۱۳۹۰ فروردین ۸, دوشنبه

هزار پنجره

زن دو دستش را به نرده هاتکیه داده بود.دستانش با هم
لاله ای ساخته بودکه ،چانه اش میان آن بنشیند.    میان
موهای سیاهش  رگه های سفید پیدا بود.مو هاصاف بود
 و بلند.  نه آن قدر که از گردنش خیلی بگذرد.نگاهش به
کوچه بود.کسی از کوچه نمی گذشت.پیش روی اش در
حیاط درخت بادام پر از شکوفه بود.شکوفه های صورتی
 رنگ.
درختان پیش رویش از جوانه های سبز کوچک انباشته بود.
در ورودی خانه،برگها با هم تاق نصرتی ساخته بودند.  برای
ورود به حیاط از زیر آن باید رد می شد .چمن ها سبز   بود
و پر.پرنده ای با پرهای بنفش و زرد آواز می خواند.آن سوتر
 سینه سرخی جوابش را می داد.
در کوچه مردی با لباس ورزشی بر تن می گذشت.لحظه به
لحظه بر سرعت قدم هایش می افزود.زن به راه رفتن   مرد
 نگاه کرد.مرد هم   سرش را  بالا آورد. به زن  نگاه کرد. یک
 لحظه نگاه شان به هم برخورد.همان لحظه از ذهن هر دو
گذشت:
"زمستانی دیگر تمام شده بود.بهار آغاز می شد."
هفتم فروردین 89  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر