دست کشیدم روی تخت، نبود. هوا تاریک بود و چشمهایم چیزی نمی دید. روی پهلو چرخیدم به راست. این بار با دست چپ تا لب تخت را لمس کردم، نبود. از شب به این فکر کرده بودم که صبح تا چشمهایم را باز کردم، بگردم و دستش را پیدا کنم. دست چپ اش را که همیشه سمت من بود. بعد با دست راستم آنرا بالا بیاورم بسمت لبهایم. آرام ببوسم و بگویم:
"میلاد عشق و نور و ترانه مبارک باد"
آن وقت در تاریکی بی آنکه چشمهایش راببینم، می توانستم حس کنم که پر می شوند. لبهایش جمع می شود . آهسته ، خیلی آهسته،طوری که فقط من بتوانم بشنوم می گوید:
"مبارک"
کجا رفته بود؟ باز دست کشیدم. هنوز خواب و بیدار بودم . همه چیز در سرم می چرخید. بیست سال می شد . بیست سال تمام.
بیست سال از روزی که زیر برف یکریزی که می آمد، سربالایی تند را بالا رفته بودیم می گذشت. مادر برف را نشان داده بود.گفته بود که عروس ته دیگ دوست دارد . پدر لبخند زده بود.
مردهای خانواده عروس کراوات زده آمده بودند و زنها تر و تمیز و مرتب. فامیل من جنگ را تا خانه همسایه برادر عروس که مردانه در آن برگزار می شد آورده بودند. شعار مرگ بر صدام یزید کافر می دادند و صلوات می فرستادند.
با دسته گل از قسمت مردانه آمده بودم. اول صدای قابلمه را شنیده بودم که با آن رنگ گرفته بودند .زن ها روی سرشان روسری انداخته بودند. زنهای فامیل همه لبخند می زدند. اتاق عقد شلوغ بود. عروس پای سفره عقد با لباس ساده سفید نشسته بود . نشد که مستقیم به صورت اش نگاه کنم،فقط زیر چشمی یک آن دیدمش. انگشتانم یک سر زنجیر نازک طلا را تا پشت گردنش برده بود،اما تا به حلقه آن سر زنجیر برسد ،چنددقیقه طول کشیده بود. زیر فلاش دوربین و نگاه زن ها نتوانستم سرم را بالا بیاورم. تا مراسم تمام شد ، همه فامیل مان رفتند.
پرده دوم عروسی گیتار وسط آمده بود و لیوانهایی که پر و خالی می شدند. یکی ما را به دو کبوتر سفید شبیه می کرد.دیگری جام اش را به سلامتی مان بالا می برد. سرم سنگین شده بود .همه چیز برایم تازه بود. نیمه شب که می رفتم ،عروس با لباس سفید تا پایین پله ها دنبالم دوید تا سوار تاکسی شوم.وسط راه بود که یادم افتاد بی خداحافظی آمده ام . چشمان سیاه اش را دیدم که تا لحظه آخر مرا دنبال می کرد. بازگشت آرام وبی شتاب اش را در حالی که با دست دامن لباس سفید اش را جمع می کرد.
گوشه دهانش را با دستمال نم دار تمیز کردم تا رنگ سبز پاک شود. لبها خشک بودند و قاچ قاچ . چشمهایش ، حتی وقتی که باز بود مرا نمی دید. دست چپ او را بین دو دستم گرفته بودم و نوازش می کردم .با انگشت شستم بر حلقه اش دست می کشیدم.
هشت ساعت از عمل می گذشت . هنوز کامل به هوش نیامده بود. در این مدت کم کم مایع سبز بیهوشی را بالا آورده بود . لحظاتی ناله می کرد . بعدها گفته بود در آن زمان خود را در حفره های سیاه تو درتویی در حال سقوط می دیده است.
روز تحمل نکرده بودم ساعات پر انتظار و بی پایانی را پشت در اتاق عمل بایستم. تنها وقتی آمده بودم که او را به اتاق ریکاوری آورده بودند. حالا پس از هشت ساعت همچنان در انتظار بودم که به هوش آید و صدایم زند. به دهان کوچک اش نگاه می کردم و یاد ترانه هایی می افتادم که برایم خوانده بود. به سر و گوش باند پیچی شده اش نگاه می کردم و یاد زمانی می افتادم که سر بر شانه ام می گذاشت و ساعتها گفتگو می کردیم. در آن حال با دست آزادم موهای نرم اش رانوازش می کردم.
کم کم به هوش می آمد. هنوز چیزی نمی گفت. چهره اش از درد مچاله بود. دستهایش را همچنان در دست گرفته بودم. به لبخندش وقت رفتن به اتاق عمل فکر می کردم .
لبهایش تکان خورد. گوشم را به دهانش نزدیک کردم تا بهتر بشنوم. صدای اش آرام ولی واضح بود.می گفت : " مامان"
مامان سالها بود که رفته بود.
دوباره بر روی تخت دست کشیدم .نه، نبود. نیم خیز شدم. صدایی نبود. شاید در گوشه ای به خواب رفته بود. از اتاق بیرون آمدم . چراغهای کوچه از میان پرده ها نوار باریکی روی کف راهرو انداخته بود. دیدمش. در گوشه سمت راست هال نشسته بود. بی آنکه صدایی کنم، بازگشتم.زمان زیادی از روزهای بیمارستان نمی گذشت. چشمان اش در میدان دید مشکل داشت.یک گوش اش به خوبی قبل نمی شنید،اما صدایش که روزهای اول نازک بود،کم کم به حال اول برگشته بود. لحظاتی بعد می آمد و کنارم دراز می کشید. دستش را در دستم می گرفتم و می گفتم
: "میلاد عشق و نور و ترانه مبارک باد"
می گفت: "مبارک"
هشتم اسفند ماه هشتاد و نه
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر