۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

دره عمیق سمت چپ

همه جا تاریک بود. صدای تپش قلبم را می شنیدم. سطل رنگ در دستم بود. با غلتک دیوار را سفید می کردم . گفتم:
" ناصر! من می ترسم"
راهم را از میان تکه سنگهای بزرگ باز کردم . کوره راه باریکی زیر پایم به چشم     می خورد. سمت چپ دره ای عمیق بود. فکر کردم اگر پایم سر بخورد، معلوم نیست تا کجا پایین بروم. بدنم را به سنگهای بزرگ نزدیک کردم. با دستهایم گره گاه های شان را می گرفتم و به پیش می رفتم. درد بالای رانم با هر قدمی که بر می داشتم بیشتر می شد. مسیر اصلی خیلی دور از من بالای دره سمت چپ بود. سر و صدای آواز خواندن، حرف زدن و خندیدن نا مفهوم می آمد. به بالاتر نگاه کردم. اگر سنگ را پشت سر می گذاشتم ، یک شیب تند روبرویم بود و بعد یالی بود که دکل های بزرگ برق احاطه اش کرده بودند. آنجا می توانست راهی به مسیر اصلی باشد. پایم را یک قدم جلوتر گذاشتم. در دلم به مامور انتظامات پای کوه بد و بیراه  گفتم. همیشه جلوی در دوم پارک می کردم . از همانجا خیلی راحت وارد مسیر اصلی می شدم.  صبح مامور نگذاشته بود ، جای همیشگی پارک کنم. از در سوم وارد شدم. به نظر می آمد که این راه خیلی زود به مسیر اصلی می رسد ، اما هر چه پیش رفتم، فاصله بیشتر شد. حالا این دکلها می توانست مرا دوباره به مسیر اصلی بر گرداند.
قدم دیگری برداشتم، پایم می لرزید. سعی کردم به دره سمت چپ نگاه نکنم. یاد شیب تند برف گیری افتادم که در مسیر اصلی بود. دوستان نام اش را قتلگاه گذاشته بودند. همیشه به آنجا که می رسیدیم، من که تا آن لحظه محکم و استوار آمده بودم ، پاهایم شروع به لرزیدن می کرد. نمی توانستم قدم از قدم بر دارم. همانطور که می خندیدند کمک ام می کردند یا کلنگی به دستم می دادند. هر بار تصمیم می گرفتم که این بار بی توقف و بدون لرزش از آنجا بالا بروم ، اما احساس اینکه ممکن است بیافتم، پس از یکی دو قدم به من دست می داد. پاهایم از اختیارم خارج می شدند. گاه چند دقیقه ای در آن حال می ماندم. دست آخر ،باز هم دوستان کمک می کردند.حالا اینجا یکه و تنها آمده بودم ، دوستی نبود. دور و بر ،باقیمانده های آخرین برف هنوز روی زمین مانده بود. پرنده ها آواز می خواندند و این طرف و آن طرف می رفتند.
به قسمتی رسیدم که سنگ های روان داشت. تا پایم را گذاشتم، سنگها حرکت کردند. مرا به سمت پایین بردند. پایم را بلند کردم. یک گام به پیش رفتم . یاد زمانی افتادم که آن قدر سبک و چابک بودم که می توانستم روی سنگهای روان هم         جا پاهایم را تند عوض کنم و تغییر مسیر دهم . حالا باید خیلی آرام این کار را می کردم. دره سمت چپ هم دست از سرم بر نمی داشت. کوله را روی پشتم جابجا کردم. فکر کردم این بار نه خرما و نه گردو آورده ام و نه میوه. حتی قمقمه آب ام را هم فراموش کرده بودم. به راه پشت سرم نگاه کردم. باز گشت از آن  دشوار بود. اگر می توانستم تا بالای یال بروم، کارم آسان می شد.قدم بعدی را بر داشتم . باید چندین قدم پشت سر هم بر می داشتم تا، سنگهای روان تمام می شد و به شیب روبرو  می رسیدم . بالا رفتن از آن شیب دشوار به نظر نمی رسید، ولی پایین آمدن از آن چون خاک اش شسته شده بود و پاگیری نداشت، دشوار به نظر می رسید.
ناصر گفت :" من هم می ترسم"  
به سنگ بزرگی که قبل از شیب بود نگاه کردم .با گامهای بلند و سریع به سمت اش دویدم. خود را روی سنگ پرت کردم ، در حالی که پایم مدام با سنگهای روان به سمت پایین کشیده می شد، دستهایم را از سنگ آویزان کردم. نفسی کشیدم. فکر کردم اگر کمک می خواستم، هلی کوپتری می آمد تا مرا از آنجا ببرد. خود را در حالی که از هلی کوپتر آویزان بودم، تصور کردم. خنده دار می شد. می گفتند:
" در این ارتفاع پایین گرفتار شدن هم هنریه "
 خودم را مچاله شده ته دره می دیدم که امداد گران به سمت ام می آیندتا روی برانکارد قرارم دهند. 
" فاتح توچال ،سبلان و سهند رو ببین به چه روزی افتاده"
اهل دعوا نبودم. زود کوتاه می آمدم. از برادرم در خانه کتک می خوردم، اگر در کوچه برخوردی می شد، پشت سرش قایم می شدم. هیچوقت برای دیدن دعوا در خیابان نایستادم. اگر اتفاقی نگاهم به  دو نفر می افتاد که با هم درگیر بودند ، قلبم تند تر می زد و دست هایم می لرزید. یکی دوبار حتی بالا آورده بودم.
به سمت شیب تند حرکت کردم. چاره ای نبود. راه باز گشتی وجود نداشت. دستهایم کم کم یخ می کرد و درد پایم بیشتر می شد. سعی کردم زیگزاگی حرکت کنم و با گامهای کوتاه و سریع به پیش روم. دیگر به دره سمت چپ نگاه نمی کردم. حالا اگر پایم هم سر می خورد،وسط سنگهای روان می افتادم. با  دست از سنگهای کوچک اطراف کوره راه کمک می گرفتم   و  بالا می رفتم.   کم کم به  یال  نزدیک می شدم. دور و برم تا شعاع بسیار هیچ صدایی نبود، تنها گاهگاهی صدای پرنده تنهایی، سکوت را می شکست. صدای آدمهایی که در مسیر اصلی بودند، کم شده بود و بیشتر به همهمه ای دور شبیه بود،در حالی که به نظر می آمد با بالا رفتن به سمت یال به مسیر اصلی نزدیک می شوم.
گفت " بپر"
زیر پایم را نگاه کردم. فقط آب بود. از روی تخته شیرجه تا سطح آب دو متر فاصله بود و بعد چهار متر عمق.
" گفتم بپر،منتظر چی هستی"
تا لب تخته جلو رفتم. به پایین نگاه نکردم . چشمهایم را بستم . بدنم جمع شد. باز هم نتوانستم بپرم.
"میام بالا هلت میدم ها، فقط صاف بپر"
از بالاخودم را رها کردم . جمع شدم. مثل یه گونی. صدای اعتراض مربی بلند بود. با زانو و شکم به آب خوردم. زیر آب رفتم . فقط آب بود. خواستم فریاد بزنم یا نفس بکشم، اما فقط آب می خوردم. همان موقع  که دیگر نفسی نداشتم روی آب آمدم. مربی انگشت اشاره اش را سمت من گرفته بود و تکان می داد. بچه ها                می خندیدند.
به بالای یال رسیدم. عرق از پیشانی ام می چکید. درد پایم تا کمرم رسیده بود.       روبرویم درختی لخت بود. بالای آن،در میان شاخه های بی برگش دو لانه پرنده بود.  خودم را به درخت رساندم . سر و صدایی نبود. آنجا در کنار درخت می توانستم خط سیر یال را ببینم که درست در جهت مخالف مسیر اصلی بود. کمی جلوتر رفتم. زیر پایم دره ای بزرگتر از اولی را دیدم که روبرویم دهان گشوده بود.
ناصر گفته بود:" ما با ترسهای مان زندگی می کنیم"


                                                               چهاردهم اسفند هشتاد ونه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر