۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

صف

نمیدانم چه بود و چگونه آمد ؟ شعر بودیاقصه ، رویا بود یا کابوس؟ چگونه شروع شد؟ فقط یادم می آید که وقتی چشم باز کردم، دیدم میان جماعتی هستم که میروند، سرها همه پایین ، بی نگاهی به چپ و راست، تند نمی رفتند، آهسته هم نه، امانه دستها به اختیار بود و نه پاها.
 جماعت فشرده بود و درهم، نه ابتدایش پیدا بود و نه آخرش، فکر می کنم هوا ابری بود یا دست کم حالا  می فهمم که ابری بوده است. چون سایه ام را نمی دیدم؛ یعنی سایه هیچ کس را نمی دیدم . شاید هم ابری نبود، چرا که آنقدر تراکم بود که اگر کسی هم سایه ای داشت روی زمین نمی افتاد. میان جماعت همهمه بود و عشق زود رسیدن. نمی شد شمردشان و حتی به شمردنشان هم فکر کرد، فقط می دانستی که بالاخره تو هم می رسی، یکساعت، دو ساعت یا چند ساعت بعد. کاسه ات را پر می کنند و تو می توانی بخوری، گیرم که حتی سیر هم نشوی وباز می توانی در صف بی انتهای دیگری بایستی.
 راستی کاسه ام کجا بود؟ دستم بود؟ شاید، اصلاً به دستم چسبیده بود، موقع خوردن هم از دستم جدا نمی شد، روی زمین نمی گذاشتم که وقتم بگذرد. اگر سوپ و آشی بود سر می کشیدم و اگر غذای دیگری بود کم کم آنرا در دهان سرازیر می کردم، دوباره برمی خاستم و می رفتم.
در یکی از همان برخاستن ها بود که او را دیدم. زنی با گیسوان بلند که ایستاده بود ،راه نمی رفت و به چپ و راست نگاه می کرد. بی آنکه بخواهم دیدمش. خواستم که بروم، اما نتوانستم، به خودم لعنت فرستادم، فکر کردم همه می روند و من میمانم. سرم را پایین انداختم، اما   وسوسه شدم که یکبار دیگر هم نگاه کنم و بعد بروم، سرم را بلند کردم و در چشمهایش نگریستم، آبی آبی بود وروشن؛ آنگاه بود که آسمان بیادم آمد، سرم را به سوی آسمان کردم، هوا ناصاف و تیره بود با تکه ابرهایی در گوشه و کنار. وقتی سرم را پایین آوردم تا دوباره او را ببینم ، رفته بود. نمی دانم در دستهایش کاسه ای بود یا نه، یعنی فرصت نداشتم که ببینم، یکبارگیسوانش را دیدم و یکبار چشمانش را.
 خواستم وارد جماعت شوم. اما از نگاه کردن یه صورتهایشان وحشت کردم. همه یک شکل بودند؛ صورتی گرد و دهانی بزرگ در میانه، هیچکس چشم نداشت و میرفتند و چه تند می رفتند، آن هنگام بود که آخر صف را دیدم، در انتهایش پیرزنی بود که عصا زنان می آمد. پیش رو دیگها در کنار هم چیده شده بود و کنارشان کسانی مشغول پر کردن کاسه ها بودند. جماعت کنار جاده می نشستند و می خوردند،کاسه های همه شان به دستشان چسبیده بود و باآن بالا و پایین می رفت، خوب که به سرشان نگاه کردم، دیدم هیچکدام کاسه سر نداشتند، غذایشان را در کاسه سرشان می خوردند و دوباره آنرا سر جایش می گذاشتند. چه قیافه وحشتناکی! دهانی بزرگ روی تکه هایی گوشت کج و معوج قرار گرفته بود. دهانی که حتی سقفی هم نداشت.
 حس کردم خیس می شوم، بالای سرم را که نگاه کردم، ابرها می باریدند کاسه ام را زیر باران گرفتم،زود پر شد، آب باران را نوشیدم به خودم نگاه کردم و دیدم موهایم بلند شده است و تا روی کمرم آمده است، جماعت می رفتند و گویی نمی دانستند که باران می آید؛  فریاد زدم :
باران! باران! آی مردم باران!
اما گویی آنها نمی شنیدند و یا صدای من در گلویم می پیچید و بر نمیامد. باران را حس نمی کردند. کاسه را با آب باران پر کردم و رویشان پاشیدم. دهانهایشان جمع شد و کوچک شد. چشمهایشان پدیدار شد، به من نگریستند و لبخند زدند. بعد به آسمان نگاه کردند .دیگر آنها هم در صف نبودند ، با چشمهایی مشتاق به دور و بر نگاه می کردند.جلوتر رفتم. کاسه هایمان را زیر باران می گرفتیم تا پر شود و به روی جماعت می ریختیم . اول دهان هایشان جمع می شد و بعد چشمهایشان پدیدار می شد و نگاهت می کردند. موهایشان که رو به سفیدی بود، سیاه وبلند می شد، کاسه را دوباره زیر باران گرفته بودم که حس کردم چند نفر به سرم ریختند. یکی شان میله ای را در چشمانم فرو کرد و دیگری با شیئ نوک تیزی صورت ام را درید. با وحشت از جا پریدم، عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود و با سوزش صورت و درد چشم ام توام می شد.
                                                                                              پانزدهم مهر 67

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر