ماشین پشت چراغ قرمز ایستاد.مردی با ریش سفید و لباس مندرس روی پله ها نشسته بود و پولهایش را می شمرد.کنارش دسته ای جوراب بود.بعدازچندبارشمارش، لبهایش را با ناراحتی بهم فشرد.سرش رابالاکردو دستهایش رابه سمت آسمان گرفت.
نگاهش به نگاهم افتاد.لبخند تلخی زد.چراغ سبز شد.
چهارم اردیبهشت 66
باز نویسی سیزدهم شهریور 89
نگاهش به نگاهم افتاد.لبخند تلخی زد.چراغ سبز شد.
چهارم اردیبهشت 66
باز نویسی سیزدهم شهریور 89
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر