باد گرد و خاک را به سر و صورت دختر جوان می کوبید واو ساک کوچک در دست پیش می رفت. از اتوبوس یک ایستگاه زودتر پیاده شده بود و هنوز یکربعی وقت داشت؛ هر چه می کرد نمی توانست فکرش را جمع کند. آنچه امروز در این دوسه ساعت بر او گذشته بود؛ فراتر از توان او بود. روسری اش را جلوتر کشید، عینک آفتابی اش را روی صورتش جابجا کرد و راهش را به سمت میدان ادامه داد. جوانی از کنارش گذشت و متلکی گفت. اما در آن لحظات گوشش نمی شنید .
همه چیز در یک آن اتفاق افتاده بود؛ کمی آنطرف تر از مدرسه سوار خودرو شده بود و با پیمان مشغول گردش بودند . از هر دری گفته بودند، که ناگهان یک پیکان سفید جلوی خودروشان پیچید. مردی از آن پیاده شد، نور آفتاب ازروبرو نمی گذاشت او جهره راننده را خوب ببیند؛ اما وقتی راننده به تندی به سمت در آمد و آنرا باز کرد و جوان را بیرون کشید ، تازه پدرش را شناخت. دستش که می خواست جوان را از پیاده شدن منع کند، آویزان ماند و دیگر ندانست که چه کرد. در را گشود، سرش را پایین انداخت و خود را به میان جمعیتی انداخت که با شتاب می رفتند. در همین چند لحظه توانست آخرین حرفها را بشنود
آقا چیکار داری ولش کن
چی رو ولش کنم؛ دخترمو گول زده
فکر کرده بود که مردم کنار کشیده اند؛ جوان مات مانده و بعد ناسزا و مشت و لگد نصیب اش شده است. دختر اما برنگشته بودکه نگاه کند. کمی جلوتر سوار یک تاکسی شده بود؛چند دقیقه بعد در خانه بود. مادرش بیرون رفته بود. نفهمید وسایلش را چه جوری درون یک ساک کوچک جا داد . نمی توانست در چشمهای پدرش نگاه کند . باید می گریخت. با عجله از خانه بیرون زده بود. می دانست که پسر خواهد آمد؛ با هم قرار گذاشته بودند ؛ اگر روزی یکدیگر را گم کردند در خیابان منتهی به میدان، ساعت چهار بعد از ظهر یکدیگر را ببینند، تا به حال فقط یکبار این اتفاق رخ داده بود و او به بهانه رفتن به کلاس خودش را به آنجا رسانده بود.
فکر میکرد حتماً پدر محکم زده است، دست سنگینی داشت. گاهی که روی مادر دست بلند می کرد ، جایش تا مدتها می ماند . اما روی او تا به حال دست بلند نکرده بود .
خوب گاهی تندی می کرد ، اما او را جور دیگری دوست داشت. وقتی سرحال بود دستش را توی دستش می گرفت و می گفت:" دخترم دکتر میشه ایشااله . اون وخت دردای بابا رو شفا میده."
فرزند بزرگ خانواده بود؛ بعد از او دو برادر کوچک و یک خواهر هم بودند. پدر تازه بازنشسته شده بود و مسافر کشی می کرد، ماشین را هم با قرض و قوله وقسطی خریده بود. هر شب که از سرکار می آمد ، دست به کمر بود. یکسره نشستن خیلی اذیتش می کرد.
پیمان هم مسافرکش بود. یک روز بعد از پیاده شدن همه مسافران سر صحبت را باز کرده بود. همه هم کلاسی هایش دوست داشتند بجز او. دائم در مدرسه صحبت دوست پسرهایشان را میکردند،اما اوسرش به کار خودش بود و درسش را می خواند. همیشه پدر در خانه از کاری بودن مرد حرف زده بود و حالا این جوان اهل کار بود؛ حرفهایش هم شیرین بود. فکر می کرد چه اشکالی دارد بعد از گرفتن دیپلم به خواستگاری اش بیاید. با خودش می گفت : با این وضعی که ما داریم دکتر مهندس خواستگاریم نمیان که. اگه دانشگاه قبول شدم ، درسمو ادامه میدم. اگه نشه هم دستکم یک نونخور از سر بابام کم میشه.
با اتفاق امروز ذهنش در هم بود و حالا با این ساک که آنرا در دستانش می فشردبه کجا می رفت ؟ پدر عصبانی و خراب به خانه می رسید و دق دلی او را سر مادر در میاورد، شاید هم با بچه های دیگر تندی میکرد. بعد از نیامدنش نگران می شدند، نه نمی خواست که به خانه فکر کند. حتماً جوان منتظر بود و شیرین تر آن بود که به او فکر کند.
به ساعت اش نگاه کرد پنج دقیقه به چهار مانده بود. ابرها در آسمان بیشتر و بیشتر می شدند، کمی به میدان مانده بود و باید بعد از رسیدن به آن داخل فرعی می شد و پنجاه متر بعد از ایستگاه اتوبوس می ایستاد.
به ساعت اش نگاه کرد پنج دقیقه به چهار مانده بود. ابرها در آسمان بیشتر و بیشتر می شدند، کمی به میدان مانده بود و باید بعد از رسیدن به آن داخل فرعی می شد و پنجاه متر بعد از ایستگاه اتوبوس می ایستاد.
ناگهان آنسوی میدان خودروی جوان را دید ، زن جوانی با کودکی دو ساله در آن نشسته بودند، هرچه دختر نزدیک تر می شد می توانست چهره هاشان را بهتر ببیند. بیش از هر چیز می خواست چهره جوان را ببیند .کنجکاو بود که ضربه های پدر چه به روزش آورده است. حالا به جایی رسیده بود که می توانست داخل خودرو را بخوبی ببیند. پای چشمهای جوان سیاه و متورم بود. لبخند تلخی به لب داشت و با زن جوان صحبت می کرد. فکر کرد حتماً خواهرش است . می گفت که یک بچه خواهر دارد که تازه زبان باز کرده و کلمات را با مزه می گوید. زن در حال پیاده شدن از ماشین بود. کودک گریه می کرد و نمی خواست پیاده شود. دختر به موازات ماشین رسیده بود . زن در را بست؛جوان حرکت کرد و صدای گریه کودک همراه با گفتن این کلمات شد: بابا ، بابا.
دختر در جای خود میخکوب شد، ساک از دستش افتاد. ناخواسته به آسمان نگاه کرد. آسمان برق زد و چند لحظه بعد صدای رعد میدان را در بر گرفت. رگبار تندی آغاز شد.
بیست و هفتم خرداد 80
بازنویسی:سی ام آبان 89
با جملاتی ساده یک درد اجتماعی را بیان کرده ای.مساله ای که حاصل فقر است فقر فرهنگی و فقر اقتصادی .طرح همین نوع مسائل خود به نوعی راه حل های آن ها را پیش می کشد.
پاسخ دادنحذفایرج
با مطرح کردن این مسائل که جزئ دردهای اجتماع است انسان به عمق فاجعه هایی که امروزه در جامعه در حال رخ دادن است را با تمام وجود حس میکند وزنگ های خطر را برای خانواده ها بصدا درمیاورد.....
پاسخ دادنحذف