۱۳۹۰ خرداد ۲۲, یکشنبه

بگرد تا بگردیم

مردم.راحت تر از آنچه که فکر می کردم.در همه زندگی ام  این لحظه آخر در نظرم بود.لحظه ای که دیگر نیستی و نمی دانی دوروبرت چه می گذرد.درست می شود مثل لحظه قبل از آمدنت.نبود،نیستی،هیچ.لحظه ای که تمام  نوجوانی ات را به خود مشغول کرده بود.چه شبها که نخوابیده بودی از وحشت مرگ.به خود لرزیده بودی،حتی گوشه دنجی پیدا کرده و  گریسته بودی.باورت نشده بود که می شود نباشی.اما شد.راحت تر از آنچه که فکرش را می کردی.
"ببر،شاخه را ببر اسماعیل جان"
اسماعیل با اره ،شاخه کلفت درخت نارون را می برید.شاخه با همه برگهای سبز و چوب هایش با صدای زیادی روی زمین افتاد.پرسیده بودم که چرا می برد.به جای اسماعیل،آقای صاحبی که همان لحظه از پشت درخت بیرون آمده بود،با چشم های ریزی که هیچ گاه در چشمانت خیره نمی شد،با آن ته ریش همیشگی بیشتر سفید و کمتر سیاه و آن سر نیمه تاس که اندک موهای تنک خاکستری داشت،جوابم را آن طور داده بود.اسماعیل هم بی آنکه به من نگاه کند،گفته بود:
"آقای صاحبی گفتند."
نگاهش کردم.چشم های اش وقتی نگاهت می کرد،خالی بود.  لباس یکسره نارنجی پوشیده  بود. با  اره  دسته  سیاه و  تیغه  آبی اش  ، شاخه  بعدی را می برید.
اسماعیل را  صاحبی آورده بود. با وجودی که حالا هیچ سمتی در ساختمان نداشت،باز همیشه کنار او بود. به کاشتن گلی،دادن کودی یا زدن چمنی.اسماعیل هم جلد او بود.آماده و گوش به فرمان.
     سه ماهی  می شد  که  هیات  مدیره  جدید  تشکیل شده  بود. کارها  کم کم  روی  دور می افتاد.محوطه های مشترک ساختمان از آشغال و لوازم شخصی ساکنین خالی شده بود.باغچه ها  که  علف های هرز همه جایش را گرفته بود،حالا  پر از گل های اطلسی و بنفشه  بود.حساب و کتابها که در دوره صاحبی در هم ریخته و نامنظم بود،دقیق شده بود.صندوق ساختمان که پیش از این همیشه خالی بود ،حالا با پس اندازی که در آن بود،  می توانست برای هزینه های پیش رو هم برنامه ریزی کند.
 آقای صاحبی به محض دیدن من که مدیر جدید ساختمان بودم،لبان کلفت و خشک اش را از هم باز می کرد تا دندانهای زرد شده اش را نشان بدهد. اگر کسی همراهش بود ،مرا معرفی می کرد.بعد در وصف اخلاق و مدیریت من داد سخن می داد. گاه در ساعت های مختلف ،از صبح زود،تا حوالی نیمه شب در قاب پنجره رو به حیاط ،می دیدمش .حتی اگر چراغ اتاقش خاموش  بود، نور  سیگاری  که  در  دست  راستش   گرفته   بود  و  آرام  به  آن  پک می زد،چهره در هم اش را روشن می کرد.تنها زندگی می کرد. گاهی وقتها فکر می کردم که  همسایه ها راجع به بدی های او زیادی غلو کرده اند. شاید  او هم مثل خیلی های دیگر فقط دنبال توجه دیگران بود. 
همه چیز خوب پیش می رفت تا اینکه در یک روز تعطیل ،آب ساختمان که با پمپ تامین می شد،قطع شد.تعمیر کاران بعلت تعطیلی نبودند.در موتورخانه آقای  صاحبی آچار به دست ،آستین ها را بالا زده بود.ده دقیقه بعد آب دوباره جریان یافت.
فردای آن روز آسانسور بین طبقات دو و سه گیر کرد.همسایه واحد چهارم جنوبی که خانم میان سال چاقی بود به همراه دو دخترش در آسانسور مانده بودند.صاحبی خیلی زود خودش را رساند.دو دقیقه بعد هر سه خانم مشغول دعا کردن به جان آقای صاحبی بودند.
دو روز بعد خطوط ممتدی با میخ روی ماشین های سه تن از اعضای هیات مدیره  کشیده شد.آقا اسماعیل گفت که کسی را موقع انجام این کار ندیده  است.
جلسه هیات مدیره  تشکیل شد.هنگام جلسه دست کم سه بار سایه اسماعیل دیده شد که پشت در گوش ایستاده بود.تصمیم این بود که  اول عذر اسماعیل خواسته شود.چرا که صاحبی بخش زیادی از کارها را با هماهنگی او انجام می داد.بعد از جلسه  این مطلب به او اطلاع داده شد.هنوز شب نشده، صدای هیاهو از حیاط آمد.زن اسماعیل با آن عینک ته استکانی و بچه به بغل  ،چادرش را محکم به کمر بسته بود . همه اعضای هیات مدیره ساختمان که به گفته او می خواستند بچه هایش را آواره کنند، مشمول نفرین های او شدند.کسی جلو نرفت،تاخشم زهراخانم فروبنشیند.اسماعیل ایستاده بودو نگاه می کرد. تنها بعد از اینکه زن حسابی دادهایش را زد،  به او گفت  که برود داخل.
فردای آن روز اسماعیل که بعد از جلسه امضا داده بود که برود،گفت که ماندنی است و خیال رفتن ندارد.بعد از چند روز این بار مجمع عمومی ساختمان تشکیل شد .بیشتر ساکنین از اسماعیل راضی نبودند.دیده بودند که ساعت دو نیمه شب هم وسایل صاحبی  را جابجا  کرده است، اما  برای  تمیز  کردن  راه پله ها  و راهرو های  مجتمع  وقت نمی گذارد.به جز صاحبی که آخر جلسه آمد،همه با رفتن اش موافق بودند.صاحبی پس از ردیف کردن سه سطر فحش به اسماعیل گفت که اصلا مسئولیت او را نمی پذیرد .اگر مجتمع به این نتیجه رسیده است که اسماعیل  برود،او هم حرفی ندارد.از طرفی هم چون حس می کند که نسبت به کارهایی که انجام داده است، از طرف ساکنین ،همدلی وجود ندارد،از این لحظه به هیچ عنوان دیگر در هیچ کاری مشارکت نمی کند و او هم مثل بقیه همسایه ها خودش را کنار می کشد.
صبح نشده از صدای مهیبی که از موتورخانه می آمد،از جا پریدم.با شتاب خود را به آنجا رساندم.یکی از دیگهای بخار ترکیده بود و خرابی زیادی بوجود آورده بود.با نگاهی به درجه مشعل ها متوجه شدم که  بسیار بالاست.در حال پرسش از اسماعیل بودم که چه کسی به درجه دست زده است که صاحبی کشیده محکمی بر گوش او نواخت و گفت که همین فردا صبح وسایلش را جمع کرده برود،چون خیلی بی عرضه است و نمی تواند ساختمان را کنترل کند. بعد رو به من کرد و گفت که وقتی مدیر ساختمان از امور فنی  سر در  نیاورد،بروز این چنین اتفاقاتی عادی است.
همسایه واحد سوم شمالی دو ماهی بود که به مجتمع آمده بود .من هم او را  تا آن لحظه ندیده بودم.مرا به کناری کشید و گفت که یکساعت قبل از سفر آمده است و بطور اتفاقی صاحبی را در حال خروج از موتورخانه دیده است.من مکث را جایز ندانستم.همان جا با نیروی انتظامی تماس گرفتم وجریان را تعریف کردم.تکلیف مان برای یکبار هم که شده بایستی یکسره می شد.هنوز تلفن ام تمام نشده بود که برق رفت.همسایه ها در گوشه وکنار بودند.اسماعیل شمعی آورد. محیط تا حدی روشن شد.به سمت کنتور اصلی رفتم.نور شمع را که به محل کنتور انداختم،معلوم شد فیوز پریده است.دست بردم که فیوز را بزنم.با اشاره به فیوز که تازه پس از دست زدن به آن فهمیدم  خیس است،به هوا پرتاب شدم. مردن خیلی راحت تر از آن بود که فکرش را می کردم.آقای صاحبی از تاریکی بیرون  آمد.  دندانهای  زردش  همه   صورتش را  گرفته  بود. چشم هایش  در  تاریکی  برق می زد.همه توانم را جمع کردم تا به سمت اش بروم.خون در رگهایم خشک شده بود،اما توانستم با دو دستم دو شانه اش را بگیرم.او هم با من بلند شد.آن چنان با هم محکم به زمین خوردیم که صدای شکستن استخوانهای هردومان را شنیدم.دندانهای زرد آقای صاحبی دیگر پیدا نبود.زیر فشار تن من چیزی از او هم باقی نمانده بود. اما من هنوز قادر به حرکت بودم. کف  اتاق  خواب مان  افتاده  بودم  و  تمام  تنم  درد  می کرد.از تخت به پایین پرت  شده بودم.زنم بالای سرم ایستاده بود.گفت:
"پس چرا بیدار نمی شی؟یه ربعه دارم داد می زنم،ولی مثل اینه که نمی شنوی؟همش میگی صاحبی،صاحبی.شبا هم دست از سر کچل این یارو   برنمی داری؟"
                                            سیزدهم خرداد نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر