۱۳۸۹ مهر ۱۲, دوشنبه

مسافر

  
در خانه ای ساده و کوچک در شهری دور، پیرمردی شصت وچند ساله در یکی از اتاقها نشسته است. اطرافش پر از وسائل ریش تراشی است و صورتش پر ازکف. همسرش در آشپزخانه مشغول کار است. هر از گاهی داخل اتاق می شود، عکسی را که سر طاقچه اتاق است بر میدارد و در گوشه ای می نشیند و به آن نگاه می کند. پسر جوانی در تصویر است که می خندد. زن بر عکس بوسه می زند، آنرا روی سینه اش می گذارد و دوباره سر جایش قرار می دهد.
: میاد، امروز بالاخره میاد، بعد از دو سال ، چه شبها که نخوابیدم، چه شبها که توی اشکهام غرق شدم، همش فکرمی کردم، همین الانه که در بزنن و بگن؛ خانم چشمتون روشن، پسرتون شهید شد، یا وقتی درو وا می کنم هیکل غرقه به خون شو جلو در ببینم، چقدر سخت گذشت، تو این دو سال به اندازه بیست سال پیر شدم، قبل از اینکه بره موهام تک و توک سفید بود ولی حالا یه موی سیاه رو به سختی میشه توش پیدا کرد. بالاخره امروز میاد.
مرد ریشش را کاملاً تراشیده و وسائلش را جمع کرده است؛ می گوید:
میاد، بالاخره میاد، عکس شو بده بازم نیگاش کنم. بالاخره انتظارمون تمام شد، با اومدنش سختی ها تموم میشه، میاد زیر شونه های منو می گیره، میگه" بابا تو دیگه کار کردن بس اته استراحت کن، حالا دیگه نوبت منه" چقدر این دو سال سخت گذشت. اما بالاخره امروز میاد، همه مشکلات تموم می شه.
- پاشو وسائل تو جمع کن، الانه که برسه، فکر می کنم تا نیم ساعت دیگه برسه .
- نه ، فکر نکنم
- باشه، حالا خونه تمیز باشه، عیب داره؟
مرد بر می خیزد وسائلش را جمع کند و به بیرون از اتاق می رود تا دست و رویش را بشوید. زن شیشه ها را پاک می کند و به همه جا دستمال می کشد. شعر می خواند و کار می کند.
رادیو روشن است و برنامه خانواده پخش می کند. ناگهان برنامه قطع می شود و آژیرقرمز بصدا در می آید. زن و مرد دست و پای خود را گم می کنند، این طرف و آن طرف می دوند، هنوز آژیر قرمز تمام نشده صدای انفجار اول می آید، بعد صدای انفجار دوم می آید. خانه می لرزد و تکه هایی از گچ سقف پایین می ریزد. زن و مرد در گوشه دالان ایستاده و وحشت زده دعا می خوانند. صدای انفجار سوم که می آید دیوار بین اتاق و دالان می ریزد و سقف ریزش می کند، گرد و خاک و گچ خانه را پر می کند. زن سرفه کنان به سمت در خانه میرود و مرد هم بدنبالش، به آستانه در نرسیده اند که پسر وحشت زده در را باز می کند و فریاد می کشد:
-  بابا ، مامان ، سالمین، طوریتون نشده
- پسرم
 جوان مادر و پدر را در آغوش می گیرد، لبخند تلخی میزند و نگاهش میان آن دودر نوسان میماند. 
                                                                     نوزده مرداد شصت و شش- ارومیه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر