۱۳۸۹ اسفند ۲۶, پنجشنبه

کابوس های شبانه من

خیابان پر بود از مردهایی که نگاهم می کردند. از کنارشان گذشتم  و ماشین را در کوچه ای فرعی پارک کردم. از ماشین پیاده شدم. در را قفل کردم. هنوز یک قدم  نرفته بودم که باز گشتم. کیف دستی ام  در ماشین مانده بود. در عقب سمت شاگرد را باز کردم، دستم به کیف نمی رسید. ماشین ر ا از انتها دور زدم .به سمت چپ رسیدم، دیدم زنی در جلو سمت شاگرد را باز کرد. سوار شد. در راننده را باز کردم.از نیمرخ که نگاه می کردی زن جوانی بود که آرایش تندی داشت. روسری اش عقب رفته بود. تا خواستم حرفی بزنم، بی آنکه چیزی بگوید پیاده شد. همان طور که در را می بست ،صورتش را کامل به طرفم برگرداند.زن نبود. مردی بود که با چشمهای از حدقه در آمده، نگاهم می کرد. به جای روسری ،کلاه خود داشت. بدنم لرزید. فریاد زدم و از خواب پریدم. سرم را روی کف دستم گذاشتم . انگشت کوچک دست چپم در چشم راستم فرو رفت. سومین بار بود که این خواب را می دیدم. عجیب بود که هر بار بعد از بیدار شدن به شش سالگی ام سفر می کردم.
مامان گفته بود:" من که با خواهرتون رفتم،برید سراغ زن عموتون. بگین مامان مون رفت. ما تنهاییم چیکار کنیم."
بابا یکماهی می شد که نبود. داداش بزرگم شلوارش را بالا کشید. کمربندش را سفت کرد. دستم را گرفت. به راه افتاد.
زن عموم گفته بود:
"پاشین برین مغازه عموتون منتظره"
با داداش از کوچه های باریک زیادی گذشتیم. من بغضم می گرفت می خواستم گریه کنم.  حسین  که  سه  سال  از من بزرگتربود ،   دستم  رو  محکم  گرفته  بود. می گفت:
" یه وقت جلو عمو اینا گریه نکنی یا، می گن بچه ننه اس"
این رو که گفت اشکام سرازیر شد. گفتم:
: فقط من و تو موندیم، بابا رفت، مامان رفت، فاطی رفت"
با آستین پیرهنم اشکام رو پاک کردم ، آب بینی ام رو هم  . به دکان عمو رسیدیم. اول عمو بزرگه ما رو دید. سلام کردیم.
" چیه چسبیدین به هم ؟ واسه چی پاشدین اومدین اینجا؟ با اون بابای خلاف تون"
دست داداشم رو محکم تر چسبیدم. عمو دست حسین رو گرفت. کشید تا دست منو ول کنه.
" بدو حسین! لخت شو برو کمک حاج عموت"
حسین من و من کرد. به من نگاه کرد. عمو این بار سرش فریاد زد:
" مگه بهت نگفتم، بدو تو"
" نترس ، داداشت رو الان می دم ببرنش خونه دایی اش. همین نزدیکی یه. یکی رو ما نیگر می داریم، یکی رو اونا"
خندید.از حرفی که زده بود ،خوشش آمده بود.عمو باز هم داد زد:
 " میگم برو دیگه".
  حسین رفت،اما نگاهش به من بود. هرچی خواستم گریه نکنم ،نشد. عموم اومد طرفم. حسین پشت دیوار مغازه گم شد .داد زدم:
" داداش"                    
                                       دوازدهم اسفند هشتاد ونه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر