۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

نگاه به نقش ونگار

   نگاهم روی فرش مانده بود.طرح چهار گل کنار هم،
که باز تکرار می شد.اول با فاصله زیاد. بعد با فاصله   
کمتر.آنقدر که در  آخر بهم می  چسبید .     سمت  
 دیگر   درست قرینه بود. تا آخر می رفت.گلها قرمز
بود.بهتر بگویم پیازی بود.  زمینه فرش کرم   روشن
 بود.خطوطی سرمه ای مثل شاخه درخت ،فاصله
بین گلهارا پر کرده بود.
خوابم نمی برد.ازجلوی چشمم تصویر اتاق   خالی
بی فرش می گذشت.چیزی داشتندجایش بگذارند؟ 
زیلویی،  گلیمی، حتی روفرشی ای؟
چهره خواهرم در هم بود. شکم اش  خیلی  بزرگ
شده بود.فکر می کنم ،کم مانده بودکه فارغ شود.
قطره اشک گوشه چشم اش را سریع پاک کرد تا
 نبینمش.گفت:
"ببخشین داداش.شرمنده ام"
مرد سرش  پایین بود.   چیزی نمی گفت.
زودتر باید می رفتیم.درزدند.آمدند.رحیم بودووانتی.
فرش را جمع کردند.گلها روی هم جمع می شدند.
شاخه هادرهم  می رفتند. سر  فرش   ر ا گرفتند.
بیرون بردند.رحیم می کوشید زودتربرود و تندتر.
:"فکر می کنی تند  بروی ،  چی   فرق می کنه؟
پول بی زبان را دادی دستش،بخوره،داداش خوش
خیال من."
به پسرها نگاه کردم.   امسال عید ،وقت گرفتن
اسکناس  های  دو تومانی  نو،چشم های شان
می خندید.حالا سرهای شان روی گردن  شان
سنگینی می کرد.وقتی آمدیم درحیاط توپ بازی
 می کردند.ما را  که دیدند، توپ را  ول  کردند.
سلام کردند.حالابانگاه شان   فرش را    دنبال
می کردند.خواهرم را بغل کردم.  شانه هایش 
 می لرزید. دلم  نیامد  توی صورتش نگاه کنم.
مردهنوز  سرش پایین بود.بیرون رحیم و وانتی
فرش راداخل وانت جابجا می کردند.تا  کنکور
بعدی  یک سال مانده بود.  با پول فرش،نصف
پولی هم که رحیم داده بود،زنده   نمی شد. 
اززیر بغلهایم عرق چکه می کرد.نگاه پسرها   
پس کله ام را سوراخ می کرد.
     چهارم فروردین نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر