به خدا من نمی دونم شما دیگه چه جور آدمایی هستین. چارتا بچه سوسول دور هم جمع شدین، دوتا طرح ام کشیدین واسه خودتون، یه دم و دستگاهی راه انداختین. بابا آخه من جای بابا بزرگ شمام. میدونی چندساله دارم میام و میرم. فقط یه دونه از این قصه ها رو چاپ کنین. من برم نشون چارنفر که منو میشناسن بدم، بگم بفرما دیدی من هم بعله. اونام چشاشون چارتا بشه بگن، بابا ما از اول هم می دونستیم تو اینکاره ای.
هنوز سیزده چهارده ساله بودم که شدم شاگرد دولت آبادی تو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. هر جا که می رفت باهاش بودم. یک دفترچه دستم بود، هرچی می گفت می نوشتم. یه روز می گفت عشق، می نوشتم، یه روز می گفت نفرت، بازم می نوشتم. عاشق حرف زدنش بودم. عاشق اون سبیل های آویزون و اون دستای پینه بسته، اون چشمای سبز بی انتها. همونی بود که من دوست داشتم. زجر کشیده ، تو کوره آجر پزی رفته و آبدیده .یه شعر هم نوشتم دادم دستش. دو خط برام نوشت. یه خط قشنگی هم داشت که نگو. چهل ساله نگرش داشتم ، کاغذش هنوز هم مثل روزای اولشه.
بعد درویشیان رو دیدم ،یه انسان تموم. با یه عینک و یه سبیل. دیوونه ش بودم.آنقدر دنبالش راه رفتم و پرسیدم آقا این کتاب خوبه، اون کتاب خوبه تا یه روز برگشت بهم گفت: "پسر مگه تو درس و زندگی نداری، کتاب بخون اما در س ات رو هم زمین نذار."
من هم مثل اینکه منتظر چنین حرفی بودم گفتم:
" رفیق من درسو می خوام چیکار؟ من میخوام یه نویسنده بشم مثل شما، همه اش از فقر بنویسم، از نداری. از مشکلات مردم. با یه سبیل اینجوری و یه عینک "
البته اینو نگفتم . نفهیمیدم چی شد ولی بالاخره یه روز نیومد. دیگه پیداش نکردم.
پدر و مادرم از دستم به عذاب بودن . مادرم می گفت همه عکس هنرپیشه های خوشگلو می زنن به در و دیوار اتاقشون، این آدمای کج و کوله کی ان، عکساشون می زنی؟ یا سبیلاشون از بناگوششون در رفته یا از چشاشون خون می چکه.
سر و صدای انقلاب که خوابید، شدم مرید گلشیری.یه آشنا داشتم تو یکی از کلاساش، ولش نکردم تا منو نبرد. اول موهام رو یه خرده بلند کردم. بعد شروع کردم قصه ها را از ته نوشتن، اول آخرشو می نوشتم بعد اولشو. هی داستانها رو درهم کردم ، عقب جلو کردم. اما اونم نه گذاشت و نه برداشت، یه روز مستقیم تو چشام نگاه کرد و گفت:
" آقا جون وقتت رو داری تلف می کنی، تو اینکاره نیستی، خلاصه بگم موضوعو نگرفتی، برو دنبال یه کار آبرومند"
خیلی تو ذوقم خورد. مخصوصاً که عکسهای جورواجورش رو تو اتاقم زده بودم. چپ و راست. تنها چیزی که از اون کلاس نصیبم شد، یک عکس دسته جمعی بود که من هم یک گوشه اش بودم . همه اونهایی که تو عکس بودن ،بعداً برا خودشون نویسنده های معروفی شدن به جز من.
بعد زدم تو خط شعر، شدم مرید شاملو، شعراشو کیلو کیلو از بر می کردم. تا کسی یه چیزی می گفت ، من یه شعر از شاملو می اومدم. راه و بیراه ، وقت و بی وقت شعر بود که می گفتم . شعر " به جستجوی تو" شو واسه یکی خوندم . تو چشام نیگا کرد . شعر و تا حالا نشنیده بود . گفت که نمی دونستم این قدر با احساسی، فکر کرده بود شعر مال منه، راستش از اونجا که آدم صاف و صادقی هستم زدم زود حس شو خراب کردم. گفتم که شعر مال من نبود . یهو قیافه ش عوض شد گفت:
" خودت رو مسخره کردی یا من رو، من رو کشیدی تو این کافی شاپ که شعر یکی دیگه رو برام بخونی ."
همانطور که پا می شد دست راستش را بالا آورد و با اشاره به سرم پایین آورد و رفت.
بعد زدم به کلاس های داستان نویسی. از جمال میر صادقی و بهارلو شروع کردم تا رسیدم به سنا پور، محمدعلی و ارسطویی. تو هر کلاس یکی دو دوره می رفتم. نمی دونم چرا هیچ کس درکم نکرد. منو نفهمید. آنقدر این نویسنده ها از انسان و انسانیت گفتند، نخواستند من یه نفرو بین خودشون راه بدن. به خدا تو هر کاری رفته بودم تا حالا پروفسور شده بودم. نه دنبال درس خواندن رفتم، نه کاری یاد گرفتم .حالا از همشون دست کشیدم، زدم به سایتهای ادبی و وبلاگها. هی قصه های قدیم و جدیدم رو براشون می فرستم. کوتاه و بلند. اما دریغ از اینکه یکی شون رو تو سایت بزنن. البته هر چی فکر می کنم ، اینکه اسمت روی کتاب باشد، یه مزه دیگه داره. نمی دونم چقد از عمرم مونده، اما حتی اگه یه روزم باقی مونده باشه ، بالاخره یه روز شده حتی برم بانک بزنم، یه کتاب چاپ می کنم به هزینه خودم. اصلاً هم مهم نیست که کسی بخره یا نه. یه کتاب با یه طرح خوشگل . یک خط بلند بنفش، کنارش یه خط یک ذره کوتاهتر نیلی، بعدش یک ذره کوتاهتر آبی . همین جور تا هفتمی اش قرمز باشه، کنار هم بشه یه رنگین کمون خوشگل. اون عکس دسته جمعی رو هم یه جور محوی میذارم گوشه روی جلد که عکس خودم و گلشیری مشخص بشه. اسم کتاب رو هم میذارم:" رنگین کمان چهل ساله ی یک رویا"
نوزدهم اسفند هشتاد ونه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر