آفتابچون گویی گداخته ذره ذره در تن دریا فرو میرود. از فراز این قلعه قدیمی مخروبه زمانی پرتغالیها رفت و آمد کشتی ها را زیر نظر می گرفتند و اکنون در غروبی دیگر آبی دریا و نارنجی خورشید به هم می آمیزند.
تیس از همین جا آغاز می شود، از این قلعه و از همین ساحلی که در دل آن است. ساحلی که ماهیگیران هر بامداد با لنجهای کوچک تورهای بزرگ خود را درون آب به سودای ماهیهای رنگارنگ رها کرده اند.
آن سوتر روستای تیس است با جاده آسفالته باریکی که پیاده رواش سرشار از خاک نرمی است که با هر گام به هوا بلند می شود. تابلویی در ورودی روستا ست که نشان از گذشته ای بسیار دور دارد. معبد ها، گورستانها ، غارها ، چاهها و مسجدی که می گویند هزار سال است اهل تسنن در آن به نماز می ایستند.
اولین ماشینی که می ایستد را سوار می شوم . راننده اش اهل ده نیست و غارهای سه گانه را نمی شناسد. کنارش کارگری است که او هم فارسی نمی داند . در کنار جاده مرد ریشوی آشفته ای را می بینم که اسکناسی در دست؛ از مرد دیگری که مشت اش بسته است چیزی می گیرد.
دسته دسته مردان در کنار راه ایستاده اند و گفتگو می کنند. بزها به تنهایی در گوشه و کنار پدیدارند. جلوی مسجد پیاده می شوم . از چند نوجوانی که آنجا هستند نشان غارهای سه گانه را می گیرم. جوابهای نا مفهومی می دهند تا یکی که صورت کشیده و پوست تیره ای دارد پیش می آید و می گوید بیا. موهایش را از ته زده است و لباس سفید بلوچی به تن دارد. مرا از دیوارهای میان خانه های ده عبور می دهد. رفت و آمد مرغ و خروس و بز در خانه های تو سری خورده ده بیش ازهرچیز به چشم می خورد. در کنار پسر نو جوان که میگوید دانش آموز دوم دبیرستان است راه میروم. کودکی که پیراهن شماره 10 آبی راه راه پوشیده است، سایه به سایه مان می آید. می گویم لباس مارادونا را پوشیده ای. هر دو با هم تصحیح می کنند ، مسی نه مارادونا .
می گویم تو کلاس چندمی؟ می گوید: چهارم.
هوا دیگر تاریک شده است نوجوان با دست به صخره اشاره می کند و می گوید غارها اونجاست ،اما مواظب باش جن دارد.می گویم چه جنی؟ بیا غاررا نشان بده. می گوید نه ما نمی آییم خودت برو . از پله های سنگی بالا می روم و به غارها نزدیک می شوم. به پایین که نگاه می کنم می بینم که ایستاده اند و منتظرند . فلاش دوربین لحظه ای درون غارها را روشن می کند . در یکی مقبره ای هست اما در این تاریکی چیزی دیده نمی شود.
باز می گردم . راه را نشانم می دهند. به سمت جاده حرکت می کنم . جوانها روی خاکهای کنار جاده چند تا چند تا نشسته اند . از مسجد روستا صدای اذان می آید. زنی قابلمه روی سر گذاشته و برای آوردن آب می رود. برای ماشینهای عبوری دست دراز می کنم. بالاخره پرایدی جلوی پایم می ایستد. سوار نشده شروع می کند به سئوال که کی هستم و از کجا آمده ام؟ بعد از روستا می گوید از مکانهای تاریخی اش ، از بیکاری، بی آبی ، اعتیاد، تعطیلی گمرک و ....
گلایه هایش را پایانی نیست و تیس اینگونه تمام می شود. روستایی که قدمت اش از چابهار بیشتر است و در واقع در دل آن این شهر را ساخته اند.
هشتم آذرماه هشتاد و نه
به خودم گفتم : حتما باید یک سری به تیس بزنم یک روزی ...
پاسخ دادنحذفدو گنجینهٔ سرزمین بخوبی هویدا هستند در این سفرنمهٔ کوتاه، اول گنجینه ی انسانی که به امید "زندگی" در گوشه و کنار پخش هستند و ریشه در خاک تیس دارند (که بنظر من اینها گنجینهٔ اصلی تیس و تاریخش هستند) و دوم : قلعه تیس که قدمت تاریخی و پر از داستانش نویسندهٔ ما رو بخودش جلب کرده تا رفتن به اونجا و در حقیقت با آدمهای تیس ملاقات کنه هرچند خیلی محدود، در حقیقت گنجینهٔ دوم آدم رو به گنجینهٔ اولی ارتباط میده،
باز هم خوا نندهات رو با گنجینهأی از این قبیل ارتباط بده
و سفر به غارهای تودرتو برای کشفه گنجینه-های انسانی رو تنها نرو ! ما را خبر کن ؛
MK