۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

در امتداد شب

امتداد خطوط سفید   وسط جاده،زیر نور چراغ های سمند زرد،چشم را خیره می کرد.گاهی به آنها نگاه می کردم و گاهی به راننده.مرد در فاصله هر پلکش یک چوب کبریت گذاشته بود.خط نگاهش را نمی دیدم. دست هایش روی فرمان بود.نیم خیز شده بودم.هر لحظه منتظر بودم که فرمان به راست یا چپ منحرف شود.
"خیلی می ترسی؟نه؟معلومه از این  زندگی  نکبتی هنوز سیر نشدی."
چیزی نگفتم.
"اول بهت گفتم که بشین.خودت نخواستی.حالام هیچ اتفاقی نمی افته، به شرطی که چهار چشمی منوبپایی."
در ذهن ام از وقتی که سوار شده بودم،یک سئوال بالا و پایین می پرید. در سفر،از اول صبح ،همه روزهای زندگی ام را مرور کرده بودم،به جایی نرسیده بودم.شکست وپیروزی،تلخ کامی وشادی،تلاش بی وقفه ای که آخر و عاقبت اش معلوم نبود و دهها فکر نصفه نیمه دیگر از سرم می گذشت.مخصوصا   که بعد ازپیاده شدن ازاتوبوس دم ترمینال،گیر آدمی افتاده بودم که نمی دانستم کیست؟قصدش از این کارها  چیست؟   شاید امشب آخرین شب زندگی ام بود.
سمند درست روی مسیر وسط اتوبان پیش می رفت.سرعت سنج ،صد کیلومتر را نشان می داد.نگاهم روی دستها و صورت مرد بود.چشم هایش باز بود،اما آرام خرخر می کرد.مستقیم پیش می رفت ،اما کمی به سمت چپ مایل   بود.دستم راپیش بردم تا فرمان را صاف کنم،یکباره دست راستش را از روی فرمان برداشت. بشکنی توی صورتم زد.از جا پریدم.خندید:
"ترسیدی ؟هان؟به قیافت میاد بهشتی باشی.تا حالا چند نفرو از همین جا مستقیم فرستادم بهشت."
باز هم خندید. صدایم را بلند کردم:
"خوب تو که انقدر خوابت می گیره،مگه مجبوری رانندگی  بکنی؟"
"شده تو مسیر نصفه شو خوابیدم.اما خواب  نیستم،خواب و بیدارم."
  سمند  همچنان  مسیر  وسط  اتوبان را  طی می کرد.به نظر می آمد راننده باز هم خوابیده است.سرم را این بار آرام تر پیش بردم.معلوم نبود خواب است یا بیدار؟تا خانه  هنوز راه زیادی بود.سرم را به او نزدیک تر کردم.چشم هایش به نقطه ای در دور دست خیره شده بود.دستم را جلوی چشمانش حرکت دادم.نگاه اش ثابت بود.
سمند به سمت گاردریل وسط اتوبان مایل می شد.از جلوی  چشمم می گذشت که تن لهیده ام را از درون سمند بیرون می کشند.چراغ آمبولانسی همان نزدیکی ها می چرخید و دوروبر را روشن می کرد. فرمان را آرام به سمت راست گرداندم.سمند دوباره روی مسیر وسط به حرکت اش ادامه   داد.خیلی جلوتر یک تریلی حرکت می کرد.سمند را می دیدم که با همین  سرعت  به  پیش  می رود.  چشم هایم  روی هم می آمد. ماشین زیر  تریلی می رفت.تا سقف سمند له می شد.سرم پر از خون بود.یاد شام مزخرفی افتادم که  در قهوه خانه بین راه خورده بودم.از ذهنم گذشت شاید این شام آخری بود که خوردم.  
صدای خرخر راننده حالا بلندتر بود.با چشم های باز به خواب رفته بود.تمام وزن پایش روی گاز  بود.  سرعت سمند  به صد وده رسیده  بود. خطوط  سفید  وسط  جاده تندتر از روبرومان می گذشتند.به نظر می آمد که بیدار کردن راننده  فایده ای نداشت.همانطور که نگاهش می کردم،چشم هایم روی هم می آمد.

                                                        بیستم خرداد نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر