روبروی پنجره نشسته ام و به جای خالی شیشه شکسته نگاه می کنم، پاره آجر هنوز روی فرش است، به آن هم دست نزده ام ، حتماً اثر انگشت روی آن است. نمی دانم کی این اتفاق افتاده است؟ صدا را نشنیدم ولی وقتی داخل هال شدم حس کردم از جایی باد سرد می وزد. فکر کردم پنجره باز مانده که اینها را دیدم. چراغ را روشن کردم و منتظر شدم. هنوز هم منتظرم.
خانه مان طبقه اول است و مشرف به زمین متروکه ای. برادرم یکی دو بار گفت:" یه نرده پشت این پنجره ها بکش" . خیلی جدی نگرفتم چون ترسی از دزد نداشتم. گفت:" بابا بحث مال نیس که ، تو یه زن تنهایی، جونت در خطره". فکر کردم خیلی وقت است که به جانم هم فکر نمی کنم .
هنوز به سوراخ پنجره نگاه می کنم و در انتظارم که دستی آنرا بگشاید و داخل بیاید.امانه فکر می کنم اول بایستی خود را به کنار دیوار برساند ، تن اش را به لوله گاز بچسباند و بالا بکشد، بعد دست بیاندازد و نرده جلوی تراس را بگیرد و خودش را از آن به تراس برساند، آن موقع یکباره سرش پیدا می شود، ترسناکترین لحظه همان موقع باید باشد. اما هر چه فکر می کنم حتی آن لحظه هم نمی ترسم.
حالا دستش را می اندازد و در را باز می کند و داخل می آید. مرد میانسال باریکی است، هر چه به قیافه اش نگاه می کنم نمی ترسم ،رنگش پریده است. نگاهی به هال میاندازد. معلوم است دنبال وسائل گران قیمت می گردد. لباس خانه ام را از روی مبل بر می دارد و داخلش لب تاپی را که روی میز هال است، می گذارد. بعد سیم رابط گیرنده ماهواره را از جایش بیرون می آورد و دستگاه را هم روی لب تاپ می گذارد. با گره زدن لباس خانه بقچه کوچکی درست می کند .
نشسته ام و نگاه می کنم حتی نفس هم نمی کشم . او هراسان کارش را می کند . تلفن همراه اش زنگ می زند :" چیه؟ الان میام، بذار به اتاقها هم یه سری بزنم" . در همان حال به سمت اتاق خوابها می رود. صدایش به گوش می رسد که می گوید:" تا دو دقیقه اومدم". میزهای توالت را بیرون می کشد و بعد صدایش به گوش می رسد که می گوید:" به به". بر می گردد. به سمت پنجره می رود. بقچه را بر می دارد و به هال نگاهی میاندازد. من همچنان نشسته ام اما او باز هم مرا نمی بیند. هنوز هم به سوراخ پنجره نگاه می کنم.
هشتم آذر ماه هشتاد و نه
با سلام.با وجود تاکیدات بسیار خیلی از دوستان نظراتشان را بوسیله میل میفرستندکه باعث میشود دوستان دیگر نتوانند از آنها استفاده کنند.من نظراتی را که راجع به چند نوشته اخیر است بطور خلاصه میاورم با این امید که دوستان یادشده تلاش کنند روی وبلاگ نظر بگذارند.در اینجا لازم میدانم از پویا،رامکال،دکتر سیفی وfx وچند ناشناس که بی
پاسخ دادنحذفنام پیام گذاشته اند تشکرکنم.
مهدی راجع به پریشان گفته است"آنرا انعکاسی از دردهای اجتماع میداندوچون خودش هم دختر دارد، پرداختن به چنین مسائلی که مشکلات آنهارا طرح میکند ،مثبت میداند.
جواد داستان دزد را پسندیده وآنرا نشانه پیشرفت
نویسنده تلقی کرده،چراکه داستانی است که خواننده را به درون خویش میکشد.
سارا نگاهی کلی به نوشته هاداشته و ضمن اینکه به
پیگیری وپیشرفت "دیده"از نظر روانی جمله هااذعان
کرده،از نظر موضوع نوشته هارو برای بیست تا سی ساله ها یعنی نسلی که متعلق به اونه غیر جذاب دونسته.از نظر تکنیک هم گاهی توضیح واضحات دادن وگاهی سرسری گذشتن را ایراد شمرده که در این مورد تیس را مثال زده که میتونسته موضوع سه چهار داستان بشه.در پایان هم توصیه کرده که خوندن داستانهای کوتاه میتونه خیلی راهگشا باشه.
مریم گفته بعضی نوشته ها معلوم نیست چی اند وتکلیفشون نا مشخصه.ضمنا گفته داستانها بیش از حد واقعی ان ودر واقع عنصر تخیل توشون خیلی ضعیفه.
نیما گفته به نظرمن داستانها بعلت سادگی تو روایت وپیچیده نبودنشون برای کسایی که خیلی هم اهل مطالعه جدی نیستند هم جذابیت داره و این نکته خیلی مثبتیه.نیما داستان در کنارهم رو خیلی پسندیده.
هاشم گفته همین که آدم بتونه از خیلی پرده های
دروغین که آدمها روی زندگیشون میکشن بیرون بیادواز گذشته وتجاربش حرف بزنه قابل ستایشه ،همچنین ازاینکه آدم بااعتمادبنفس خودش رو در معرض
قضاوت دیگران قرار بده تجلیل کرده
ناصر،مصطفی،بابک،عباس و خیلی دوستای دیگرهم نظرات کلی راجع به نوشتن وبعضی نوشته ها دادندکه چون از زمانشون خیلی گذشته به همین حد اکتفا میکنم.باز هم از دوستان میخواهم که نظراتشون رو روی وبلاگ بگذارند.با مهر دیده