای قاصدک  بود .صدها قاصدک کوچک در انتظار نسیمی بودند که به پرواز در بیایند.نسیمی که آن ها را از خواب بیدار می کرد و در دشت پراکنده می کرد.فکر کرد هر کدام از   ماهی های آزاد ، قاصدک ها و  گلهای  زرد کوچک چه شوری به زندگی داشت .
هفت  سال بود دست به قلم نبرده بود .از وقتی که مهر"رد شد"را بر روی رمان سیصد صفحه ای اش کوبیدند،درست مثل این بود که روی پیشانی اش، مهر باطل شد زده بودند.سه سال تمام شب وروز به رمانش فکر کرده بود .قبل از آن،هر صبح که از خواب بر می خاست تا شب که چشمانش روی هم می آمد،به این فکر می کرد که چگونه به داستانش  سر وشکلی تازه دهد.کدام ماجراهارا به آن بیافزاید یا کدام قسمت ها را بردارد که ملال آور نباشد.آن شش ماه آخر که عذاب الیم بود.دوباره خواندن  رمان از  اول. جمله  به  جمله. گاه تا نیم ساعت  فقط  روی یک کلمه دست وپا می زد.نوشتن،نوشتن و باز هم نوشتن. بعد از آن انتظار بود.انتظاری که اول شیرین بود،بعدهر چه طولانی تر شد،تلخ وتلخ تر شد.تا آنکه بعد از بارها رفتن و آمدن ،بالا و پایین کردن طبقات ساختمان مربوطه،کتابش را با مهر قرمز روی آن تحویلش دادند.درست مثل این بود که جنازه ی فرزندی را که سالها برایش زحمت کشیده و بزرگش کرده بود،خیلی راحت دستش بدهندو در برابر نگاه پرسشگرش خیلی راحت بگویند:
"چیزی نشده،فقط مرده. بگیرش."
بچه اش را که دستش دادند،چیزی درونش شکست.سه سال عمرش را صرف هیچ کرده بود .کتاب را به خانه آورد.در گوشه ای از کتابخانه اش بین صدها کتاب چاپ شده گذاشت .اینجوری بچه اش کمتر غصه می خورد.
بعداز آن هر کار  کرد دیگر نتوانست بنویسد.  از وقتی که حدس زده بود  که کتابش چاپ نخواهد  شد،دست ودلش به نوشتن نمی رفت.صدها ایده به ذهنش رسیده بود،اما همه را موکول به چاپ کتابش کرده بود .حالا هم وقتی شروع می کرد ، پس از دو یا سه خط،قلم می ایستاد و بیشتر از آن پیش نمی رفت.مثل این بود که با او لج می کرد.می شنید که قلم می گفت:
"خودت را مسخره کرده ای؟"
نوشته ها را ریزریز می کرد  و به دور می انداخت .قلم اش را عوض کرد.  دفترهای تازه ای  خرید.اما باز وقت نوشتن که می شد،مثل این بود که  تمام  سنگهای  دنیا  را گذاشته اند سر سطر اول.  قلم   همان  جا می ماند و فقط نگاه می کرد.یکسال بعد از تلاش برای نوشتن هم دست کشید.خودش را با تدریس زبان مشغول کرد .حالا دیگر تنها نام نویسنده را یدک می کشید . دلش به    کتاب هایی  خوش بود  که قبل تر ها  نوشته  بود و  هنوز  تک وتوک  در     کتابفروشی ها    پیدا می شد.دوره نوشتن برایش،تمام شده بود.لقمه نانی می رسید و زندگی می گذشت.گاه لحظاتی در نیمه شب شور نوشتن   می گرفتش.دوست  داشت قلم  بردارد و بنویسد.گاه به این وسوسه از جایش  بلند هم می شد .اما دقایقی بعد نومید به جایش بر می گشت و می کوشید  چشم هایش راببندد و بخوابد.
 امروز  که از دفتر مدیر خسته و شکسته بیرون آمده بود ،یکباره هوس کرده بود به اینجا بیاید.همیشه کاری را بهانه می کرد  و نمی آمد .اما این بار چه بهانه ای می خواست  بیاورد؟ به دامان طبیعت آمده بود  و خود را رها کرده بود .  اینجا در  دشتی پر از گل، آفتاب با همه توانش می تابید.صدای امواج رودخانه با صدای لرزش درختها پیش روی باد می آمیخت .آدمهای پیرامون اش سرخوش و شاد می خندیدند.گرمایی از درون رگ هایش می گذشت،گرمایی که مدتها بود آن را با خود نداشت .حس می کرد  چون رودی جاری می شود.دست هایش به اختیار  نبودند.قلمی را جستجو می کردند .با انگشتهایش روی زمین می نوشت .از درونش   زندگی سرریز می کرد. باید کاغذی  می یافت و قلمی.                                            
                                                  شانزدهم خردادنود
 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر