سوار که شدند، بیش از همه آرایش غلیظ زن بود که توی ذوق می زد. مرد، تکیده بود و پای چشمهایش سیاه شده بود. چشمهایش، حرکاتش و حرف زدنش بی رمق و تهی بود . دو پسر بچه که آب دهن و بینی شان آویزان بود، همراهشان بودند.
زن با تحکم حرف می زد:
- باز نیام ببینم تو کوچه ول هستید، بچه ها را ببر خونه، من زود میام.
مرد می گفت: باشه زری جون، باشه، به جون تو من تقصیر نداشتم.
راه کوتاه بود و زود رسیدیم، پیاده شدند. مرد با دو فرزندش این سوی خیابان ایستاد. زن از خیابان عبور کرد و در آن سوایستاد و جلوی ماشینهای عبوری دست نگهداشت.
ب ام و آلبالویی رنگی پیش پایش ایستاد. زن سوار شد و نگاه بی رمق مرد و بچه ها را بدنبال خود کشید.
چهارم اردیبهشت ۶۶
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر