۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

جسارت های باور نکردنی آقا زینال


نمی دونم چرا این کارو قبول کردم؟  کم میشه که خودمو آلوده کارای
کوچیک کنم.اما این پسره انقدر زر زدکه مخم رو خورد.گفتم اوکی،اما
فقط به یک شرط گفت چه شرطی؟گفتم به این شرط که فقط یه دفه
دنبال این کار میرم،اگه شد،مفت چنگ تو.اگه نشد،دیگه دفه    دومی
نیست.چون طلب پیر زنه  هم کمه،مزد نمی خوام.
راستش اونقدر کارای جورواجور ریخته بود سرم که مدت ها بود،فرصت
سر خاروندن هم نداشتم.به یک ضرب هم جواب می داد.تیغه تیز رو که
می دیدن،لال ها   هم به  حرف  می اومدن. از   جیبای   خالی    هم 
تراول   در  می اومد.خیلی از مشتریام باور شون نمی شد،یک ساعت
بعد از سفارش با پول برگردم.   پولی   که   اونقد  دنبالش سگ دو زده
بودن،پله های دادسرا رو بالا و پایین کرده بودن،به   هر کس و ناکسی
حق حساب داده بودن،به همین سادگی وصول شه.
تا یه مدت قبل بهم زینال دیلاق می گفتن.بسکی پاهام دراز بود.به سه
سوت از دیوار مردم می رفتم بالا.ننه ام که مرد،سر قبرش قسم خوردم
دیگه دزدی نکنم.بسکی    منو به ارواح خاک بابام قسم داده بود و گوش
نکرده بودم.هر وخ می خواستم کار نامیزونی بکنم،  مث  اجل   معلقی
می اومد جلو چشمام.با اون چادر سفید خالخالیش.  اون  وقت بود که
شیطون حرومزاده رو لعنت می کردم.   کم کم زدم توکار وصول چک .به
دور بری هام می گفتم که شدم  کارآگاه  خصوصی.  یه  پا       شرلوک
هولمز.  اما اول اسمم رو عوض کردم.    می دونی چطوری شدم زینال
اوکی؟
یکی ازاین جوجه تاجرا از پسر خاله زنش که تازه از خارج اومده بوده،یه
پولی گرفته بود که کار کنه،گند می زنه و پولارو بباد می ده.بعدش قایم
می شه،هیچکی هم از جاش خبر نداشته.پسر خاله هه منو واسه این
کار خواست.تو هرجمله ای که می گفت،چهار تا  اوکی   هم می اومد. 
کاری ندارم چطوری بدهکاره رو از تو یه طویله توساوه پیداکردم،  پرتش
کردم جلوپاش.دسته چک شو در آورد،مبلغو نوشت و همونطور که  بهم
می داد، گفت:
"اوکی زینال. تو اکسلنت بودی،اوکی"
خیلی از این اوکی خوشم اومد.شد ورد زبونم.از اون ببعد تو هر جمله
ای که بگم،دو سه تا اوکی می آم.
آره،پسره انقدر گفت که من قبول کردم.تیغ ام رو تیز کردم.فقط به خاطر
اینکه وقتی بازش می کنم،برق اش چشمارو بزنه.
خونه شون خیلی پایین شهر بود، دور وبر شهباز بود  .مونده بودم این یارو
چطوری کلاه مردم رو ور داشته. پسره،مخلص   کلومو گفت  که،    طرف
مغازه ای داشته وبروبیایی .بخر،بفروش ماشین هم می کرده.هر روز یه
مدل و یه رنگ زیر پاش بوده.واسه همین از همسایه و فامیل،بازنشسته
وکارمند،زن بیوه و معلول ،پولشونو داده بودن کار کنه.تا اینکه یه دفه آب
میشه ،میره تو زمین.میمونن زنش و دخترش.پسره     می گفت نرفته،
همین دوروبراست، شایدم تو خونه باشه.طلبکارا در خونه رو   از  پاشنه
درآورده بودن.اما هیچی به اسم طرف نبوده.خونه و مغازه به اسم زنش
بود.واسه همین ،همه مونده بودن آویزون.هیچ غلطی هم نمی تونستن
بکنن.
پیرزنه دو ملیون داده بود به مرده تا با سودش زندگی شو بگذرونه،حالام
دستش به جایی بند نبود.فقط یه کاغذ پاره بود دستش،که    کسی دو
زارم پاش نمی داد.گفتم که فکر می کنم ننه امه .پول هم نمی خوام.برا
پسره  خط ونشون کشیدم که، اگه بفهمم  به  یه  نفر دیگه  از  طلبکارا
گفته،من می دونم واون می دونه و تیغه زینال اوکی.   اون هم گفته بود
اوکی.
پسره خونه رو نشونم داد ورفت.زنگو زدم.بعد یه دقیقه صدای یه زنی از
تو حیاط بلند شد.جواب دادم.پرسید که چی کار دارم.گفتم که    فامیل
عصمت خانومم،همسایه کوچه پشتی، واسه وصول طلبش اومدم.صدا
گفت که پولی بکار نیست و خودموخسته نکنم.
دیگه معطل نکردم.یا الله گفتم.به ایکی ثانیه     تو حیاط بودم.  زنه چادر
سفید سرش بود،روپله اول وایساده بود.   اون جا بود که دختره رودیدم.
وایساده بود بالای پله ها ،یه روسری هم سرش انداخته بود.داد زد:
"مرتیکه دزد واسه چی میای تو خونه مردم "
تیغ رو در آوردم و کشیدم.برق اش همه جا رو روشن کرد.مث این بود که 
ته دلم هم با اون   گرم شد. دختره  گفت که مامان  بیا  تو به پلیس زنگ
بزنم.معطل نکردم،تیغ رو بردم جلو چشمای زنه.گفتم:
"من تا حالا رو زن تیغ  نکشیدم.  مجبورم نکنین .    فقط یه کلمه   بگین
کجاست؟"
زن روشو برگردوند.از پله ها بالا رفت.     حیاط    کوچکی بود با یه حوض
سنگی کوچیک  وسطش  و یه توالت   هم گوشه اش.منو یاد   خونه ننه
ام انداخت.دنبال زنه از پله ها رفتم بالا.به بالا که رسیدم داد زدم:
"کجایی مرتیکه !تو هفت تا سوراخ قایم شدی،زنارو انداختی جلو؟"
مادره وایساد جلو دختره.گفت:
"گمشو برو بیرون از خونه مون."
دختره مادرشو عقب زد.اومد وایساد روبروم.    فکر کنم،   هفده،هجده
سالش بود.ابروهای پیوسته داشت با پوست روشن.  قدش خیلی بلند
نبود،اما یه جوری از بالا با چشمای سیاش    تو چشام نیگا کرد که دلم
لرزید.همه اینارو تو نور چراغ کوچیکی دیدم که بالا سرشون روشن بود. 
داد زد:"مگه نمی گیم از خونه ما برو بیرون"
مادره مثل بید می لرزید و دعا می خوند.
 اما دختره همچین  سفت و سخت   وایساده بود جلوم، که انگار    نه
انگار این چیزی که دستمه تیغه.باهاش می تونم،هر دوتاشونو تیکه پاره
کنم.اومدم یه تکونی به تیغ بدم که بترسونمشون.اما دختره با  پنجولش
همچین کشید رو صورتم که گرمی خونو رو لپم حس کردم.   خودم هم
نفهمیدم چرا،ولی دیگه معطل نکردم.اومدم از در بزنم بیرون،دیدم قفله.
از دیوار کشیدم بالا و پریدم تو کوچه.همسایه هادور وبرخونه جمع شده
بودن.دوتا کوچه اونورتر تیغ رو انداختم تو جوب.می بینی هنوزجای پنجه
هاش تو صورتم مونده.هر وقت تو آینه به خودم نیگا می کنم،می گم:
" اینا جای دست یه دخترنیست،جای پنجه های یه پلنگه.باورکنین اون
موقع  من یه پلنگ دیدم.یه پلنگ خشمگین با چشمای سیاه."
               بیست وهشتم اسفند هشتاد ونه


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر