سرصف، وقتی همه مرتب ایستادند، صدای آقای ناظم مثل بمبی در فضای حیاط ترکید: بچه ها ! توجه ! توجه ! ساکت !
با شنیدن این غرش مهیب همه هیاهو و سرو صدایی که تا چند لحظه پیش بر می خاست، فروکش کرد و مدرسه در سکوت مرگباری فرو رفت.
بچه ها ! اسمهایی را که می خونم شاگردای ممتاز مدرسه هستن، بیان جایزه هاشون رو بگیرن.
ناظم خواندن اسمها را شروع کرد: حسین عرفانی شاگرد ممتاز کلاس سوم "هیاهوی بچه ها"
من گویی آب می شدم و به زمین می رفتم. در همین چند لحظه تمام آنچه که در این چند روز گذشته بود، خیلی سریع از جلو چشمهایم رد می شد. یک هفته پیش سر کلاس انشاء ناگهان مردی که عینکی بر چشم داشت، بهمراه ناظم وارد شد. ناظم با انگشت بعضی بچه ها را نشان میداد. مرد آنها را بیرون می برد و با آنها حرف می زد. تا اینکه مرا نشان داد، از کلاس بیرون آمدم، مرد عینکی با مهربانی پرسید:
- بابات چیکاره اس؟
- آقا، شاگرد قناده
- کت و شلوار عیدت چه رنگیه؟
- آقا، کت و شلوار نخریدیم
- کفش چی باباجون؟
- کفش هم نخریدیم
- اسمت چیه؟
- اسمم را گفتم و رفتم.
علی مختاری شاگرد ممتاز کلاس دوم " هیاهوی بجه ها"
بعد ناظم و مرد عینکی رفتند. معلم انشامون ناراحت بود. بعد از مدتی سکوت گفت:
بچه ها، بنظر شما چرا باید یه عده فقیر باشن تا یه عده دیگه بیان با منت بهشون کمک کنن؟
کسی پاسخی نداد. معلم انشاء گفت:
این موضوع انشای هفته آینده تونه، راجع بهش فکر کنین و بنویسین.
آن روز گذشت. یکی دو روز بعد مادرم را از مدرسه خواستند. ظهر وقتی به خانه رفتم مادرم گفت:
گفتن پسرت ثلث اول شاگرد اول شده ، این ثلث هم نمره هایش خوبه، براش یه جایزه بخر، منهم گفتم نمی تونم، نداریم، تازه فکرکردم اگر یه جایزه کوچیک هم بخرم، اونوقت میگن اینا وضعشون خوبه، کت و شلوار نمیدن.
حسن عابدی شاگرد ممتاز کلاس سوم " هیاهوی بچه ها"
ایستاده بودم و مثل بید می لرزیدم. چرا که نام اولین همکلاسی من را که شاگرد سوم کلاس چهارم بود خواندند، نام شاگرد دوم را هم خواندند. اما نام مرا نخواندند. صدای کلفت ناظم حالا شاگردان ممتاز کلاس پنجم را معرفی میکرد. سر صف همکلاسیهایم هیاهو می کردند:
- پس چرا اسم اینو نخوندن؟
- شاگرد اول کلاس اینه، حتماً اشتباه شده، آخر میخونن.
اما نه اشتباهی شده بود و نه دوباره می خواندند. خودم را تا کلاس نگهداشتم، وقتی سر جای همیشگی ام نشستم زدم زیر گریه . زنگ انشاء بود. معلم آمد و مبصر برپا داد. با چشمهای سرخ شده برخاستم و با آستین کتم اشکهایم را پاک کردم.
- معلم پرسید: چی شده؟
چهل نفر با هم گفتند :آقا اجازه اینا شاگرد اول شدن، بهشون جایزه ندادن.
- معلم گفت: پسرم، گریه چرا، اونهم برای یک جایزه.
- گفتم: آقا معلم، برای جایزه نیست به خدا.
معلم رو به بچه ها کرد و گفت: بچه ها من برای سه تا شاگرد ممتاز کلاس مون دفعه دیگه سه تا کتاب بعنوان هدیه میارم. حالا اولین نفر بیاد انشاشو بخونه. برخاستم، دفتر انشایم را برداشتم و به سوی تخته سیاه رفتم.
سال٥٢– بازنویسی٢٠خرداد ۶۶
تغییرات کم درششم مهر89
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر