۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

چرا تمام نمی شد؟


پسر  گفت  که از  شهرستان  آمده اند.  جا  ندارند.   بیچاره اند.   فقط  

  یک    شب.
ساندویچ های سوسیس تنوری آماده بود.با کاهو و   خیار شور.  پیچیده


در زرورق های کرم  رنگ. لب کابینت  بود.   نگاه شان می کردم   کهدر

زدند. زن روسری را  زیر گلویش گره زده  بود.  سفید رو بود.صورتش رنگ 

 پریده بود.   با گودی  اندک  زیر  چشم ها.  دندانهایش زرد بود. درگوشه

چپ دهانش جای دندانی خالی بود. مرد سبزه بود.پوستش به سیاهی

 می زد.   چشم  هایش   کم فروغ   بود. کمی    هم        خمیده  راه 

می رفت.زن نگاهم کرد.لبخند  زد. مرد،  اما     لبانش آن چنان  بر  هم 
نشسته  بودکه،لبخندی هم نزد.
ساندویچ ها را آوردم.با ماستی که  داشتیم  دوغ د رست کرده بودم. در

سکوت خوردیم.ظرف ها را جمع کردم.رفتم که بخوابم.
روی تشک در اتاق دراز کشیده بودم. از لای در نور می ریخت.آرام  پچ پچ  

می کردند.به پسرگفته بودم که جایشان رادراتاق دیگر  بیاندازد.   خودش

همیشه درهال می خوابید.خواب ام نبرد.تا یک ساعت بعد       که چراغ

خاموش شد.هوا هنوز گرگ و میش بود،که از جایم پا    شدم.      چراغ 

دستشویی را که     روشن کردم، نورش تا  گوشه  هال را  روشن  کرد. 

یک گاز پیک نیکی کوچک آنجا بود.  رویش یک صفحه فلزی بود.   کنارش

هم    چیزهایی بود که نمی دانستم چیست.    پسر  آرام  خوابیده بود 

 و  سرش  روی  دامان   زن بود. زن  تکیه  داده بود   به  کانتر آشپزخانه

ومعلوم نبود که خواب است یا بیدار.مرد هم پیدایش نبود.
صبح با  دو نان  بربری تازه به خانه آمدم. زن  دیگر در  هال نبود. پسر  با

دهان باز وسط هال ولو بود.سرش را که روی زمین بود، بلند کردم و روی 

بالش گذاشتم.مثل بچگی هایش  شده  بود.
زیر کتری را روشن کردم. چای را دم کردم . منتظر شدم.  زن و مردخیلی

دیر بیدار شدند. پسر را صدا کردم.صبحانه که   تمام شد به پسربا  دست

 اشاره  کردم  که  یعنی کی می روند.دست راستش را در هوا چرخ داد،
  
همزمان صورتش را درهم کشید که نمی دانم. زن شامپو     خواست و

لیف و حوله.مرد چرت می زد.به پسر نخواستم   نگاه کنم.
زن از حمام بیرون آمد .لباس خواست.در اتاق من لباس هایش را  عوض

کرد.برس خواست.موهایش را در هال شانه کشید. مرد سرش پایین بود.

به جلوی   پایش  نگاه می کرد.پسر  چرت می زد.
شب بعد پسر گفت که مهمان دارد:
:برای خودت یه چرخی بزن.زودتر از ده نیا."
بیرون  زدم. باران  ریزی می بارید. خیابان ها را  بی هدف    می گشتم.

کوچه ها  را هم دور زدم.کم کم تاریک می شد.  مغازه ها      یک به یک  

می بستند.چراغ  های  خیابان پشت  سرهم خاموش   می شد . زنگ  

زدم. گفت که  یک ساعت  دیگر  بیا.  باران لباسهایم را  خیس کرده بود.

کم کم سردم می شد.سر یازده  برگشتم.
در  زدم. گفت که منتظر باشم.   پشت  در ایستاده   بودم  و می لرزیدم. 

 سه چهار نفری بیرون آمدند و     رفتند.    سرم را پایین   انداخته بودم.

 نمی خواستم که ببینمشان.یک ربع بعد پسر در را باز کرد. مثل  سگی 

 خیس و  خسته ، خود  را  داخل خانه انداختم.
خانه بهم ریخته بود.پر از آشغال و ته سیگاربود.  زن  سیگاری  در دست 

داشت. مرد چرت می زد.  پسر اما  وسط   می چرخید.  ظروف را جمع

وجور  می کرد.از بین غذاهای مانده،تکه سوسیس کوچکی را برداشتم. 

از تراس اتاق کوچک  پرت کردم  برای  سگ.  سگ  کوچک   سفید   دم   

خاکستری. سگ   انبار  آهن  پشت  اتاق.  سگ  در  تاریکی        دوید.

سوسیس را برداشت.دم اش را تکان داد.رفت.برگشتم.   هرکدام گوشه

 ای افتاده بودند.به هیچ  چیز دست نزدم.رفتم  توی اتاق.روی تشکم دراز

 کشیدم.   نور از  لای در می ریخت تو اتاق. نمی دونستم چند روز است 

 که  از   لای  در این  نور  می تابد.چند روز،چند هفته یا چندماه.چرا تمام
 نمی شد؟صد بار به خواب رفتن اش را دیده بودم.با دهان باز.صد بار بالش 

 را  زیر سرش  گذاشته بودم. صد بار لحاف به رویش کشیده بودم. صد بار

جسم بی جانش را کنار صد ها سرنگ دیده بودم که دور و برش ریخته بود.

صد بار تن مچاله شده  اش را دیده بودم.  وسط  جوی آبی ، در حالی که

لجن تا چشم هایش را پوشانده بود.
شب تمام نمی شد.نور از لای در  به درون اتاق می ریخت و  من  خوابم

نمی برد.
    اول فروردین نود

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر