۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

بهار


حسن زیر کرسی سرد خانه شان نشسته بود ، لحاف بزرگ و پاره ای را تا روی گردن اش کشیده بود وفکر میکرد.
پدر، مادر و برادرهایش در  طرفهای دیگر کرسی خوابیده بودند وکنارش خواهرش بود که او هم در خواب بود.
 حسن به زمستان فکر میکرد.به سردی کرسی،به چکمه های پلاستیکی پاره که برف از سوراخهایش پا را خیس میکرد،به لباسهایی که سرمای زمستانی از لابلایش عبور میکرد و به بهار که می آمد و تلخی های زمستان را می شست. زمستان را مانند دیوی می پنداشت که هر سال می آید و یک قربانی از خانواده آنها می گیرد. می اندیشید اگر زمستان نبود زندگی زیباتر می شد.در عالم خیال بر فراز ابرها دیو زمستان را دید،موجود بسیار بزرگی که با برف و یخ پوشیده شده بود. با او در گیر شد و دستهایش را دور گلویش حلقه کرد و فشار داد.دستهایش یخ کرد و سرما در همه وجودش خانه کرد.اما دستهایش رااز دور گردن دیورها نکرد. دیو زمستان تکانی خورد و افتاد.
حسن خوشحال شد. با خود فکر کرد، دیگر دیو زمستان نخواهد  توانست برادر یا خواهری را از اوبگیرد. چشمهایش را باز کرد، خواهرش را دید که با گردن کبود کنارش افتاده بود.
امسال هم زمستان از آنها قربانی گرفته بود.



                                               زمستان ٤٨- بازنویسی ٢٢خرداد ۶٨
                                                    تغییرات ششم مهر 89

۱ نظر:

  1. با خواندن این نوشته ناخود آگاه به یاد دوران کودکی و اوایل نوجوانی خودم افتادم.
    دورانی که با کتانی در برف میدویدیم و برف بازی میکردیم.این بازی معروف به قلعه بود!
    آنقدر برف به کفشم رفته بود که نوک انگشتانم کاملا بی حس بودند.
    همیشه نوک دستکش هایم دوخت مادر بود.
    یاد مادرم افتادم
    که وقتی از فوتبال برفی به خانه می آمدیم با چه مهری دستانم را میگرفت و با نفسش سعی میکر گرم کند.
    آه که چقدر همه چیز زود میگذرد.
    دوران برفی عمرم و خاطرات بچگیم سرشار از مهر مادری است به طوری که همیشه برف مرا به یاد مادرم می اندازد!
    هرگز محبتهایش را فراموش نخواهم کرد.
    مرسی که با این نوشته مرا به آن دوران بردید.
    ارادتمند
    FX

    پاسخ دادنحذف